Wednesday, February 27, 2008

از آن چهارشنبۀ عزیز تا این چهارشنبۀ عزیز


از آن چهارشنبۀ عزیز تا این چهارشنبۀ عزیز از بس عجیب و غریب گذشت که خودم هم نفهمیدم چی شد ! اول از همه که چهارشنبه اول اسفند ماه را تا به انتهای عمر فراموش نمی کنم خدا آنچنان حال اساسی به من داد که هوارتا فقط شکر خدا کردم و بس ، حس کردم وقتی ازم چیزی می گیره بدون شک چیز مهم تری رو قراره بهم ببخشه و این کار رو کرد وقتی با میم عزیز بودم و این اتفاق برای هر دومون افتاد تا چند دقیقه توی شُک بودیم بعد از توپخونه تا فردوسی رو انگار داشتیم روی هوا پرواز می کردیم ، باز هم ممنون خدایی اگه امسال بدون ِ این اتفاق تموم می شد مجبور بودم برای همیشه سال هشتاد و شش رو از آرشیو ذهنم پاک کنم اما حالا دوستش دارم
................
همان چهار شنبه عزیز،برای اولین بار« متولد سه آذر» رو دیدم
ازدست این تقدیر چه کنم که جز خنده فعلن کاری از دستم بر نمی آد، باز هم توی هفته اول اسفند ،باز هم آذر، باز هم با همون دنیای کذایی ، کجا منو می بری زندگی ، گفته بودم از ایناش دیگه نه ،تو دوباره باز همون فاکتورها رو میذاری جلوی روی من
...............
بعد از ذوق مرگی های چهار شنبه عزیز بنده مریض شدم یک هفته کامل ، از اون سرماخوردگی های کذایی که تا امروز هم نشونه هاش ادامه داره ، پنجشنبه به دلیل همین بیماری و تب و لرز نتونستم با بچه ها برم موفتار و استیک بخورم و دلم خیلی سوخت
...............
دو شنبه رفتم دندون پزشکی تا از شر یه دندون پوسیده راحت شم و پرش کنم ، بعد از پرس و جوی بسایر رفتم پیش یه خانم دکتری که متخصص دندان پزشکی اطفال بود تمام مطب پر بود از عروسک حتی روی تخت که می خوابیدی از سقف عروسکها آویزون بودن خیلی حال می داد کارش رو هم با آرامش انجام داد اما به دلیل حماقت دستیارش از یکی از وسیله ها مواد دندون پزشکی نشت کرد و ریخت پایین لبم حالا هم سوخته یه سوختگی کوچیک که شبیه تب خاله از دور، اما نمی دونم چی کارش کنم پماد سوختگی آلفا زدم یه مقدارش انگار تاول زده اما بیشتر شبیه تیکه پوست سفیدیه که بالا اومده باشه آخه انگار آبی زیرش نیست نمیدونم والله، خوشگل بودیم خوشگل تر شدیم شب عیدی، خدا کنه زودتر خوب شه بره پی کارش حالم ازش بهم می خوره حالا چه جوری اخه برم بیرون با این قیافه
....................
عجب هوای دو نفره ای شده اینجا، خیلی خوبه مخصوصن دیشب و امروز صبح که عالی بود
دلم پیاده روی با یه حس قشنگ می خواد
خب خدارو شکر فعلن این آرزو رو باید به گور ببریم و تکی پیاده روی کنیم ، حالا خدا رو چه دیدی شاید این مدلی اش حال بیشتری هم داد
..................
اینجا یعنی در منزل ما خانه تکانی آغاز شده، همه جا با خاک یکسان است
و من آقا بدم می آد بدم می آد از این رسم داغان کردن و دوباره چیدن که نگو و نپرس حالا نوبت اتاق من همیشه آخر از همه است خدا رو شکر
..................

Tuesday, February 19, 2008

دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید


شین و میم عزیز سلام

گفتم برای شما دو تا ملنگ ، نامه ای قلمی کنم شاید سر عقل بیایید ، حالتان که خوب است ؟ عجب سئوال احمقانه ای کردم معلومه که حالتان خوب است خداییش کی شده است شما دو تا خُل و چُل و دل ِ خجسته ، بد باشید اگر باهمید که حتمن نیشتان تا بنا گوش باز است و دارید دنیا را سوژه می کنید اما به خدا زشت است، شما به عنوان قشر تحصیل کردۀ این مرز و بوم باید بالاخره روزی آدم شوید ، درست است که خنده عمر آدمی را می افزاید ولی مگر عمر نوح را می خواهید رکورد شکنی کنید که تا سر حد مرگ می خندید خوشگلان من
کدام کارتان به آدمیزاد رفته است، زندگی تان شده است مقطعی از دیوانه گی ها ، روزی می شود که بکوب به درس و کار می چسبید و روز دیگر که به تفریح قرار است بپردازید هر کاری می کنید جز آنچه از نظر عقل سلیم تفریح باشد، بلند می شوید بروید درایوینگ کنید سر از ترافیک حقانی در می آورید و ساعتها مجبور می شوید دلتنگِ اندی را گوش کنید و یه باره دپرس شوید و شروع کنید به تکرار درد نوستالژیک تان، بعد دو ثانیه نگذشته که قِر انگیزترین ترانۀ جواد این روزها شما را به وجد و پایکوبی در اُتولی که نامش را بهاره گذاشته اید می آورد

