Tuesday, April 14, 2009

مونولوگیسم

قبول کن که بعضی آدمها فقط اهل مونولوگن و از دیالوگ بویی نبردند
در مورد این آدمها که دورو بر من کم هم نیستن یاد گرفتم
که یه خنده به معنیه این که خودتی بابا ما هم حالیمونه و بهتره خودت رو فقط اسکول کنی به روشی بسیار محترمانه تقدیم کنم
براشون خیلی بهتره چون آدمهای اهل مونولوگ فقط صدای خودشون رو توی سرشون میشنون و اصلن از صدای تو چیزی نمی فهمن خب مونولوگ بودنشون باعث شده گوشهاشون رو برای شنیدن حرفهایی منطقی که خلاف عقایدشونه بسته باشن و تو به قیافه این آدمها چاره نداری جز
انداختن یه نگاه عاقل اندر سفیه با یه دعایی توی این مایه که
خوب میشی جونم عیب نداره

Wednesday, April 08, 2009

خواب

چرا من اینقد خوابم می آد هر چی می خوابم هم باز خوابم می آد

Sunday, April 05, 2009

سریع ترین اس ام اس زندگی ام

زمان ومکان : یازدهم فروردین ماه امسال بود از ظهر با دوست جون بیرون بودم گردش ما تا شب طول کشید به مامان اس ام اس زدم که ما برای شام هم نمی اییم . از مامان جوابی نیومد مجبور شدم زنگ بزنم گفت مگه اس ام اس من رو نگرفتی ؟ گفتم نه و اون روز گذشت
زمان و مکان : امروز شانزدهم فروردین ماه توی دفتر نشستم و دارم کارام رو می کنم یه دفعه متوجه موبایلم می شم میبینم یه اس ام اس از مامان اومده که فقط نوشته : باشه دخملی مواظب خودتون باشید! با مامان که اون ور دفتر نشسته و داره با بابا در مورد هوای قاطی این روزها حرف می زنه نگاه می کنم و میگم مامان اس ام اس دادی به من !! مامان میگه نه چطور مگه !؟می گم هیچی گرفتم چی شد ! فقط یه خورده این سیستم مخابراتی سریع منو کشته همین

Friday, April 03, 2009

ترس مداوم

ترس از امتحان جامع مدتهاست که با ماست اما عین آمپول زدن میمونه باید انجامش داد و راحت شد حالا می خواد خوب باشه می خواد بد باشه بهتر از این استرس تموم نشدنیه که

خلاف انتظار

همیشه سعی کن تا بر خلاف پیش بینی آدم ها رفتار کنی اون وقت دیدن قیافه شون خیلی حال میده

Thursday, April 02, 2009

تمام شد

تمام شد ! چه زود!؟ دلم برای عید تنگ میشه ! از شنبه دوباره کار و کار و کار

Wednesday, April 01, 2009

تفریح در زیر چادر

از پارک لاله رد میشدم پر بود از چادرهای کوچیک و مردمی که کنار هم مثلن آمده بودند سفر برای تعطیلات
به این فکر کردم که اگر شهرستانی بودم صد سال حاضر نبودم برای تعطیلات تهران را آن هم با این وضعیت یعنی خوابیدن در چادر انتخاب کنم

Sunday, March 29, 2009

چرا

چرا برای اخراجی های دو صف می کشید ؟؟؟ من واقعن نمی فهمم ! شک نکنید که فیلم رو بارها مجانی یا با کمترین بها خواهید دید اگر که می خواهید که بخندید فقط کافیه صبر کنید

