Friday, June 22, 2007

نُه روز به میلاد با سعادتم مونده


نصوص خاصه وارد شده در موارد ویژه که بر ثبوت حق تعزیر و تادیب حتی در مورد نابالغ و مملوک دلالت می کند ، بر بیش از ثبوت اختیار تعزیر برای حاکم در مواردی که مصالح حکومتی و اداره نظم و نظام اقتضا می کند ، حتی اگر معصیت شرعی شمرده نشود ، مانند عمل نابالغ ، دلالتی ندارد
این فقط یه پاراگراف از یه کتاب دویست و پنجاه صفحه ایه که من یکشنبه امتحانش رو دارم
...............................................................
سه روزه تلویزیون نداریم
لامپ تصویرش سوخته
رفته دکتر، الان با یه تلویزیون دو این چی ِسیاه وسفید که مخصوص اتومبیل در سه قرن پیش بوده و الان فقط شبکه چهار و شش رو و بعضی موقعها اگه سه ساعت التماسش کنی شبکه پنج رو می تونه بگیره داریم دوران ترک رو سر میکنیم به خدا شبیه یه اعتیاد میمونه این بی صاحاب
موندیم جواب مامان رو چی بدیم که امروز بدون دیدن سریال کذایی جواهردر قصر خوابش نمی بره
...............................................................
زنگ زدیم به نمایندگی
میگه یکشنبه می آریمش شما همون اقای فلانی هسستید که توی جُردنه
می گیم نه، همون فامیل رو داریم اما وَنَکیم نه جردن
میگه چه جالب دقیقن اونا هم تلویزیون شون اینجاست اونم لامپ تصویرش سوخته
به بابا می گم تو رو خدا اگه اشتباهی تلویزیون اون هم اسممون رو که جردن میشینه آوُرد سوتی ندی ها،زود بگیرش، شاید از این سینما خانوادگی ها باشه
!!!
بابا میخنده، می گه اگه شانس ماست از این زغالی هاست
...........................................................
نُه روز به میلاد با سعادتم مونده
دیشب خواب دیدم رفتم شمع بخرم واسه کیکم
تورو خدا نگید چقدر بی جنبه ای ها
این کاره همیشۀ منه
الان در آستانه بیست و هفت سالگی تنها بهانه کودکی کردنمه که همیشه برام مونده

Sunday, June 17, 2007

پانزده روز مونده به تولد صاحب جزیره

یک عدد امتحان کذایی داده شد
در لحظه گمان کردیم که همه چی مرتبه و خوب بوده
بعد کم کم فهمیدیم که شاید هم زیاد خوب نبوده حالا از اون روز تا حالا دچار حس مرگ تدریجی شدیم از ترس نمره و نیفتادن
دعا بفرمایید لطفن
.............................................................................
توی صف کافه کوپه نمی تونیم تشخیص بدیم ته صف کجاست سر صف کجاست
بعد با اعتماد به نفس هر چه بیشتر در حالیکه صدامون رو به سرمون گرفتیم میگیم اینجا کی آخرشه ؟
بعد همه پسرهای توی صف با صدای بلند می گن ما همه آخرشیم
از خنده حتی نمی تونم جلوی نیشم رو بگیرم
مسخره نیست دانشجوی دکترای این مملک یه سوتی به این گندگی بده
اصلن دانشجوی دکترای مملکت غلط می کنه بره وسط کافه کوپه که نود در صدشون بچه های هنرن
واقعن ما چه اعتماد به نفسی هستیم ده سال حقوق خوندیم باز خودمون رو قاطی پاتوق های اینا می کنیم
.....................................................................................
توی بوفه دانشکده دارم خفه می شم از گرما
اینجا همه یا امتحان دارن یا امتحان دادن
یکی از اینایی که انگار امتحان داده می آد جلوی من میشینه یه دونه پفک نمکی گنده گرفته دستش از این خانواده ها و داره می خوره تقریبن به هیچی نه نگاه می کنه نه حواسش هست فقط پشت سر هم داره می خوره
خیلی قیافه اش جالب می شه
وقتی تعجب من رو میبینه میگه وقتی استرسم تموم میشه عاشق اینم که پفک بخورم می گم بخور عزیزم راحت باش
یه دختره از اون ور بهش می گه می دونی چقدر کالری داره می گه برو بابا من میگم آرومم می کنه تو می گی کالری به چند من
؟
.........................................................................................
الان که دارم اینا رو می نویسم ساناز و و پروشات و فابی در غیبت مامی ساناز خونه سانازینا رو تصرف کردن و در حال خوردن دونات و یک عدد شام دبش هستن
بنده به دلیل داشتن یه امتحان از یه کتاب پانصد صفحه ای باز محروم شدم از یک گردهمایی رفیقانه
خوش باشید رفقا
ما عادت داریم
................................................................................................
اس ام اس می زنه ساعت امتحان کی اِ
می گم نمی دونم اگه محبت کنید خودتون به آموزش زنگ بزنید بعد به ما هم خبر بدید
اس ام اس میزنه جهت اطلاع جنابعالی عرض کنم که خیلی زرنگ تشریف داری
من چند دقیقه از تعجب دچار توقف ذهنی می شم که این چه جور حرف زدنه یه دکتر مملکته با یه هم کلاسی دختر
اس ام اس می زنم
جناب دکتر بد نیست کمی مودب تر باشید من فقط گفتم اگه محبت کنید خوب اگه می خوایید محبت نکنید
این منم که همیشه کارهای بچه های دوره رو هماهنگ می کنم منم که با اساتید برنامه ها رو مچ می کنم چرا اون موقع زرنگ تشریف ندارم ولی حالا زرنگ تشریف دارم نکنه این کارها رو چون همیشه انجام دادم به یه تکلیف تبدیل شده واقعن که
باشه هم چنان بهتره دوستان زرنگ تشریف داشته باشن نه بنده
سر جلسه با کمال بی ادبی میبینمش که بابت حرفش حتی ناراحت هم نیست
واقعن که کاش به جای سالها درس خوندن و پر کردن ذهن از اراجیف کتابها بلد بودیم رفتار اجتماعی مون رو در حد شان و مقامی که توش قرار گرفتیم بالا ببیریم
غرور چیز بدی است
.................................................................................................
در راستای ادامه تارخ نگاری این جانب باید بگم که پانزده روز مونده به میلاد با سعادت صاحب جزیره
تا ببینیم بعدن چه پیش می اید تنها چیزی که خر کیف مان می کند تولدمان است که میدانیم آن هم رو هوا خواهد بود
میگید نه ببنید