از آن طرف در روزی کذایی با این که می دانید اگر امروز در خانه بتمرگید از هر چیزی بهتر است راهی خیابان می شوید و به دیدار آدمهایی جفنگ نایل می گردید که یکی خود را مشاور وزیر می داند و یک شیزوفرنی در خور تحسین است به قول ماهک جانم و توهّم فقط برای یک دقیقه اش است و آن یکی خود را ترکیبی از این مجری تلویزیون یعنی آقای سلوکی و بهرام رادانی که محکم توی سرش زده باشند می داند با مقدار متنابهی حس اِواخواهرانه که معلوم نیست در سن سی و دو سالگی چرا اینقدر با غمیش حرف می زند مرد گنده و وقتی می خواهد لوس شود و صدا را به زیر ببرد فقط رُشد دو عدد شاخ ِدو متری روی سر مخاطب را می طلبد
بیچاره نسخه اش را باید مثل قبلی پیچید و فرستادش به سمت دارالمجانین

آن هم مثلن همکارتان است، این قشر وکلای مذکر که وقتی شما دو عدد قشر تحصیل کرده را میبیند حتی زحمتش می شود از اُتول بی ریختش پایین بجهد حیوان، حالا خوب است شین عزیز آدم حسابش نکرد و تو میم عزیز ناچار بودی برای رد و بدل کردن پروندها به سمتش بروی و گرنه هم اکنون تو را به وصال همان که می دانی میرساندم

وقتی هم که می روید دَدَر عین دو عدد روان پریش، ماشین ِ به آن گُندگی را گم میکنید آخر من به شما فرزندانم چه بگویم که هر چه می کشیم از دست این همه عشقی است که در وجودتان ریشه دوانده و ملنگتان کرده آی کیو های عزیز، اتول تان یعنی همان بهارۀ عزیز را در عباسپور پارک می کنید بعد سه بار عباس پور را بالا و پایین می کنید و بعد می گویید گم شد و دو دستی به سرتان می زنید و شروع به نذر و نیاز به درگاه معصومین می کنید و در بار چهارم اتول پیدا می شود و با نیش باز می گویید وای وای چه معجزه ای

آن دفعه با حال بود که اتول را در وزرا پارک می کنید و تا آرژانتین پیاده می روید . علامت می گذارید که بالای سر اتول تابلوی خیابان خالد اسلامبولی است و کنارش یک سطل زباله بعد با دل خجسته و نیش همیشه باز می روید به سمت کانون وکلا که دیگر می خواهم نامش را دارالمجانین شماره دو بگذارم، آنجا که حالتان به دلایل عدیده گرفته می شودبه دلیل رخ نمایی ادمهایی که قرص قرمز هایشان را دیر می خورند، حال آن بماند ، وقت برگشتن از اول خیابان می بینید همه جا تابلوی خیابان خالد اسلامبولی و قدم به قدم سطل زباله است و از بهاره هم خبری نیست
حافظه تان را بخورم تحصیل کرده های با سواد و عاقل و البته عاشق

یا آن موکل کذایی که عین خوتان البته با درجه ای شدید تر قاطی بودن را پشت سر گذاشته، یک روز می گوید ننه و بابایش فرانسوی است و روز دیگر خانه اش در الهیه و سر آخر می فهمید طرف نظام ابادی است و دختر فراری بوده و وکیل گرفتنش برای محض خنده احتمالن

آن هم از هم کلاسی های مذکرتان که حال خانمتان را ازتان می پرسند مشنگ ها ، یا به شما می گویند جنتلمن آن هم با جدیت کامل و آن هم از استادتان که فقط می گوید حرف نزن عروسی کن حتمن هم توی همین قبیلۀ دانشگاه تهران بعد برو دنبال درس و کار

وای خدای من
چه بگویم که وقتی به دلیل استفادۀ نادرست از یک قرص ، میم عزیز دچار سر گیجه و تهوع می شود، شین دیوانه تا مرحله قریب به یقین میم را حامله دانسته و نسخه را پیچیده و اسم بچۀ میم را هم قلی می گذارد و پدرش را هم دیوانه ای می داند که از راه دور احتمالن عمل لقاح را به انجام رسانده، بعد چون این گزینه ممکن نیست، دنبال این حدس میرود که آخ جون میم عزیز یک قدیس است و استغفر الله احتمالن پیغمبری چیزی است و بعد با کمال جدیت می گوید میم عزیز معجزه ات چیست
خدا به شما عقل دهد
پیشنهاد می کنم اِن جی اُ یی بزنید با این عنوان دیوانه چو دیوانه ببینید خوشش آید
بد نیست ها کارتان رونق می گیرد
به امید درمان و شفای عاجل شما در این ماه های عزیز
امضا
یک دیوانۀ ناشناس

