Sunday, February 25, 2007

هفت سالگی مون مبارک


یک فلاش بک ناقابل
ششم اسفند ماه هزارو سیصد و هفتاد و نه

شنبه است ،حوالی صبحه ، من راهی می شم دانشکده ، اول ترم پنجمیم ،امروز ساعت اول معارف داریم ساعت آخر تنظیم خانوده، از چهارشنبه تا امروز من و ندا و سمیرا همش توی یه حول و ولای کودکانه ایم
قرار رو ندا فیکس کرده بابت اینکه تو نتونستی با خودم حرف بزنی ، نزدیک به یک ماه که من رو میبینی و اما نشده حرفت رو راحت بزنی حالا دست به دامن ندا شدی ندا هم برای شش اسفند یعنی «امروز، ساعت دوازده نیم، سر پست بانک، کوچه کندوان همون دومین کوچۀ نرسیده به میدون فردوسی همون کوچۀ پشت دانشکده» قرار رو گذاشته
تمام روز جمعه با نق نوق من از نیومدن و پافشاری ندا به رفتن گذشته ، حالا صبحه و تا دوازده و نیم ظهر چیزی نمونده، کلاس اول رو نمی ریم و از هشت صبح تا ظهر توی بوفه فقط حرف میزنیم و منتظر عقربه های ساعت می مونیم .
بد رنگ ترین سویی شرت زندگی ام رو پوشیدم ،آرایش زیادی نکردم و انگار نه انگار که قراره تو رو ببینم ، وقت موعود می رسه ما سه تایی به سمت کوچه کندوان حرکت می کنیم دم پست بانک تو نیستی ، لبو فروشه مثل همیشه هست ، بچه های می آن و میرن ،از دیدن ما سر کوچه کسی تعجب نمی کنه ، همیشه باهمیم ودیوونه بازی هامون هر شکی رو از بین برده .
ساعت یکه، تو نیومدی و من دارم به ندا بد و بیراه می گم ، این نداست که نمی ذاره بریم و مدام می گه به خدا خودش گفت اصرار کرد و امکان نداره نیاد صبر کنید من مطمئنم که می اد
دیگه حرفش رو گوش نمیدم تصمیم می گیرم به سمت دانشکده برگردم همین موقع ندا می گه اوناها داره از طرف بانک می اد.
می رسی میگی فکر کردم نمی آیید
منم میگم دقیقن ما هم همین رو در مورد تو فکر می کردیم
میگی من به ایشون گفتم دم بانک
ندا گفت خب بانکه دیگه
تو میگی این پست بانکه من که منظورم این نبود
من می گم خب بالاخره دیدیم همین دیگه رو دعوا نکنید
رفقا می رن و من با تو
میریم تا ماشین بگیریم توی راه میگی فکرکردم بازم نمی خوای حرف بزنی من میگم اصلن نمی دونم چرا نیم ساعت منتظرت موندم توی عمرم برای هیچ قراری حتی با نزدیک ترین رفیقم بیشتر از پنج دقیقه وانستاده بودم
بالاخره میرسیم
من وتو و کافه دیدار توی جردن ، خلوت خلوت ، کیارش یادته انگار از فتح تو ذوق کرده بود و دلش می خواست اون روز کافه اش فقط برای تو باشه
از جردن تا ونک پیاده برگشتن ، من ساکتم و حرفهای تو یه عالمه، چاخان و پاخان با راست و درست قاطی شده تمام تلاشت رو داری می کنی برای راضی کردن من، ولی من نمیشنوم انگار قرار نیست از روی حرفات انتخابت کنم انگار انتخاب شدی مدتهاست که انتخاب شدیم . نزدیک به شش ساعت و نیم تو حرف میزنی و من فکر میکنم
ساعت هفت شبه ، خیابون فردوسی و دکه روبروی کوچه کندوان ،هوس شکلات و اولین متروی زندگی مشترک رو تو می خری و من نمی خورم و نگهش می دارم برای بعد، من میام پیش رفقا که سر کلاس تنظیم خانواده نرفتن تا من بیام و داستان رو براشون بگم
هشت و نیم شبه و من خونم با هزار تا فکر شلوغ، تلفن اتاقم زنگ می زنه، تویی ،شماره ام رو پشت کارت های کافه دیدار نوشتم و نوشتی ، حرف می زنی و گوش می دم و فکر می کنیم
اون شب، شبی پر از غنج ناجور دل من و تو شد تا صبح

اره رفیق ، هفت سالگی مون مبارک
امسال وارد هفتمین جشن شش اسفندمون شدیم
کوچه کنودان سر جاشه ، لبو فروشه هنوز هم تموم زمستون اونجاست ، ندا و سمیرا رو از سال هشتاد و یک دیگه ندیدم ، دلم برای ندا چقدر تنگ شده ، کافه دیدار مدتهاست که دیگه بسته شده
و من و تو الان کنار هم نیستیم تو دنبال زنگی می دویی تا طلسم رو بشکونی من اینجا بی توبه بی پولی هامون فکر میکنم به اینکه مگه هفت سال کمه مگه سهم من و تو از زندگی چی بود مگه ما چی می خواستیم
اما خدا رو شکر سالمیم و هنوز شش اسفند که می شه حتی از روز تولدمون هم برایمون خوش رنگ تره یادمه یه بار یه شعر برات نوشتم و گفتم
رفیق تولد سه باره مان مبارک
اره تولد تو ، تولد من
و امروز تولد ما

Wednesday, February 21, 2007

اسفند دوست داشتنی من اومد


پاره ای وقتها خسته میشم از دستشون ، من یه نفرم اما اونا پنچ نفر، من فقط دخترم اما اونا هر پنج تایی پسرن ، همیشه فکر می کردم با پسرها راحترم تا دخترها ،اما الان دارم از دستشون دیوونه می شم ، از صد تا دختر هم دخترترن اینجاست که افکار فمنیستی کذایی ام گل می کنه که بیا مگه نمی گفتی فرقی ندارن حالا چرا نمی تونی تحملشون کنی
ولی بخدا نمی شه اصلن دیوانه ان دیوانه
..............................................
این روزا رو به نحو وحشتناکی دوست دارم عاشق آخرین روزهای سالم همیشه برام پُراز یه حسّه خوبه یه حس باور نکردنی انگار ناب و تازه است و من اصلن تجربه اش نکردم هر بار هم که تجربه اش می کنم انگار یه بو و مزه دیگه ای برام داره
..................................................
چند روز دیگه سالگرد یه اتفاق بزرگ توی زندگی منه اتفاقی که انگار طلسم شده، وقتی بهش فکر میکنم خسته میشم دلم می گیره که امسال هم نمی تونم برای یه سفرۀ هفت سین ِ فقط دو نفره نقشه بکشم ، غصه دنیا می آد رو دلم وقتی میبینم امسال هم نمی تونیم برای سفره ای که فقط مال ما باشد ماهی قرمز کوچولو با یه عالمه نرگس بخریم ، چشمام از بس با این فکرها خیس شده که دیگه حتی دلم نمی خواد فکر کنم که امسال هم بعد از هفت سال ما هنوز نمی تونیم درست بعد از سال تحویل همدیگرو توی همون لحظه قشنگ ببوسیم، دلم غنج میزنه برای همه لحظاتی که می تونستیم داشته باشیم اما فقط به دلیل بی پولی نداریم
حالم از هر چی پوله به هم می خوره کاش جای دیگه ای توی دوره ای دیگه زندگی می کردیم
کاش
...................
فکر میکنی یه روزی من بتونم برای جزیره مون هفت سین بچینم
نمی دونم
شش اسفند کذایی نزدیکه اما ما دوریم دورِ دورِ دور