Wednesday, June 13, 2007

نوزده روز مونده


خب به سلامتی این بلاگر حالش خوب شد و ما اومدیم اینجا
که بگیم زنده ایم رفقا
تا
تیر ماه گرفتاره امتحانها هستم
و
به قول خودم برای نزدیک به یک ماه زندگی تعطیله
البته سعی میکنم در این دکون رو نبندم
وهر وقت از شاهکارهای خودم و رفقا و هم جزیره ای های محترم حرفی برای گفتن بود به شما هم بگم
برام دعا کنید این روزها زود و تند و سریع و موفقیت آمیز بگذره
دلم برای تعطیلات یه ذره شده
هرچند می دونم حتی اگه امتحانهای منم تموم شه درس و مشق من تمومی نداره
از همین الان حسابی یک تحقیق و یک ترجمه و یه ویراستاری ترجمه و یه برنامه بلند مدت برای درس خوندن جا رزرو کردن
تا ببینیم از عهده اش بر می ام یا نه هرچند عین یه غول شدنن که جرات فکر کردن بهشون رو ندارم
راستی تیر ماه دوست داشتنی من هم داره می اد
رفقا می دونن چرا وقتی تابستون و تیر می رسه من ذوق مرگ می شم
اخه تولدمه دیگه
آقا من از این اداها ندارم که بشینم و منتظر سوپرایز ملت بمونم
خودم از آخر خرداد تا ده تیر شماره معکوسم رو شروع میکنم این جوری حالش بهتره
بهر حال از همین امروز شروع شد
تیتر بالای نوشته امروز رو داشته باشید

Thursday, June 07, 2007

روشنفکران جزیره


توی بوفه تنها نشستم ، امروزهم تنهام، کسی این ورها نمی آد
برای مریم اس ام اس می زنم که اگه سمت انقلاب اومدی من تا عصر دانشکده ام ما معلوم می شه این ور بیا نیست
ساعت نه صبحه و تا چهار بعد از ظهر من باید تنهایی سر کنم، تا یک ساعت دیگه کلاس شروع می شه، اومدم توی بوفه شاید بشه فکر کرد اما اون قدر گرمه که نمی تونم نفس بکشم این کولر لعنتی به جای هوای سرد هوا گرم میده، بوی نیمرو و سوسیس و املت داره خفه ام می کنه
گندت بزنه حنا کجا رو واسه فکر کردن انتخاب کردی، احساس می کنم مَ. ق. نَ .عَ. ه ام داره عین حلقه یه دار می شه هر کاری می کنم عرقی که توی موها و دور گردنمه خشک نمی شه همین موقع یه فوج بانوی چ. ا. دُ. ر به سر وارد می شن گمونم از بچه های خوابگاهی باشن چون همه با هم کله صبح کجا می تونن رفته باشن
می آن دقیقن کنار میز من می شینن
بدون اینکه آدم فضولی باشم حرفهاشون رو می شنوم
اول از اُستادی حرف می زنن که گویا به بچه های شهرستانی توهین کرده و خیلی از دستش کُفری هستن
اما حرف ها کم کم از درس و مشق به سمت چیزای دیگه حرکت می کنه انگار یکی از پسرهای هم دورشون از یکی شون خواستگاری می خواسته بکنه با هم رفتن بیرون حرف زدن طرف بهش گفته شما چرا چ .ا .دُ. ر سر می کنید چرا ر.و.سَ.ر.ی تون رو این مدلی می بندید
اخه یه مدل خاصی اون رو بسته بود
یکیشون می گه خب راست می گه این طرز ر.و.سَ.ر.ی بستنه
تو خیلی اُملیه ادم با چ.ا.دُ.ر که اینطوری ر.و.سَ.ر.ی نمی بنده
یهو بحث می ره به سمت همین حرفها
همون موقع احساس می کنم این دار برام دیگه قابل تحمل نیست، م. ق. ن.ع. ه رو از سرم در می آرم و فقط یه جوری رو سرم می کشنوم که موهام معلوم نشه عوضش وای چه احساس خوبی بهم دست می ده، کُل گردنم خنک می شه، محشره ،خدا رو شکر که بوفۀ دخترها جدا است و کسی کاری بهم نداره
همون موقع می شنوم که یکیشون می گه این چ. ا. د. ر های جدید، همون هایی که آستین داره مخالف شَ. ر. عِ.ه
اون یکی توی حمایتش بر می آد که آره یعنی چی همه وجودشون زیرش لُ.خ.ت.ه تا دستشون را بالا می برن کل هیکلشون می آد بیرون
یکی دیگه می گه واقعن این چ.ا.د. ر ها که اومد دیگه فرق بین چ.ا.د.ر.ی وغیر آن از بین رفته، خیلی از دخترهایی که قبلن چ.ا.د.ر.ی نبودن فقط برای این که کسی بهشون کاری نداشته باشه خودشون رو کردن توی این گونی ها ،اون زیر هر غلطی می خوانن می کنن، به بدترین وضع ممکن آرایش میکنن، اصلن آبروی ما رو بردن
این جوری که میگن نیم نگاهی به من می کنن ولی من اصلن حوصله ندارم که م.ق. ن.ع.ه ام رو سرم کنم ،آخه گرمه، دارم خفه می شم، اینجا یه ذره بادم نمی آد
یه دفعته یکیشون شروع می کنه به آیه آوردن که اصلن طریق حِ. ج.ا.ب مهم نیست هر چی باشه فقط کافیه که ملزومات ح.ج.ا.ب بهش بار شه
این یکی ها بهش حمله می کنن و روایات و فتوا می آرن که نه چ.ا.د. ر کاملترین ح. ج.ا.ب هست و کمتر از اون امکان نداره
بلند می شم بستمه به اندازه کافی فیض بردم
می رم سر کلاس، دارم فکر می کنم اصلن چه ارزشی داره نسبت به این حرفها بحث کردن
مگه برای شخصی ترین مسایل زندگی که پوشش یکی از اونهاست باید منتظر نظر دیگران بود به ما چه که فلانی چی می پوشه چی نمی پوشه
می رم سر کلاس فقه از استاد که از اون گوهرهای کمیابه که عینش تا سالها دیگه نمی اد می پرسم ح.ج.ا.ب یعنی چی
میفرمایند از نظر اِ.س. ل. ا. م ، ح. ج. ا. ب همون چیزیه که حفظ متانت و عفت معنی بده و بس
میگم نوع خاصی حکم داده شده
می گه نه حفظ متانت هر کسی به دست خودشه و حکم خاصی برای روش خاص این حفاظت در ق. ر. آ. ن نیست
از کلاس می ام بیرون توی این فکرم که استادی که دهه نود زندگی اش رو پشت سر گذاشته روشنفکر تره یا اون پنچ دانشجوی ترم دومیه که با من توی بوفه هم میز شده بودن
؟