Saturday, February 09, 2008

کاش بلد بودیم

کاش بلد بودیم رابطه ای را که به آخرش دلبسته ایم ، مدیریت کنیم
کاش بلد بودیم همان آنی را که در طلبش بوده ایم ، حفظ کنیم
کاش بلد بودیم همان کوتاه ترین کلمات را که برای گفتنش لحظه شماری می کرده ایم ، آسوده و رها بر زبان آوریم
کاش بلد بودیم لیاقت دوست داشتن را داشته باشیم
کاش بلد بودیم بوسه ای به موقع را از دست ندهیم ، تا عمری پشیمان نباشیم
کاش بلد بودیم در لحظه های ریسک ، ریسک کنیم و نترسیم و استخاره را روا ندانیم
و
بدانیم که لحظه دیگر برای ما نیست و شاید آن ِ بعد یا نباشیم یا او نباشد
کاش بخاطر همۀ این بلد نبودن ها ، در گذشته پرسه نمی زدیم
و
«بلند می گفتیم «لحظه را عشق است
همان لحظه ای را که تو هستی
که من هستم
چه کسی می داند که به وقت ِ پرسۀ ما در کو چه های خیس گذشته با یاد دیگری، آن دیگری در کافه ای آیند ۀ دیگردیگری را خراب می کند
کاش بلد بودیم برای هم بلند بلند فکر کنیم ، نه بلند بلند در کنار هم به دیگری فکر کنیم
کاش بلد بودیم
کاش بلد بودی
کاش

Tuesday, February 05, 2008

زندگی یعنی همین

بعضی ها نه فقط خودشون رو نابود می کنن بلکه با سایه مضحکشون تو رو هم نابود می کنن این رو بفهم رفیق و دست از سر روزگارشون بردار ، یادگرفتن زندگی اونقدر ها هم که فکر می کنی سخت نیست فقط یه پا می خواد اما تو توی تشخیص پای زندگی ات هم موندی بلد نیستی حتی چشمات رو بیشتر باز کنی و چیزی رو که لیاقت نگهداشتن نداره حذف کنی من قرار نیست قضاوت کنم اما بلدم نظرم رو بدم اگه ناراحت می شی نخون اینجا جزیره منه مهمون نا خونده ناراحتی اش پای خودشه عزیزم، یه روزی گفتم که می خوام اینجا راحت بنویسم حتی از شما دوست عزیز ، زندگی یعنی توی لحظه شاد بودن و به امید فردا دلشوره داشتن زندگی فقط یه دردسر تازه است که تو برای حل کردنش تلاش می کنی تلاش می کنی تا راه جدید پیدا کنی تا بتونی راحت تر بخندی و خوشبخت باشی و وقتی اون راه رو پیدا کردی دلت غنج بزنه ازاون همه خوشی ، زندگی یعنی همین
دنبال کشف چیز عجیبی توی زندگی بودن نتیجه ای جز افسردگی مزمن نداره تو افسرده ای رفیق
اما حتی دلت نمی خواد که از این کلاف سر درگم که خودت برای خودت ساختی کسی بیرونت بیاره، فقط دنباله اینی که برات اون گذشته کذایی رو شخص ثالثِ بی گناهی پاک کنه، تمیز کنه، غسل کنه و تو رو نجات بده
نه دوست من این شخص ثالث می آد تا تو آینده رو روشن ببینی و گذشته رو دفن کنی گذشته ای که تو توی به کثافت کشیدنش نقشی نداشتی و دلیل برای اینکه رابطه جدید رو به اون نابودی در گیرکنی وجود نداره اگه با اون گذشته درگیری باید توی همون گذشته بمونی و توقع سنگ صبور نداشته باشی
............................................................................
وقتی دنبال انرژی می گردی خیلی مضحکه که گرفتار بازی مسخره آدمهای دیگه می شی خنده ام میگیره از اینکه تو التماس دعا از من داری انگار من روی دیوار هر کی یادگاری می نویسم طرف حتی سواد خوندنش رو هم نداره هر چیزی بدون شک چشم بصیرت می خواد
.............................................................................
برو هوای مزخرفِ سرد
حالم ازت به هم میخوره
این دیگه چه بلاییه که سرمون اومده ، داریم می لرزیم اما تمومی نداره
.............................................................................
فردا شوالیه های میزگرد ( یعنی من و رفقا) دورهمی داریم
خونه ساناز جونم برای تولدش البته با دیرکرد
خوش می گذره می دونم اما کاش بر تعداد شوالیه ها می افزودیم، پنج نفر جواب نمی ده برای اون حالی که من دنبالشم
.............................................................................
از هفته پیش تا حالا حال ِ خوشی قرار بود داشته باشم که مدام توام شد با استرس و دلهره اما تموم میشه می دونم اگه وقایع کوفتی و ناگهانی زندگی بذاره ، بی خیال فردا همون قسمت زندگیه که دنبالشم می دونم

