Wednesday, August 12, 2009

برگشت به روتین شدن

دارم خودم رو جمع وجور می کنم برای دوباره شروع کردن ، فعلن چهار روزه توی شُک ام به خودم آف دادم تا ببینم چی میشه ، این چهار روز حتی از خونه بیرون نرفتم در حالیکه باید برم باید خودم رو روتین کنم ، باید برگردم سر رساله تا آخر سال فقط شش ماه مونده و من باید یه تکون اساسی بخورم
....................................................
سه تا کتاب رو با هم دارم می خونم؛ " نگران نباش ِ " محب علی ، " دیگر اسمت را عوض نکن ِ" قیصری و " من گنجشک نیستم ِ" مستور، اولی تموم شده، باقی رو هم کم کم تموم میکنم چاره ای نیست وقتی اعصابم کلی بهم ریخته است فقط باید یا بخونم یا ببینم یا برم بیرون یا پای نت باشم حالا هم دقیقن دارم همین کارها رو میکنم تا فرصتی و مجالی برای فکر کردن نداشته باشم ، حالم باید بهتر شه برای برگشتن به روال عادی
......................................................
خیلی دلم می خواد بدونم در موردم داری چی فکر می کنی
حالا که یک ماهه اوامر ئیگران رو اجرا کردی چه حالی داری
عدم استقلال چیز بدیه دوست من
......................................................
کاش کمتر اشتباه میکردم کاش یه کم زرنگ بودم
کاش می شد به عقب برگشت
.....................................................
وقتی آدمها در مورد آدم تصمیم می گیرن به چی فک می کنن، خودشون رو فقط میبینن یا به آدم هم نگاه می اندازن ، لیاقت آدمها با چی سنجیده می شه،منکه فک کنم اونایی قضاوت صحیح از آدم دارن که یه کمی هم وجدان دارن نباید با بی وجدانها حشر ونشر کرد ،کاری که این روزها من دارم زیاد انجامش می دم متاسفانه آدم بشونیستم که
بد دردیه بدونی غلط هات رو و باز غلط بری
......................................................
یه اعتراف بکنم : خیلی از دست هر چی آدمه دور و برمه شاکی ام، فرق نمی کنه حتی شما دوست عزیز
................................................................
آخر هفته تا یکشنبه درگیراسباب کشی دفتر ، راه اندازی یه اتاق مطالعه جدید توی خونه واسه خودم و مهمونی و عروسی فک و فامیل هستیم، این عروسی بازی و مهمونی های خاله زنکی چندان برام هیجان انگیز نیست دلم یه برنامه خاص می خواد بدون آدمهای آشنای دور و بر و رفقای همیشگی ِ به ظاهر همیشگی دلم اتفاقهای جدید با آدمهای جدید می خواد حتی اگه یه مشت آدم جفنگ باشند حداقل اون موقع یه سوژه جدید واسه فک کردن دارم

Thursday, August 06, 2009

استعفا

تمام شد

از شغل مزخرفی که بعد از یه انتخاب احمقانه سراغش رفته بودم استعفا دادم و حالا می تونم بگم برگشتم به جای خودم به همون جایی که از اول باید توش می موندم
یه حس جالبی دارم پر از خوش حالی ام ، اما انگار گنگ هم هستم نمی دونم چرا باید این جوری می شد با این حال خدا رو روزی صد بار شکر می کنم که تونستم بی دردسر البته فعلن بی دردسر ازش خارج شم خدا کنه واقعن تبعات مزخرفی برام نداشته باشه !
............................................
از هجدهم خرداد ماه که تصمیم مهم ام رو گرفتم تا امروز که پانزدهم مرداد ماهه روزها خیلی بد گذشت خیلی بد، هر روز و هر شب با یه اتفاق یه دردسر ، خیلی ها رو هم این وسط شناختم اونایی که نتونستن توی لحظه های سخت کنارم باشن و جاخالی دادن و رفتن
برات متاسفم رفیق
برای خودم هم متاسفم به خاطر یادگاری نوشتن روی دیوار تو
....................................................
باید بیفتم روی رساله و مقاله ها باید تموم شن این آمار گیری از زندان بدترین قسمتشه که حالم ازش بهم می خوره اگه آمارها درست نشه یدیختم رساله رو هوا میمونه
................................................................
حالم خوبه فک می کنم که حالم خوبه خیلی بهتر از قبل
مرسی خدا

Saturday, August 01, 2009

تولد سه سالگی جزیره

یازدهم مرداد ماه این جزیره یواشکی سه ساله می شود
سه سالگی ات مبارک یواشکی جان
..............................
پارسال روزهای خوش تری بود
یعنی امیدوار کننده تر بود،نسبت به همه چیز نگاه ام خوب بود
حس می کردم اون چیزهایی که همیشه دنبالشون بودم حالا یکی یکی داره اتفاق می افته
اما نمی دونم چرا همه اش پرید
من نتونستم نگه شون دارم یا نه جزیی از قسمت من نبودن
چون من همه تلاشم رو کردم به هر درو دیواری زدم تا بشه اما بعد یه سال همه پودر شدن رفتن هوا
انگار از اول مال من نبودن انگار به زور می خواستم مال من باشن
اما اگه قرار نبود مال من باشن چرا توی مسیر من قرار گرفتن
چرا خدا خواست که تا آخرین قسمت و ته ترین عمق اون اتفاق من برم
هان چرا
این سئوالها مدام می ره و میآد
می دونم که نباید خودم رو درگیر گذشته کنم چون گذشته رفته مهم اتفاقهایی که قراره بیفته البته اگه بیفته
...................................
اوضاع مثل سابقه همه چی در حال دور باطل
این وسط اتفاقهایی می افته که من دیگه نسبت بهشون مطمئن نیستم
زندگی به من یاد داده که هیچی ابدی نیست
...................................
باز هم صبرمی کنم

Friday, July 24, 2009

روزشمار

روزشمارت را خاموش کن رفیق
بگذار روزگار مرهمی بر دردهای تو باشند

Friday, July 17, 2009

عمر جاودانه آدمهای بد

این روزهای سخت هنوز تموم نشدن و دارم سعی می کنم به روم نیارم که خسته ام ، امیدوارم که یه روزی تموم می شه، سختی هر چقدر هم بخواد طول بکشه ابدی نمی شه، حالا هم باید صبوری کنم برای همۀ پیچ خوردگی های زندگی که یکی و دوتا هم نیستن
..............................................................
فردا سالگرد رفتن خسرو شکیباییه ، از اون آدمهایی بود که نمی تونم قبول کنم نیست ، خیلی دوستش داشتم روزی که رفت جمعه بدی بود خیلی بد اما اون روزها روزهای بدی نبودن پارسال همین موقع ها رو میگم همه چی درست بود خیلی درست اون قدر درست بود که فک می کردم خدا خیلی دوستم داشته که حالا همه چی رو با هم دارم ، حالا یه سال گذشته و خدا همه اون چیزهایی رو که از اسفند هشتاد و شش داده، داره یکی یکی ازم میگیره و من می دونم که همه چی هم تقدیر نیست قسمتی از این همه چی نتیجه عمل ماست عملی که شاید من خیلی وقتها ندونسته در موردشون اشتباه کردم . عیب نداره باید تجربه کرد سعی می کنم نا امید نشم و خودم رو اصلاح کنم اما اگه خدا یه بار دیگه بهم نگاه کنه فقط یه بار دیگه
....................................................................
.اسماعیل فصیح هم رفت اونم حیف شد ، بخش بزرگی ازتابستانهای دوران نوجوانی من رو کتابهای با جلد سفید فصیح پر می کرد ! اونم رفت مثل قصه گوی قصه های خوب برا ی بچه های خوب و مثل خیلی از آدمهای خوب زندگی من که زود می رن، راستی چرا آدمهای بد اینقدر عمر می کنن ؟ نه واقعن چرا

Sunday, July 12, 2009

پس لرزهای یک پایان

روزهای سخت تموم نمی شن و من عادت کردم به تموم نشدن همه چی ! بدبختی انگار برای من دچار یه دور باطله یا یه حرکت روتین شده که هی شروع می شه و دوباره همون مدلی که قبلن تموم شده بود تموم میشه، یه صحنه تکراری با یه سناریوی تکراری و دکوپاژ تکراری و دیالوگ های تکراری و حتی کارگردانهای تکراری حتی نقش اولش هم تکراریه اونم منم، اما باقی ادمکها عوض می شن مدام عوض می شن اما آخر قصه عوض نمیشه !
.................................................
جمعه نوزدهم تیر ماه رو باید یادم بمونه برای پایانهای مداوم من این یکی هم باید به تقویم من اضافه بشه
............................................................
با مریم گلی رفتیم درباره الی دوستش داشتم خیلی زیاد ! دروغ دروغ دروغ اتفاقی که خیلی برای خیلی ها ساده است اما هیچ وقت پس لرزه های ساده نداره
........................................................................
می خوام زودتر خودم رو بکشم بیرون از این دایره تکرارها نمی دونم می شه یا نه اما یک ماهه دارم تمام سعی ام رو میکنم باید خسته نشم فقط
.....................................................................
شنبه دانشگاه بودم داشتم از ساختمون به طرف درب اصلی می رفتم دیدم یه سگ بزرگ وقد بلند سیاه داره توی حیاط دانشگاه ول می گرده از ترس نفس نکشیدم چون یهو واستاد و صاف به من نگاه کرد سکته کردم یه پسره کنارم بود گفت تکون نخور خانوم تا بره و خدا رو شکر رفت ! رفتیم به نگهبان گفتیم یه سگ ول و رها داره توی حیاط دانشگاه می چرخه گفت اشتباه دیدید ! گفتم با چشمهای خودم دیدم آخه چرا سگ توی دانشگاه است خطرناکه اگه دنبال هر کی کنه وهارهم باشه خطرناکه به خدا ! خندید و رفت
...........................................................................
افسردگی نشونه هاش چیه ! باید پیش گیری کنم باید

تلخی

یه پایان تلخ خیلی بهتر از یه تلخی بی پایانه

Saturday, July 04, 2009

کابوس

سه روز پیش تولدم بود، یادم رفت اینجا بنویسم یادش بخیر تولدهای قبل از یک ماه جلوتر همیشه روز شمار میذاشتم اما حالا خیلی اوضاع فرق کرده، حالم خوب نیست ،اصلن خوب نیست، کارهام بدجوری بهم گره خورده ،روزهای بدی رو دارم می گذرونم، یه حس نفرت مزمن از زندگی داره خفه ام می کنه، سر جام نیستم، زندگی داره به صفر ختم میشه ومن بد جوری نگرانم ، برام دعا کنید خواهش می کنم دعا کنید تا برگردم به همون روال سابق، می دونم یه اشتباه گنده کردم که دارم تاوان پس می دم اما دلم می خواد این تاوان مسخره تموم شه ،می دونی ادمها یه ظرفیتی دارن که با صبر شاید بشه یه کمی بالاترش هم برد، اما مال من دیگه آخرشه دیگه نا ندارم که تحمل کنم دلم نمی خواد بگم کم آوردم اما خسته شدم آره خسته ام خیلی خسته ،کاش همش یه کابوس بد بود که یهو تموم می شد، رفقا تو رو خدا فقط زنگ نزنید برای کنجکاوی، چون حوصله تعریف کردن هم ندارم ، فقط دعا کنید از این کابوس بیدار شم

Thursday, July 02, 2009

اوضاع شیر تو شیر من

قبوله که مملکت شیر تو شیره ولی اوضاعه زندگی ما شیر تو شیرتره ! راستش از جمله بدترین روزهای عمرم رو دارم تجربه میکنم و میکردم!الان تقریبن نزدیک به یک یا دو ماهه شاید!واسه همین خیلی وقته ننوشتم نمی تونم بنویسم دارم تصمیم های گنده ای می گیرم و به اجراشون می ذارم لب کلام اینکه تصمیمی گرفتم که اگه تا چند وقته دیگه تموم شه برمی گردم به جایی که یک سال پیش تقریبن اونجا بودم! از نظر شغلی دکمه بَکِ زندگی ام رو محکم فشار دادم اقا من این کاره نبودم حالا هم پای تاوانش واستادم تا آخرش هم میرم اما دیگه تحمل این جریانی رو که وصلۀ نچسبی برای منه ندارم نه تنها بک رو محکم فشار دادم بلکه یه جاهای دیلیت و شیفت رو هم با هم گرفتم تا برای همیشه پاک شه !
................................................
یه چیز دیگه من واقعن می گم این اجناس ذکور، البته اکثریت قریب به اتفاقشون یه چیزیشون میشه فک کن طرف برای اینکه دلت رو به دست بیاره یه دروغ گنده در مورد خودش پشت تلفن می گه تا تو دلت براش بسوزه اونم به طرز وحشتناک !بعد میبینی نه بابا هیچ اش نبوده! بعد می گی چرا بهم دروغ گفتی، می گه می خواستم دلت برام بسوزه !! به خدا این یعنی سو استفاده از احساسهای یه آدم من گفتم برو عزیزم برو خدا روزی ات رو جای دیگه حواله کنه تو دیوانه ای احتیاج به دکتر داری حالم ازش بهم میخوره آخه مگه با دروغ می شه زندگی کرد یا محبت رو ایجاد کرد مگه من عقده ای ام عزیزم که چون تو خودت رو ناراحت جلوه بدی من دلم خنک شه و بگم باشه هر چی تو میگی نه بابا این پسرها بعضی هاشون چرا اینقدر بی فرهنگن چرا اینقد قاطی تشریف دارن بد بختن به خدا بدبخت
............................................................................