Monday, June 04, 2007

خسته از ترسیدن

چیزی برای گفتن نیست
انگار سکوت تنها چیزیه که برام مونده
کجایی زنگی چرا صدات نمی اد
چرا بوی خوب همیشه رو نمی دی چرا اینقدر پر از دلهره ای
تا حالا شده از این همه اضطراب خسته شید من الان خسته ام از این که این همه ترسیدم
یه ترس بد رنگ که تمومی نداره
یه دلشوره همیشگی

Tuesday, May 29, 2007

ذهن مشوش امروز من


یادتون می آد چند وقت پیش این نوشته رو
اون موقع هزار تا فکر کردم
نگو قراره اتفاقی که می افته برای همیشه بر جریدۀ تاریخ ثبت بشه
حال می کنید چه نیروی ذهنی درجۀ یکی داره این رفیقتون
بنده شونصد روز پیش در حالیکه هیشکی فکرش رو هم نمی کرد که این م ذ ا ک ره کذایی واقع می شه حتی روزش هم بهم ندا داده شده بود
خیلی از خودمان خوشمان آمد
حتی قادر به پیش بینی روز دقیق وقایع ص ی ا ص ی هستیم
بهر حال زین پس هر گونه فال و طالع بینی و آینده نگاری و غیره از طریق دنیای مجازی پذیرفته می شود
حالا از این که بگذریم این هفتم خرداد برای ما هم ماجرایی شد اون امتحان کذایی تر رو که سالها بود می خواستیم بدیم ولی هی دودرش می کردیم رو بالاخره بر گذار کردیم به روش اُپن بوک
بنده فقط ده هزار تومن پیاده شدم برای خرید کتاب نمی دونید چه شیر تو شیری شد همه جَو گیر شدن وقتی فهمیدن امتحان اُپن بوکِ و بدون هر گونه مراقب و رسمیت برگذار می شه، فرصت هم از دو تا هفت بعد از ظهر بود
اما وقتی سئوال رویت شد فهمیدیم که بد جور به کتاب نیازمندیم همه راهی شدن به سوی خرید کتاب از کتاب فروشی دانشکده حتی یکی از رفقا رفت از کتاب فروشی های انقلاب کتاب خرید
چی بگم والله ما خودمون انگار از صد تا مراقب و استاد بیشتر موضوع رو جدی گرفته بودیم هر کی رفته بود سر یه میز نشسته بود هیشکی با هیشکی حرف نمیزد همه روی برگه هاشون خیمه زده بودن انگار چه خبره
صاحاباش ماجرا رو فرمالیته داشتن اجرا می کردن اما ما در کمال جدیت
بگذریم فقط بگم که ما خدای اُ س کُ و ل های زمین هستیم
........................
مریمی به دلیل چند عدد شن ریزه ناقابل در کلیه اش چند وقته که گرفتاره
دیروز فهمید که باید بره عکس برداری، میگه حنا من باید روغن «قرچک» بخورم
منم از اون اُ س کُ و ل تر میگم اَه روغن قرچک می گن خیلی بده دوستم
بعد تازه متوجه سوتی می شم می گم البته منظورم کرچک بود نه قرچک ورامین حالا فرض کنید این مکالمه داره توی تاکسی اتفاق می افته و با صدای بلند بنده، اصلن به روم نیاورم که همه آقایون در حال ترکیدن بودن با شنیدن افاضات اینجانب
.........................
رفقا از خود سانسوری خسته شدم
کاش می تونسستم جوره دیگه ای بنویسم، اینجا همین چند نفری هم که می خونن من رو خوب می شناسن یا آدمهایی رو که میخوام در موردشون بنویسم میشناسن و من برخی حرفها رو نمی زنم چون اصلن حوصله ندارم بعدن برای همه توجیه کنم
بهر حال کاش ناشناس تر از این می تونستم بنویسم کاش می شد جام رو عوض کنم شاید جای دومی رو برای خودم دست و پا کنم جایی که به هیشکی نگم هر کی گذرش افتاد خوش اومده
اینجوری می تونم در مورد روابطم با بعضی از ادمهای دور و برم هر چی دلم می خواد بگم بدون هراس ازاینکه فردا که من رو دید از این نقد اخلاقی من ناراحت نشده باشه و از من توضیح نخواد، ما جماعت جزیره رو که میشناسید حتی نسبت به این دنیای مجازی هم با خاله زنک ترین رروش برخورد می کنیم، انگار اینجا هم مال باباشونه که خودشون رو محق می دونن در مورد همه چی سئوال کنن
همین ده ماهی که می نویسم بارها شده فلانی رو توی جایی دیدم بعد برگشته می گه تو از فلان چیز ناراحتی ،می گم چطور مگه، می گه آخه توی وبلاگت فلان حرف رو زدی یا اینکه میشه در مورد فلان چیز که توی وبلاگت نوشتی بیشتر توضیح بدی منظورت چی بود نکنه من رومی گفتی
ای بابا بیخیال شید تو رو خدا
بهرحال توی فکرشم ، به زودی این کار ور میکنم، توی یه جای دیگه با یه خیال راحت تر قلمی های بی رو در وایسی تری رو مینویسم
احتمالن تابسوتن این برنامه رو عملی میکنم یه جای بی نام و نشون
چون دارم خفه می شم از بس میبینم و حرف نمی زنم و مردم فکر می کنن احمقی البته میدونم که باید راحت بود اما روابطت با برخی ادمها اجازه نمیده که روبه روشون وایستی بگی بابا می دونم که داری من رو خر فرض میکنی به خدا میدونم

Monday, May 28, 2007


آی تک جونم

یار دبستانی


تولدت مبارک



وای که چقدر دلم برات تنگ شده

کاش توی همین جزیره بودی

هرچند خوشحالم که اونجا نفس رو راحتر می شه کشید

امیدوارم هر جا که هستی همیشه سلامت و موفق باشی

Friday, May 25, 2007

سکوت

از هفت خرداد تا چهار تیر امتحان می دهیم
دلمان بسیار هم غصه ای است

Sunday, May 20, 2007

قرقره خاطرات


پنج شنبه این متن پیر رو از لای یکی از کتابهای درسی پیدا کردم دلم یه جوری شد
انگار اون روزا حالم خیلی خوب بوده به قول مامان کیفم کوک بوده اما یه چیزی ذهنم رو درگیر کرده اول متن رو گوش بدید که وصف حال اون روز بوده