Monday, January 28, 2008

بدون لاو هاش

دارم توی کریدور می رم که میبینمش میگم سلام اقای دکتر خوبید ،خوشید ،درسها خوب پیش میره، خانم خوب هستن ؟؟
میفرمایند ممنون خانوم شما خوب هستن؟
!!!!!!!!!!!!!!!!!
به مرز انفجار خنده و تعجب می رسم می خوام بترکم اما سریع میزنیم به خاکی انگار نه انگار که سوتی به این بزرگی رخ داده
اخه بنده خدا من خانم ام کجا بود اولن، دومندش اقا هم ندارم چه برسه به خانم ،اخه من چی بگم به این قشر تحصیل کردۀ بدون ای کیو
..........................................................................
دومی رو این بار دم سایت میبینم
میگه تونستی جایی هیات علمی شی
می گم تهران نه اما از شهرستانها برام جایابی می اد اما نمی تونم برم ،دوره ،رفت و آمدش اذیتم می کنه شش و هفت ساعت توی راه باید باشم، شش و هفت ساعت برگردم و چهار روز هم اونجا باید باشم دیگه زندگی تهران رو از دست می دم
می گه خب باشه شما که مجردی کاری نداره برات
می گم من که همیشه مجرد نمی مونم ،بعد هم تعهد می گیرن برای شش و هفت سال
با لهجۀ مثلن شیرین و خصلت حاضر جوابانه اش می گه شش هفت سال تعهد می گیرن ازدواج نکنید؟
بهش نگاه می کنم و حرفی نمیزنم برای تو هم متاسفم اقای دکتر، وقتی تو از شهرستانتون می آی اینجا می شی تهرونی حتی بدون عمل لهجه، منم باید برم سیصد و بیست کیلومتر اون ور تهران تا بشم استاد
این یعنی توازن ،این یعنی عدالت، این یعنی زندگی توی دهه هشتاد ِایران، این یعنی قشر تحصیل کردۀ بعد انقلاب
خدایا شکرت
...........................................................................
بیست و پنچم بهمن مصادف با چهارده فوریه روز کذایی ولنتاین
می تونه روز قشنگی باشه برای اونایی که واقعن دچار لاو شدن
می تونه روز معنی داری باشه برای اونایی که دوست دارن دوست داشته بشن
می تونه روز صورتی باشه برای اونایی که بلدن نشون بدن که چقدر دوستت دارن
میتونه بهونه خوبی باشه برای نشون دادن حد دلتنگی ات واسه اونی که نمی دونه چقدر دلتنگ ِ شی
می تونه روز پر هیجانی باشه برای قایم کردن هدیه کوچیکت وقتی سوپرایزش می کنی
می تونه شب خوشگلی باشه وقتی می خوابی و می گی هر دومون امروز سربلند بیرون اومدیم اون یادش بود من یادم بود اون بلد بود نشون بده که چقدر دلش لرزیده من بلد بودم که نشونش بدم که میفهمم دل هر دومون لرزیده
...............................
اما روز قشنگی نیست اگه همش یه اَدا ست، یه نقش فرمالیته برای انجام وظیفه، یه تلاش مسخره برای پیدا کردن گرون ترین کادو تا عقب نمی مونی از رفیق رفیقش
یه روز مضحکه اگه بدونی پشت اون کادوی قشنگِ گرون ِ منحصر به فرد یه دروغ گنده خوابیده
روز خنده داریه اگه بدونی از اون کادو چند تا چند تا خریده
روز خاکستریه اگه بدونی که بلد نیست بجای اون هدیۀ قشنگ چهار کلمه قشنگ حرف بزنه یا این که بلد باشه صبح اولین کسی باشه که بهت روز مشترکتون رو تبریک بگه حتی اگه شده با یه اس ام اسه ساده
روز بدیه اگه بدونی که حالت از این ادای مسخره بهم می خوره
.......................................................................................................
حالا برای من و رفقای بدون لاو می تونه یه روز جُک باشه می ریم بیرون می خندیم و می خوریم و تازه واسه خومون عروسک قرمزو شکلات خوشمزه هم می خریم اگه پایه بودید پس بدون ِ لاواش بیاین پیش ما
البته بدون لاو هاش نه لواش ها
...................................................................................................
این بهمن ماه رو تعطیل می کنم برای نفس کشیدن
البته نه از اون تعطیلی ها که فکرش رو می کنید ها
نه توام با توشه اندوزیه
اما می شه کمتر استرس داشت نه ؟ هر چند من بلد نیستم بدون استرس زندگی کنم اما یاد می گیرم باید سعی کنم

Monday, January 21, 2008

حتی شما دوست عزیز

من زنده ام
به خدا راست می گم
چرا اینجوری شده ، اینجا رو می گم شده یه جزیره بی روح و متروک
دلم می خواد ببندمش اما بعضی وقتها فکر می کنم بدم نیست که باشه برای فرار، برای حرف زدنهای یواشکی
هرچند دیگه همچین یواشکی هم نیست خیلی لخت و برهنه شده خسته ام می کنه دیگه اونایی که نمی خوام اینجا رو بخونن می خونن منم تا یه جایی صبر می کنم بدش ممکنه راحت بنویسم حتی از شما دوست عزیز
................................................................................................
راستی پاتوق عزیز ما کوپه درش بسته شد نمی دونم چرا اما غصه دار شدم خیلی
.............................................
پ.ن
ببینم رفقا من اینجا به کسی فحش دادم که این رفیقمون توی کامنت دونی برگشته می گه چرا فحش میدی ؟
من نمی دونم چرا این دوست ما همه این وبلاگ رو به خودش می گیره
به خدا این جزیره هزارتا مخاطب شناس و نا شناس هم داره بابا
زود قضاوت کردن بدترین خصلت که ادم رو تنها می کنه