Monday, June 01, 2009

مسیر جدید

آدرس وبلاگ عوض شده و حالا فقط رفقای انگشت شماری که یا خیلی خوب می شناسمشون یا اون قدری که می شناسم برای اعتماد کافیه می آن اینجا، خیلی اتفاقها افتاده که دوست ندارم برخی فضولها پاشون به اینجا باز شه به خصوص که خیلی ها فقط جهت فضولی به این قلمی گاه روزمرۀ ما سر میزدن ادمهایی که من دوست نداشتم بدونن من در چه حالم ، حالا هم لطفن رفقایی که توی وبلاگشون به من لینک دادن لطف کنن و ادرس من رو توی اون لینک عوض نکنن بلکه یه لینک جدید با عنوان نویسنده یواشکی ها بدن ممنون تون می شم ! میدونید اون روزها یه کمی مجبور به خود سانسوری می شدم چون خیلی ها به اینجا سر می زدنن که مدام سوژه حرفهای انتقاد آمیز من بودن و مدام من باید در پی توضیح و توجیه بر می اومدم کاری که زیاد دوستش ندارم یعنی دوست ندارم خودم و قلمی هام رو توضیح بدم امیدوارم از سرچ گوگل هم یافت نشم که اگه بفهمم اینطوریه چاره ندارم جز نقل مکان به یه خونه دیگه که زیاد هم مایل نیستم چون جای فعلی ام رو خیلی دوست دارم !
..................................................................
می خوام ببینم می شه از صفر دوباره شروع کرد همیشه میگن برای هیچ کار هیچ وقت دیر نیست من دوست دارم دوباره هم خودم را امتحان کنم خدا کنه بشه و من بدون این که کم بیارم بتونم دوباره ریسک کنم دلم میخواد این بار دیگه نتیجه بخش باشه خدا اگر کمک کنه شاید همونی که می خوایم بشه
......................................................................
در حال فکر کردن برای رای دادن هستیم ممکنه از رفقای سبزمون جدا شیم این احتمال هست !
...............................................................................
درباره الی در راهست و ما دلمان لک زده برای سینما شنبه که بیاد ما هم وسط هفته راهی سینما و درباره الی می شویم
.....................................................................................این آ ی عزیز رفته دکتر لاغری یه رژیم سرسختانه داده که من حاضر نیستم اجراش کنم آخه مگه میشه فست فود رو برا ی همیشه از زندگی خودت حذف کنی بعد باز هم فک کنی داری زندگی میکنی نه واقعن می شه ؟؟ من که فک نکنم حالا منم بدبخت شدم چون آقا دیگه هیچ فست فودی رو نمی خوره می گه بیا بریم تو بخور می گم خب مگه من خلم که من بخورم تو نگاه کنی حالا فقط میریم کافه ، آقا قهوه و آیس لاته می خوره من هم به کافه گلاسه اکتفا می کنم ، از اون طرف مریم هم که با دماغ رفته توی زمین الان مدتیه که گرفتار عمل و شکستگی و گچ و بیمارستان و استراحته حداقل مریم خوب شه بریم فست فود خوری

Monday, May 11, 2009

لاست این کوفت دوست داشتنی

امتحان جا م ع هم تمام شد ، باورم نمیشه این امتحان کذایی رو داده باشم چقدر توی این ماههای اخیر همش دردسر این امتحان کذایی رو داشتیم می گن وقتی دانشجوی دکتری امتحان جامع اش رو با موفقیت می گذرونه دیگه رسمن می شه بهش گفت دکتر حالا ما با رسمی و غیر رسمی اش کار نداریم اما خدا کنه همه نمره هاش با موفقیت پاس شه که من اساسن حوصله تجربه مجدد این روزها رو ندارم به خدا
........................................................................
می خوام بر پیش دکتر بگم بابا من همش خوابم می آد چی کار کنم چرا هیچ راهی براش نیست خودم البته می دونم که واکنش بدنی من نسبت به استرس و نگرانی خوابه اما نمی دونم چرا این استرسه تموم نمیشه بد مصب
............................................................. ...
چلچراغ هفته پیش نوشت بود « لاست این کوفت دوست داشتنی » با یه عکس از ساویر عزیز، خب کاملن موافقم با تیتری که داده بود ، اما شما هم همین حس من رو داشتین وقتی اولین قسمت لاست رو دیدین من حس کردم دارم ورژن جدیدی از خانواده دکتر ارنست رو میبینم یادش بخیر چقدر دوست داشتم سریالهای کارتونی اون موقع رو که تا دلت بخواد واقعی و دم دستی بود
..............................................................
فک کن صبح توی دفتر نزدیک به سه ساعت لاست دیده باشی در حساس ترین قسمتها ، ظهر بری فیلم حریم رو توی سینما با صدای دالبی ببینی ( توضیحن که فیلم مثلن ترسناکه و برای زیر سیزده سال توصیه نمیشه اما ما علی رغم کوچکولو بودن رفتیم از سر کنجکاوی تا یک عدد فیلم ایرانی ترسناک رو برای اولین بار در سینما تجربه کنیم اونم با صدای دالبی که البته واقعن اگه هم یهو شکه میشدی بابت صداهای قوی اش بود ) بعد شب توی خونه از شبکه چهار اتاق چهارده صفر نه رو ببینی که اونم زیرش زده برای پایین شانزده سال توصیه نمیشه بعد نزدیک عصر هم یه عالمه کباب ترکی امیر خورده باشی و ضمن دیدن فیلم ها هم دو بسته ام اند ام و لینا نمکی قورت داده باشی قبل ظهرش هم توی جمعیت نمایشگاه کتاب له شده باشی حالا واقعن فک می کنید من شب رو چگونه صبح کردم !! آفرین درست گفتید با خوابهای بی سر وته ! خواب میدیم دیوونه شدم و هی با صدای بلند دالبی قاه قاه می خندم هی یه آدم مو بلند وحشتناک توی اتاق ظاهر می شه و من راهی برای خروج از اتاقه ندارم و کشتی نجات هم هیچ وقت نمیرسه و دکتر جک ای هم نیست که به من یه چیزی جهت رو دل بده
بگو بی جنبه روزت رو مثل آدم بگذرون دیگه
ولی بی شوخی خواب که نداشتم اما حالا با این همه خوابهای عجق وجق دیگه نور علا نور شدم

Tuesday, April 28, 2009

از همه جا

به خدا که ما شاهکاریم رفتیم سر جلسه امتحان ج امع اونوقت ورقه رو میذارن جلومون می گن بنویسید بعد هیچ استادی و مراقبی هم برامون نمیذارن بعد ما اون قدر باحالیم که در فاصله صد فرسخی از هم میشینیم و حتی در طول یک ساعت و نیم امتحان با هم حرف نمی زنیم ! خوشم می اید ازاین همه وجدان و فرهنگی که ما را اشباع نموده است ما باید به عنوان بهترین شهروندان قانون مدار ایرانی شتاسایی شویم به خدا !
...................................
فقط یک امتحان ج امع مانده است که باید بهر بدبختی از شر آنهم خلاص شویم خدا را شکر که تمام میشنود و مایک نفس راحت خواهیم کشید
...........................................
درفیس بوک شخصی ام نوشتم اینجا هم مینویسم که رفقا آنقدر دروغ بافته اند که دیگر حقیقت تو را باور ندارند اینجاست که آدم دلش برای رفقایش بیشتر از خودش می سوزد که بیچاره ها مدام در توهم به سر میبرند که حتمن تو هم دروغ می گویی امکان ندارد که نک وناله تو واقعی باشد چون نک و ناله های خودش مدتهاست که بازی است
........................................
شنیدن مدام رادیو پیام افسردگی می آورد پیشنهاد می کنم مداوم به آن گوش نسپارید
........................................
از صبح دیروز یه ویزیتوره گیر داده هی زنگ پشت زنگ که باید ما برای شما تبلیغ کنیم ، صداش عین رادیو میمونه همین جور پشت سر هم یه نفس حرف میزنه داره حالم رو بهم میریزه دختره سیریش ! هی می گم بابا ما نمی تونیم تبلیغ کنیم خلافه ول کن که نیست حرف حالیش نمیشه
...................................
راستش دیگه حوصله آدمها رو زیاد ندارم دوست دارم خلوت تر باشم
....................................
قرار بود پستهای طولانی نداشته باشم اما بازم شد پست قرقاتی از حرفهای همه این روزها
........................................................................................
راستی تا یادم نرفته دیدید که به دستور وزارت ارشاد فروشگاهها نباید اسامی
غیر ایرانی داشته باشن ؛ واسه همین اول برند گاد فادر شد گرند فادر ( که البته هنوزم فارسی نیست مگه بذارنش بابا بزرگ) بعد بیگ بوی شد نیک بو ( که اصلن معلوم نیست این اسم بعنی چی ، یعنی حتمن پیتزایی که خیلی بوی خوبی می ده ) حالا هم گفتن آیس پک باید بشه بستنی بین المللی ! خب اینکه اصلن اسم نشد تقریبن عنوانشه حالا اسمش پس چی میشه خدا می دونه ! این کارا یعنی چی نمی دونم ولی این رو میدونم که سر ظهری هم پیتزای گوشت و قارچ بیگ بوی رو دلم می خواد هم بعدش آیس پک ویژه شکلاتی و اصلن از غذای گاد فادر که خیلی هم مزخرفه دلم نمی خواد !

Sunday, April 19, 2009

هیکل های میزان

دیدین این هیکل میزون ها رو ! جایی با الف عزیز بودیم و موقعیت مون خوب بود برای تحلیل آدمهایی که مدام جلوی ما رژه می رفتن ، دو تا از این هیکل میزون ها که عشق بازو و سینه کشته تشون روبروی ما واستاده بودن یه مدتی همین جور رفتم توی نخشون بعد با خودم گفتم
اون بازو و سینه چندش آور رو باور کنیم یا اون چشمهای خمار چندش آور تر رو
!!
چرا هیچی تان به هیچی تان نمی آید
!