Wednesday, February 14, 2007

روز عشق


روز عشق همگی مبارک

Sunday, February 11, 2007

خرداد خود نوشته


روز شنبه است
توی کلاس نشستم و سعی می کنم به حرفهای تکراری استاد گوش کنم ،از صبح دانشکده بودم و دیگه نای حتی نگاه کردن هم ندارم اما از اینکه هنوز پشت این نیمکت دانشکده ام حس خوبی دارم ،همین موقع است که بر حسب عادت همیشه شروع می کنم با روان نویس روی میز خط خطی کردن ،نمی تونم بدون نوشتن به استاد خیره شم مطمئنم که دستم رو می خونه و میفهمه که دارم جای دیگه سیر می کنم ،اما همش هم نمی تونم سرم رو بندازم پایین و بنویسم از کلاس پنج نفره فقط ما سه نفر اومدیم و هممون رو هم گفته که بیایم بصورت میز گرد دورش بشینیم ،نیمکتم درست روبروی خودشه و هر آن داره من رو نگاه می کنه، یه آن که روش به تخته است و داره می نویسه من شروع می کنم به خط خطی کردن همون موقع بر می گرده منم سرم رو بلند می کنم تا بهش نگاه کنم وقتی دوباره سرم رو می اندازم پایین وای باورم نمی شه روی میز نوشتم
«خرداد»
همین طور موندم که یعنی چی
منظورم چی بوده ،چرا یهو دستم بی اختیار چیزی رو نوشته که من حتی دلیلش رو هم نمیفهمم
ساعت پنجه، کلاس تموم شده ،من دارم از پله ها می آم پایین هنوز توی فکر خردادم جالبه که این ماهه کذاییی هیچ نشونی برام به همراه نداره
می ام خونه و تا شب فکر می کنم
حتمن یه ندا بوده، دلهره ام گرفته نکنه باید منتظره خرداد باشم نکنه خرداد رو باید یادم می مونده نمی دونم فکرم رو خیلی مشغول کرده این یه تصادف نیست
کاش بفهمم

Sunday, February 04, 2007

روزمرگی های هفته ای که گذشت

اول از همه توصیف احوال دگرگون مامان آرین رو از زبان خودش بخونید
از خدا فقط برای این زن یه صبر بزرگ می خوام همین
بعد
پانزدهم بهمن هشتادو پنج و آنچه بر ما گذشت

خب
می بینم که این یک هفته ای که به این جزیره سر نزدم هم چنان جزیره ، جزیره است و ما هم همون حنایی هستیم که بودیم ،اما علی رغم سر نزدن به جزیره خودم ، جزیره همه رفقا رو دیدیم و برای همه کامنت گذاشتیم و چند تا هم رفیق جدید پیدا کردیم در جریان تبادل لینک و از همه مهم تر در بین اتفاقات جزایرِهمسایه، دست به قلم شدن فرجام عزیز به نحو مجزا در این وبلاگه که هدفش هم بیشتر خونده شدن و همیشگی شدن کتاب الوچه خانم یا همون قرقره خاطرات فرجام وآلوچۀ عزیزه
...................
عاشورا و تاسوعای پر برکتی بود
حداقل تا اونجایی که من دیدم
همه ماشالله اون قد در مضیقه هستن که همه دست به دامن امام حسین شده اند، قربونش برم امام حسین هم این مردم بی نوای ِ پُر از التماس ِ دعا رو بی جواب نذاشته و همه حاجت روا شدن و میبینید که چقدر مردم توی این چند سال اخیر در حال ادای نذورات خودشونن
واقعن توجه کردید ، قبلنا که بچه تر بودیم تا این اندازه نذری ها به وفور دیده نمی شد الان همین کوچه ما 4 تا خانواده هستن که فقط توی ظهر عاشورا نذری میدن اونم از انواع گوناگون غذا ها
عصر عاشورا یه سر رفتم یوسف آباد قدم به قدم تکیه هایی بود که همه چهار تا چهار تا گوسفند قربونی می کردن یه جایی که دو تا گاو داشت قربونی می کرد
رفیقی می گفت که تکیه محلشون توی دهه محرم هر روز محل رو هم صبحانه وهم نهارو هم شام میداده از قیمه و زرشک پلو و چلوکباب گرفته تا کله پاچه و آب گوشت و فسنجون و حلیم
از چیزی که خودم دیدم باید بگم که ما معمولن نذری مون رو به در و همسایه نمی دیدیم چون ماشالله با توجه به مسجدی که سر کوچه است وعاشورا،هم نهاروهم شام می ده ،معمولن نذری رو به این کارگرها و امثالهم می دیم که این بار هم من ومامان با ماشین راه افتادیم دنبال فقرا اولن که قحطیه کارگر و آدمهای نیازمند شده بود بعد هم اینکه چند نفری رو که پیدا کردیم که توی این ساختمونهای نیمه کاره بودن وقتی بهشون می گفتیم بیان و غذا بگیرن ، می گفتم داریم نمی خوایم
!!!!!!!!!
اقا منو می گی مونده بودم که چرا اینا اینجوری شدن نه به قبل که همه حمله می کردن نه به الان که می گن نمی خواییم ممنون
همین همسایه روبه رویی ما انچنان ظرفیت یخچالش تکمیل شده بود که غذا ها رو پشت شیشه چیده بود
بهر حال این هم از عاشورای ما بود
راستی حتمن دیدید اون صحنه پر از اسب های کوچک و خیمه های ریز ریز رو که نمادی از کربلا و یاران امام حسین و لشکر یزید بود ، شب شام غریبان این نمایشگاه رو توی یکی از تکیه های یوسف آباد دیدم که تماماً دورش رو شمع روشن کرده بودن، صحنه قشنگی شده بود
فردای روز عاشورا همین صحنه رو روبروی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران دیدم کاری بود از دانشجویان عراقی با کمک دانشگاه تهران ، جالب بود البته کمی هم عجیب ، سپاه امام با اسبها و خیمه های سفید و سپاه یزید با اسبها و خیمه های قرمز ، عجیب بودنش بماند اگه عکسش رو پیدا کنم می ذارم اینجا تا خودتون نظر بدید
.........................................
این روزا که درس و مشق تعطیل شده بود بیشتر به کارای عقب افتاده رسیدیم
به مقدار فراوان زیبا شیرازی و گوگوش گوش دادیم و بعدش هم کارای عقب مونده مربوط به ترجمه قوانین ایالات متحده رو به سر انجامی رسوندیم
هر چند که گفتیم تا 28 بهمن و شروع کلاسها می شه نفس کشید اما امروز یکی از اساتید محترم اس ام اسی زد به همه ما 5 نفر که یک امتحان عقب افتاده رو باید ظرف 12 تا 16 اسفند بدیم و دوباره یادمون افتاد که نهضت هم چنان ادامه خواهد داشت و حتی قد یک هفته ما رو آف نمی فرمایند
این روزا از رفقا خبری نیست، رفقای دانشگاه در گیر امتحانات اختبار کانون وکلا هستن و ساناز این رفیق فابریک بنده درگیر پارکت نمودن خونشونه که هر دم بهش می زنگی در حال ناله وفغانه از زیر و رو شدنه خونشون
پس ما همچنان تنها یی غضه می خوریم و هر روز به این می فکریم که این همه کار عقب افتاده از کجا روی سر من بدبخت آوار شده و رفیقی نیست که لحظه رو با هم بی دغدغۀ روزگار سر کنیم
شاید هم بد نباشه که پیشنهاد فابی رو جهت دورۀ ماهانه جدی بگیریم نه فابی جان
؟
...............................................
سالگرد انقلاب هم که شروع شده و در کنارش جشنواره فجر و مثل همیشه از جشنواره فقط خوندن مجله هاش سهمه منه که به دلیل نداشتن هیچ پای ثابتی و البته به هزار و یک دلیل دیگه داخل مهلکه دیدن فیلمهای جشنواره نشدم و با این حال همیشه در کنارش قدم برداشتم، حالا منتظریم تا ببنیم امسال به کجا این رسم سالانه ختم میشه
راستی دیشب این سریال مربوط به دهه فجر رو دیدید، همون که اسمش بود از نفس افتاده، جالب بود همه خواننده های فوت شده ای که قبل از فوت شدنشون، شنیدن صداشون بایکوت شده بود توی این سریال شنیده شدن ،از جمله فرهاد و مهر پویا
و اخر اینکه کتابی را دارم می خونم به اسم خانه پریان یه کتاب 2 جلدی از تورج زاهدی مربوط به مسایل ماوراء طبیعه از من میشنوید نخونیدش من چون شروع کردم باید تا اخرش برم اما شما نصیحت من رو گوش بدید
.............................................
هوای ملس و بارونی امروز هم به ما چسبید هر چند فرصت یک پیاده روی جانانه از ما سلب شد
پس
خوش باشید رفقا