گرمای داغ دومین ماه تابستان
سنگ فرشهای شمیران
دنیا از امروز از پشت شیشه های عینکی
با بوی تازگی
همین یادگار اولین ذوق مشترک داشتن
و
لمس خنده های صورتی
تکیه زده بر صندلیهای لهستانی کافه فرانسه
این بارهم شنبه
با عقربهای خسته ساعت دوازده
در
ظهر دهم مرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و سۀ خیابان وزرا


این چند روزه دارم مدام فکر میکنم تا اون روز رو خوب یادم بیاد من عادت دارم وقتی روزمره نگاری رو این مدلی می نویسم فاکتورهایی از کل اتفاق اون روز رو توی متنم می ذارم الان می تونم تصور کنم که ده مرداد سه سال پیش من و هم جزیره ای بعد از اینکه از تجریش رفتیم کافه فرانسه توی گاندی، بعد تا وزرا رو هم پیاده رفتیم اما چی خریدیم که نوشتم اولین ذوق مشترک داشتن مطمئنم که باید یه چیزی خریده باشیم کاش یادم می اومد اول گفتم شاید عینک اما نه فکر نکنم ربطی نداره که
امشب باید برم سراغ دفترچه سال هشتاد و سه شاید چیزی سر در بیارم شما چی فکر میکنید
؟؟
پی نوشت
این و این رو هم ببنید

Sunday, May 13, 2007

شوهرشناسی در جزیره


این روزها داره ترسناک تر میشه، زندگی رو می گم
کم کم امتحانها شروع می شه و پروژه ها رو باید تحویل اساتید محترم داد و در س خوند و نمره گرفت
دلم می خواد زودتر تابستون بشه و من حداقل بتونم چند وقتی نفس بکشم
..............................................
رفقا بهمون کتاب شوهر شناسی دادن، حالا شوخی گذشته خیلی برام موثر بود، یعنی فهمیدم بعضی موقع ها چقدر بابت چیزای الکی حرص خوردم چیزایی که ارزش حرص خوردن نداشتن چون مردها همین جوری هستن که هستن نه یه معمای بغرنج حل نشده
راستی اگه از نگاه طنز بخوام به این جور کتابهای روان شناسی نگاه کنم باید بگم کتابهایی در مورد رازهای مردان و رازهای زنان اینطور به خواننده القا می کنند که خانمها کوتاه بیایید این آقایون دست خودشون نیست اینجوری هستن دیگه البته گفتم از نگاه طنز که بدونین زیاد این نتیجه گیری جدی نیست چون در مورد خانمها هم چیزایی نوشته شده که شاید از نگاه اقایون این طور بیاد که شما هم کوتاه بیایید زنها همین جوری هستن که هستن
اما حقیقتش این نیست حقیقتش اینه که ما زنها زنیم و اونا مردن اند و این واقعیت بزرگییه که نمی خوایم بفهمیم و حالا این کتابها نشون می دن که خانم عزیز شما داری با یه مرد حرف می زنی نمی تونی انتظار داشته باشی که شبیه خودت عکس العمل نشون بده اون موجود دیگه ایه با مختصات خودش
اما خداییش خودم رو دارم امتحان میکنم و میبینم که بعضی موقع ها خیلی سخته که خودت رو عادت بدی به این واقعیت که یه مرد بلد نیست مثل تو واکنش نشون بده همون طوری که تو نمی تونی مثل اون واکنش نشون بدی
اینجاست که نوبت به تمرین می رسه یه تمرین دو طرفه برای اینکه تو بتونی او رو درک کنی و اون هم تو رو بدون اینکه این وسط سوء تفاهمی اتفاق بیفته
رفقا ممنون ،من این کتابچه های راهنما رو دوست داشتم چون به فکرم انداخت که بیشتر فکر کنم و کمتر ناراحت باشم و نگران
مخصوصن من که بی اندازه نسبت به هر چیز حساسیت نشون میدم و هر چیزی رو اونقدر بزرگ می کنم که بترکه
توی رابطه ام با هم جزیره ای هم همین جوری ام حالا با این کتابها سعی می کنم یاد بگیرم که هر چیزی راه خودش رو داره و همه چی نمی تونه اونطوری که من فکر می کنم اتفاق بیفته
اینکه به جای معلم اخلاق شدن بهتره بیشتر درک کنم و کمتر ناراحت بشم
به اینکه اجازه بدم طرف ام هم فرصت درک شدن رو به خودش بده فرصت عمل کردن همون جوری که من می خوام نه با دیکته مدام و بی وقفه من
اینکه او موجود دیگه ایه که درس اخلاق من رو نمی فهمه و با روش خودش باید این درس رو یاد بگیره
خب بهر حال من منتظره جلد دوم کتاب که دست پروشاته نمی مونم می رم و هر دو جلد رو میخرم چون این کتاب رو با امانت نمی شه داشت این کتاب رو باید همیشه داشت برای اینکه بتونی هر وقت گیر کردی یه سری بهش بزنی
همون وقتهایی که داری فقط زن میشی ، یا فقط میخوای مرد بمونی
امروز به هم جزیره ای می گفتم که این کتابها یعنی این که تو حق نداری بعد از اینکه وارد زندگی یه جنس مخالف شدی هنوز زن یا مرد بمونی بلکه مجبوری یاد بگیری چه جوری می شه به جنس مخالف تبدیل بشی
یعنی آقای همسر از این به بعد سعی کن کمی هم زن باشی و خانم همسر شما هم سعی کن کمی مرد باشی
اینجوری بلدی که واکنشهای طرف مقابلت رو پیش بینی کنی نه از دیدگاه جنسیت خودت بلکه از جنسیت جدیدی که تازه توی خودت متولدش کردی
میدونم که خیلی ها شاید بخندد و ساده بگذرند منم مدتها همین کار رو می کردم اما بدونید که اگه هیچ اثری هم نداشته باشه به مقدار متنابهی کمکتون میکنه که توی رابطتتون با جنس مخالف سبک تر و راحت تر بشید بخصوص برای ادمهایی مثل من که بدجور حساس و شکننده اند
حالا اسم کتاب رو بگم
رازهایی در مورد مردان و جلد دوم رازهایی در مورد زنان از دکتر باربارا دی آنجلیس ترجمه هادی ابراهیمی