Thursday, April 16, 2009

ویتنام

برداشته اند نام این بز شبیه سازی شده تازه متولد شده را گذاشته اند حنایی آخه یعنی چی ؟؟ البته خیلی گوگولی مگولیه بزغاله نرم قلمبه، خدا را شکرچرا که اسم بعضی ها را روی بعضی چیزهای دیگر می گذارند که خیلی شرم آور است دوستی داشتم خیلی بزرگتر از ما که می گفت اگر می شد اسم بچه ام را می گذاشتم ویتنام

Tuesday, April 14, 2009

مونولوگیسم

قبول کن که بعضی آدمها فقط اهل مونولوگن و از دیالوگ بویی نبردند
در مورد این آدمها که دورو بر من کم هم نیستن یاد گرفتم
که یه خنده به معنیه این که خودتی بابا ما هم حالیمونه و بهتره خودت رو فقط اسکول کنی به روشی بسیار محترمانه تقدیم کنم
براشون خیلی بهتره چون آدمهای اهل مونولوگ فقط صدای خودشون رو توی سرشون میشنون و اصلن از صدای تو چیزی نمی فهمن خب مونولوگ بودنشون باعث شده گوشهاشون رو برای شنیدن حرفهایی منطقی که خلاف عقایدشونه بسته باشن و تو به قیافه این آدمها چاره نداری جز
انداختن یه نگاه عاقل اندر سفیه با یه دعایی توی این مایه که
خوب میشی جونم عیب نداره

Wednesday, April 08, 2009

خواب

چرا من اینقد خوابم می آد هر چی می خوابم هم باز خوابم می آد

Sunday, April 05, 2009

سریع ترین اس ام اس زندگی ام

زمان ومکان : یازدهم فروردین ماه امسال بود از ظهر با دوست جون بیرون بودم گردش ما تا شب طول کشید به مامان اس ام اس زدم که ما برای شام هم نمی اییم . از مامان جوابی نیومد مجبور شدم زنگ بزنم گفت مگه اس ام اس من رو نگرفتی ؟ گفتم نه و اون روز گذشت
زمان و مکان : امروز شانزدهم فروردین ماه توی دفتر نشستم و دارم کارام رو می کنم یه دفعه متوجه موبایلم می شم میبینم یه اس ام اس از مامان اومده که فقط نوشته : باشه دخملی مواظب خودتون باشید! با مامان که اون ور دفتر نشسته و داره با بابا در مورد هوای قاطی این روزها حرف می زنه نگاه می کنم و میگم مامان اس ام اس دادی به من !! مامان میگه نه چطور مگه !؟می گم هیچی گرفتم چی شد ! فقط یه خورده این سیستم مخابراتی سریع منو کشته همین

Friday, April 03, 2009

ترس مداوم

ترس از امتحان جامع مدتهاست که با ماست اما عین آمپول زدن میمونه باید انجامش داد و راحت شد حالا می خواد خوب باشه می خواد بد باشه بهتر از این استرس تموم نشدنیه که

خلاف انتظار

همیشه سعی کن تا بر خلاف پیش بینی آدم ها رفتار کنی اون وقت دیدن قیافه شون خیلی حال میده

Thursday, April 02, 2009

تمام شد

تمام شد ! چه زود!؟ دلم برای عید تنگ میشه ! از شنبه دوباره کار و کار و کار

Wednesday, April 01, 2009

تفریح در زیر چادر

از پارک لاله رد میشدم پر بود از چادرهای کوچیک و مردمی که کنار هم مثلن آمده بودند سفر برای تعطیلات
به این فکر کردم که اگر شهرستانی بودم صد سال حاضر نبودم برای تعطیلات تهران را آن هم با این وضعیت یعنی خوابیدن در چادر انتخاب کنم

Sunday, March 29, 2009

چرا

چرا برای اخراجی های دو صف می کشید ؟؟؟ من واقعن نمی فهمم ! شک نکنید که فیلم رو بارها مجانی یا با کمترین بها خواهید دید اگر که می خواهید که بخندید فقط کافیه صبر کنید

Saturday, March 28, 2009

شروع پستهای یه خطی

می دونم عید اومده ، خب فهمیدم و حسش هم کردم اما به خدا اون قدر کار سرم ریخته که وقت نوشتن توی این جور جاها رو دیگه از خودم توقع ندارم ، رفقا عیدتون مبارک به همه رفقام که نرسیدم تک تک تبریک بگم از همین جا هم تبریک می گم هم براشون آروزهای خوب خوب می کنم ! شاید از این به بعد دیگه منم به وبلاگهایی با پستهای یه خطی بپیوندم اینجوری خیلی بهتره
از همین امروز شروع شد
.....................................................................................................................................
وقتی بهترین هدیه ات رو به غیر منتظره ترین نحو توی زندگی ات می گیری حال خوبی رو تجربه کردی

Saturday, February 14, 2009

دلیل ننوشتنهای ما

واقعن چرا من نمی نویسم ! البته از نظر خودم تنها دلیلش دو تا مسئله گنده است اینکه اول از همه از صبح تا چهار بعد از ظهر نیستم و توی دفتر در حال سماق مکیدنم اما اونجا نوشتنم نمی آد دلم میخواد توی خونه مثل سابق بنویسم هر چند که همین الان دارم از دفتر باهاتون می گپم اما پوزیشن اینجا رو برای نوشتن دوست نمی دارم از اون طرف از ساعت پنج هرروز تا هشت و نه در حال نگاریدن رساله کذایی ام اگه هم ننگارم در حال سرچ مطلب یا توی خونه یا توی سایت دانشگاه ام روزهای تعطیل که کل روز رو می نگاریم اگه هم وقت خالی شه یه دو دقیقه در اختیار خانواده و اهل و عیالیم همین ! ساعات بیکاری طی روزهای هفته فک کنم وقت دستشویی رفتن و حمام کردن و شاپینگ نمودن و ملزومات دیگر زندگی می شود حالا همه می گن چرا نیستی خبری ازت نیست بابا به جون خودم وقت ندارم وگرنه مگه دیووونه ام که نباشم !
...........................
خب ولنتاینتون هم مبالک باشه هوارتا ! این روزها داریم شاخ در میآریم از حرکات محیر العقول رفقا که چه کادوهای بی ربطی بهم میدن مثلن طرف به پسره طلا و سکه میده یا پسره یه دو جین کادو میبره برای دختره بابا یه ریزه هیجان زده نشید فقط روز عشقه نه روز پوز زنی !
.................................
دلم یه کم قدیما رو می خواد یادتونه می گفتم دلم همش روتین شدن می خواد حالا می گم همون قبلنها بهتره
خدا خودش هم نمی دونه من چی میخوام که بهم بده باید بزودی تکلیفمون رو با هم روشن کنیم خودم و خدا رو میگم !
خب نوشتم که بدونید صاحب جزیره زنده است فعلن البته

Saturday, January 10, 2009

مینویسیم

فقط می نویسیم که نوشته باشیم و به ما نگویند مرده
می نگاریم برای خودمان که یادمان بماند
این روزهای خاک بر سریه داغونه دوست نداشتنی را
می نویسیم که حک شود بر جریده تاریخ لحظات پر استرس نابودی خودمان را
یا یادمان باشد
که همه چیز می توانست جور دیگر باشد
اما نیست

Friday, December 05, 2008

دست آوردهای این روزها

ما زنده ایم هنوز و نمردیم علی رغم دشواریهای بی پایان زندگی
اما در این روزها
تازگیها به این نتیجه بزرگ رسیدیم که دیگر از آمپول نمی ترسیم و بس به خورمان می افتخاریم
.........................
نتیجه دیگر اینکه تعارف آمد و نیامد دارد، به یه بابایی تعارف کردیم که حاضریم کاری را بی چشم داشت برایت انجام دهیم فرمود خب پس انجام بده بی چشم داشت! دستت درد نکند و ما با چشم حیران مانده بودیم که بابا تو دیگه کی هستی
........................
قرار است به زوکی همان به زودی خودمان ، دندانهایمان را بسپاریم به دست دندان پزشک و میترسیم بد جور، کاش روزی برسد که از دندان پزشک هم نهراسیم والله
............................
دلمان همچنان زندگی بی دغذغه را می طلبد اما کو این مدل زندگی
..............................
سیصد بار این جزیره را باز کردیم که چیزی بنگاریم حالش را نداشتیم الان هم در حال دانلود هستیم و بیکار وگرنه باز هم نمی نگاشتیم حالا بگو که وقتی نگاشتی چه گهربار نگاشتی که این قد دم می زنی
..............................
به یه بابایی خبر از کار جدید مان پشت تلفن دادیم از شدت حسادت بغض کرد و نزدیک بود اشکش در آید که ما سریع درکش کردیم و بحث را بستیم و گفتیم حالا معلوم نیست تو رو خدا فعلن نمیر
نمی دانیم چرا ما بلدیم موفقیت مردم راببینیم اما آنها به حد سکته می رسند وقتی میفهمند ما موفق شدیم که مثلن دستمان را در دماغمن فرو کنیم
تازه یکی از همین آدمهای با سعه صدر دیروز علنن گفت من سر فلان موضوعی که تو با یه یارویی داشتی سه روز با شوهرم قهر بودم
وای خدای من
همین دیگه ما توی خانه خودمان لم می دهیم به خیال اینکه داریم زندگی می کنیم دیگران آن ور تر دارند زندگی ما را میبرند بالای منبر و می آورند پایین
نکنید به خدا
زشته ، قباحت داره ، فضولی و حسودی بده به خدا
مردم جان بده

Tuesday, November 25, 2008

فقره ها

یک فقره مرگ هنرمند مورد علاقه ( احمد آقالوی عزیز را می گویم) کاش به همبن یک فقره ختم میشد
یک فقره اسهال و استفراغ در پی الوچه خوری اینجانب
یک فقره سردردو سر گیجه که یک هفته ای است ادامه دارد و امان ما را بریده است
یک فقره امپول جنتامایسین
یک فقره سرم یک ساعتی در رگهای ناپیدای ما با چهار سوراخ متعدد در بدنمان در جستجوی رگی که سرم را بطلبد
و صدها فقره کار عقب مانده

Friday, November 21, 2008

تولد مبارکی ها و دل درد و دلپیچه ما

این روزها سنگین و پر تراکم می گذرند ، دیگر چیزی نمانده به اینکه قدمی بزرگ و سنگین را برداریم برای یک شروع جدید، کمی دیگر که بگذرد باید به روتین شدن نزدیک شویم اگر خدا بخواهد
..............................................
دیروز تولد مریم گلی را در کافه ویونا ی ملاصدرا گذراندیم عاشق این کافه هم با تمام گرانی و نامردی صاحبانش در قیمتها اما فضای خاص کافه را دوست می دارم به خصوص که از وقتی که به شعبه جدید در پارک پرنس آمده اند یک دنجی خاص و دوست داشتنی اینجا دارند که شعبه پاسداران نداشت اینجا بیشتر اوقات خلوت و آرام است
بازم تولدت مبارک دوست جون به ما که خیلی خوش گذشت هرچند دچار دل درد و گلاب به روی تان اسهال و استفراغ بودیم که تا به امروز امان از ما بریده است اما بد جور خوش گذشت
همیشه سلامت و خوش باشی رفیق ما
....................................................
استرس های شدید من واکنشی عجیب در من پدید آورده است آنهم نوعی سکوت و آرامشی است که نمی دانم آخرش چه می شود
........................................................
تولد رفیق دیگری در همین نزدیکی در حال وقوع است می دانم که هیچوقت گذرش به اینجا نمی افتد اما برای درج در جریده تاریخ می نویسم که تولد تو هم مبارک رفیق سوم آذری من
............................................................
اما یک سوال این آذری ها و آبانی ها چرا ما را رها نمی کنند
؟؟؟؟
.............................................................
همین