Saturday, January 27, 2007

کدِ ده سی و یک


صبح راهی شدم دانشکده بابت یه کار تایپ که باید سفارش ِ انجامش رو می دادم
این جوری بود که مریمی رو دیدم ، قرار شد که با هم بریم برای مریمی عینک آفتابی بخریم
به مریم گفتم که چقدر بابت این خریدِ هیجان انگیز گذاشتی کنار
گفت 50000 تومن
بهش یه کم نگاه می کنم می گم مطمئنی بتونی یه عینک اصل بخری
مریم با نگاه همیشه امیدوارش می گه آره حالا ببینیم چی میشه
با همین امید راهی خیابون فلسطین میشیم
از همون اول با عینکهای شَنل و رِی بَن و بولگاری وغیره روبرو می شیم
هی قیمتهای نجومی و سردرد و نا امیدی ما
کم کم به این نتیجه توی دلمون رسیده بودیم که بی خیال این قیمتها
چرا اینا اینقد از پول توی جیب ما فاصله دارن
با این حال گفتیم عین مبارزه سنگ فلسطینی ها ما هم نباید نا امید بشیم
پس ادامه دادیم
خنده دارترین قسمت ماجرامون این بود که عین این پت و مت ما اصرار داشتیم که علی رغم دیدن قیمتهای نجومی روی لیبل عینکها، بریم داخل و عینک امتحان کنیم توی همین حالتهای پررو بودنمون رفتیم داخل یه مغازه و دست روی عینکی با مارکی گذاشتیم که خودمون هم می دونستیم عمرن اینو بخریم حالا عینک چقدر بود
دویست و چهل هزار تومن ناقابل
مریم عینک رو زد و بی اندازه هم خوشگل بود
آقای مغازه دار بیچارۀ مشتری ندیده، دید که چه با پافشاری دارم از این عینک روی صورت مریم تعریف می کنم هی می رفت عینک های گرون تر می اورد مثلن تا مرز 300000تومن هم پیشرفت
تا اینکه وقتی یارو رفت تا از انباری اش بهترین و تک ترین عینک رو بیاره مریم که می دونست که با پولمن فقط میتونیم یه دسته این عینک رو بخریم گفت خب حالا چجوری از دست این مرتیکه نجات پیدا کنیم
گفتم نگران نباش بابا ، دکتری گفتن الان با یه پلیتیک ماهرانه از دستش رهایی پیدا می کنیم
وقتی برگشت گفتم اره همون کد 1031 از همه بهتر بود همون 240000 تومنیه گفت خواهش می کنم هر چی شما امر بفرمایید
گفتم فقط ما چند تا مغازه دیگه هم بریم، فقط شما این رو برای ما بذارید کنار، بعد در حالیکه داشتم از خنده به مرز انفجار می رسیدم به مریم گفتم مریمی جان شما این کد رو به خاطر بسپر مریم هم در کمال سادگی جلوی یارو دو بار گفت اره 1031 ، 1031
ویا رو هم عینک رو گذاشت کنار و ما هم فرار رو بر قرار ترجیح دادیم
اومدم بیرون می گم چرا کد رو حفظ می کردی
می گه میدونی که من زود باورم چرا بهم میگی حفظ کن
خواستم بگم بابا تو دیگه کی هستی
بماند که در تمام طول مغازه گردی به هر عینکی که مریم دست می ذاشت می گفتم نکنه مریم این از 1031 بهتر باشه
ولی بالاخره تونستیم از یکی از مغازه ها برای مریم جونم یه عینکی توی مایه های پولش پیداکردیم
اما خداییش تا اخر عمرم این ماجرای 1031 فراموشم نمی شه
بهرحال روز خوبی بود بعدش رفتیم اُبری ابرو هامون رو صفایی دادیم بعد هم رفتیم رستوران 469 و یک عدد ژیگو تنوری رو با یه پیتزا پپرونی به بدن زدیم و بعد به سوی خانه شتافتیم و بماند که هی احساس می کردم باید با عینک جدید مریم بهش بگم وای چه خانوم با شخصیتی با من ازدواج میکنی هرچند بنده و مریم خدا بدور از این احساسات کذایی نمی تونیم بهم دیگه داشته باشیم
!!!!!!!!!!!!!!!!!
بهر حال این بود انشای من در یک روز وسط زمستون که اصلن هم هوا سرد نبود بلکه بی اندازه ملس تشریف داشت این هوا و ما علی رغم پیاده روی فراوان باز احساس نمودیم با اقدام انتحاری پیتزا خوری دچار عذاب وجدان چاقی شدیم
..............
راستی مریم جون حس بویایی اش رو از دست داده بود و هیچ بویی رو نمی تونست تشخیص بده حتی بوی مست کننده چلوکباب رو وقتی داشتیم از کنار رستوران خوش مزه ای رد می شدیم
به مریم گفتم بابا تو که از فوق لیسانس وشغل کذایی وکالت به جایی نرسیدی من امیدوار بودم که حداقل بتونی بانوی اول دربار بشی که اونم از دست رفت
رفقایی که ایران تشریف دارن و جمعه ها سریال مزخرف جواهری در قصر رو میبینن می دونن من چی میگم
...............................................
پ.ن
اخرین پست نازنین رفیق من، سان خوب ،رو ببینید که عجیب خوشگل از عاشقانه هفتگی اش نوشته بخونید که اگه نخونید از دستتون رفته رفقا
...............................................
پ.ن دوباره
برید به اینجا و مراسم تولدی را که با حضور من و سانازو پروشات و فابی ( با جزیرۀ داغان شده اش ) بر پا شده بود ببینید البته به نحو مصور، خداییش فقط خوردنی هامون رو گذاشتیم چون باقی ماجرا، دیدینی نیست شنیدنی هم نیست بلکه اصلن قابل ِ درک نیست
بهرحال این مراسم رو به نحو مصور ببینید بعد بفهمید من و رفقام چه گل دخترهای مشنگی هستیم بدبختی هممون هم لیسانس به بالا سیر می کنیم در این دنیا اما عقلمون احتمالن در 7 سالگی متوقف شده