Saturday, March 28, 2009

شروع پستهای یه خطی

می دونم عید اومده ، خب فهمیدم و حسش هم کردم اما به خدا اون قدر کار سرم ریخته که وقت نوشتن توی این جور جاها رو دیگه از خودم توقع ندارم ، رفقا عیدتون مبارک به همه رفقام که نرسیدم تک تک تبریک بگم از همین جا هم تبریک می گم هم براشون آروزهای خوب خوب می کنم ! شاید از این به بعد دیگه منم به وبلاگهایی با پستهای یه خطی بپیوندم اینجوری خیلی بهتره
از همین امروز شروع شد
.....................................................................................................................................
وقتی بهترین هدیه ات رو به غیر منتظره ترین نحو توی زندگی ات می گیری حال خوبی رو تجربه کردی

Saturday, February 14, 2009

دلیل ننوشتنهای ما

واقعن چرا من نمی نویسم ! البته از نظر خودم تنها دلیلش دو تا مسئله گنده است اینکه اول از همه از صبح تا چهار بعد از ظهر نیستم و توی دفتر در حال سماق مکیدنم اما اونجا نوشتنم نمی آد دلم میخواد توی خونه مثل سابق بنویسم هر چند که همین الان دارم از دفتر باهاتون می گپم اما پوزیشن اینجا رو برای نوشتن دوست نمی دارم از اون طرف از ساعت پنج هرروز تا هشت و نه در حال نگاریدن رساله کذایی ام اگه هم ننگارم در حال سرچ مطلب یا توی خونه یا توی سایت دانشگاه ام روزهای تعطیل که کل روز رو می نگاریم اگه هم وقت خالی شه یه دو دقیقه در اختیار خانواده و اهل و عیالیم همین ! ساعات بیکاری طی روزهای هفته فک کنم وقت دستشویی رفتن و حمام کردن و شاپینگ نمودن و ملزومات دیگر زندگی می شود حالا همه می گن چرا نیستی خبری ازت نیست بابا به جون خودم وقت ندارم وگرنه مگه دیووونه ام که نباشم !
...........................
خب ولنتاینتون هم مبالک باشه هوارتا ! این روزها داریم شاخ در میآریم از حرکات محیر العقول رفقا که چه کادوهای بی ربطی بهم میدن مثلن طرف به پسره طلا و سکه میده یا پسره یه دو جین کادو میبره برای دختره بابا یه ریزه هیجان زده نشید فقط روز عشقه نه روز پوز زنی !
.................................
دلم یه کم قدیما رو می خواد یادتونه می گفتم دلم همش روتین شدن می خواد حالا می گم همون قبلنها بهتره
خدا خودش هم نمی دونه من چی میخوام که بهم بده باید بزودی تکلیفمون رو با هم روشن کنیم خودم و خدا رو میگم !
خب نوشتم که بدونید صاحب جزیره زنده است فعلن البته

Saturday, January 10, 2009

مینویسیم

فقط می نویسیم که نوشته باشیم و به ما نگویند مرده
می نگاریم برای خودمان که یادمان بماند
این روزهای خاک بر سریه داغونه دوست نداشتنی را
می نویسیم که حک شود بر جریده تاریخ لحظات پر استرس نابودی خودمان را
یا یادمان باشد
که همه چیز می توانست جور دیگر باشد
اما نیست