Wednesday, November 12, 2008

کار این روزهای من

مدارا ، مسامحه ، سکوت و چشم بستن با چاشنی کمی صبر ایوب کار این روزهای من است

Sunday, November 09, 2008

تسلسل باطل

وقتی مدرسه می رفتم و مجبور بودم کلّه صبح از جام بلند شم برم مدرسه و بعد ازظهر تا شب درس بخونم و همه اش هم امتحان بدم یادمه که به بابا و مامان می گفتم خوش به حالتون کاش من جای شما بودم ، صبح می رید سر کار و شب برمی گردید راحت و آسوده هیچ مشقی هم ندارید و امتحان هم لازم نیست بدید و نمره تون هم لازم نیست خوب بشه
دوران دانشجویی خیلی بهتر بود حداقل برای من چهار سال لیسانس بهترین سالهای عمرم بود همش عشق و حال، درس خوندن هم فقط برای شب امتحان بود و طی دوره فقط سینما بود و کافه بازی همین و بس ! برای فوق که آماده میشدم همیشه به دختر همسایه که هنوز دانشجو بود حسادتم می شد وقتی صبح ماشینش رو روشن می کرد و با صد قلم آرایش و قر و فر راهی دانشگاه میشد یاد روزهای خوش قدیم ام می افتم و میگفتم خوش به حالت کاش یه دقیقه من جای این دختره بودم
دوران ارشد وقتی بچه های دکتری رو میدیدیم که دروه آموزشی شون تموم شده بود و دو سال تمام برای رساله فرصت داشتند و صاف صاف می گشتن و می تونستن به کار وبارشون برسن حسادتمون می شد و می گفتیم خوش به حالشون چه راحتن
وقتی برای دکتری آماده میشدم بدترین روزهای عمرم بود تا به حال توی عمرتون شده یک ماه هر روز مجبور باشید سه و نیم صبح بلند شید تا متون مزخرف حقوقی رو به انگلیسی کوفتی بخونید ؟ من مجبور بودم ، انواع دردهای عصبی رو توی همون دوران داشتم اون دوران حتی به سوپور محل که همزمان با من بیدار شده بود و صدای جارو کردنش می اومد حسادتم می شدم می گفتم خوش به حالش کاش یه دقیقه جامون عوض می شد
توی دوره دکتری به دوستانی که تونسته بودن توی آزمون مربوط به شغل مورد نظر من قبول بشن حسادتمون میشد مدتها بود این آزمون برگذار نمی شد و ما در حسرت شغل مورد نظرمون بودیم ، یهو همه جی عوض شد و شرایط به نفع بچه های ارشد و دکتری شد و ما تونستیم توی این آزمون پذیرفته شیم ! حالا که به اینجا رسیدیم از بس درگیری و گرفتاری نصیبمون شده که حتی فرصت نکردیم لذت رسیدین به آرزو رو بچشیم
حالا که هر صبح مجبورم دنبال کارهام باشم به دختر دوازده ساله همسایه که هر روز هفت صبح منتظره سرویس دبستان می مونه حسادتم می شه و میگم کاش یه لحظه جامون عوض می شد ! یاد روزهای مدرسه می افتم که به اشتباه فک می کردم بدترین روزهای دنیاست
این انگار یه تسلسل باطله که مدام ادامه پیدا می کنه بدون اینکه من و تو بتونیم متوقف اش بکنیم ! این قدر ندونستن از لحظات زندگی ! میدونم روزهایی می آد که من حسرت همین لحظات پر استرس امروز رو خواهم کشید اما کاش می شد بدون حسرت هم زندگی کرد کاش می شد حسرت لحظات رفته رو نخورد برای این کار فقط باید در لحظه زندگی کنم کاری که برای من آینده نگر سخت ترین کار دنیا ست
...........................................................
آخرین امتحان آی سی دی ال رو هم دادیم اما نه چندان خوب خداکنه قبول شیم که به مدرکش الان بد محتاجیم
..........................................................
هوای این مدلی رو دوست دارم خیلی از رفقا وقتی هوا این اندازه میگیره دلشون هم می گیره اما خوراک پیاده روی و فک کردنه ! کاری که خیلی دوست دارم ! اگه هم نشد بری بیرون ، بتونی یه لیوان بزرگ چایی دستت باشه و زیبا شیرازی گوش کنی و کنج اتاق روی زمین توی یه جای یواشکی بشینی و از پنجره آسمون تیره رو ببینی و فقط فکر کنی
........................................................................
رساله هم چنان در هواست
.........................................................................
ساناز جونم دلم برات تنگ شده اگه ایمیل نمیزنم برای اینه که فرصت نمی کنم اما همیشه توی فکرمی
.........................................................
دوست دارم آبان ماه تموم شه خیلی کش دارو آزار دهنده شده برای من
........................................
همین

Tuesday, October 28, 2008

حال نگری و دمپایی گارفیلد

همیشه وقتی همه چی خیلی قاطی می شه مجبوری فقط در حال زندگی کنی فقط در حال
منم از آبان ماه تا حالا دارم در حال زندگی می کنم یعنی نمی تونم به برنامه هفته بعد هم حتی فک کنم چون اصلن دست خودم نیست که قراره چی بشه ! امروز تصمیم گرفتم به کار کمتر فک کنم یعنی قد یه روز شاید هم دو روز تعطیل می کنم فک کردن رو و توی این هوای خوب می خوام تنهایی پیاده روی کنم بدون هر گونه مزاحم بدون هر نوع همراهی ، امروز می خوام برای خودم باشم یه کمی برای خودم خورده ریزهایی که باید بخرم رو بخرم و تا جمعه فقط مال خودم باشم ، جمعه دوباره باید به چیزهای سخت فک کنم چون شنبۀ سختی منتظرمه و دوشنبۀ پر اضطرابی هم در انتظارمونه ! خدا کنه همه چی خوب پیش بره ! کاش یهو پنج سال بعد می اومد دلم خیلی می خواد به ثبات فکری برسم ! این رساله کذایی هم در مرحله فیش بردای متوقف شده و داره اذیتم می کنه باید هر چه سریعتر شروع کنم ! دعا کنید یه کم به روتین شدن نزدیک بشم
.........................................................
دلم دمپایی گارفیلد می خواد !

Tuesday, October 21, 2008

شیشه ترکید سرم نترکید

این روزهای پر دغدغه نه تنها تموم نمی شن بلکه پشت سر هم بد بیاری یه که می آد و به کمک خدا ردشون می کنم دیروز داشتم بر می گشتم خونه که سوار ماشین یه دوست شدیم من جلو نشستم و مریم عقب وسطهای راه سرم رو کردم پایین که سی دی رو عوض کنم که یهو دیدم ماشین ترمز کرد و سرم خورد توی شیشه ، سرم رو که آوردم بالا فقط احساس کردم سرم درد می کنه ولی وقتی شیشه رو دیدم فک ام باز موند

باورم نمی شد از چیزی که دیده بودم بچه ها از ترس فقط گفتن مقنعه ات رو در آر ببینیم خون نمی آد شیشه توی سرت نیست اما خدا رو شکر چیزی نبود رفتیم دکتر معاینه کرد گفت چیزی نیست ازم خواست غذا بخورم تا ببینه حالت تهوع دارم یا نه ؟ بعد دو ساعت بعد پیش یه دکتر دیگه رفتم ولی انگار زنده ام هنوز ..........البته فقط انگار

Wednesday, October 15, 2008

رنگ و وا رنگ

توی خونه نشسته بودم و داشتم برای امتحان آی سی دی ال آماده می شدم که یهو گوشی ام زنگ خورد از این بازاریاب های ایران سل بود گفت یه خط داره عین شماره 912 من که فقط یه شماره اش فرق می کنه منم دیدم بد نیست یه خط ایران سل داشته باشم حداقل این یکی دیگه دست هر کسی و نا کسی نمی افته هر چند الان افتاده دیگه با این حال گقتم می خوامش رفتم مدارک رو دادم و گرفتم خوشمان آمد که عین همون خطه اصلی مه فقط یه شماره اش فرق می کنه !
...................................
داشتم از بیرون می اومدم ، سوار یه دونه از این خطی ها شدم دیدم یه اعلامیه زده بود پشت شیشه اش یه آقای مسنی فوت شده بود اسمش خیلی با حال بود! خدا بیامرز اسمش بود جوجو یعنی فامیلش این بود ها! من یه ساعت از خنده داشتم می مردم آخه این آدم به این فک نکرده بهتره بره زودتر اسمش رو عوض کنه بیچاره بچه هاش آخه فامیل آدم جوجو باشه خیلی بده بعد یاد خودم افتادم آخه من توی بولوتوثه موبایلم اسمم جوجو اِ حالا تصور کن فامیل واقعی ام بود دم به دم صدام می کردن حنا جوجو! مثلن توی دانشگاه !وای همه بچه ها حتمن دستم می گرفتن !خیلی ضایع می شد ها
...............................................
من و مریم از چهار آزمون آی سی دی ال دیروز سومی اش رو هم دادیم ، مریم ماشین آورده بود، جایی که میریم امتحان میدیم توی میدون بهمنه! یعنی اون سر دنیا! مریم یه کمی خرید داشت گفت من ماشین می ارم بعد میریم سمت انقلاب پارک می کنیم از اون جا هم میریم اول کتاب می خریم بعد میریم ولیعصر بعد فاطمی خرید هامون رو انجام میدیم ما هم خوش حال ! گفتیم بریم توی جمالزاده پارک کنیم ! آقا مگه جای پارک پیدا شد جُک ماجرا این جا بود که ما از جمالزاده دنبال جای پارک بودیم فک می کنید کجا بالاخره پارک کردیم ؟؟؟ تقاطع تخت طاووس و میدون فرح بخش !!! تعجب نکنید وقتی به قول مریم ، میم و شین عزیز با هم بیرون باشند پت و مت باید جلوشون لنگ بندازن به خدا !!
............................................................
دعوت رو دیدیم اما زیاد خوشم نیومد از حاتمی کییا بیشتر از این ها انتظار داشتم فقط اپیزود خیر اندیش رو دوست داشتم باقی اش نه روی هوا بود ! بهر حال فیلم حاتمی کیا انگار نبود
کنعان هم اونقدر که فک می کردیم خوب نبود اما بدک هم نیست البته دیدن فروتن عزیز در کت و شلوارو کروات برای دوست داران توصیه می شود همین طور دیدن بهرام رادان عزیزم ! یاد سانازی به خیر که فک می کردیم کنعان را با هم میبینیم اما حالا ساناز هلنده و دلمان برایش یه ذره است
باید سه زن را برویم که منیژه حکمت را خیلی دوست دارم ! شنبه احتمالن می ریم
فیلم این اقای مجیدی را هم میبینم فقط برای اینکه بدانم این بار با آواز گنجشکها چه کرده وگرنه مجیدی فیلمساز مورد علاقه من نبوده و نیست

.............................................................................
باقی اوضاع مثل سابقه ! دلمان هم چنان روزی بی دغدغه را آروز می کند اما فعلن آروزیی بی مورد است این روزها و ماهها برای من و خونواده با استرس می گذره چندین ماجرا و مشکل رو باید بگذرونیم دعا کنید همه چی خوب پیش بره همین

Monday, October 06, 2008

استیصال ما وباقی ماجراها

خسته ام و داغون ! تا حالا شده بود به همه جا برسید هم از لحاظ شغلی هم از لحاظ تحصیلی اما به حد مرگ دچار استیصال باشید الان یه عده رو می شناسم که دقیقن دچار این حالاتن و من هم فقط یکی از اون همه آدم هام که هممون دقیقن دچار مشکلات مشابه شدیم
همه توی بالاترین درجه تحصیلی ِ ممکن که توی ایران در مورد رشته مون هست قرار گرفتیم ، توی بهترین جایگاه تحصیلی هم از لحاظ دانشگاه هم از لحاظ رشته ! حالا امکان اشتغال ما هم فراهم شده توی چند جای مختلف که همه رو با موفقیت تونستیم آزمون های سخت ورودی شون رو پشت سر بگذاریم اما مساله اینه که یه سری موانع مالی جلومونه که باعث می شه نتونیم به جلوتر قدم برداریم و اگه دیر بجنبیم همه چی رو یهو از دست میدیم ! نمی تونم بیشتر از این توضیح بدم اما فقط خواستم بگم که چقدر همه چی اینجا بهم ریخته است