Wednesday, January 24, 2007

کجایی


شبه از بیرون صدای نوحه می آد
می دونم که حال ِ امشبم هیچ ربطی به این ریتم غم دار نداره
می دونم که حال مزخرفم تقاص خوشی رفیقانه دیشب نیست
میدونم که چرا حالم بده اما انگار دلم نمی خواد به روی خودم بیارم یه جورای خوشگلی دارم سر خودم رو کلاه میذارم یه جورای تابلویی می دونم که این عق زدن به زندگی ام داره از کجا می آد
امروز باز از خودم پرسیدم که داری کجا میری،اصلن شد یه بار بگی که چرا داری می ری، نه، نشد دیگه
تا کی می خوای سر تو بکنی توی برف تا کی می خوای ادای این رو درآری که همه چی مرتبه در حالیکه نیست
عزیرم نیست این رو بفهم، خواهش میکنم این خوش بینی رو بذار کنار مگه نمیبینی
همیشه دیر، همیشه با تاخیر، همیشه بی توضیح و تو همیشه قانع
دلم «جزیرۀ» قمیشی رو می خواد یا نه« دوستم داشته باش» شهیار قنبری رو شاید هم دلت گوگوش می خواد
دلم می خواد 10 سال برگردم عقب اونم با تموم سرعتِ ممکن و همه چی از اول
دلم یه جزیره واقعی می خواد یه جا، بی هم جزیره ای، بی هر جنبنده ای، بار سفرم هم هیچ ِ هیچ ِ هیچ
وای چی میشد این جزیره کذایی فقط برای امشب هم که شده واقعی می شد
سرم درد می کنه از بس فکر کردم موهام هم درد گرفتن
کاش خدا هم حرف می زد دلم یه گپ دوستانه با خودش می خواد خیلی سئوال توی کله ام وول می خوره کاش خوابم ببره کاش همه چی یه خواب مضحک باشه
من اصلن امشب خوب نیستم اصلن
این نوحه چرا تموم نمی شه
چرا خونه اینقد امروز ساکته
چرا کوچه عین قبرستونه
خسته ام
گوشی رو هم که بر نمی داری کجایی آخه
بازم که زنگ نزدی باز هم که دیری
مثل همیشه با تاخیر و بی توضیح
رنگ تحول چه رنگیه
با کدوم مداد میشه همیشگی اش کرد
امروز 4 بهمن 85 هست چهارشنبه
اونی که بعدها ، خیلی بعد ها می خونی بدون که حال امشبم بی نظیر نیست فقط کافیه سری به دفترهای بی تعداد قرقره های خاطراتم بندازی، یکیش همیشه زیر تخته، یکیش توی همون جعبه کادویی کنار میزم ، یکیش توی همین کامپیوتر با رمز شخصی سیو شده، پیدا کردن جا سازهای من آسون تر از پیدا کردنه خودمه بخدا راست میگم
منو که پیدا کردی سلام من رو هم بهش برسون دلم برای خودم هم تنگ شده
وای
کجایی چرا زنگ نمیزنی
کاش تو هم کامپیوتر داشتی
کاش تو هم به این جزیره مجازی سر می زدی تنها دفتر خاطرات غیر سری من، همین جاست که تو سراغش هیچ وقت نمی آی
حیف

Tuesday, January 23, 2007

تولد سانازی

تولد بهترین دوست دنیام مبارک
الهی صد سال زنده باشی رفیق گلم
این ساناز از اون رفقای ناب جزیره منه ها بازم تولدت مبارک دوست جونم
ماچ

Sunday, January 21, 2007

به همین راحتی

از صبح که از خواب بیدار شدم با خودم کلانجار رفتم که بهش چی بگم چطوری راضی اش کنم که قبول کنه و بگه باشه دیگه نیاید سر کار از توی خونه تا انقلاب صد بار توی دلم جمله ها رو حفظ کردم با انواع بر خوردها ،عصبانی ، مظلوم ، بدهکارانه و هزار تا مدل دیگه اما هر چی تماس گرفتم تلفن اش رو برنمی داشت و هر بار که بر نمی داشت من یه توجیه دیگه به توجیه هام اضافه می کردم برای از زیر این کار در درفتنی که بعد یه هفته داشت اتفاق می افتاد و من دلیلی برای این فرار نداشتم
ماجرا تا ساعت 6 بعد ازظهر طول کشید بالاخره بر داشت بر عکس تموم چیزیهایی که حفظ کرده بودم شد آخه هیچ کدوم از اون ها رو نگفتم اونم کاملن بر خوردی رو کرد که انتظار نداشتم گفت باشه هر جور راحتیتد وتموم شد
و من از زیر اون کار پژوهشی مزخرف که هیچ پولی توش نبود نجات یافتم
اخیش

تولد مامان خانومم

مامان جونم تولدت مبارک
امروز اول بهمن ماه 1385 تولد مامان خانوم صاحب جزیره است و ما حسابی در ذوقیم پس
خوشحال می شویم
و
تولد میگیریم