Friday, December 05, 2008

دست آوردهای این روزها

ما زنده ایم هنوز و نمردیم علی رغم دشواریهای بی پایان زندگی
اما در این روزها
تازگیها به این نتیجه بزرگ رسیدیم که دیگر از آمپول نمی ترسیم و بس به خورمان می افتخاریم
.........................
نتیجه دیگر اینکه تعارف آمد و نیامد دارد، به یه بابایی تعارف کردیم که حاضریم کاری را بی چشم داشت برایت انجام دهیم فرمود خب پس انجام بده بی چشم داشت! دستت درد نکند و ما با چشم حیران مانده بودیم که بابا تو دیگه کی هستی
........................
قرار است به زوکی همان به زودی خودمان ، دندانهایمان را بسپاریم به دست دندان پزشک و میترسیم بد جور، کاش روزی برسد که از دندان پزشک هم نهراسیم والله
............................
دلمان همچنان زندگی بی دغذغه را می طلبد اما کو این مدل زندگی
..............................
سیصد بار این جزیره را باز کردیم که چیزی بنگاریم حالش را نداشتیم الان هم در حال دانلود هستیم و بیکار وگرنه باز هم نمی نگاشتیم حالا بگو که وقتی نگاشتی چه گهربار نگاشتی که این قد دم می زنی
..............................
به یه بابایی خبر از کار جدید مان پشت تلفن دادیم از شدت حسادت بغض کرد و نزدیک بود اشکش در آید که ما سریع درکش کردیم و بحث را بستیم و گفتیم حالا معلوم نیست تو رو خدا فعلن نمیر
نمی دانیم چرا ما بلدیم موفقیت مردم راببینیم اما آنها به حد سکته می رسند وقتی میفهمند ما موفق شدیم که مثلن دستمان را در دماغمن فرو کنیم
تازه یکی از همین آدمهای با سعه صدر دیروز علنن گفت من سر فلان موضوعی که تو با یه یارویی داشتی سه روز با شوهرم قهر بودم
وای خدای من
همین دیگه ما توی خانه خودمان لم می دهیم به خیال اینکه داریم زندگی می کنیم دیگران آن ور تر دارند زندگی ما را میبرند بالای منبر و می آورند پایین
نکنید به خدا
زشته ، قباحت داره ، فضولی و حسودی بده به خدا
مردم جان بده

Tuesday, November 25, 2008

فقره ها

یک فقره مرگ هنرمند مورد علاقه ( احمد آقالوی عزیز را می گویم) کاش به همبن یک فقره ختم میشد
یک فقره اسهال و استفراغ در پی الوچه خوری اینجانب
یک فقره سردردو سر گیجه که یک هفته ای است ادامه دارد و امان ما را بریده است
یک فقره امپول جنتامایسین
یک فقره سرم یک ساعتی در رگهای ناپیدای ما با چهار سوراخ متعدد در بدنمان در جستجوی رگی که سرم را بطلبد
و صدها فقره کار عقب مانده

Friday, November 21, 2008

تولد مبارکی ها و دل درد و دلپیچه ما

این روزها سنگین و پر تراکم می گذرند ، دیگر چیزی نمانده به اینکه قدمی بزرگ و سنگین را برداریم برای یک شروع جدید، کمی دیگر که بگذرد باید به روتین شدن نزدیک شویم اگر خدا بخواهد
..............................................
دیروز تولد مریم گلی را در کافه ویونا ی ملاصدرا گذراندیم عاشق این کافه هم با تمام گرانی و نامردی صاحبانش در قیمتها اما فضای خاص کافه را دوست می دارم به خصوص که از وقتی که به شعبه جدید در پارک پرنس آمده اند یک دنجی خاص و دوست داشتنی اینجا دارند که شعبه پاسداران نداشت اینجا بیشتر اوقات خلوت و آرام است
بازم تولدت مبارک دوست جون به ما که خیلی خوش گذشت هرچند دچار دل درد و گلاب به روی تان اسهال و استفراغ بودیم که تا به امروز امان از ما بریده است اما بد جور خوش گذشت
همیشه سلامت و خوش باشی رفیق ما
....................................................
استرس های شدید من واکنشی عجیب در من پدید آورده است آنهم نوعی سکوت و آرامشی است که نمی دانم آخرش چه می شود
........................................................
تولد رفیق دیگری در همین نزدیکی در حال وقوع است می دانم که هیچوقت گذرش به اینجا نمی افتد اما برای درج در جریده تاریخ می نویسم که تولد تو هم مبارک رفیق سوم آذری من
............................................................
اما یک سوال این آذری ها و آبانی ها چرا ما را رها نمی کنند
؟؟؟؟
.............................................................
همین