Tuesday, January 08, 2008

نمیفهمن

حسنی به مکتب نمی رفت وقتی می رفت روزهای جمعه می رفت قضیه ماست
نزدیک به دوهفته است نمی تونم وارد بلاگر شم تا امروز بعد این همه پشت سر هم تعطیل شدن جزیره
روزهای خوبی نیست مثل همیشه درگیر درس ام
نزدیکم به امتحانهای پایان ترم ، این ترم اخرین ترم اموزشی بود دیگه پشت میز و نیمکت نشستن بعد ازبیست سال تموم شد دیگه باید وارد تزم بشم انتخاب رساله و شروع درگیری های تازه
.....................................................................................
دوهفته در گیجی گذشت رفقای خوبم اومدن پیش ما با اون عسل عمه که الهی بخورمش
روزهای خوبی بود حیف که زود تموم شدن
...........................................................................................
این روزهای سرد و پر برف رو باید دوست داشته باشم نه ؟ پر از حجم خاطره میشی پر از حجم خلاء
شاید مشغول شدن به درس و کتاب راه فرار خوبی باشه برای سبک شدن
این وسط اتفاق هایی در سکوت می افتن که من براشون جوابی ندارم نمی تونم تصمیمی بگیرم
دوست دارم بی تصمیم ِ من برام تصمیم بگیرن
ای کاش می شد
..............................................................................................
چرا راستی نمیفهمن بعضی ها من چه جوری می تونم بفهمونم بهشون
خیلی سخته که دلت می خواد یکی بفهمه حرفت رو اما نمی تونی اخه یا نمی خواد بفهمه یا نمی تونه بفهمه یا می فهمه اما کاری از دستش بر نمی اد
داشتم به« م »عزیزم می گفتم چرا این جوریه
گفت تو که هفته ای یه بار میبینیش خب یعنی اینقدر پَرته
گفتم نه شایدم این اَنگ هنوز هست
گفت اخه مگه می شه
گفتم شده دیگه
! گفت دیدی آبروی اون همه شعار فمنیستی ات رو بردی
گفتم می دونم بابا من شعار خوب می دم توی عمل هیچ پخی نیستم
گفت می خوای چه کنی؟
!گفتم صبر
!گفت نمی فهمه
گفتم کاری بلد نیستم بکنم
گفت پس دعا کن بفهمه
حالا دعا می کنم
.......................................................
تو هم دعا کن برام

Friday, December 14, 2007

چال کردن

شنبه است دانشکده ام
صبح با تاکسی ای که هایده گذاشته بود شروع شد مدتها بود هایده نشنیده بودم حال خوبی داد
چهار شنبه با حالت تهوع گذشت باید می گذشت و خوشحالم که قدرت اش رو داشتم
روز قبلش خبری رو شنیدم که کمک کرد در چال کردن جهارشنبه کذایی
باید یاد بگیرم چالت کنم کار سختی نیست من مثل همیشه سخت گیرم و البته بد شانس چون تا می ام بلند شم یاد چیزهایی می افتم که نباید بیفتم این خصلت مزخرفیه که دارم باید یاد بگیرم می شه به تنفر هم عادت کرد چقدر این عادت چیز کذاییه
پنج شنبه با مریم گذشت حداقل تا عصر
راستی صبحش رفتم و کچل کردم مثل همیشه نه حتی کوتاه تر از همیشه
عین یه لجبازی می مونه خودم این رو خوب می دونم لجبازی با خودم نه ها لج بازی با اونایی که می خوام چالشون کنم
جمعه ها اون قدر کار سرم میریزم تا نفس کشیدن هم سخت بشه این طوریه که جمعه ها رو دوست دارم
امروز هم خنده دار بود هم بغض بدی برای من
چرا که سِرچ هم خودکشی کرد این جمله رو فقط خودم می فهمم سعی نکنید بفهمید
این هفته رو دوست دارم مهمونای عزیز ما توی راه ان چهارشنبه روز خوبیه منتظرتونم رفقا
اخر هفته دختر دایی عزیز نامزدی شه هفته اینده هم مهمونی داریم خوبه که حواسم اینجا نخواهد بود خوبه که می تونم شب یلدای امثال به حد مرگ بار برقصم و جیغ بزنم و به چال کردن فکر نکنم

Friday, December 07, 2007

نامه ای برای شما

سلام رفقا
وای چند وقته که نیستم توی جزیره و دلم تنگه جزیره نشینی شده بود دلیل اصلی غیبت ام که بلاگر کذاییه نمی تونم از خونه وارد شم الان هم دانشکده ام شانس اوردم وقتم خالی شد برای قلمی کردن و اینجا هم خلوته کله صبحی
.......................
روزهای روتینی هست مثل همیشه درس و کار و زندگی اغلب روزها با مریم گلی می چرخیم یا دانشکده یا پی خرید زمستونی
.....................................................................
دلم یه عشق می خواد یه هوای تازه
یه هیجان
یه غنج زدن بی حد و حصر از ته وجود
یه دلهره قشنگ واسه شبهای ساکت و تاریک توی اتاقم
دلم یه تحول می خواد
دلم یه رفیق همیشگی می خواد
دلم خیلی زیادی می خواد ؟
من که فکر نمی کنم
حسم بهم می گه یه چیزی توی زندگی ام قفل شده
چیزی که نمی ذاره نفس بکشم
توی زندگی ام یه انرژی منفی افتاده و من هر چی تلاش می کنم نمی تونم دفع اش کنم
.........................................
شاید همه اینا واسه اینه که آذر ماه کذایی رسیده حالم اصلن خوب نیست انگار تمومی نداری بختک زندگی من
..................................................................
کاملن خصوصی برای تویی که می دونم می خونی
تفاوت ها همیشه هست اما هر کسی دوست داره چیزهایی رو بشنوه نمی دونم یا بلد نیستی بگی یا اگه بلدی حداقل در برابر من کاملن هنگ می کنی و این ازار دهنده است