Thursday, January 18, 2007

اندیشیدن در ایینه


جلوی آیینه واستادمُ به خودم نگاه می کنم، سعی می کنم تصویر خودم رو توی ذهنم ثبت کنم می دونم روزی می رسه که دیگه این تصویر رو نمی بینم، به یاد روزی که هنوز نرسیده حوصله ندارم که غصه بخورم پس خط چشم رو بر می دارم و شروع می کنم به کشیدن، یادم می افته که هیچ وقت بلد نبودم مثل آدم یه خط چشم بکشم بی خیال می رم سراغ ریمل عوضش این یکی رو خیلی دوست دارم هی می زنم، هی می زنم، عاشق ریمل زدنُ فکرکردنم، به نظر وقت آزادِ خوبیه برای فکر کردن اما یهو به خودت می آی میبینی که فقط سه تا مژه داری و همه چی بهم چسبیده، حالا بِدو سوزن بیارهمیشه هم به این فکر می کنی نکنه بزنم خودم رو کور کنم اما کور هم نمی کنی و به این فکر میکنی که حالا چی بنویسم امشب توی جزیره ام ،الان که باید برم سرهمون کار کذاییُ بشینم در مورد چیزایی حرف بزنم که می دونم به هیچ جا نمی رسه اما به من چه که نمی رسه من کارم رو انجام می دم به امید این که یه پولی گیرم بیاد که سخت پول لازِمَم بعد یادت می افته که استاد مربوطه مثل همیشه گفته ما برای این، در این کار فقط از بچه های دکترا استفاده کردیم چون می دونیم که بابت پول کار نمی کنن و برای جنبه علمی اش علاقه نشون می دن حالا این چندر غازی هم که میدیم فقط بابت هزینه رفت و آمد تونه چقدر هم ما به خاطر پ.ل کار نمی کنیم الحق هم که راست میگه چون اون پول اون قد کمه که هزینه رفت و آمدِ من هم نمیشه
به درک حالا این قد از این حرفا بزن که همون پول رو هم بهت ندن ها
پنکیک رو می ذارم سر جاش ای وای چرا این قد تیره شدم به جهنم حوصله پاک کردن ندارم پس این رژ لب خوبه کو همیشه گمش میکنم
یادم باشه از انقلاب که می آم فیلم مسافران رو بخرم چند روزه که به مامان قول دادم ای بابا شنبه هم که شب تولد مامانه و من و هم جزیره ای هنوز چیزی نخریدیم خدا کنه تا جمعه بتونم یه خاکی به سرم بریزم یادم باشه به بابا بگم کیک قهوه نخره آخه مامان دوست نداره عوضش عاشقه کیک میوه ایه، آهان رژ خوبه اینجاست یاد دوران لیسانس بخیر خانومه که همیشه جلومون رو می گرفت می گفت ای بابا بازهم که ماتیک زدی بعد یواشکی از بچه ها شماره ماتیک هاشون رو میگرفت همه بخدا یه چیزیشون میشه
ساعت می گه که دیر شده باید برم، میرم اما توی راه هم می دونم که نمی تونم به این فکر کنم که امشب توی جزیره ام چی بنویسم مثل همیشه
بهتر بود به یاد بانوی نویسنده دوست داشتنی ام اسم اینجا می شد جزیره سرگردانی تا جزیره تنهایی یادم باشه وقتی اومدم برای شنبه این اتاق کذایی رو هم که بمب توش منفجر شده مرتب کنم
خب اینم از خط لب برم لباسام رو بپوشم راستی من امروز چی بپوشم همون پالتو قهوه ایه کذاییِ خوبه هرچند اول خیلی دلم می خواست بخرمش اما الان اصلن ازش خوشم نمی اد مهم نیست شب نشینی که نیست جلسه است خیر سرم
راستی من چی بنویسم امشب
.........................................................................
پ.ن / امشب شب تولد یک سالگی آرین نازنینه اگه بود امشب شبی میشد برای او، به یاد او برای خانواد ه اش طلب صبر کنیم
باز هم تولدت مبارک تپلی خوشگل

Friday, January 12, 2007

فرشته کوچک جزیره پرواز کرد



خوندن این مطلب باور نکردنی ترین اتفاق در طول زندگی من توی دنیای مجازی بود
رفتن آرین، چند شبِ که ذهنم رو درگیر کرده نمی دونم، حتمن باز هم باید گفت قسمتی بوده
آرین خوبم می دونم میبینی و گوش می کنی ، فرشته کوچیکی هستی که توی همین دنیای کذایی شناخته بودمت حتی بعضی عکسهات رو توی کامپیوترم سیو کرده بودم اون روزها نمی دونستم تو خود همون فرشته ای که یه روز میری کاش می موندی ،تصور اینکه به مامانُ بابای نازنینت چی می گذره وحشتناکه اما فقط می شه ازت خواست که دم گوش خدای مهربون زمزمه کنی برای فقط صبر ، صبری برای همه کسایی که میشناختنت و دوسِت داشتن
راستی تولدت مبارک فرشته کوچولو، چند روز بیشتر نمونده به روزتولدت خدای صورتی تو جمعه شب با تو به شمعهای کیکت نگاه می کنه، اما مامان چی میشه، کاش هدیه تولدت رو از خدا یه عالمه صبر برای مامان بخوای ،کاش هیچ وقت نمی اومدی تا این قدر زود بری
رفیق کوچولوی من
همیشه یادم می مونه که یکی از بهترین رفقای من توی جزیره یه فرشته واقعی بود که از پیش خودِ خودِ خدا اومده بود فرشته ای که هیچ وقت بالهاش را باز نکرد تا ما بشناسیمش
تولدت مبارک فرشته کوچک جزیره من