Wednesday, November 12, 2008

کار این روزهای من

مدارا ، مسامحه ، سکوت و چشم بستن با چاشنی کمی صبر ایوب کار این روزهای من است

Sunday, November 09, 2008

تسلسل باطل

وقتی مدرسه می رفتم و مجبور بودم کلّه صبح از جام بلند شم برم مدرسه و بعد ازظهر تا شب درس بخونم و همه اش هم امتحان بدم یادمه که به بابا و مامان می گفتم خوش به حالتون کاش من جای شما بودم ، صبح می رید سر کار و شب برمی گردید راحت و آسوده هیچ مشقی هم ندارید و امتحان هم لازم نیست بدید و نمره تون هم لازم نیست خوب بشه
دوران دانشجویی خیلی بهتر بود حداقل برای من چهار سال لیسانس بهترین سالهای عمرم بود همش عشق و حال، درس خوندن هم فقط برای شب امتحان بود و طی دوره فقط سینما بود و کافه بازی همین و بس ! برای فوق که آماده میشدم همیشه به دختر همسایه که هنوز دانشجو بود حسادتم می شد وقتی صبح ماشینش رو روشن می کرد و با صد قلم آرایش و قر و فر راهی دانشگاه میشد یاد روزهای خوش قدیم ام می افتم و میگفتم خوش به حالت کاش یه دقیقه من جای این دختره بودم
دوران ارشد وقتی بچه های دکتری رو میدیدیم که دروه آموزشی شون تموم شده بود و دو سال تمام برای رساله فرصت داشتند و صاف صاف می گشتن و می تونستن به کار وبارشون برسن حسادتمون می شد و می گفتیم خوش به حالشون چه راحتن
وقتی برای دکتری آماده میشدم بدترین روزهای عمرم بود تا به حال توی عمرتون شده یک ماه هر روز مجبور باشید سه و نیم صبح بلند شید تا متون مزخرف حقوقی رو به انگلیسی کوفتی بخونید ؟ من مجبور بودم ، انواع دردهای عصبی رو توی همون دوران داشتم اون دوران حتی به سوپور محل که همزمان با من بیدار شده بود و صدای جارو کردنش می اومد حسادتم می شدم می گفتم خوش به حالش کاش یه دقیقه جامون عوض می شد
توی دوره دکتری به دوستانی که تونسته بودن توی آزمون مربوط به شغل مورد نظر من قبول بشن حسادتمون میشد مدتها بود این آزمون برگذار نمی شد و ما در حسرت شغل مورد نظرمون بودیم ، یهو همه جی عوض شد و شرایط به نفع بچه های ارشد و دکتری شد و ما تونستیم توی این آزمون پذیرفته شیم ! حالا که به اینجا رسیدیم از بس درگیری و گرفتاری نصیبمون شده که حتی فرصت نکردیم لذت رسیدین به آرزو رو بچشیم
حالا که هر صبح مجبورم دنبال کارهام باشم به دختر دوازده ساله همسایه که هر روز هفت صبح منتظره سرویس دبستان می مونه حسادتم می شه و میگم کاش یه لحظه جامون عوض می شد ! یاد روزهای مدرسه می افتم که به اشتباه فک می کردم بدترین روزهای دنیاست
این انگار یه تسلسل باطله که مدام ادامه پیدا می کنه بدون اینکه من و تو بتونیم متوقف اش بکنیم ! این قدر ندونستن از لحظات زندگی ! میدونم روزهایی می آد که من حسرت همین لحظات پر استرس امروز رو خواهم کشید اما کاش می شد بدون حسرت هم زندگی کرد کاش می شد حسرت لحظات رفته رو نخورد برای این کار فقط باید در لحظه زندگی کنم کاری که برای من آینده نگر سخت ترین کار دنیا ست
...........................................................
آخرین امتحان آی سی دی ال رو هم دادیم اما نه چندان خوب خداکنه قبول شیم که به مدرکش الان بد محتاجیم
..........................................................
هوای این مدلی رو دوست دارم خیلی از رفقا وقتی هوا این اندازه میگیره دلشون هم می گیره اما خوراک پیاده روی و فک کردنه ! کاری که خیلی دوست دارم ! اگه هم نشد بری بیرون ، بتونی یه لیوان بزرگ چایی دستت باشه و زیبا شیرازی گوش کنی و کنج اتاق روی زمین توی یه جای یواشکی بشینی و از پنجره آسمون تیره رو ببینی و فقط فکر کنی
........................................................................
رساله هم چنان در هواست
.........................................................................
ساناز جونم دلم برات تنگ شده اگه ایمیل نمیزنم برای اینه که فرصت نمی کنم اما همیشه توی فکرمی
.........................................................
دوست دارم آبان ماه تموم شه خیلی کش دارو آزار دهنده شده برای من
........................................
همین