Sunday, November 18, 2007

دوشنبه چهاردهم ابان ماه بود


روزهای شلوغ و خوبیه ، کار و نوشتن و خوندن و درس و دوره های دوستانه بازارش گرمه خیلی هم گرم
.................................................
این دو هفته ای که گذشت دو اتفاق مهم افتاد، اتفاق هایی که باعث شد بیشتر فکر کنم
کسی آمد و رفت و او که رفته بود اتفاقی دیده شد
یکی می آد و میره، از سر گذر روزگار، عین دو عابراز کنار هم رد میشیم بدون مکث ،انگار قرار نیست مکثی بکنیم، حتی اگه تنه ای بهم میزنیم با لبخندی ساده فقط سری تکون می دیم، هر دو برای هم نه شگفت انگیزی ایم و نه پُر از تشویش و حتی از این حادثه دلی نتپید
..............................................
اما وقتی با ساناز تصمیم می گیریم که بعد از خرید برای تولد مریم گلی بریم خیابون نیلوفر و هات چاکلتی به بدن بزنیم ،بعد از کلی دیوونه بازی توی مغازه وقتی با دو تا هات چاکلت بیرون می آم متوقف می شم ، از چیزی که دیدم نمی تونم حتی به خودم تکونی بدم فقط چند ثانیه است اما همۀ هفت سال می آد و میره و من فقط به ساناز می گم بریم توی ماشین ، وقتی میشینم فقط به سردی بدنم فکر می کنم به لرزش دستهام و به این که سه ماه ِ تموم منتظر فرصتی برای تخلیه شدن و حرف زدن بودم اما مهر سکوت تنها چیزی بود که توی اون لحظه داشتم
حرکت می کنیم چند متر دورتر شیشه ها رو میدم بالا و فقط یه جیغ بنفش می کشم و ساناز فقط با سکوت رانندگی میکنه
و فردا صبحش این پست رو میذاره
.................................................
فردا تولد مریم گلی خوبمه
الهی قربونت برم خره تولدت مبارک
ایشالله سالم و خوشبخت باشی
با ما هم رفیق بمونی تا باز با بهاره ( بهاره اسم پراید مریمه ) بریم جردن و میرداماد ماشین بازی اونم با انگار نه انگارِ منصور و دویوونه بازی های من و تو که فقط خودمون می دونیم چه می کنیم و از این همه اکسیژن بودن و کودکی
فقط ماییم که حال می کنیم
........................................
فردا شوالیه های میزگرد همه دور هم جمع اند اگه خدا بخواد و اتفاق خاصی خدایی نکرده نیفته در کافه ای در پاسداران تولد برگزار می شود
............................................
امروز رفتم آرایشگاه ابروها رو صفا بدم و یه رنگی هم بهشون بزنیم
یه مشتری کنار من موهاش توی کلاه بود همین کلاه های مش، یه دفعه دیدم داره از سرش بخار بلند می شه و خودش اصلن حالیش نبود
حالا به جای اینکه داد بزنم داشتم از خنده غش می کردم توی عمرم ندیده بودم اینجوری از کله کسی بخار بلند شه خیلی جک بود
..........................................
اگه همه چی روبه راه بشه آخر آذر یه اتفاق دوست داشتنی می افته
من از الان توی ذوق آخر آذر و اون اتفاقم که عاجق شم هوارتا