برسد به دست آیتک خوب گمشده ام

دلم یه چراغ جادو می خواد چند وقته که بد جوری بهش احتیاج پیدا کردم
راستی از من خبری ندارید من کجام با اون پستهای طولانی
چرا دیگه قلمی کردن برام سخته نمی دونم یادِ تکه کلام بهترین دوست دورم افتادم که همیشه بالای نا مه اش
می نوشت سلام به حنای خوبِ گمشده ام
البته خودش مدتهاست که گم شده حالا من باید بگم کجایی آیتک خوب گمشده ام واقعن کجایی چرا نمی نویسی الان از مرداد ماه دیگه ازت خبری ندارم نه ایمیلی نه کامنتی نه هیچ چیزه دیگه ای از وقتی رفتی دورتر شدی دوست نداشتم هیچ وقت از هم دورشیم
آیتک گلم، یار دبستانی، دلم برات یه ذره است میدونم که حتی اینجا هم نمی آی اما من می نویسم برات شاید یه روز دیدی شاید هم هفته دیگه به خونه تون زنگ بزنم و شایدم هم همین شبها یه ایمیل طولانی برات بزنم
من و تو قصه ها داشتیم با هم یادته روزایی که همه غرق در دنیای گمشده ای بودن من وتو بیدارِ بیدار بودیم کاش هیچ وقت دبیرستان نمی رفتیم همه چی از دبیرستان شروع شد تو رفتی هنر بخونی و با سازت زندگی کنی من رفتم ادبیات
بخونم و با نوشته هام نفس بکشم
..................
نامه هامون یادته ،عین دو تا دیونه، ما ونک بودیم شما میدون توحید، اما هفته به هفته منتظره پستچی و نامه هامون بودیم، دانشگاه که از همه گند تر بود من حقوق خوندم و تو موسیقی دیگه حتی همدیگه رو نمی دیدیم از ترس اینکه دیگه همدیگه رو نشناسیم حتی دوست نداشتیم به یه دیدارِ کوچولو تن بدیم
تا این که رفتی مارکوپولوی من
به هر جا برسی حقته تو حقته که جاهای بلندی باشی
دلم برات تنگ شده با اون لُپ های نرمت
دلم برای مدرسه مجد تنگ شده
دلم برای کودکی از دست ر فته تنگ شده
میبینی به کجا رسیدم توی همین پست قبل ازخدا طلب بزرگی کردم اگه اینجا بودی می زدی توی سرم و می گفتی خره بمیر
اگه این تابستون بیای و من رو نبینی کشتمت گفته باشم
...............................................
دیدی چی شد اومدم یه کامنت خصوصی بذارم یهو این همه شد
خب خدا رو شکر هنوز زند ه ام
مینویسم پس هستم

Monday, January 08, 2007

خسته ام

کِی می خوای بزرگ شی حنا
کِی
؟؟؟؟
خسته ام کردی از بس کودکی کردی
دیگه حالم رو داری بهم میزنی
فکر نمی کنی وقتشه قد سن ات رفتار کنی
چطوره بشی یه آدمه دو شخصیتی اونجا که دوست داری بچگی کن اما سر جدّت بعضی وقتها بزرگ شو
خواهش می کنم

Friday, January 05, 2007

ثبت جزیره اختیاری شد


خب گویا بخیر گذشت
وهمچنان در ِ این جزیره به علت نا شناس ماندن صاحبش تخته نخواهد شد
خب رفقا انگار اون قد جیغ زدیم و پاهامون رو به زمین کوبوندیم که گفتن باشه گریه نکنید ما شما را بخشیدیم اگه دوست دارید بیاید شماره ثبت بگیرید اگه دوست ندارید همین طور یواشکی به آب و جاروی جزایر بی ریخت و بی مصرفتون بپردازید
حالا فعلن همین طوری حال کنید تا ببینیم چی می شه


اگه دوست دارید می تونید این بخشش گسترده رو در اینجا واونجا ملاحظه بفرمایید
ما هم در روزی آدینه با رویت این خبر خوش، حالمان سر جایش آمد اما با دیدن این یکی ذهنمان بیشتر باز شد و گفتیم خب خدا رو شکر هنوز می شود ترسید و هنوز در جمع های رفیقانه سوژه ای برای بحث مانده است
خدا را صد هزار مرتبه شکر
که حداقل در ِ جزیرۀ ما یکی ، باز نشده بسته نشد

Sunday, December 31, 2006

ثبت جزیره پذیرفته میشود


ما هم باید ثبت شویم
بشتابید بشتابید
که باید قانون مند گردیم
حتی شما دوست عزیز
برای
ثبت جزیره خود
لطفاً به این
مراجعه فرمایید