Sunday, May 06, 2007

اینجا حال همگی ما خوب است


یادم آمد تا برای همه رفقای آن سوی آب هایم نامه ای قلمی کنم، در این روزها که فرصت نوشتن ایمیل های جداگانه برای رفقای رفته از جزیره را ندارم
پس نامه را بدون حال و احوال شروع کردم
اینجا حال همگی ما خوب است
وقتی صبحها به سمت دانشگاه و کار قصد بیرون رفتن می کنیم دیگر رمقی برای سر میز توالت رفتن را نداریم از بس می ترسیم که با موهای سشوار شده مان یا پنکیک صورت و لاک ناخن و آخرین مدل مانتوی کذایی مان ن ااَم ن ی اج ت م اع ی را تشدید کنیم
اینجا حال همگی ما خوب است
وقتی بعد از هفت سال عزم ازدواج کردیم دیدیم با پول ما خانه ای نیست برای زندگی مگر در مسگر آباد یا کمی بالاتر اما قد قوطی کبریت که کتابهای من و هم جزیره ای هم جایی نخواهند داشت در آنجا چه رسد به خودمان
اینجا حال همگی ما خوب است
چون هم جزیره ای به عنوان یک وکیل یک ماهی است رسمن وکیل شده وپروانه پایه یکش را گرفته است اما حتی یک پرونده هم ندارد و ما پول نداریم و هم جزیره ای با لیسانس حقوق و پروانه وکالت فرم استخدام کارمند ساده چندین شرکت را پر کرده است و نمی گویم که کجاها حتی جلوی نوع مدرک صلاح دید که به جای لیسانس بزند دیپلم تا حداقل به مدرک و نوع آن نخندند و زودتر با او تماس بگیرند نگویم چه شغلی بود سنگین ترم
اما تو یادت می آید پارکبانهای خیابان را سال پیش که آمدی و دیدی که طرف، هم دوره ای دانشگاهی مان بود که برایمان پارتی بازی کرد و جای پارک خوبی نشان داد
این را فقط محض خنده این وسط گفتم نه به قصد دیگری
اینجا حال همگی ما خوب است
وقتی من برای تدریس به هر دهات کوره ای تقاضا داده ام و حتی یکی از آنها با من تماس نگرفته است
انجا حال همگی ما خوب است
چون مسیر چها رراه ولیعصر تا ونک که آنقدر از آن خاطره داشتیم شده است پانصد و پنجاه تومن و یک چیز برگر ساده و چیکن برگر ساده تر با سالاد و نوشابه در یک کافه نسبتن شیک در حوالی همان چهارراه برای دونفر در می آید هشت هزارو هشتصد تومن ناقابل و بلیط سینمای دوست داشتنی ما که هفته ای سه بار مهمانش بودیم شده است هزار و پانصد تومن وپول توی جیبی من فقط هفته ای شش هزار تومن است
اینجا حال همگی ما خوب است
وقتی با ساده ترین و احمقانه ترین مانتو و بلند ترین شلوارم و مقنعه و صورت خسته ام از ونک به سمت خانه می روم نمی دانم چرا از چند نفر باید اینقدر بی دلیل بترسم شاید من فوبیا یا اسکیزوفرنی مزمنی گرفته ام که دست از سرم برنمی دارد
اینجا حال همگی ما خوب است
وقتی سر کلاس از یکی از هم کلاسی های مذکر می شنوم که به استاد می گوید برای زن گرفتن باید کار داشته باشیم و برای کار کردن باید زن داشته باشیم و من به این دور باطل نمی خندم چون میدانم که او در بالاترین درجه تحصیلی قصد کار در یک آژانس اتومبیل را دارد ولی متاهل نیست و بدون آن کار هم از تاهل خبری نخواهد بود و من می مانم که دانشجوی دکترا راننده آژانس هم باشد بدک نیست انگار سواد اجتماعی انقدر بالا رفته است که نباید دیگر تعجب کرد
اینجا حال همگی ما
نه
به خدا
خوب نیست

اگر دوایی سراغ داری برای تسریع یک خودکشی دست جمعی زودتر بفرست
من نگران خودمان هستم
اینجا حال همگی ما بد است

Wednesday, April 25, 2007

غول چراغ جادو در وبلاگستان وآروزهای پنج گانه


نوبت به ما هم رسید
پروشات از من خواسته که آروز کنم
تا دلت بخواد آرزو دارم، دلم می خواد قد همه عمرم بگم ای کاش
اول اینکه دلم یه خونه می خواد مال خود خود خودم باشه حتی اگه شده قد خودم اما مال خودم

دوم اینکه دلم میخواست بعد از این چهار سال که مدرکم رو میگیرم ، نتیجۀ بیست و یک سال درس خوندن ام را به مفهوم واقعی، اونجوری که در شان ام بود میدیدم منظورم از نظر کاری و مالی و احترامی که میشه برای یه فارغ التحصیل دکتری حقوق انتظار داشت

سوم اینکه دلم می خواست برای مادرم اون طوری که سزاوارش هست جبران مافات کنم برای همه عمری که به خاطر ما، فقط به خاطر ما، زندگی کرد، دلم می خواست همه غصه هاش توی دل من بود، دلم می خواست برای خودش زندگی می کرد حتی اگه شده برای یک روز

چهارم اینکه دلم میخواست یک بار دیگه سال هفتاد و نه تکرار می شد با همین بلوغ فکری که امروز دارم

پنجم هم اینکه دلم می خواست توی ایرانی زندگی می کردم که مال خودمون بود فقط برای مایی که احساس خفگی داره بیچارمون می کنه

بذارین من شش تا آرزو کنم، اینم اینکه، خدایی اگه نمی تونی هیچکدوم رو برآورده کنی آروز می کنم که بهم صبر بدی صبرش رو بده تا تحمل کنم بذار تا این بغض عصبی وکشنده دست ازسرم برداره، بذار تا بتونم ببینم ودم نزنم، بذاربه همه این نداشته هاعادت کنم
الان که دارم اینا رو تایپ می کنم داره از مسجد سر کوچه صدای اذان میاد پس شنیدی خدایی نه
؟
پس همشون بمونه پیش تو با یه امین گنده از ما
امین
منم روزمره جونم رو دعوت می کنم
وسانازی که ناز کرده اروز نکرده با ایتک که قهر کرده سر نمی زنه با جزیره نشین

Monday, April 23, 2007

اندر قضایای ما در نرفتن به زنجان

سانازی، پروشات و فابی گلم برای شما مینویسم وبعد برای خودم و بعد برای رفقای امروز و اینده ای که می خوانند قلمی دانشجوی دکترای سال هشتاد و پنج خورشیدی را در تمامی انچه که ما نداریم و نخواهیم داشت، بعد که خواندی فقط بگو من هنوز کوچک مانده ام یا جزیره انقدر ترسناک شده است که من در آن نه کودکی کردم از صدای بمب و تانک و اژیر خطر نه نوجوانی کردم از ترس
توسری و نه جوانی میکنم از ترس نا امنی