توی این جزیره من چند روزیه که خواب و آسایش از من گرفته شده اینقدر فکر کردم که همه موهام درد می کنه اون قدر داغونم که امروز به مریم می گفتم بیا فقط یه ساعت به مشکلاتمون فکر نکنیم

آخه چرا باید مملکت کذایی جوری باشه که جوون تحصیل کرده برای اشتغال تا این اندازه توی منگنه باشه من دقیقن فشار منگنه رو احساس می کنم بعضی موقع ها بهمون می گن خب چرا موندید چرا شماها هم مثل خیلی ها نرفیتید ؟ خب راست می گن این فکر رو ولی باید بعد از دوران لیسانس می کردیم یا حداقل توی دوران ارشد ، اما الان دیگه نه ، من حاضر نیستم اون همه زحمت و مشقتی رو که به جون خریدم و از لایه های بی حد و حصر آزمون های ارشد و دکتری رد شدم تا بتونم توی بهترین دانشگاه ایرانی درس بخونم رو یهو بذارم و برم توی مملکتی که مدرک دکترای من رو قبول ندارن گاهی وقتها حتی ارشد هم رو قبول ندارن اون هم به دلیل رشته خاص ماست ، حقوق ایران با حقوق هر کشوری جور نیست مگه پزشکی یا ریاضیه که فرمولش توی همه دنیا یکی باشه خب حالا من چه جوری باید از اول شروع کنم کی جواب شش سال زحمات من رو که بعد از دوران ارشد کشیدم می ده؟ هیشکی
.................................................................
بماند از شنبه تا همین امروز، من هفت صبح از خونه زدم بیرون و شش بعد از ظهر خسته و داغون اومدم ،خیلی حالم بده چه هفته مزخرفیه
تور خوب و خوش ِ ماسوله رو که هفته پیش با رفقا داشتیم از دماغمون در آوردن !!
......................................................................
به دلایلی امروز من و مریم باید با چادر ملی جایی میرفتیم برای یه کار اداری ! وقت ناهار شد و با همون قیافه رفتیم به سمت رستوران هفت سور توی میرزای شیرازی وارد که شدیم طرف بر بر ما رو داشت نگاه می کرد ، بهش گفتم منو لطفن ! با لحن عصبانی گفت ما فقط غذای ایتالیایی داریم، بهش نگاه کردم و گفتم خب می دونم منو لطفن ! احتمالن مرتیکه احمق فک کرده چون چادر سرمونه نمی دونیم کجا اومدیم یا مثلن در دهاتی هستیم دلم می خواست خفه اش کنم همون موقع چادر م رو دراوردم و رفتیم یه جا نشستیم کاش یه چیز درست و حسابی بهش می گفتم بعد می اومدم بیرون نه ؟ حیف شد
.................................................................
فیلمهای خوبی روی اکرانه دعوت ، کنعان ، سه زن ، آواز گنجشکها که ما فعلن دو تاش رو رفتیم ایشالله دوتای دیگه هم به زودی
................................................................
دلم می خواد سه روز بخوابم بدون حتی لحظه ای بیدارشدن
کاش می شد

Wednesday, September 24, 2008

آخرین روزهای تابستان

تابستون هم تموم شد تمومی تابستون برام همیشه یه عزای واقعیه با اینکه نه مدرسه ای ام و دیگه حتی دانشجویی هم نیستم که مجبور باشه سر کلاس بشینه اما این هول و ولای شروع مهر همیشه تا چند روز باهامه چرا؟ خدا می دونه احتمالن فوبایی چیزی از مهر دارم ! بهر جهت من پاییزی نیستم و پایه این غروبهای غمگین و تاریک شدنهای یهویی هوا نمی تونم باشم
تابستون داشت تموم می شد و ما هم داشتیم خودمون رو اماده نوشتن های مقدماتی رساله می کردیم که از طرف دوستان دعوت شدیم به تور کلاردشت ! واقعن جای همگی خالی چون بی اندازه به ما و رفقا خوش گذشت و ما تا آخرین لحظه که از وَن ِ تور داشتیم می اومدیم بیرون یا به عبارت بهتر داشتن می انداختنمون بیرون در حال ترکیدن از خنده بودیم ،با اینکه دو روز اونجا بودیم اما خوش گذشت کلاردشت و رودبارک و جنگل های عباس اباد تا نمک آبرود ودیدن دریا با رفقا و خوردن بستنی دامون و کباب کوبیده فرد اعلی و قر های تمام ناشدنی ما در همه رفت و امد ها در ماشین همراه همراهان ِ تور و شنیدن ترانه های جواتی این روزها از پارمیدا گرفته تا تیریپت منو کشته و حالش رو ببر و الباقی ماجراها
ممنون از دوستانی که سبب خیر شدند و در اخرین روزهای تابستان حالی به ما دادند
.................................................
حالا هم که دوباره همه چیز از اول شروع شده و داریم خودمان را گرم می کنیم برای دوره جدید زندگی و قرار است
با همه درس و مشقها حال هم بکنیم ، خدا کند که بشود و همه چیز روبراه باشد تا ببینم چه خواهد شد
.........................................................

Sunday, September 21, 2008

بوی مهر

بوی مهر خبری از اضطرابی تازه آورد

Thursday, September 11, 2008

نداریم

برق نداریم ، خط تلفن قطع می شود و دسترسی به اینترنت نداریم ، آب نداریم
اسکناس های بزرگ با ارقام نجومی که چاپ شود آن را هم در جیب نداریم
دوست و رفیق واقعی نداریم
خانه و کار درست و درمان نداریم
ازدواج زودرس نداریم
شغل و در آمد مناسبِ استحقاق ِ تحصیلات و دود چراغ خوردنمان نداریم
نداریم
وای که چقدر نداریم
اما
زنده ایم هنوز
ایول به این همه روی ما
!!

Wednesday, September 03, 2008

تصمیم

زنده ام هنوز
گهگاه دلم مُردن هم می خواهد
اما چند لحظه ای نمی گذرد که می گویم خدا را شکر برای همین لحظه نفس کشیدن های سخت و پر دغدغه
..............................
روزهای خوشی نیست درگیر کار و زندگی ام که همیشه معلق است و به گمانم تا حداقل سه سال آینده باید این وضع تعلیق را تحمل کنم
خوب می شوم می دانم
.....................................
باز هم دیدم و سکوت کردم و این بار جیغی آرومتر از قبل کشیدم، این بار زودتر به سکوت رسیدم ،این بار راحت تر گذشتم
ولی هنوز خنک نشده ام و به امید روزی ام که این اتفاق هم بیفتد ، این اتفاق از آن دست آروزهای من است که همیشه در انتظارش هستم
................................................
می خواهم یک باره تصمیم بگیرم
یک بار برای همیشه
در هر موردی کاش می توانستم این همه سریع باشم
می خواهم تمرین کنم، تمرین ِ سریع تصمیم گرفتن های قطعی
این همه شک و تردید برای چی؟ این همه به قول خودمان استخاره برای چی؟ که چه بشود؟ نه خداییش آخرش که می دانیم چه خواهیم کرد! و هیچ گهی نخواهییم شد! پس از اول بهتر نیست خودمان را راحت کنیم و طاقچه مان را این همه بالاتر نگذاریم ، باید تصمیم گرفت مگر نمی بینی این زمان لعنتی در این جزیره لعنتی چه تند می گذرد و ما را هم تحویل نمی گیرد! فکر کردی اگر صد سال دیگر هم وقت داشته باشی بهتر از الان تصمیم میگیری ؟ نه مطمئن باش هیچ اتفاق ِ زیادتری نمی افتد، به اندازه کافی وقت تلف کرده ایم اصلن الان در خود وقت اضافه به سر میبریم رفیق ، بیا یه کم با خودمان رُک باشیم و این همه برای خودمان زمان نخریم آن هم به این همه بهای گران، بهایی به اندازه جلو رفتن سن مان! مگر قرار است چه غلطی بکنیم که تا به حال نکرده ایم
می خواهم تصمیم بگیرم! حداقل تمرین اش را که می توانم بکنم
اگر یکهو از تصمیماتم شنیدید شکه نشوید
باید همه چیز اتفاق بیفتد
...................................................
حتی اگرهم بد باشی ، باید انتخاب شوی

Saturday, August 23, 2008

دوم شهریور

باز هم دوم شهریور، روز من نبود
از این به بعد انگاری باید عادت کنم که دوم شهریور را از تقویم ام فاکتور بگیرم
چطور است این بار که دوم شهریور آمد از جایم جُم نخورم و تمام ارتباطهای تلفنی و اس وام اسی و دیداری و شنیداری و قلبی را برای یک روز هم که شده قطع کنم ،نه، چطور است دوم شهریور را برای خود تعطیل رسمی اعلام کنم
با همه این ماجراها برای من دیگر عادی شده، شده ام گرگ باران دیده سال قبل دوم شهریور فک کردم دیگر زنده نمی مانم ،گفتم حنا مُردی، گفتم دیگر بلند نمی شوی، اما بلند شدم حتی سریعتر از آنچه فکر می کردم سریعتر از انچه فکر می کردی ،همه چی شد قد یه خاطره بد و بعد تمام
به مریم گلی می گفتم همین اواخر، که دختر! روزها چه تند می گذرند یادت هست حال مرا دوم شهریور پارسال حالا که سیصد و شصت و پنج روز و شب را گذرانده ام و پیش تو ام هنوز زنده و سرحال با هزاران مشکل و دغدغه جدید و قدیم ببین که هنوز ایستاده ام بدون خم شدن
جواب می هد بد تر از مرگ ِعزیز که نیست عزیزت را زیر خروارها خاک می کنی چهل روز بعد بلند میشوی بی بغض و بی گریه سال بعدش باز زنده ای اما بدون آن عزیز
حالا شده است قصه ما و گذر این روزهای کذایی یک سال گذشته است هر چند هستم اما امروز همان اوضاع قمر در عقرب دوم شهریور پارسال اتفاق افتاد، چند درگیری کاری، معلق بودن ِ چند موقعیت کاری و چاشنی ِ مشکلات احساسی ِ همیشگی این بار با رنگ و بویی دیگر
نمیدانم دوم شهریور سال آینده چه خواهم نوشت اما دلم می خواهد آنقدر راحت و بی دردسر بگذرد که فقط بنویسم
هیچ
یک هیچ بزرگ و دیگر هیچ

Wednesday, August 20, 2008

قرارمان نبود مگر

مگر قرارمان نبود که دیگر خاطرات را درکاغذ پاره هایی راز دارجا نکنی
مگر قرارمان نبود دیگر جایی لحظه ها را ثبت نکنی
مگر قرارمان نبود که مثل بچه ادم فقط روزمرگی کنی و بس
پس باز چرا داری کاغذ پاره جمع می کنی و پوشه می سازی و یاد آوری را دوپینگ میکنی
نه مگر قرارمان نبود دیگر خاطره بازی را ترک کنی و مگر تو در ترک به سر نمی بری بچه
این چه دردی است که درمان ندارد
اعتیادت را می گویم این اعتیاد عاشقانۀ دیوانه وار به ثبت و قرقرۀ خاطرات
نه تو آدم بشو نیستی بشر
بی خیال

Sunday, August 17, 2008

چرا

چرا وقتی روزها پر دلهره می شوند کند تر پیش می روند
..................................................
چرا وقتی همه چیز تمام می شود هنوز ته نشینهایش زندگی ات را صدا میزنند
چرا وقتی تو خود را پرت روز مره ها می کنی هنوز هستند رسوبات گه گرفته ای که تو را رها نمی کنند
................................................
چرا این چراهای ما تمام نا شدنی شده اند

Wednesday, August 13, 2008

درد جامعه بیمار من

اینها مجموع خاطراتیه که این روزها از دوستان مختلف ام شنیدم ،توی آموزشگاه، توی دانشگاه وتوی آرایشگاه

نه متتظره کلمه زایشگاه نباشید

ولی همین چند جا هم کافی بود برای شنیدن خاطرات و تجربیات دوستان ِ اناث ام ، که همگی گویا با یه درد مشترک روبرو شدن، خنده داره وقتی میبینی که همۀ دخترها ی امروزی تقریبن یه مدل رابطه با جنس مخالف رو تجربه می کنن
گوش کنید
...........