Thursday, December 28, 2006

هر چی آقاهامون بگن


این یک داستان واقعی است
خدمت گذار مدرسه مامان اینا آدمی اهل شهرستان ِ، که 5 سال پیش با همسرش راهی تهران شده و در حالیکه یه دختر 7 ساله داشتن به مدرسه مامان اینا اومدن و شروع یه کار کردن مامان خیلی هواشون رو داره و تقریبن همیشه برای من از اینکه اونا چی کار می کنن ونمی کنن خبرمی آره، تا اینکه 3 سال پیش خبردار شدیم که خانم خدمت گذار بارداره همه خوشحال بودن که دختر ِاونا این جوری از تنهایی در می آد،اما همه چی کم کم بهم ریخت و او این دختربچۀ توی ِ راهُ، دشمن جونی خودش تصور کرد تا اینکه بالاخره دختر دوّم متولد شد
بگذریم که توجه بی اندازه به دختر تازه وارد دختر قبلی رو دچار مشکلات روحی کرده بود و همه انتظار داشتن که با بزرگ تر شدن این دو تا بین شون رابطه خواهرانۀ خوبی اتفاق بیافته اما هنوز دختر دوّم یک ساله اش نشده بود که خانم خدمت گذار با خوش حالی هر چه تمام تر خبر بارداری مجدد خودش رو داد و در حالیکه همه بهت زده بودن ،خودِ این زن و شوهر با دُمِ شون گردو می شکستن و من که از دور شاهد لحظه به لحظه ماجرا بودم فقط تاسف می خوردم بخصوص که دخترِتازه وارد به دلیل حاملگی مادر در حالیکه هنوزیک سالش هم نشده بود از نعمت شیر مادر محروم شد ودختر بزرگتر باز هم دچار افسردگی از اومدن یه تازه وارد دیگه شده بود، هنوز سه ماه نگذشته بود که زن و شوهر از خوشی، داشتن خفه می شدن، چرا، واسه اینکه بچۀ سوم پسر بود
!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟
بدبختی شروع شد؛ دخترها فراموش شدن، بعد از نتیجه سونوگرافی همۀ فکر مادر و پدر ِمحترم شده بود پسری که نطفه اش در حال شکل گیری بود، مادر با همون لهجۀ رشتی خبر از این می داد که بالاخره یه «کمک دست» برای شوهرم آوردم ،هدایا بود که از شهرستان می رسید و به مادر پسرزا النگوها بود که هدیه داده می شد وسیسمونی مخصوص پسر در حال تهیه بود، توی این میون دختر یک ساله اصلن نمی فهمید چطوری همه توجه از اون یهو پرت شده به سمت چیزی که توی دل مامانش داشت روز به روز بزرگتر می شد و دختر بزرگترکاملن درک می کرد که با اومدن این پسر دیگه هیچ جایگاهی توی خونه نداره و افسوس می خورد که چرا به همون آبجی نازنین بی زبون رضایت نداده و حالا باید به مبارزه با جنس برتر بره
این ماجرا تا همین چند روز پیش ادامه داشت یعنی همین روزها که پسر خانواده یک سال و نیم شه و مامان همین دیروز هدیۀ سه سالگی دختر دوم رو براش بُرد اما وقتی برگشت دیدم که ناراحته ، گفتم چی شده، گفت بازم حامله است
!!!!!!!!!
این رو که گفت داشتم شوکه می شدم
آخه چرا
مامان تعریف می کرد که همه کارمندهای مدرسه این زن و مرد رو مواخذه کردن که آخه چرا مگه نمی بینید دختر اول تا چه اندازه اُفت تحصیلی پیدا کرده مگه نمی بینید دچار بیش فعالی به دلیل عدم توجه و محبت لازم شده و نمی بینید که برای دختر دوم با نظر پزشک مدتهاست دارید تلاش می کنید تا شاید وزنش طبیعی بشه و این همه کمبود وزن نداشته باشه مگه نمی بینید دارن شما رو از این جا بیرون می کنن به دلیل تعداد زیادتون با همه این حرفها بازم شب خوابیدید، صبح بلند شدید و به این دنیا محبت کردید و یکی دیگه رو هم تقدیم نمودید
زن جواب می ده خوب چی کار کنم
بهش میگن قرص بخور می گه نمی تونم روی اعصابم اثر می ذاره و حالم رو به شدت خراب می کنه می گن خب جلوگیری طبیعی کنید میگه آقامون دوست نداره
میگن خب وازکتومی کنه می گه اول كه شوهرم راضي نبود مي گفت مَردَم ،مَرد كه از اين كارا نمي كنه بعد هم تازه با حرفهای دكتر راضي شد، با اين صحبتها كه بستن لوله ها برای زن، عمل ِ سخت تريه و تبعاتی هم برای زن از نظر جسمی داره اما برای مرد يه عمل سر پاييه ودرعين حال هيچ مشكلي هم براش ايجاد نمی كنه و با اصرار به اينكه اين زن بيچاره كه ماشین جوجه كشی نيست و اين تويی كه حاضر به جلوگيری طبيعی نيستی پس خودت هم بايد جورش رو بكشی و تن به عمل بدی بالاخره راضی شد
اما حالا خانوده اش نمی ذارن و می گن خب اومدیم و بعدن خواست دوباره ازدواج کنه
پس مردونگی اش چی میشه
!!!!!!!!!!!!!!!!!
اینجاش رو که شنیدم دیگه طاقت نیاوردم و به مامان گفتم تو رو خدا بسته الان قاطی می کنم ها ،دیگه هیچی نگو
بهر حال زن راضی شده بعد از این بچه خودش تن به عمل بده
......................................
اما همه اینا رو اینجا نوشتم تا حرفی رو که دو سال پیش توی ذهنم بود براتون بگم من دو سال پیش روی پایان نامه ام که مربوط به حمایت از زنان در برابر خشونت بود کار می کردم یه کار میدانی انجام دادیم در مورد خشونت جنسی زوج علیه زوجه، فاجعه بود ، باید چیزهایی رو می شنیدیم که هیشکی حتی اون رو خشونت یا بدرفتاری نمی دونست چه برسه به اینکه بخواد جرم باشه ، الان توی هر مملکت متمدن هر مردی که حتی به اجبار با زنش نزدیکی کنه زن حق داره از مرد شکایت کنه اما توی جزیره گل بلبلِ ما که پریزیدنتش جدیدن به قصد ایجاد لشکر بیست میلیونی با ورژن جدید شعار خداحافظ روشهای جلوگیری و افزایش نفوس روسرداده باید شاهد روشهای خشونت جنسی با بدترین شکل اش باشیم، یادمه توی تحقیق میدانی قرار بود به نحو نامحسوس از بچه های خود دانشگاه بپرسیم که با کدوم روش جلوگیری موافقن پسر های دانشجوی دکتری حقوق به شدت در برابر وازکتومی جبهه می گرفتن و در حالیکه انگار براشون اصلن قابل هضم نبود می گفتن چرا ما ،خب زنها اینهمه راه دارن، بعد که ما مرتب هر راهی رو با یه بهونه منتفی می کردیم تا برسیم به عقیم سازی مردان و عقیم سازی زنان که اولی سرپایی و راحته و دومی مشکل تر، آقا همشون بلا استثناء می گفتن این وظیفه زنه و ما فقط افسوس می خوردیم که فقط امثال خدمتگذار مدرسه مامان که سیکل هم نداره نیستن که افکار قرون وسطایی دارن بلکه دکترهای آینده این مملکت همه از بیخ عربن
...........................
اینجاست که فقط می تونم بگه دلم دیگه نمی خواد دختر داشته باشم دلم می خواد اگه یه روز بچه داشتم پسری باشه که متفاوت بارش بیارم این آقایون محترمی که میبینید توی دامن مادرهایی مثل ما بزرگ شدن مادرهایی که وقتی کنار هم می شینن از بدی مردها فغان سر می دن اما پسرهاشون رو همون طوری بزرگ می کنن که شوهراشون و پدراشون رو دیدن
.........................
من نمی خوام این طور باشم من نمی خوام مقصر اصلی این زنجیره باشم من اون رو متفاوت بزرگ می کنم اینجا قول می دم و نوشتم تا همیشه یادم بمونه

Saturday, December 23, 2006

رسم شب یلدایی جزیره


آقا از فردای شب یلدا هر چی وبلاگ گردی کردیم این بازی رو دیدیم بعد هی صبر کردیم هی صبر کردیم هی صبرکردیم تا یکی هم ما رو به این بازی دعوت کنه که دیدیم نه بابا هیشکی ما رو دوست نداره در نتیجه ماهم در یک اقدام عصبانیانه و ابتکارانه بر این امر مصمم گشتیم که خودمان ، خودمان را دعوت کنیم و البته بعد از آن رفقایمان را که انگار از بد روزگار آنها را هم هیشکی دوست نداشته است
حال بشنوید از خصوصیات خامسه اینجانب:
یکم
از سال اول دبیرستان تا سال چهارم بعد از تعطیلی دبیرستان باید منتظره ساناز می موندم تا بیاد من رو از خیابون عباس آباد رد کنه برسونه اون ور خیابون به ماشین مامانم و تا همین الان به این فکر می کنم که خب چرا مامان نمی اومده دم مدرسه واسته تا من مجبور نباشم با به یاد آوری خاطره ده سال پیش دچار احساس تیتیش بودن بشم
دوم
عروسکهای نرم وچاق و هر چیزی که نرم باشه مثل نی نی بالشم که شبها بغلم می گیرم می خوابم ، ماکارونی ، مرغ کنتاکی ، کباب روزنامه ای، کفش و لباس خریدن به حد مرگبار به نحوی که اگه فصل عوض بشه و من چیزی نخریده باشم به حد سکته می رسم ، تعریف بی مزه ترین جک دنیا با آنچان خنده ای که اگه بشنوید ناخودآگاه ریسه می رید ، افتادن به خط خنده به نحوه بی وقفه طوریکه عمرن بتونید جلوم رو بگیرید، حداقل هفته ای یک بار گوگوش و زیبا شیرازی و شهیار قنبری گوش دادن و بر قرار ساختن سخنرانیهای فمنیستانه در میان فامیل و البته پای ثابت همه سینما رفتن ها ،همۀ اون چیزیایی که اگه همه رو با هم به رفقای من بگید اولین چیزی که بهتون می گن اینه که اِ داری در مورد حنا حرف می زنی
سوم
با رفیقی نامزدم و قراره باهاش مزدوج بشم که از 7 روز هفته دقیقن 8 روز و 24 ساعت و 59 دقیقه اش رو باهاش قهرم و از هر 5 بار تلفن صحبت کردنه روزانه 120 بار بهش می گم ازت متنفرم و حالم ازت بهم می خوره تا اون حدی که وسط سرمای زمستون در حالیکه از سوز برف متنفرم و در حالیکه شبش باهاش قهر جانانه ای کردم مریم ِ گلم رو از دهکده المپیک می کشم میرداماد تا با همه پولی که بابت اولین کارم گرفتم بتونم بهترین پیرهن مردونه ای رو که میشه براش بخرم
حالا حتمن می تونید حدس بزنید که چرا با همه این اظهار تنفر، اون 6 ساله که می خواد با من هم جزیره بشه
البته در خُل بودن من که شکی نیست
چهارم
راستی من دانشجوی دکترای حقوق جزام باور می کنید رفقام که هنوز باورنمی کنن
و پنجم
وزن کم کردن از 65 کیلو به فقط 64 کیلو بزرگتری آرزوی منه
...............................
حالا با همه اینا قول میدید که هنوز با من دوست بمونید
........................
راستی منم ساناز، پروشات ، شبدری جونم اگه بتونه بنویسه ، آیتک گلم که خیلی وقته ننوشته و من دلم براش یه ذره شده و زلال پرست خوبم رو به این افشاسازی هیجان انگیز دعوت می کنم