اندر قضایای ما در نرفتن به زنجان

دو هفته ای می شه که سانازی و فابی و پروشات تصمیم به یک سفر سیاحتی به زنجان رو گرفته اند و در این میان اس ام اس هاو پیغام ها و پسغامها است به بنده که برنامه خودت رو جور کن که ما بیای
ما هم اول چه ذوقی نمودیم که میریم و حالش رو میبریم اما درست همون روز که خبر سفر رسید یک ساعت بعد از جانب استاد بزرگوار یک کار تحقیقی به اینجانب واگذار شد از باب بررسی یک فروند مبحث عدالت ترمیمی در ایران و ایالات متحده که از سر لطف و محبت خاله جان ساناز جان قسمت مربوط به امریکا جور شد اما حالا ما روبرو شدیم با یک پروژه دویست صفحه ای که باید تا شنبه ترجمه بشه و یه تحقیق اضافه بشه به اضافه کارهای مربوط به بخش ایرانی تحقیق
اول زانوی غم به بغل گرفتیم و گفتیم نمی اییم چون ابدا بتونیم تا جمعه تمومش کنیم که دیروز ساناز جان پس از یک تماس تلفنی شروع نمودند به تهدید اینجانب که اگه نیای اله وبله و جیمبله
منم که ترسو پس شروع کردم به تند تند نوشتن قسمت ایران تا در عرض سه روز باقی مانده باقی ماجرا رو هم سرهم بیارم و به رفاقا وفادار بمانم
بعد از یک شبانه روز جان کندن بنده و تماس با مامان جان که من جمعه با رفقا راهی زنجان ام و اون بیچاره هم که از اولش همش مشوق من بود که آره برو یه هوایی هم تازه می کنی گفتم خب حالا که همه چی رو براه شده به بابا خان هم اعلام کنیم که راهی هستیم
حالا شوک ماجرا همین جاست که به آسودگی و این بار بدون هیچ صغرا و کبرا چیدنی گفت نه
گفتم چرا
گفت می خواین چهار تا دختر سوار ماشین شین برین وسط جاده که چند منه اونم توی این مملک خراب شده که معلوم نیست وسط جاده چی به سرتون بیارن
گفتم چیزی نمیشه بابا جان
گفت نه
اصلن راه نداره
چیزی نگفتم چون حوصله بحث و جدل نداشتم فقط موندم اگه توی این جزیره مزخرف نبودیم حتمن این جواب رو نمی شنیدم راست هم میگه وقتی دیروز توی ونک داشتن من و یه رفیق رو که سوار ماشین بودیم فقط به دلیل بد حجابی راننده یعنی دوستم می گرفتن اونم چه بد حجابی والله ما هر چی فکر کردیم نفهمیدیم کجای قضیه بد حجابی بود و ماشین رو می خواستن بخوابونن و من عین سگ ترسیده بودم با هزار جورتمسک به اهل بیت نجات پیدا کردیم تا قضیه به یه تذکر خاتمه یافت معلوم نیست که وسط جاده چی قراره بشه
حق داره
من نمی تونم براش دلیل بیارم چون باباخان ِ من ، نه به من نه به رفقام کوچکترین ایرادی نمی گیره و مشکلی باهاشون نداره اون از چیز دیگه ای می ترسه از مملکتی که امنیتتش از طریق حافظان امنیتش زیر سئوال رفته
پدر من، هم من هم رفقای ده ساله من رو می شناسه و چون میشناسه میترسه، میترسه از اینکه با آتیش باقی سوزونده بشیم
بهر حال ما که امروز پدرمون در اومد از بس نوشتیم تا بتونیم جمعه بریم، اگه می دونستیم که آخرش این میشه از هفت صبح تا نُه شب رو وقف نوشتن ِ بیهوده نمی کردیم
با این حال رفقا، نوشتم تا بگم که ما پایه بودیم اما شرایط نذاشت
سانازی، جان ِ من توی این مورد دیگه من بی تقصیرم چون همه تلاشم رو کردم دیگه الان در عوامل رافع مسوولیت کیفری گیر کردم
سر جدت نه ناراحت شو نه شروع به سخنرانی در باب انتقاد پدر بنده بکن
اگه هم کاری باهاش داری زنگ بزن به خودش بگو
این ادم همین مدلیه من کاریش نمی تونم بکنم خب در عین حال اصلن قادر نیستم بهش چیزی بگم چون اگه در مورد خودمون بود می تونستم دلیل وبرهان بیارم
اما مشکل اون، ما نیستیم، بدبینی او به این خراب شده است که دلش رضا نمیده ما با ماشین خودمون چهار تایی بریم جایی مثل زنجان، هر کی ندونه تو که می دونی من تا ونک هم میرم بابایی جان یک بار رو باید زنگ بزنه ببینه من هنوز زنده ام یا نه
خب خواستم این اعترافنامه رو اینجا داشته باشیم تا رفقا هم از دست ما کمتر ناراحت باشن
امیدوارم به هر سه تاتون خوش بگذره
خیلی دوستون دارم و باهاتون بیشتر از همه حال می کنم
ماچ ماچ تا بعد