بهم گفت که شش سال از روزِ بهم خوردن نامزدی اش گذشته، بهش می گم چطور شد که تموم شد می گه خیلی غیر منتظره تقریبن با اقای ایکس دو سال نامزد بودم که قرار گذاشته بودیم آخر ماه عقد کنیم، بهم گفت برای یه قراره کاری باید بره دبی و دو روزه برمی گرده روز دوم در واقع همون روز عقد کنون بود با هاش رفتم فرودگاه بدرقه اش کردم و رفت، برگشتم و تا روز دوم منتظر شدیم، برنامه ریزی کردیم مهمون دعوت کردیم لباس و و همه اقدامات انجام شد
روز موعود رسید اما نیومد
وقتی از خانواده اش پرسیدیم ازش به ظاهر خبری نداشتن، بدترین شوک زندگی ام رو تجربه کردم
یک ماه بعد از آمستردام زنگ زد به همین سادگی
گفت که فرار کردم از دست تو و اصرار های تو و خانواده ات برای ازدواج ،من اهلش نبودم آمادگی اش رو نداشتم همین
.......................

بهم می گه که دو سال نامزد بودم، بعد از ازدواج توی سال دوم زندگی یه روز رفتم پیش یکی از دوستان خانوادگی قرار شد همسرم خونه بمونه گفت نمی آم تا به کارام برسم، رفتم اما مدام زنگ می زد و ارمن آمار می گرفت که رسیدی؟ خوش می گذره؟ بمون تا هر وقت دوست داری / شک کردم پا شدم برگشتم خونه وارد خونه شدم توی اتاق خوابم با زن دیگه ای مشغول بود
به یک ماه نکشید که یه سکته مغزی خفیف کردم
دوسا ل گذشت
با اون دوست دخترش ازدواج کرده بود
.....................................

بهم می گه پنج سال می شناختمش، یه سالی هم نامزد کردیم ،بعد از نامزدی رفتارش عوض شد توی دوران دوستی خیلی بهتر بود اما از وقتی همه چی جدی شد اون دیگه جدی نبود، دیر می اومد، بهم کمتر سر میزد و کمتر زنگ میزد، به حساب گرفتاری کاری گذاشتم ،اواخر همون سال که خانواده ام اصرار برعقد میکردن، دختری بهم زنگ زد و گفت که من هم دوست دخترشم نامزدش ام و قراره با هم عروسی کنیم، بهم گفت که تا حالا با چند نفر دیگه هم بوده دیگه نتونستم
کنار کشیدم از اون و هرزگی های زندگی اش
................................................

بهم می گه دو سال جدی با هم دوست بودیم، خودش پیشنهاد ازدواج رو داد ،حتی خانواده ام مخالف بودن با هزار بد بختی خانواده رو موافق کردم
یه روز سرد زمستون در حالیکه من به خواستگاری فکر می کردم زنگ زد و گفت دیگه به درد هم نمی خوریم من نمی تونم ادم مناسبی برای تو باشم، من یه سری مشکلات دارم که نمی تونم بهت بگم، تو دختر خوبی هستی حتمن آدم بهتری گیرت می آد، من یه روزی شاید بهت گفتم که چرا خودم رو از زندگی ات کنار کشیدم
من گریه می کردم که نرو و اون حرف خودش رو میزد
الان دو ساله که رفته و انگار هنوز روز موعودش نرسیده که برام بگه چرا رفته
.............................................................

بهم میگه چهار سال با هم بودیم وقتی بهش گفتم بیا تا قضیه رو جدی کنیم گفت می دونی من با دختر دیگه ای هم هستم مدتهاست که هر دوتون رو دوست دارم میشه هر دو تا تون رو صیغه کنم
!!!!!!!!
حتی دختره یه بار بهم تلفن کرد و گفت خانوم من با حضور شما توی زندگی اقای ایکس مشکلی ندارم حاضرم شما زن دائمش باشید، من موقت، فقط تو رو خدا نخوایید که من برم چون نمی رم
واسه همین هم من رفتم
...................................................................

رفقا اینا نه داستانه نه جکه نه هیچیه دیگه
اینا واقعیتهای جامعۀ بیمار منه، جامعه ای که توش دختر و پسرِ سالم دیگه یا کمه یا اصلن پیدا نمیشه
فساد اخلاقی، بی پولی و اعتیاد، بیکاری، عدم برابری شرایط دختر و پسر، همه و همه درد جامعه منه
چی کارش می شه کرد نه واقعن راهی برای ما هست
؟؟؟؟؟

Friday, August 08, 2008

دوست جدید من



یک عمر که گارفیلد وار زندگی می کردیم با این عشق لایتناهی لازانیا مان، اما این اواخر به صد دلیل نا گفتنی شده ایم آخر هر چی گارفیلد بازه و دربه در به دنبال این موجود افتاده ایم، حالا اینروزها یکی از این ها را در یک سایز بزرگ خریدیم و گذاشتیم گوشه اتاق مان کنار تخت در یک سایز بزرگ نرمالو و پشمالو، حالا می رویم فک و فامیلش را هم ابتیاع می کنیم ، از زنش گرفته تا ننه و بابا و بچه هایش، البته عین این گندبگ که من خریدم کوچکولوش هم بود که بزودی از مغازه می اریمش به خونه ، با این حال به خوشگلی این عکس اول که نیست اما از هیچی بهتره
حالا گارفیلد بازهای جهان بیایید متحد شویم

Sunday, August 03, 2008

تولد جزیره جان

دو سالگی ات مبارک جزیره جان تنهای من
.........................................................
سال قبل آروزهایی داشتم وقت سالروز پیدایشت اما روزگار درسم داد که امسال بی آروز به استقبال سومین سال زندگیت بروی حنا جان مجازی
.................................................
حرف زیاد دارم اما درگیر یک امتحانم مثل همیشه
پس بماند برای بعد از رهایی از این آزمون

Friday, July 25, 2008

اشتباه ما

اشتباه از من است یا از شما ؟ شاید از من است
.................................
پ.ن : امروز جوابم را یافتم
به خدا اشتباه از ماست
از همه ما
از ما که اشتباهی سر راه یکدیگر قرار میگیریم
اشتباه میکنیم آن لحظه که به خودمان می گوییم« آهان خودش است »و به خود میبالیم
اشتباه میکنیم وقتی خودخواهی را عشق ترجمه می کنیم
اشتباه می کنیم وقتی «خودم» را «ما» میپنداریم
اشتباه می کنیم وقتی اعتمادش را حماقتش می دانیم
اشتباه میکنیم وقتی سکوتش را دلیل پاکی اش می دانیم
اشتباه می کنیم وقتی علاقه را تملک می پنداریم
اشتباه می کنیم وقتی خودمان را بی عیب و مقصر را دیگری می دانیم
اشتباه از ماست که بدون اندیشه تحلیل می کنیم ، جواب می دهیم
بعد قهقهه می زنیم و حال می کنیم با این همه حاضر جوابی مان
اشتباه میکنیم که با عجله همه حرفهای او را با دلخواه خود تفسیر میکنیم
و بلد نیستیم موضع او را هم بک بار تجربه کنیم
اشتباه می کنیم که هنوز یاد نگرفته ایم دروغ را توجیه نکنیم
اشتباه میکنیم که این همه اشتباه میکنیم و به روی مبارکمان نمی آوریم
بد نیست که باور کنیم
اشتباه از ماست که کلن به قول رفیقمان از اساس اشتباهی هستیم
ولی رویمان کم نمیشود و
باز اشتباه میکنیم

Sunday, July 20, 2008

تشییع پیکر خسرو شکیبایی




پروین و پوریا شکیبایی
















ساعت شش صبح از خواب بیدار شدیم می دونستم که باید خیلی زودتر راه بیافتیم اما از خستگی شب قبل امکان راه افتادن ساعت شش برام وحشتناک بود ، پس بعد از حمام و آماده شدن بالاخره هفت راه افتادم با مریم گلی که راه اش خیلی دورتر از منه قرار گذاشته بودم ،هر طور بود هشت دم تالار وحدت بودیم، اما می دونستم که الان چه صحنه ای رو می بینم و پیش بینی ام هم درست بود
ساعت هشت تا دم در تالار وحدت سیل جمعیت ایستاده بود
اول به مریم گلی گفتم که به گمونم نتونیم بریم داخل محوطۀ تالار، اونم حرفی نزد، اما نمی تونستم تحمل کنم، صدای قران توی فضا پخش بود، جلوی سکوها ی ورودی به سالن با هزار زحمت می شد پوستر های خوش گلی از شکیبایی دید
اما من که به امید ساناز و دوربین حرفه ایش اومده بودم حالا در غیبت ساناز با این گوشی، مطمئنن نمی تونستم عکسهای خوب بگیرم به خصوص به دلیل فاصلۀ دور ما از جایگاه
به هر بدبختی بود وارد شدیم ،از وسط جمعیت با هل دادن و عذر خواهی مدوام و متلک و غرغر شنیدن، تا بیست قدمی سکو رفتیم اما عملن هیچی نمی دیدیم
جمعیت وحشتناک فشار می آورد و پرویز پرستویی، مسوول ستاد تشییع، فقط داد می زد و از مردم می خواست که کنار برن تا هنرمندان و خانواده شکیبایی وارد بشن اما مردم عین خیالشون نبود ، جامون هرچند نزدیک بود اما ویوی مناسبی نداشت پس بعد از یک ربع تصمیم گرفتیم بریم عقب اونقدر عقب تا برسیم به سکوهای کنار حوض ، اونجا خوب بود چون دیگه خفه نمی شدیم اما از عکس های خوب خبری نبود با اون فواره های مسخره که اصلن نمی دونم چرا روشن بودن
فک کنم بار اول بود که مثلن خواسته بودن رسمن ستاد تشییع داشته باشن اما گند زدن، پرستویی نهایت کاری که کرده بود چیدن بیست تا صندلی جلوی سکوی در ورودی تالار برای هنرمندان و خانواده شکییبایی بود که با یه داربست آهنی از مردم جدا می شد اما فشار جمعیت داربست آهنی رو شکوند !!! به اضافه سفارش چندین مدل پوستر متعدد از شکیبایی که بین مردم پخش می شد و قابهای بزرگی با تصاویری از شکیبایی که وسط های مراسم توسط عده ای جوون از لابه لای جمعیت به سمت جایگاه حرکت داه شد و خداییش کارهای خوشگلی بودن اما چه فایده مردم نه چیری دیدن نه چیزی حس کردن چون همه چی در نهایت شلوغی و بی نظمی گذشت ! با التماسهای پرستویی بالاخره مردم اجازه دادن که حوالی ساعت نُه جنازه وارد تالار بشه با بی نظم ترین وجه ممکن ! قرانی خونده شد و بعد از حسین بختیاری خواسته شد که ترانۀ محبوب شکیبایی ،« بهاردل نشین »، را زنده اجرا کنه ! با اجرای ترانه دوستداران شکیبایی حال خوشی دیگه نداشتن عین خودم که از شدت گریه تمام این مدت دوربین توی دستم لرزیده





بعد از پوریا، پسرشکیبایی خواسته شد که صحبت کنه خیلی کوتاه حرف زد و از مهربونی مردم تشکر کرد !بعد هم ایرج راد کوتاه از شکیبایی گفت و در تمام این مدت التماسهای پرستویی بود برای آروم کردن مردم و دعوتشون به همکاری اما کو گوش شنوا
پرستویی گفت که قرار بر سخنرانی مسعود کیمیایی و سیروس الوند و ژاله علو هم بوده که مقدّر نشد به دلیل بی نظمی مراسم
پس جنازه رو به داخل بردن و از اونجا هم به بهشت زهرا
چندین اتوبوس برای مردم در نظر گرفته شده بود اما اونقدر کم بود که مردم یا توی اتوبوسها ایستاده بودن یا توی خیابون بودن و از مامورین سئوال می کردن که چرا دیگه اتوبوس نیست