Wednesday, December 20, 2006

شب یلدای تندی

رفقای گلم اول از همه از همتون ممنون بابت پیام های تبریکتون فقط لطفن دعا کنید اونم خیلی
.........................
برای اولین بار که وب لاگ رفیقی تازه سر زدم خبر بدی رو شنیدم
ناصر عبدالهی هم رفت مثل همۀ اونهایی که توی این جزیره میرن در حالیکه هنوز نوبت رفتنش نرسیده میرن چون انگار چاره ای جز رفتن نیست ، فراموش نکنید که کجا زندگی می کنیم جایی که واسه مردن هم باید رفت تو صف
.................
نتیجه نهایی انتخابات شوراها مثل سریالهای در پیتی شده چند قسمتی، تعجب نکنید عادت کردیم به این همه شگفتی ، شمردن نهایتاً یک میلیون رای نزدیک به 5 روز طول کشید
....................
دیروز 28 آذر بود
رفتم دانشگاه دیدم بچه های انجمن دانشجویی همه دست ها قرمز ، لباسها کثیف وسط حیاط پشتی دانشکده ولو شده بودن داشتن هندونه ها رو توی حوض دانشکده می شستن ، سه تا گونی هم پوست انار بود یه عده هم در حال پخش پوستر مراسم بودن ، پستر رو گرفتم دیدم نوشته 28 آذر ماه تالار شیخ انصاری دانشکده حقوق دانشگاه تهران مراسم شب یلدا
یه ذره فکر کردم تازه دو زاریم افتاد که پنج شنبه شب یلداست و احتمالاً چون اون شب، شب ِ شهادته این بیچاره ها مراسم رو انداختن 2 روز جلوتر
همه مسیر رو تا دم خونه به این فکر می کردم که مسلّمن نباید برای ما فقط یه مراسم گرفتن مهم باشه، مگه می خوایم انجام وظیفه کنیم ، مگه میشه روزها رو جابه جا کرد اونم به بهانه یه شادی ساده یا یه الکی خوش بودن ِ چند ساعته
شما که توی این مراسمها نبودید ببینید توی حالت عادی اش هم اجازه خیلی از کارها نیست
هرچند می گن دانشکده ادبیات دانشگاه تهران معمولن این مراسم رو درست و درمون می گیره اما اگه قراره همه چی یه شکل فرمالیته بگیره همون بهتر که نگیره
خب برادر من اگه به هر دلیل نمی تونید یا اجازه ندارید که سر جاش مراسم بگیرید خب نگیرید این دیگه چه کاریه آخه
مثلاً فرض کنید بیام بگیم چون ممکنه تحویله سال نوبیافته به یه عذاداری مذهبی خب پس 29 اسفند سال رو تحویل می کنیم مسخره است دیگه
حالا شده کاره اینا یکی نیست بگه عزیز من شب یلدا یعنی 30 آذر یعنی آخرین شب پاییز چه ربطی به 28 آذر داره دیگه 28 آذر که شب طولانی ای نیست
به خدا این ملت دارن قاطی میکنن بلا نسبت شما اینجا دار المجانین ِ نه جزیره تنهایی

Monday, December 18, 2006

روزهای خوش جزیره


شنبه 25 آذر 1385 از اون سر دنیا ساعت 9و نیم شب به وقت تهران خبر خوشی رو از دوتا رفیق دوست داشتنی شنیدم ، خبری که هممون رو پر از شادی و سپاس خدا کرده و بدون تردید همه پر از تشویش و اضطرابیم ، خدایی خودت نگهش دار و رفیق ِ همیشگی اش باش ،خدایی بذار تا داشته باشیمش ، بذار تا حسش کنیم ، ببوییمش و به خاطر وجودش تو رو برای همیشه شکر کنیم ، صاحبان خبر دوست ندارند که نام و نشونی از خبرشون اینجا باشه منم واسه همین با تاخیر این پست رو گذاشتم و البته اول اصلن این قصد رو نداشتم تا حرفی از این ماجرا بزنم اما برای من این وبلاگ قبل از هر چیز جای قرقرۀ خاطرات ِ و نمی تونم ساعت و روز خبر به این مهمی رو همیشگی نکنم واسه همین امشب اینجا نوشتم تا خودش سالها بعد بخونه و بدونه که چقدر برای همه ما مهم بوده و هست و 25 آذر1385 را شبی بدونه که خبرخوش رسیدنش همه جای دنیا رو پر کرده ، وصدای امشب مون رو بشنوه که زمزمه می کنیم ما همگی لحظه شمار دیدن لبخندتیم .
به امید خبر های خوشتر
........................................
هم جزیره ای هم چنان گرفتار بیماریه و معلوم نیست چرا خوب نمی شه امروز باهاش یه دعوای جانانه داشتم که خودت هم باید یه تکونی به خودت بدی برای بهتر شدن
راستی صاحب تولد همچنان کادو هاشون رو نگرفتن منم هزارتا تهدیدش کردم که من نمی دونم زود بیا اینارو بردار برو تا قاطی نکردم
......................................
امشب با رفقای گلم رفتیم به سمت یک حرکت انتحاری و مقدار متنابهی تپل گشتیم از بس خوردیم خدا نسل هر چی پیتزا فروشی اونم از نوع بیگ بوی هست رو از زمین برداره ، احتمالاً ساناز شرح گل کاشتنمون رو میده
بهر حال شب خوبی بود مرسی رفقا که با شما همیشه حالم بهتره یه عالمه ماچ برای سانازوپروشات و فابی گلم