Tuesday, April 10, 2007

ما نمی فهمیم


دیشب مسعودجان را همگی دیدیم و بسیار مستفیض شدیم جمعاً ،دربرنامۀ برنامه سازی که خودش نمونۀ به روز شدۀ مسعود خان است، البته مدل دهۀ هشتادش ، برایم فقط جای بسی شگفتی بود که چه شد که یهو در حین اکران یک فیلم سینمایی از کارگردانش دعوت میکنن و خلق الله را به دیدن فیلم تشویق
چه شد که در این دو و سه سال آگهی های فیلمهای سینمایی از رسانه ملی همگی قطع شده و اگر آگهی هم نمایش داده می شود از پنجاه ثانیه هم کمتر است، اما این آقا را در برنامه ای زنده و مفت و مجانی اسپانسر می شوند و علنی میگویند جماعت بروید فیلم راببینید تا خودمان را خفه نکردیم
برایمان شگفت انگیز بود که هی از ریسک تهیه کننده دم زده شد که بله این آقا به بنده اعتماد کرد و سرمایه گذاشت بعد باز یهو از دهان مبارک همین کارگردان ِ کار اولی در رفت که بله من خواستم تا بیت المال هدر نرود و ما نفهمیدیم از کی تا حالا تهیه کننده خصوصی همان بیت المال است نگو در این یک مورد ما خوب فهمیدیم تهیه کننده کیست ولی شما تصمیم دارید کار را سفارشی جلوه ندهید و آن را کار شخصی خود تلقی کنید
ما باز نفهمیدیم که چرا ایشان خواستند بگویند که همۀ فیلم خوب بوده و فروشش بابت همین است و ما همش گمان می کردیم که اگر این اسامی بازیگران بر سردر سینما نبود باز کسی میرفت تا دم سینما صف بکشد اگر اکبر عبدی و امین حیایی و باقی را از فیلم می گرفتیم فیلم تاب این همه ترکاندن را داشت
باز نفهمیدیم که چرا این فیلم را این دو بازیگر برنامه شب شیشه ای یا شاید خورده شیشه ای ، اولین تجربه در سینمای جنگ دانستند کی گفته که تا حالا کسی با سینمای جنگ شوخی نکرده است آقایان احتمالن لیلی با من است را در دوران الزایمری خود گذاشته اند
خب باشد ما که قبول کرده ایم هیچی نمیفهمیم ما مدتهاست که خریت را بلانسبت شما به جان خریدیم تو رو خدا خودتان را ناراحت نکنید من که نرفتم فیلم را ببینیم چون دلم رضا نمی دهد هزار و پانصد تومن به بیت المال بی افزایم آخر من که در حد و اندازه این حرفها نیستم بهتر است برای بار سوم بروم خون بازی را ببینم یا از کلوپ سر کوچه سی دی کافه ستاره را بخرم که سخت عاشقش ام، یادم باشد این بار وقتی همه خواب بودند را هم ابتیاع کنم که دلم برای صحنه طواف گلاب ادینه لک زده است این چه کسی امیر را کشت را هم نمی آورد این آقای کلوپی ما تا به مامان بگویم که چرا احساس کردم درست امیر شده ام که همه با هم قصد قتل ام را کرده اند بی خیال برویم همان شب یلدای مان را ببینیم و شبهای روشن را که ما توان درک فیلم های درست و حسابی را نداریم

Friday, April 06, 2007

روز از نو روزی از نو


من اومدم بعد ازاین همه غیبت ما پیدامون شد
اینجا نبودم بابت اینکه خواستم این تعطیلات رو برای خودم باشم بدون لزومی به ثبت در جریده تاریخ، این روزها رو اگه این جا می نوشتم اون وقت مجبور بودم همیشه با خوندنشون غصه بخورم
بهر حال عید خوبی نبود خبرهای بد و گرفتاریهای کوچیک و بزرگ دست از سرم بر نداشتن ، ضمنن با یک عالمه درس و مشق و ترجمه همراه بود که باعث می شد تقریبن از هفت صبح تا دوی بعد ازظهر مشغول باشم و برای همین می گم هیچی اش به تعطیلات شبیه نبود
دیگه حالا از فردا می رم دانشکده روزهای خوبی در انتظارم نیست دو تا امتحان دارم سه تا کار تحقیقی و و یک متن چهل صفحه ای برای ترجمه و نهایتن آمادگی برای امتحانهای آخر ترم که همه اینها باید در طول فقط دو ماه اتفاق بیفته از صبح دلشوره ام گرفته که این همه کار رو چه جوری انجام بدم
اما به درک هر چیزی حتمن پروسه خودش رو طی می کنه و چه من غصه بخورم چه نخورم همینه که هست و هیچی عوض نمی شه بهتر بذارم زمان خودش همه چی رو حل کنه
ازهمه مهمتر اینه که این هوای بهار خوش مزه رسیده من عاشقه این بوی بهارم یه تنفس کن میبینی چه حالی داره
از همین الان به تموم خانومهای خونه دار حسودی ام می شه که می تونن با خیال راحت روزی دو یا سه ساعت توی این هوای خوب پیاده روی کنن و حالش رو ببرن و ما که باید از صبح پای میز در حال نوشتن باشیم تا شب
عیب نداره این روز ها هم می گذره هر چند می دونم چهاریا پنج سال دیگه که درسم تموم شه باز حتمن یه چیز دیگه هست که بابتش باز به این خانومهای خونه دار حسودی ام شه
بهر حال ممکنه زیاد نتونم بنویسم یه عالمه کار انتظارم رو می کشه برام دعا کنید که همشون مرتب پیش برن و من زیاد له نشم
فعلن

Monday, March 19, 2007

آغاز سال هزار و سیصد و هشتاد وشش خورشیدی


دلم کمی بهار می خواهد و زندگی
دلم کمی عشق می خواهد و دلدادگی
دلم کمی ترا می خواهد و کودکی
.......................................................
رفقا هنگامۀ تبلور خوش رنگی هامان مبارک
بیا که وقت
وقتِ
تنفس است و تازگی
خدایا این همه تازگی ،این همه زندگی ،این همه را برایمان ابدی کن

آمین
نوروز ایرانی همگی مبارک
............................................................................................
پ.ن: صاحب هفت سین راضی باش که تصویر دیگه ای از هفت سین توی کامپیوتر ما نبود واز شما سرقت نمودیم