همون جا با شکیبایی خداحافظی کردم و بهشت زهرا رو از برنامه فاکتور گرفتم این همه بی نظمی داشت دیوونه ام



می کرد

خوبه که می دونیم ایرانی بازی ما در مراسم تشییع جنازه تا چه حد مضحکه، خوبه که بارها تجربه کردیم از تشییع پیکر بزرگترین نامهای سیاسی و هنری و اجتماعی تا کوچکترین شون ، خوبه که خودمون رو میشناسیم! پس پرویز پرستویی عزیز بهتر نبود توی این دو روزی که جنازه رو نگه داشتید بیشتر فکر می کردید و بیشتر پول خرج می کردید تا مراسمی در خور خودش و خودتون مهیا کنید، تا تو هم کمتر جیغ بزنی و کمتر عصبی شی تا کمتر مجبور به عذر خواهی بشی، بهتر نبود از مامورین نیروی انتظامی که بیرون ایستاده بودن و مارو نگاه می کردن استفادۀ بهینه می بردی برای سازمان دادن به اجرای برنامه، اگر می دونی که فضای تالار وحدت کفاف جمعیت رو نمی ده اندیشه بهتری می کردی تا ترافیک تا فردوسی و ویلا و چهار راه ولیعصر به قفل شدن حرکت ها و حتی نرسیدن برخی هنرمندان منجر نشه
بهتر نبود از درهای ورودی تالار به نحو بهتری استفاده کنی تا برای ورود جنازه مجبور نباشی به مردم التماس کنی که به آمبولانس راه بدن، بهتر نبود برای خبرنگاران و عکاسان فکر بهتری می کردی تاجلوی جمعیت روی دوش همدیگه به آسمون نرن و مردم هم عملن فقط هیکل اونها رو با دوربین هاشون نبینن
نمی دونم که در بهشت زهرا چه گذشت اما مطمئنن بهتر از این نبوده و دلم برای خودمان می سوزد که هیچ وقت در شان یک هنرمند مراسمی رو اجرا نکرده ایم

شکیبایی هم رفت با بدرقه دوستدارانش و در زودترین زمان ممکن
باز هم خداحافظ خسرو ی شکیبایی
بیست و نهم تیر ماه هزارو سسیصد و هشتادو هفت خورشیدی / یکشنبه




...............................................................................................................



برای دیدن عکسها و تصاویر بهتر به اینجا و اینجا و اینجا و اینجا سر بزنید

Saturday, July 19, 2008

تولد عشق عمه


تولدت مبارک عشق عمه

دوست داشتم کنارم بودی تا ماچ مالیت میکردم

و وقتی به شمع ها نگاه می کردی نگاهت می کردم

امیدوارم همیشه سالم و خوشبخت باشی


اولین سالروز تولدت مبارک

Friday, July 18, 2008

خداحافظ هامون روزگار جوانی ام




گریه نمی کنم ، سکوت می کنم و به صدای بغض مادرم گوش می کنم ، گریه نمی کنم و فقط دنبال کسی ام که بگوید دروغ می گویند ، گریه نمی کنم چون می دانم که می مانی ، هر جا که باشی ، گریه نمی کنم و شبانه برای تو پستی به یادت می گذارم ، باید به عقب برگردم

......................................................


فقط سیزده سال داشتم و شده بودم عشق سینما ، روزهای دوم راهنمایی بود ، با اولین شماره های هفته نامۀ سینما ، مدرسه، شعر ، سینما و خسرو شکیبایی تمام دنیای من بود ، چهارشنبه های سال هفتاد و دو برای من عین یه روز شانس بود که باید می آمد، می آمد تا روزنامه فروش سر پیچ خیابان شباهنگ در انتظار من باشد و اسکناس در دست من ! روزهای سلام من به سینما
آن روزها برای خودت هامونی بودی که از غبار گذشته بود ، حتی ابلیس و سارا را هم پشت سر گذاشته بودی و من دلخوش بودم با نوارهای بتا و وی اچ اسی که قرار بود دوستی به من برساند از تو و حمید هامون ات ، اما ستارۀ دوران تین ای جری من شدی وقتی پری را دیدم ! روزهایی داشتیم، چه سر بلند می توانستیم بگوییم که ستاره نسل ما تو بودی، مردی به سن و سال پدرانمان ، مردی که صدایش، که طرز بیانش همه عشق ِ ما شده بود به سینما


صدایت مرا در تو حل کرده بود، وقتی قلمی های سهراب و سید علی صالحی را می خواندی ، آنجا که گفتی « به خدا پروانه ها پیش از آنکه پیر شوند میمیرند » ، از کجا می دانستی که عمر ستارۀ جوانی ما قد خود جوانی ما بی حاصل و کوتاه و حیرت آور است ! سید راست می گفت« اشتباه از ما بود خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم !» وقتی مادرت رفت سید برایت در هفته نامه سینما نوشت :« قرار ما همین است یکی یکی از تاریکی می گذریم ،به همین دلیل بازگشت همه ما بسوی نور است ،مادر نمرده است خسرو ،رفته است خواب نور ببیند » فکر می کردی امروز برای تو، من بنویسم همان جمله ها را با حسی گنگ و گیج از یکباره نبودنت

بعد از دیدن هامون ، تمام حس ما بودی از هر چه که حمید هامون بود ، مهرجویی خود خواب هم نمی دید که خودِ حمید هامون را بیافرینی ، همان اندازه زنده و ملموس
اما این وسط درد مشترک یاسمین ملک نصر را بعد هامون دوست داشتم آن نمایش چهار نفرۀ شما ، حالا ستاره های نسل من شده بودند دو نفر، تو ورضای کیانیان ، آن غربت و سکوت تمام سکانسها ، آن دیالوگها ، آن قهوه خوردن های پی در پی ! و درد مشترک اولین نوار وی اچ اسی بود که رسمن و قانونن ، نه دزدکی و با دغدغه ، از کلیپ محل فقط به خاطرت خریدم



با تو بزرگ شدم با عکسها، امضاها ، نوار ها ی دکلمه ، فیلمها و حتی سریالها و هر آنچه که گیرم می آمد از گوشه و کنار با نام و صدا و نصویر تو ! یادم هست دوران سریال خانه سبز که سوژه بچه ها بودم با این عشق سینمایی بزرگم



دلم برایت تنگ می شود ، دلم برای آن همه قدرت در دیالوگ های تمام نشدنی مدرس تنگ می شود، دلم برای زنگ صدایت وقت تلفظ شین ها تنگ می شود ، دلم برای خسرو شکیبایی فقط تنگ نمی شود، دلم برای هامون و اسد تنگ می شود، برای پدر خواهران غریب، برای آن مرد خستۀ میکس ، برای آن همسری که کاغذ های بی خط زنش را تا صبح می خواند و می سوزاند ، برای رییس که حکم می دهد ، برای دیالوگ های ماندنی سرزمین خورشید ، برای آخرین نگاه خسته ات در اتوبوس شب ، دلم یک بار برای همیشه تنگ می شود برای تو که زود رفتی
باید بسپریم به رفقا وقت برگشتن از مزار تو با همان صدای خش دارت که می گفتی

از خانه که می آیی
یک دستمال آبی
پاکتی سیگار
گزینۀ شعرفروغ
و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است


سید علی صالحی


خاحافظ هامون جوانی من


خواب نورت خوش باد

Friday, July 11, 2008

دوست جدید ما در جزیره

دوست جونم به جمع ما پیوست ! حالا شوالیه ها همه وبلاگ دار شدند اینم از
................................................................
خدمت شما رفقا عرض کنم این جزیره جدید رفیق ما مشکلی نداره فقط ورژنهای جدید بلاگر که فارسی ان یه ذره قر و اطفارشون زیاده این ادرس هم باز می شه اما اول یه هشدار میده تا شما موافقتت رو با وبلاگ مربوطه صادر کنی بعد هم باز یه ذره قر و غمزه میریزه تا باز شه به مریم گلی گفتم روش یه ذره باید کار کنه تا همه چی اش مرتب بشه اینا رو گفتم چون مریم خانوم فقط بنده رو نگاه می فرمودند و بنده در حال ساخت و ساز این جزیره شون بودم بابت همین حقی به گردن بنده بود جهت توضیح دادن
......................................................................
روزها مزخرف اند و گرم
گرفتار این کلاسهای کوفتی آی سی دی ال شدیم و راه نجاتی هم نداریم باید بگذرونیمشون
وقت پیدا نمی کنم به زندگی برسم
.............................................
توی باشگاه دانشگاه قسمت صرف غذای خانوم ها و آقایون رو جدا کردن نمی دونم چرا آخه باشگاه حکم رستوران آزاد رو برای دانشگاه داره که همه می تونن استفاده کنن و مثل سلف نیست حالا سئوال من اینه اگه یکی با همسرش بخواد بره غذا کوفت کنه زنه از مرده باید جدا بشینه ؟ آخه چرا نمیشه که اینطوری
شایدم بشه و عقل من قد نکشیده هنوز
.....................................
همین

Sunday, June 29, 2008

تفلدمان مبارک

واین منم در آستانه بیست و هشت سالگی
...................................................

این روزها می گویند بزرگ می شویم
این روزها می گویند که دردسرهامان هم بزرگ می شوند
فکر کن به دردسری که بلد باشد شمع بیست و هفت سالگی اش را بلند فوت کند
........................................................
امان از آن همه روزشماری و امان از اینهمه رکود یکباره
......................................................
چند روز پیش با مریم گلی سوار یکی از تاکسی ها صادقیه _ انقلاب بودیم توی ماشین نوشته بود

صحبت با موبایل و با یکدیگر مختصر و بسیار آرام

طرف دیوانه بود به خدا ، آخه به تو چه ، البته بدک نیست در جزیره ای که یاد گرفته ایم دیگران برامان تکلیف تعیین کنند آقای رانندۀ یک سمندِ زاقارت هم برامان تکلیفی از باب نطق کردنمان داخل اتولش تعیین نماید
......................................................
جک نیست بری فال گیر بعد بهت بگه خونه آینده ات که با شوهرت توش زندگی می کنی دو طبقه است ، اقا مرده بودیم از خنده ، به مریم می گم خب حالا که داشت می گفت ازش می پرسیدی که اُپن هم هست یا نه ؟ چند خوابه است ؟ اصلن متری چند ؟؟ قاطی ان به خدا این ملت
....................................................
برگشته می گه از جمله مسایل مربوط به روان شنا سی و تاثیر من ، فرامن و خود، تاثیری است که خواب انسان در پاسخگویی به نداشته هایش در زندگی معمولی می گذاره، یعنی آنچه که در زندگی معمولی سرکوب شده و نتوانسته آنها را جبران کنه پس در خواب این ارضای نیاز به سراغش می اد، مثلن وقتی در خواب میبینه قطاری وارد تونل شد ، حس جنسی اش در خواب بیدار می شه !!!! به قول رفیقمون چی می گی ؟؟؟ مگه می شه یعنی واقعن برادران ایمانی ما این قدر زاقارت دچار حس جنسی می شن !! نگو جلو کسی بابا
............................................
گویا مراسم دورهمی و کافه بازی فردا شب مالید و پرانده شده ! به خدا ما نپرانیدیمش ( فعل رو برم دکتر جون ) رفقا پرانیدندش !! شاید باورتون نشه اما این واقعیتیه که هر کدام به تدریج گرفتار ماجرایی شده اند و من ماندم با ساناز جونی که احتمالن تا ساعاتی چند او هم پرانده می شود !! چقدر پر پری شد اینجا !! ما این شانس مان را بخوریم
! حالا نوبت پراندن ما هم می رسد دوسست جون ها ! پایه باشید تا مشاهده نمایید
..........................................
و کلام اخر اینکه
تفلدمان مبالک

Friday, June 27, 2008

دو روز دیگر

دو روز دیگر متولد می شویم
......................................................................
آخر نفهمیدم مشکل از من است یا از تمام موجودات عالم که نمی توانم درکشان کنم پاره ای وقتها می فهمم که چاره ای جز همسان شدن با بقیه ندارم، کاش بلد بودم کمی، فقط کمی بی خیال و ساه انگار باشم، کاش بلد بودم فقط کمی چشمانم را ببندم و فقط خودم را ببینم و حال و خوشی های لحظه را
کاش همه شبیه هم بودیم یا من اینقدر غریب فکر نمی کردم یا حداقل بلد بودم تحمل کنم تحملی که برای من ملالت بار نباشد کاش بلد بودم
.....................................................................