Tuesday, October 28, 2008

حال نگری و دمپایی گارفیلد

همیشه وقتی همه چی خیلی قاطی می شه مجبوری فقط در حال زندگی کنی فقط در حال
منم از آبان ماه تا حالا دارم در حال زندگی می کنم یعنی نمی تونم به برنامه هفته بعد هم حتی فک کنم چون اصلن دست خودم نیست که قراره چی بشه ! امروز تصمیم گرفتم به کار کمتر فک کنم یعنی قد یه روز شاید هم دو روز تعطیل می کنم فک کردن رو و توی این هوای خوب می خوام تنهایی پیاده روی کنم بدون هر گونه مزاحم بدون هر نوع همراهی ، امروز می خوام برای خودم باشم یه کمی برای خودم خورده ریزهایی که باید بخرم رو بخرم و تا جمعه فقط مال خودم باشم ، جمعه دوباره باید به چیزهای سخت فک کنم چون شنبۀ سختی منتظرمه و دوشنبۀ پر اضطرابی هم در انتظارمونه ! خدا کنه همه چی خوب پیش بره ! کاش یهو پنج سال بعد می اومد دلم خیلی می خواد به ثبات فکری برسم ! این رساله کذایی هم در مرحله فیش بردای متوقف شده و داره اذیتم می کنه باید هر چه سریعتر شروع کنم ! دعا کنید یه کم به روتین شدن نزدیک بشم
.........................................................
دلم دمپایی گارفیلد می خواد !

Tuesday, October 21, 2008

شیشه ترکید سرم نترکید

این روزهای پر دغدغه نه تنها تموم نمی شن بلکه پشت سر هم بد بیاری یه که می آد و به کمک خدا ردشون می کنم دیروز داشتم بر می گشتم خونه که سوار ماشین یه دوست شدیم من جلو نشستم و مریم عقب وسطهای راه سرم رو کردم پایین که سی دی رو عوض کنم که یهو دیدم ماشین ترمز کرد و سرم خورد توی شیشه ، سرم رو که آوردم بالا فقط احساس کردم سرم درد می کنه ولی وقتی شیشه رو دیدم فک ام باز موند

باورم نمی شد از چیزی که دیده بودم بچه ها از ترس فقط گفتن مقنعه ات رو در آر ببینیم خون نمی آد شیشه توی سرت نیست اما خدا رو شکر چیزی نبود رفتیم دکتر معاینه کرد گفت چیزی نیست ازم خواست غذا بخورم تا ببینه حالت تهوع دارم یا نه ؟ بعد دو ساعت بعد پیش یه دکتر دیگه رفتم ولی انگار زنده ام هنوز ..........البته فقط انگار