Friday, March 16, 2007

سال کذایی رو به موت


گمونم این آخرین قلمی ِ امسالم باشه
این چند وقته از بس در گیر کارهای آخر سال شدم که از یه پست ِ درست و درمون عقب افتادم
این روزها داره میره و من از رفتنشون خوشحالم
اگه بنا باشه سال کذایی رو که گذشت قرقره کنم یه مشت خاطره می ریزه روی سرم که حالم رو بیشتر بد می کنه تا خوب
از همون اوایل فروردین شروع شد همون مزاحمتهای کذایی تلفنی که کار به شکایت و دادسرا کشید و آخر هم بی نتیجه تموم شد، بعد تصادف کذایی ِهم جزیره ای و چپ شدن ماشینو گرفتاریهای مربوطه ، ادامه اش چیزی نبود جز دوی استقامت بنده در مسیر هفت خوان کنکور دکترا، نود مدل امتحان و مصاحبه و گزینش بعد انتظار و دلهره و نذر و دعا و زمزمه هایی که فقط خدا شنید و من برای رسیدن به جایی که الان روش واستادم، ممنون خدایی ممنون ، دیروز وقت اتاق تکونی ام به کتابها رسیدم و زمزمه های قلمی ای که همیشه توی حاشیه کتابها وقت درس خوندن می نویسم حالم یه جوری شد من رسیده بودم، اما بابتش تاوان زیادی دادم یا میدم نمی دونم فقط یه چیزی معلومه اونم اینکه شد اون چیزی که می تونست نشه
سال کذایی رو به موت، برای ما از نظر مالی سال خوبی نبود بدبیاری های مالی پشت سر هم تمام برنامه هایی رو که توی سر داشتیم متوقف کرد
مسخره است که توی این مملکت یه دانشجوی دکترا نتونه یه کار مناسب داشته باشه ،نه دچار حس نصیحت دهی نشید منظورم از کار درست و حسابی حقوقی حتی ماهی دویست تومنه، هر چند من با کم تر از این ها کار کردم باورتون بشه که من با همین بیست سالی که درس خوندم برای سه ماه کار کردن نود تومن گرفتم، پس نگید پر توقعی، نه بابا پرزیدنت محترم برای من دیگه توقعی نذاشته توی این مملکتِ توتالیتر من اصلن مگه حق توقع داشتن هم دارم وقتی می بینم که فلانی که سیکل هم نداره فقط ششصد هزارتومن اجاره خونه اش رو میده و من با نود مدل مدرک آنچنان نگران آینده شغلی ام هستم که شبها خوابم نمی بره دیگه حرفی برای گفتن ندارم اینجا هیشکی سر جاش نیست و این یه واقعیته که توش ان قلتی نمی شه آورد
مهم نیست این راهیه که برادر و خواهرهامون هم طی کردن نمی گم پدر مادرهامون چون دو نسل قبل از من چیزی که من می گم رو حتی حس هم نکردن اما نسل قبل از من چرا و من با هوشیاری دیدم اون چیزی رو که سر متولدین دهه پنچاه اومد و حالا ما دهه شصتی ها هم باید تقاص پس بدیم تقاص یه اشتباه سادۀ دو نسل قبل رو
از افتخارات این یک ماه سکوت بنده حذف دو عدد امتحان نا قابل بود که قرار بود توی اسفند بر گزار شه ما هم حالش رو نداشتیم و در یک اقدام هیاتی به سمت اتاق استاد مربوطه روانه شدیم و گفتیم حال نمی کنیم امتحان بدیم اونم گذاشت برای بعد عید، به درک من اصلن از پونزده اسفند به بعد حس امتحان دادن نداشتم هر چند که عین یک عدد الاغ نشستم و هر دو رو تا اخرین لحظه خوندم تا همین شنبه پیش که رفتیم و هر دو رو خذف کردیم
حالا توی سیزه روز تعطیلات کار ما شده یه مشت ترجمه و درس خوندنی و مقاله و تحقیق
دیگه این که برای هزارمین بار رمان کوری رو خوندم و حس خوبی بهم دست داد و یه رمان داغون قدیمی مال دهه چهل رو یافتم که در مورد نژاد پرستی توی امریکای شمالی بود وهمین طور یه رمان ایرانی به اسم« من ِ او» از رضا امیر خانی که نثر جالبی داره ودوستش داشتم ، همه بار فرهنگی این یک ماهه من بود
دیروز اتاق تکونی نمودیم اساسی، الان اون قد اتاقم رو دوست دارم، خیلی شبیه اتاق شد ، البته از کت و کول افتادیم از بس سابیدیم انگار نیم قرن بود که کسی اینجا پا نذاشته بود
موهامون رو هم رفتیم کما فی السابق از ته زدیم و ابروها رو هم صفا دادیم چند تا تکه لباس هم ابتیاع نمودیم چون همۀ عید به همین حال ِ خوب کودکانۀ قبلشه، بعدش که مزخرفه ازبس لوسه، اینکه باید فک و فامیل رو سالی یه بار ببینی و ماچ کنی تهوع آورتین قسمت عیده
رفیق ِهنرمندی دارم که با خانواده اش سالهاست رفاقت داریم ما معموملن روز سوم عید بر تخت مینشینیم تا همه یهو بیان و برن و اونا معمولن چهارم عید، من و این رفیق همیشه حالمون بد می شه از اینکه مثلن امروز اینا می ان خونه ما بعد ما فردا می ریم بازدیدشون رو پس میدیدم ،جالبه که هر وقت از خونه اونا می ایم بیرون برمی گرده به من می گه پس تا سوم عید سال دیگه خداحافظ این در حالیه که تا همین پنج سال پیش ما همه اش حداقل ماهی یه بار همین طوری حتی بی خبر می رفتیم خونه شون اما الان دیگه همه چی شده یه نمایش مضحک
سال کذایی پر از درد و استرس و مشکلات گذشت تنها اتفاق دوست داشتنی قبول شدنم توی دروه دکتری و خبر ورود یه عضو جدید به خانواده بود که اگه بخوام روزی سال هشتاد و پنج توی خاطرم بمونه همین دوتا بسته که من رو با یه قلقلک کوچولو ذوق زدم بکنه
خب رفقا فکر کنم دیگه تا سال آینده باید بای بای کنیم مراقب خودتون باشید به نحو خاص از شبدر جونم از علف هرز جونم از سانازی و پروشات و فابی و از روزمره جونم و از همه تون که گه گاه هذیان های صاحب جزیره رو تحمل می کنید می خوام که برای من و هم جزیره ای سر سفره دعا کنید اول سلامتی بخواید بعد باز شدن همه گره ها به دست خودِ خود خدا اگه خودش بخواد و قسمت بدونه
تا چند روز اینده که با بهارانه بیام هموتن رو ماچ میکنم مراقب خودتوت باشید واین چند روزه رو خوش
فعلن

Friday, March 09, 2007

زنان جهان متحد نشوید بی زحمت

بابت هزار تا کار نا خواسته قادر نیستم به، زود زود قلمی کردن
با این حال هشتم مارس همگی نسوان محترمه مبارک
صاحبان جزیره هم که هدایای خوبی نثارمون کردن دم همگی شون گرم
بعد میگید تو با اون همه ادعای فمنیست بازی چرا لال بودی توی این روزِ به این مهمی
اما خداییش مگه میشه توی جزیره کر کورها تنها واستاد و داد زد:منو نگاه کنید
اونایی هم که داد زدن می دونید که الان کجان
راهی که ما داریم میریم واقعن مقصدی هم داره
نمیدونم
خسته ام اخر سالی پروژه بارون هم شدیم بد مصب این اسفند مدام برای من تدارک دیده امسال
چرا تموم نمیشی ماه کذایی

Tuesday, March 06, 2007

قرار نبود به این زودی ها بیام
اما این خبر من رو شکه کرد
وقتی می گم از این ماه متنفر شدم نگید نه همش بد بیاری
فقط دعا کنید هر چه زود تر این ماه کذایی تموم شه
بهرحال کارگردان فیلم خوب میم مثل مادر هم رفت
خبر رو اینجا و اینجا و اینجا ببینید
!!

Monday, March 05, 2007

نمی نویسم
همین
!