Tuesday, November 06, 2007

بازگشت به زندگی و روز مرگی ها


یکی از کانالهای ترکیه فقط مخصوص فیلمهای عروسی مردمه، شاید اونایی که م.ا.ه.و.ا.ر.ه ترک دارن این کانال رو دیده باشن که تقریبن مخصوص عروسی و جشن های خصوصیه، حالا بعضی وقتها در مورد تدارکات عروسی و مراسمهای خاص برنامه داره و بیشتر موقع ها این جشن های خصوصی رو از اول تا آخر کامل تقریبن نشون می ده مثلن قد یه برنامه دو ساعته، این طوری که گاهی وقتها مردم خودشون فیلم عروسی رو در اختیار این کانال قرار می دن و بعضی موقع ها هم از خود این کانال دعوت می کنن که از اول تا آخر جشن با اونا باشه و از مراسم فیلم بگیره
من گاهی از سر بیکاری می شینم و نگاه می کنم، لباس عروس لباس مهمون ها و نحوه آرایش ها و باقی چیزها می تونه سرگرم کننده باشه و بتونیم حتی مدل ور داریم برای لباس و این جور چیزها
اما این اواخر که حرف پخش فیلم های خصوصی مردم توی ایران مطرح شد با خودم گفتم تنها چیزی که می تونه باعث بشه مردم ما تا این اندازه بی اخلاق شده باشن و فرهنگ رو درسته قورت داده باشن چیزی نیست جز حصار و بند و بست بی اندازه ای که داره همه رو خفه میکنه وگرنه ما مطمئنن از مردم ترکیه با فرهنگ تر و با اخلاق تر بودیم، فعل ماضی رو عمدن بکار می برم چون به وجود اخلاق بین مردم خودم توی شرایط امروزی شک دارم، اما جالبه که وقتی یه چیزی فراوونه و یه دنیایی بازه ، دیگه طمع چشیدن اون چیز یا تجربه کردن ِ مخفیانه اون جریان ، ازدست میره و این طبیعت آدمیه که تا از چیزی منع می شه حرص و طمع به دست آوردن اون چیز او رو از مسیر درست منحرف می کنه
فقط لحظه ای فکر کنید که وقتی مردم ترکیه توی یه شبکه بیست و چهار ساعته راحت و آسوده می تونن فیلم عروسی یه خانواده رو ببینن ، با این اطمینان که خود اون خانوده کاملن راضی بودن و تازه شاید هم جای مباهاتی براشون داشته که اجازه پخش فیلم رو دادن، پس دیگه چه لزومی به خرید و فروش لحظه های خصوصی مردم توی خیابون و بازار سیاه می مونه
اما توی جامعه ای که مردم حتی توی عروسی خودشون باید با هول و ولا تا شب رو بگذرونن و حتی اجازه دیدن اجناس ذکور خانواده برای اجناس اناث و بر عکس وجود نداره و همه چی توی قالب زنا این ور و مردا اون ور خلاصه شده خب طبیعیه که وسوسه فضولی یه عده از ملت ِ دچار ِ محرومیت از فرصت، اونا رو به سمت خریدن این جور چیزها بکشونه
این یه واقعیته که نه تنها دراین مورد بلکه در بیشتر لایه های زندگی ایرانی ِ امروزی اتفاق افتاده ، فضای بسته و خفقان مردم رو به سمت انحراف بیشتر می کشونه و معلوم نیست که چرا نمی خواییم متوجه شیم ، اعدام و حبس و قصاص راه حل نیست فقط خفه کردن صدای مردم معترض و آروم کردن ِ مقطعیه جامعه است ، اما فردا چی میشه ، کسی به فکر راه حل دایمی نیست همه چی فقط پاک کردن صورت مساله است و بس
افسوس باید خورد بابت چیزی که می تونستیم باشیم اما نیستیم
.............................................................
این پست، اولین پست عادی من بود بعد از بیش از دو ماه این نشونه خوبیه یا نه ؟

Sunday, October 28, 2007

شاهکار و ترانه هایی برای من

کاش دچار درد نسیان می شدم
................................................
همه این روز های مرا شاهکار بینش پژوه و ترانه های این آلبوم ساخته اند
سه ترانه اول وترانه پنجم به قول سان عزیزم حال الان من اند

Friday, October 19, 2007

هم زیستی مسالمت آمیز نا گزیر من


پست بانک سر کوچۀ کندوان
از میدون فردوسی تا چهاراه ولیعصر پیاده گز کردن
آرایشگاه اُبری و ابروهای تازه صفا داده شده
سر عباس آباد و اشتباه مضحک من
بلوار صبای جردن
خیابون مدبر و پیاده روهای خوشرنگ
تونل رسالت و جیغهای بنفش
کافه چهار، شش، نُه
کافه پنتری ویلا
کافه فرانسۀ گاندی
کافه فانوس ِ آ،اس،پ
کافه آناناس
کافه کوپه
رستوران البرز
میزهای تنگ بیگ بوی
قنادی فرانسه و صبحانه خوردن هول هولی
سینما کانون و عصر جدید
هات چاکلت و فری کثیفه و ساندویچ های ژامبون بوقلمون توی نون مونده بولکی وسط خیابون نیلوفر
کله پاچه توی ماه رمضون
کباب روزنامه ای شبهای تولد
جیگرکی روبروی سینما گلریز
غذای مرغ لای پلوی مخصوص مامان
سالاد شیرازی با سس مایونز فراوون
آب انار و آلوچه های ترش فرمانیه
قهوه فرانسه تلخ و همیشه بدون شیر با چیپس و پنیر
پژوی دویست و شیش ِ بژ ، بعضی موقع ها هم مشکی
ماشینهای خطی چهارراه ولیعصر تا ونک توی شبهای بارونی با کرایه های نجومی
مسیر تهوع آور ونک تا روبروی در اصلی پارک ساعی
مرکز خرید ونک و اصرار برای خرید مانتوی زارای کذایی
خیابون کنار دادگاه خانواده ونک
هر چی وکیل توی دنیا از هر مدله
ساعت سوآچ و تیسوت
عطر ژان پل کواتیه و دویست و دوازده
آرایش برنزه ، موه کوتاه کوتاه کوتاه ، رژلب صورتی ِ حجم دهندۀ نی وِآ
عینک ریبن و ربرت کاوالیه
کتونی پوما و ریبک
صندل زارا
کیفهای چرم درسا
پلیور کرم و پیرهن قهوه ای پیر گاردین
پاساژ آرین و پاستای سبزیجات
بانک پارسیان یوسف آباد
گل فروشی بهرام و بامبو و رز باکاریای سوخته سوخته سوخته
همه مدلهای گوشی سونی اریکسون
گوشی موتورولای وی تری آی
صدای همیشه روی ویبره گوشی ِ شکسته ام
صدای بوق آزاد تلفن
همه آدمهای دست چپ
اسهال های مکرر و بی وقفه
زیبا شیرازی و گوگوش
آلبوم بیست کامران و همون توی ماشین سواریهای تابستان هشتاد و چهار
ساعت دوازده و نیم ِ بعد از ظهر همۀ روزهای شنبه
ساعت چهار بعد از ظهر همۀ روزهای جمعه
همه مرداد ماه
همه شهریور ماه
همه آذر ماه
همه اسفند ماه
قلمی کردن توی دفترچه سبز
روزمره نوشتن توی دفتر قهوه ای
شعر نوشتن پشت صندلی های لهستانی
شب یلدا
چهار شنبه سوری و سیزده بدر
شب تحویل سال
.....
حتی همین وبلاگ کذایی و جزیره سازی من خوش خیال ساده