Wednesday, October 15, 2008

رنگ و وا رنگ

توی خونه نشسته بودم و داشتم برای امتحان آی سی دی ال آماده می شدم که یهو گوشی ام زنگ خورد از این بازاریاب های ایران سل بود گفت یه خط داره عین شماره 912 من که فقط یه شماره اش فرق می کنه منم دیدم بد نیست یه خط ایران سل داشته باشم حداقل این یکی دیگه دست هر کسی و نا کسی نمی افته هر چند الان افتاده دیگه با این حال گقتم می خوامش رفتم مدارک رو دادم و گرفتم خوشمان آمد که عین همون خطه اصلی مه فقط یه شماره اش فرق می کنه !
...................................
داشتم از بیرون می اومدم ، سوار یه دونه از این خطی ها شدم دیدم یه اعلامیه زده بود پشت شیشه اش یه آقای مسنی فوت شده بود اسمش خیلی با حال بود! خدا بیامرز اسمش بود جوجو یعنی فامیلش این بود ها! من یه ساعت از خنده داشتم می مردم آخه این آدم به این فک نکرده بهتره بره زودتر اسمش رو عوض کنه بیچاره بچه هاش آخه فامیل آدم جوجو باشه خیلی بده بعد یاد خودم افتادم آخه من توی بولوتوثه موبایلم اسمم جوجو اِ حالا تصور کن فامیل واقعی ام بود دم به دم صدام می کردن حنا جوجو! مثلن توی دانشگاه !وای همه بچه ها حتمن دستم می گرفتن !خیلی ضایع می شد ها
...............................................
من و مریم از چهار آزمون آی سی دی ال دیروز سومی اش رو هم دادیم ، مریم ماشین آورده بود، جایی که میریم امتحان میدیم توی میدون بهمنه! یعنی اون سر دنیا! مریم یه کمی خرید داشت گفت من ماشین می ارم بعد میریم سمت انقلاب پارک می کنیم از اون جا هم میریم اول کتاب می خریم بعد میریم ولیعصر بعد فاطمی خرید هامون رو انجام میدیم ما هم خوش حال ! گفتیم بریم توی جمالزاده پارک کنیم ! آقا مگه جای پارک پیدا شد جُک ماجرا این جا بود که ما از جمالزاده دنبال جای پارک بودیم فک می کنید کجا بالاخره پارک کردیم ؟؟؟ تقاطع تخت طاووس و میدون فرح بخش !!! تعجب نکنید وقتی به قول مریم ، میم و شین عزیز با هم بیرون باشند پت و مت باید جلوشون لنگ بندازن به خدا !!
............................................................
دعوت رو دیدیم اما زیاد خوشم نیومد از حاتمی کییا بیشتر از این ها انتظار داشتم فقط اپیزود خیر اندیش رو دوست داشتم باقی اش نه روی هوا بود ! بهر حال فیلم حاتمی کیا انگار نبود
کنعان هم اونقدر که فک می کردیم خوب نبود اما بدک هم نیست البته دیدن فروتن عزیز در کت و شلوارو کروات برای دوست داران توصیه می شود همین طور دیدن بهرام رادان عزیزم ! یاد سانازی به خیر که فک می کردیم کنعان را با هم میبینیم اما حالا ساناز هلنده و دلمان برایش یه ذره است
باید سه زن را برویم که منیژه حکمت را خیلی دوست دارم ! شنبه احتمالن می ریم
فیلم این اقای مجیدی را هم میبینم فقط برای اینکه بدانم این بار با آواز گنجشکها چه کرده وگرنه مجیدی فیلمساز مورد علاقه من نبوده و نیست

.............................................................................
باقی اوضاع مثل سابقه ! دلمان هم چنان روزی بی دغدغه را آروز می کند اما فعلن آروزیی بی مورد است این روزها و ماهها برای من و خونواده با استرس می گذره چندین ماجرا و مشکل رو باید بگذرونیم دعا کنید همه چی خوب پیش بره همین