Tuesday, June 24, 2008

روز مامان ها

روز مامان های خوجل مهربون مبارک
.............................................
بخصوص به مامان خودم و مامان این عمه ای که من درسته میخولمش
.........................................................
من هفته دیگه متفلد میشم
آی خوش بگذره آی خوش بگذره
ما و رفقا قرار است جایی در نزدیکی ها کافه ای را به خاک و خون بکشیم پایه اید بیایید

Friday, June 20, 2008

تمام می شوم شبی

فصل من رسید
.........................
باز توی شک گیر کردم
......................................
چقدر این جمله این برنامه رشید پور رو دوست دارم بد جور وقتی میگه
تمام می شوم شبی ، فقط به من اشاره کن

Friday, June 13, 2008

بعد از عمری سکوت

هفتۀ سختی بود
همش با درگیری و استرس گذشت البته مدتهاست که هفته ها سخت می گذرن، شدیم موش آزمایشگاهی سیستم آموزشی و اشتغالی این مملکت هر روز برای ورود به هر سیستمی یا گذشتن از هر کانالی باید اول یه آزمون یه مصاحبه یه هفت خوان رستم رو طی کنیم، تا بذارن بریم توی یه خراب شدۀ جدید ! حالا شده قضیه ما، هفتۀ گذشته درگیر مصاحبه و این جور چیزها شدم
راستی از پروپوزال رساله ام دفاع کردم گویا تصویب شد ، می گم گویا چون اصلن نمی تونم چیزی رو قطعی بدونم یعنی مدتهاست این طوری به من یاد دادن که هیچ چیز قطعی نیست، همه چی نسبیه و ممکنه امروز باشه و فردا نباشه و این کاملن بستگی به شرایط داره همین و تو حتی یه ذره هم تعیین کننده نیستی اگه بخوان تو رو می کشن به همون سمتی که باید بکشن، مقاومت فقط تو رو خسته می کنه، باید توکل کنی و امیدوار باشی
..................................
حالا من موندم با یه رساله وحشتنناک که هم کار کتابخونه ای داره هم آماری و میدانیه و این از همه وحشتنتاک تره خدا به خیر بگذرونه این دو سال رو
.............................
توی جلسه دفاع از پروپوزال استاد محترم فرمودند که حالا کار تطبیقی با کجاست گفتم با آمریکا فرمودند کدام ایالت گفتم کالیفرنیا فرمودند همون جا که ایرانی زیاده گفتم نمی دونم به این قسمتش نیندیشیدم جناب استاد !
...........................
گاهی اوقا به رفقا هم باید شک کرد ! زیاد راه دادن و رفاقت کردن مریضت می کنه بعد یهو میبینی دروغ گفتن و پنهان کاری براشون می شه آب خوردن و تو خوش حال می شی از این که زود فهمیدی و یاد می گیری که لزومن به همه نباید همه چی رو بگی ! زندگی یعنی همین، این رو بهم یاد داده بود،اما فکر می کردم در مورد بعضی ها می تونم استثنا قایل بشم اما اشتباه می کردم
اره شک می کنم
از این به بعد بیشتر و بیشتر شک می کنم
................................
خیلی پررویی می خواد که تو خودت یه شارلاتان هفت خط باشی بعد پشت سر طرف بگی« آره یارو خیلی کودن بود» حتمن به دلیل این که زیادی به ایشون احترام می گذاشته و داغونش نکرده ! به این دوستی که این جمله رو شنیده و برای من نقل قول می کنه می گم تو چرا از این دوست به قول ایشون کودن دفاع نکردی ، بهتر نیست بلد باشی درست قضاوت کنی و هر چی می شنوی باور نکنی من می تونم تو رو روشن کنم و بگم که اون ادم چقدر کثیف و نابوده تا تو بفهمی که طرف مقابلش کودن نبوده ، راستی شایدم بوده ،آره بوده که به اون احترام گذاشته و حرفی نزده آره موافقم کودن بوده به خاطر اینکه باید تو رو توی سطل آشغال می انداخته که حالا واسش شاخ نشی کاش به من می گفت تا حالش رو جا می آوردم
..............................
فقط دو اینچ قدشه فکر می کنه خود برات پیته هی می آد از جلوی من رژه می ره حالا خوبه می دونه هیچ وقت آدم حسابش نمی کنم ها باز حس برش داشته مورچه
..............................
تازگی ها فهمیدم پسرها بیشتر از همه پایۀ غیبت و خاله زنک بازین
........................
دارم به تولدم نزدیک می شم باز همون شوق کودکانه همۀ وجودم رو می گیره امسال هم اومد عین یه چشم بهم زدن فقط شانزده روز مونده انگار همین دیروز بود که روزشمارم رو شروع کرده بودم توی وبلاگ حالا یه سال گذشته من بزرگ می شم و زندگی تند تر از من توی دوی استقامت داره میره و من سعی می کنم جا نمونم !
......................
تفلد عشق عمه ای هم داره می آد الهی من درسته تو رو بخورم که دلم برات به ذره شده اخه این چه رسمشه که تو توی اولین تولد زندگی ات پیش ما نباشی تا من بتونم بچلونمت، نه من چی بگم به این خدایی جونی ! عیب نداره ایشالله همیشه خوش بخت و سالم باشی عمه ای! پارسال این موقع نمی دونی ما همگی چی می کشیدیم از بس توی استرس بودیم ، حالا زوکی یه سال گذشته و ما دو عدد تیر ماهی قبیله با هم می ذوقیم عمه جونی

تیرماهیان جهان متحد شوید که ما داریم می آییم

Friday, May 16, 2008

دخمل جیگره در زندان

فک کن یه آدم اسکیزوفرنی رو که داغانه و فکر می کنه که یکی داره مدام توی سرش باهاش حرف می زنه و بهش دستور می ده و بر اساس اوامر همین آقاهه که توی سرشه در یه روزه گرم افتابی بلند شده وزنش رو کشته و تو هی مدام مجبوری وقت پر کردن پرسشنامه بلند ازش سئوال کنی که حواست با من هست و اون مدام حرف های خودش رو تکرار کنه که آره من رو چیز خور کردن من رو چشم زدن ولی قاضی حرفام رو گوش نمی کنه ، و برمیگرده به تو با صدای بلند می گه حرفام رو باور می کنی تو دیگه باور کن به خدا من نمی خواستم بکشمش این صداهه می گفت که اون خیانت می کنه .....و تو با همۀ این داغانی ازش در پایان این مکالمه داغان تر بپرسی شما چه پیشنهادی دارید ؟؟ و اون با نگاه عاقل اندر سفیه بگه پیشنهاد چیه !!!! و حتمن توی دلش گفته که بابا این یارو از ما اسکیزوفرنی تره، بیشتر این بیچاره رو چشم زدن گویا
این از جمله اتفاقاتی بود که همکار عالی قدر ما در روز زندان گردی انجام داد و من داشتم به حد انفجار می رسیدم به جان شما
یعنی بهتر از این سئوالی به اون ذهن اش نرسید که بپرسه
......................................................................
این روزها بابت یک عدد سوتی بسیار فاجعه آمیز در میان دوستان و اشنایان به لقب دخمل جیگره معروف شده ایم
خدا بگم این تکنولوژی اس ام اس رو خدا چه کنه که یک اشتباه کوچک در حین خواب باعث شد که اس ام اس یکی برای یکی دیگر بره
ولی واقعن چه جکی بود اون شب ، این قدر خندیده بودم از این اشتباه ِ در ارسال که تا چند وقت فک ام درد می کرد و جمله ساناز جونم تا آخر عمرم یادم نمی ره که وقتی ازش عذر خواهی کردم بابت اس ام اس اشتباهی توی اون وقت شب و گفتم خب حالا برو لالا نوشت : می رم لالا البته اگر دیگر جگر دیگری پیدا نشود که نگذار ما بخوابیم
......................................................................
بازم فک کن یکی در کمال احساسات بهت بگه : عزیزم شب خوب و آرومی رو برات آروز می کنم
و شما با کمال آرامش بگی : دستت درد نکنه
..............................................
نه خداییش همۀ رفقا و دوستان و آشنایان من، مِن جمله خودم، در کمال صحت و سلامت عقلانی به سر می بریم خدا رو شکر نه ؟؟ دروغ می گم بگو دروغ می گی

Friday, May 02, 2008

اردیبهشت عزیز

همه چی نرم و آروم اتفاق می افته
اونقدر نرم و آروم که تو حتی نمی فهمی لحظه ای رو که اتفاق افتاده ، اون قدر نرم میره توی وجودت که تازه حسش میکنی تازۀ تازه اما قدیمی ِ قدیمی
اصلن کی این طوری شد؟ کجا؟ چه وقت ؟توی کدوم لحظه تنهایی ات بود که تو وا دادی؟ و حالا بلند می گی اون حسی رو که سالها انکارش می کردی
بعد ممنون می شی که حالا اتفاق افتاده برای اونی که هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردی
وای که ممنون از نبودنت و ممنون از بودنت
و چه حالی داره وقتی جمله ای رو تایپ می کنی که فرقش فقط توی یه نون ِ اما مخاطبش دو نفره
و تو هی حال می کنی هی حال می کنی و هی حال می کنی این روزها رو
وای چه حالی داره وقتی توی اردیبهشت عزیز این پست رو می ذاری تا اسفند ماه ات رو ابدی کنی
......................................................
توضیح جهت تنویر افکار عمومی : همه بعد از خوندن این پستِ بی سر و ته اینجانب با کامنت و تلفن و میل و دیگر رسانه های جمعی و فردی و وسایل ارتباطی فقط یک سئوال داشتنی داری عروسی می کنی آیا ؟؟؟ نه جان ِ شما عروسی در کار نیست اگه بود که ما اینجا پست نوستالژیک نمی نگاشتیم ، بابا اصلن اگه گذاشتید من توی این جزیرۀ متروک یه بار یه پست خارجی بذارم همش باعث می شید توش من دُرافشانی های خاص خودم رو یه جورایی بذارم تنگ مطالب ادبی ام، اصلن ادبی مون رو بخورم که هیچ وقت به نتیجه نمی رسه
بماند
برای اهل بیت از جمله اخوی زاده محترم و بیت محترمشان توضیح دادم که عمه ای جان! من نمی خوام الان علوسی کنم عاجق هم حتی نشدم هر چند دلم می خواد زوکی عاجق شم اما حالا که نشدم
این هم جهت تشکر از یه ادم بینوایی است که حس اعتماد از دست رفته را به ما عودت داد همین
جالب اینجاست که همان اندازه که آن یکی که اعتماد را سلبیده بود پایش به اینجا نمی رسید این یکی هم که اعتماد را داده است باز پایش به اینجا نمی رسد این بار خودم نخواستم که برسد این طوری جزیره تنهایی مصداقش بیشتر حفظ می شود
خب خبر جدید اینکه یه لاک جیغی خریدم به رنگ صورتی ِ جیگری، بسیار دوستش می دارم بخصوص وقت تایپ کردن حال می کنم هی میبینمش
روزهای شلوغی است جدیدن راهی زندان می شوم برای پیدا کردن سوژه رساله ام، آنهم حتمن حالی دارد برای خودش
با اخبار زندان برمی گردم