باید از تک تک این سیاهه متنفر شده باشم و همه رو دور انداخته باشم ، اما نه تنها تنفر و دور انداختنی در کار نیست بلکه من با همشون
همزیستی مسالمت آمیز ناگزیری رو اجالتاً ادامه میدم
من از همه این خیابونها رد می شم ، توی همه این کافه ها میشینم ، همه آنچه شنیدی و خاطره ساختم را نگه داشته ام می خورم، می پوشم، می خرم ،می زنم ،می بینم ،گوش میکنم و همه آنچه را که با لحظه لحظه زندگی من عجین شده ، بی انکه حال کنم ، تحمل می کنم
و سعی می کنم تا یاد بگیرم که چگونه بدون اینکه آنها را تحمل کنم ، با آنها حال کنم
یاد می گیرم
می دانم که آن روز دور نیست

Wednesday, October 10, 2007

؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
...................................................................................
پ.ن
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند
پرهایش سفید می ماند ولی قلبش سیاه می شود
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست
اسراف محبت است
«دکتر شریعتی»
شبدر جونم جهت بر طرف شدن شگفتی از اون همه علامت سئوال این پینوشت اضافه شد حالا دیگه خوبه ؟

Tuesday, October 02, 2007

چهل روز گذشت

چهل روز گذشت
بدین وسیله از کلیه رفیقان و نا رفیقانی که ما را در این
چله نشینی
به روشهای مطلوب خود همراهی کردند سپاس گذاری می نماییم
..............................................
ممنون از خدا برای گشایش چشمان بسته ام ، برای تمام صبری که داد، برای تمام تحملی که از نا کجا آباد دلم به من نشان داد
ممنون از مامان گلم برای همه انرژی نهفته ای که به من رساند
ممنون از خودم که هر چه بغض بود را بعد دو هفته خفه کردم و خود را به خدا سپردم تا بلند شدن را ساده تر یاد بگیرم
ممنون از رفقا ،از ساناز و مریم گلی خوبم که هر چه خنده و دیونه بازی بود برای من خرج کردند و هر چه رفاقت بود برای شنیدن من بدون هیچ قضاوتی نشان دادند
و
ممنون از تو که رفتی
و
ممنون از شماهایی که رفتن او را هموارتر کردید و می کنید
و
ممنون از تویی که در فردایی نیامده می خوانی و می شنوی و میفهمی
.....................................................................................................
حالا که رسمن تمام شدیم و خاک شدیم و چهلم مان هم گذشت بازهم روزها را می شماریم
؟
خدا می داند که فردا چه می شود

Saturday, September 22, 2007

فریبندگی ملس مهر ماه

این بوی اول مهر است که مرا هنوز سر خوش می کند
چه خوب که هنوز خاطراتی هست که به آنها بلند بلند بخندم و از غنج زدن ته دلم حس امید را تجربه کنم
اینجا حال من خوب است
این را امروز از هوای دم دمای صبح جزیره فهمیدم از این همه خاطرات مدرسه که هنوز مهر نیامده مرا پر از اضطراب و حبس نفس در سینه ساخته است
چه خوب
حالا دیگر می شود فریاد زد که بدون عادتها هم زندگی ممکن است
عادت بودی نه ؟
اگر نبودی حالم امروز این همه خوب نبود
نکند دارم خودم را گول می زنم تا زندگی ادامه داشته باشد
شاید
اما اگر گول هم می زنم چه فریب خوردن ملسی است
که مرا از دام آن همه فریب خوردگی بیرون می کشد

Wednesday, September 12, 2007

من خوبم تو چطور


من خوبم ، وقتی که منطق را به جای احساس رو به رویم می گذارم
من خوبم ، وقتی که تمام افکارم را در این مچاله میبینم که مگر من چند بار دیگر بیست و هفت ساله خواهم بود
من خوبم، وقتی که بزنگاه زندگی ام را از دست رفته نمی بینم
من خوبم ، وقتی که می دانم از هفت سال پشت سر، سربلند و روشن بیرون آمده ام
من خوبم ، وقتی که امروز می شود به عقب نگاه کرد و گفت عجب تجربه ای بود من با تو کودکی کردم اما بزرگ شدم
من خوبم
اما تو چطور ، می توانی خوب باشی همین اندازه ساده و بی دغدغه
؟

Saturday, September 08, 2007

چله نشینی تمام شدنی من

به آستانۀ تمام شدن در من نزدیک شده ای
امروز تنفس برایم آسان تر بود
و
بغض در گلویم مقاوم تر
چله نشینی من نیز تمام شدنی است
پ.ن
ایدای عزیزم از محبتت ممنون

Thursday, September 06, 2007

خداوند

و خداوند عادت را آفرید
وخداوند دیروز را آفرید
و خداوند استیصال را آفرید
و خداوند این روز های گنگ تمام ناشدنی را آفرید

Monday, September 03, 2007

کاش

کاش همه چی یه خواب سنگین و طولانی بود