Monday, October 06, 2008

استیصال ما وباقی ماجراها

خسته ام و داغون ! تا حالا شده بود به همه جا برسید هم از لحاظ شغلی هم از لحاظ تحصیلی اما به حد مرگ دچار استیصال باشید الان یه عده رو می شناسم که دقیقن دچار این حالاتن و من هم فقط یکی از اون همه آدم هام که هممون دقیقن دچار مشکلات مشابه شدیم
همه توی بالاترین درجه تحصیلی ِ ممکن که توی ایران در مورد رشته مون هست قرار گرفتیم ، توی بهترین جایگاه تحصیلی هم از لحاظ دانشگاه هم از لحاظ رشته ! حالا امکان اشتغال ما هم فراهم شده توی چند جای مختلف که همه رو با موفقیت تونستیم آزمون های سخت ورودی شون رو پشت سر بگذاریم اما مساله اینه که یه سری موانع مالی جلومونه که باعث می شه نتونیم به جلوتر قدم برداریم و اگه دیر بجنبیم همه چی رو یهو از دست میدیم ! نمی تونم بیشتر از این توضیح بدم اما فقط خواستم بگم که چقدر همه چی اینجا بهم ریخته است

توی این جزیره من چند روزیه که خواب و آسایش از من گرفته شده اینقدر فکر کردم که همه موهام درد می کنه اون قدر داغونم که امروز به مریم می گفتم بیا فقط یه ساعت به مشکلاتمون فکر نکنیم

آخه چرا باید مملکت کذایی جوری باشه که جوون تحصیل کرده برای اشتغال تا این اندازه توی منگنه باشه من دقیقن فشار منگنه رو احساس می کنم بعضی موقع ها بهمون می گن خب چرا موندید چرا شماها هم مثل خیلی ها نرفیتید ؟ خب راست می گن این فکر رو ولی باید بعد از دوران لیسانس می کردیم یا حداقل توی دوران ارشد ، اما الان دیگه نه ، من حاضر نیستم اون همه زحمت و مشقتی رو که به جون خریدم و از لایه های بی حد و حصر آزمون های ارشد و دکتری رد شدم تا بتونم توی بهترین دانشگاه ایرانی درس بخونم رو یهو بذارم و برم توی مملکتی که مدرک دکترای من رو قبول ندارن گاهی وقتها حتی ارشد هم رو قبول ندارن اون هم به دلیل رشته خاص ماست ، حقوق ایران با حقوق هر کشوری جور نیست مگه پزشکی یا ریاضیه که فرمولش توی همه دنیا یکی باشه خب حالا من چه جوری باید از اول شروع کنم کی جواب شش سال زحمات من رو که بعد از دوران ارشد کشیدم می ده؟ هیشکی
.................................................................
بماند از شنبه تا همین امروز، من هفت صبح از خونه زدم بیرون و شش بعد از ظهر خسته و داغون اومدم ،خیلی حالم بده چه هفته مزخرفیه
تور خوب و خوش ِ ماسوله رو که هفته پیش با رفقا داشتیم از دماغمون در آوردن !!
......................................................................
به دلایلی امروز من و مریم باید با چادر ملی جایی میرفتیم برای یه کار اداری ! وقت ناهار شد و با همون قیافه رفتیم به سمت رستوران هفت سور توی میرزای شیرازی وارد که شدیم طرف بر بر ما رو داشت نگاه می کرد ، بهش گفتم منو لطفن ! با لحن عصبانی گفت ما فقط غذای ایتالیایی داریم، بهش نگاه کردم و گفتم خب می دونم منو لطفن ! احتمالن مرتیکه احمق فک کرده چون چادر سرمونه نمی دونیم کجا اومدیم یا مثلن در دهاتی هستیم دلم می خواست خفه اش کنم همون موقع چادر م رو دراوردم و رفتیم یه جا نشستیم کاش یه چیز درست و حسابی بهش می گفتم بعد می اومدم بیرون نه ؟ حیف شد
.................................................................
فیلمهای خوبی روی اکرانه دعوت ، کنعان ، سه زن ، آواز گنجشکها که ما فعلن دو تاش رو رفتیم ایشالله دوتای دیگه هم به زودی
................................................................
دلم می خواد سه روز بخوابم بدون حتی لحظه ای بیدارشدن
کاش می شد