Wednesday, April 25, 2007

غول چراغ جادو در وبلاگستان وآروزهای پنج گانه


نوبت به ما هم رسید
پروشات از من خواسته که آروز کنم
تا دلت بخواد آرزو دارم، دلم می خواد قد همه عمرم بگم ای کاش
اول اینکه دلم یه خونه می خواد مال خود خود خودم باشه حتی اگه شده قد خودم اما مال خودم

دوم اینکه دلم میخواست بعد از این چهار سال که مدرکم رو میگیرم ، نتیجۀ بیست و یک سال درس خوندن ام را به مفهوم واقعی، اونجوری که در شان ام بود میدیدم منظورم از نظر کاری و مالی و احترامی که میشه برای یه فارغ التحصیل دکتری حقوق انتظار داشت

سوم اینکه دلم می خواست برای مادرم اون طوری که سزاوارش هست جبران مافات کنم برای همه عمری که به خاطر ما، فقط به خاطر ما، زندگی کرد، دلم می خواست همه غصه هاش توی دل من بود، دلم می خواست برای خودش زندگی می کرد حتی اگه شده برای یک روز

چهارم اینکه دلم میخواست یک بار دیگه سال هفتاد و نه تکرار می شد با همین بلوغ فکری که امروز دارم

پنجم هم اینکه دلم می خواست توی ایرانی زندگی می کردم که مال خودمون بود فقط برای مایی که احساس خفگی داره بیچارمون می کنه

بذارین من شش تا آرزو کنم، اینم اینکه، خدایی اگه نمی تونی هیچکدوم رو برآورده کنی آروز می کنم که بهم صبر بدی صبرش رو بده تا تحمل کنم بذار تا این بغض عصبی وکشنده دست ازسرم برداره، بذار تا بتونم ببینم ودم نزنم، بذاربه همه این نداشته هاعادت کنم
الان که دارم اینا رو تایپ می کنم داره از مسجد سر کوچه صدای اذان میاد پس شنیدی خدایی نه
؟
پس همشون بمونه پیش تو با یه امین گنده از ما
امین
منم روزمره جونم رو دعوت می کنم
وسانازی که ناز کرده اروز نکرده با ایتک که قهر کرده سر نمی زنه با جزیره نشین

Monday, April 23, 2007

اندر قضایای ما در نرفتن به زنجان

سانازی، پروشات و فابی گلم برای شما مینویسم وبعد برای خودم و بعد برای رفقای امروز و اینده ای که می خوانند قلمی دانشجوی دکترای سال هشتاد و پنج خورشیدی را در تمامی انچه که ما نداریم و نخواهیم داشت، بعد که خواندی فقط بگو من هنوز کوچک مانده ام یا جزیره انقدر ترسناک شده است که من در آن نه کودکی کردم از صدای بمب و تانک و اژیر خطر نه نوجوانی کردم از ترس
توسری و نه جوانی میکنم از ترس نا امنی

اندر قضایای ما در نرفتن به زنجان

دو هفته ای می شه که سانازی و فابی و پروشات تصمیم به یک سفر سیاحتی به زنجان رو گرفته اند و در این میان اس ام اس هاو پیغام ها و پسغامها است به بنده که برنامه خودت رو جور کن که ما بیای
ما هم اول چه ذوقی نمودیم که میریم و حالش رو میبریم اما درست همون روز که خبر سفر رسید یک ساعت بعد از جانب استاد بزرگوار یک کار تحقیقی به اینجانب واگذار شد از باب بررسی یک فروند مبحث عدالت ترمیمی در ایران و ایالات متحده که از سر لطف و محبت خاله جان ساناز جان قسمت مربوط به امریکا جور شد اما حالا ما روبرو شدیم با یک پروژه دویست صفحه ای که باید تا شنبه ترجمه بشه و یه تحقیق اضافه بشه به اضافه کارهای مربوط به بخش ایرانی تحقیق
اول زانوی غم به بغل گرفتیم و گفتیم نمی اییم چون ابدا بتونیم تا جمعه تمومش کنیم که دیروز ساناز جان پس از یک تماس تلفنی شروع نمودند به تهدید اینجانب که اگه نیای اله وبله و جیمبله
منم که ترسو پس شروع کردم به تند تند نوشتن قسمت ایران تا در عرض سه روز باقی مانده باقی ماجرا رو هم سرهم بیارم و به رفاقا وفادار بمانم
بعد از یک شبانه روز جان کندن بنده و تماس با مامان جان که من جمعه با رفقا راهی زنجان ام و اون بیچاره هم که از اولش همش مشوق من بود که آره برو یه هوایی هم تازه می کنی گفتم خب حالا که همه چی رو براه شده به بابا خان هم اعلام کنیم که راهی هستیم
حالا شوک ماجرا همین جاست که به آسودگی و این بار بدون هیچ صغرا و کبرا چیدنی گفت نه
گفتم چرا
گفت می خواین چهار تا دختر سوار ماشین شین برین وسط جاده که چند منه اونم توی این مملک خراب شده که معلوم نیست وسط جاده چی به سرتون بیارن
گفتم چیزی نمیشه بابا جان
گفت نه
اصلن راه نداره
چیزی نگفتم چون حوصله بحث و جدل نداشتم فقط موندم اگه توی این جزیره مزخرف نبودیم حتمن این جواب رو نمی شنیدم راست هم میگه وقتی دیروز توی ونک داشتن من و یه رفیق رو که سوار ماشین بودیم فقط به دلیل بد حجابی راننده یعنی دوستم می گرفتن اونم چه بد حجابی والله ما هر چی فکر کردیم نفهمیدیم کجای قضیه بد حجابی بود و ماشین رو می خواستن بخوابونن و من عین سگ ترسیده بودم با هزار جورتمسک به اهل بیت نجات پیدا کردیم تا قضیه به یه تذکر خاتمه یافت معلوم نیست که وسط جاده چی قراره بشه
حق داره
من نمی تونم براش دلیل بیارم چون باباخان ِ من ، نه به من نه به رفقام کوچکترین ایرادی نمی گیره و مشکلی باهاشون نداره اون از چیز دیگه ای می ترسه از مملکتی که امنیتتش از طریق حافظان امنیتش زیر سئوال رفته
پدر من، هم من هم رفقای ده ساله من رو می شناسه و چون میشناسه میترسه، میترسه از اینکه با آتیش باقی سوزونده بشیم
بهر حال ما که امروز پدرمون در اومد از بس نوشتیم تا بتونیم جمعه بریم، اگه می دونستیم که آخرش این میشه از هفت صبح تا نُه شب رو وقف نوشتن ِ بیهوده نمی کردیم
با این حال رفقا، نوشتم تا بگم که ما پایه بودیم اما شرایط نذاشت
سانازی، جان ِ من توی این مورد دیگه من بی تقصیرم چون همه تلاشم رو کردم دیگه الان در عوامل رافع مسوولیت کیفری گیر کردم
سر جدت نه ناراحت شو نه شروع به سخنرانی در باب انتقاد پدر بنده بکن
اگه هم کاری باهاش داری زنگ بزن به خودش بگو
این ادم همین مدلیه من کاریش نمی تونم بکنم خب در عین حال اصلن قادر نیستم بهش چیزی بگم چون اگه در مورد خودمون بود می تونستم دلیل وبرهان بیارم
اما مشکل اون، ما نیستیم، بدبینی او به این خراب شده است که دلش رضا نمیده ما با ماشین خودمون چهار تایی بریم جایی مثل زنجان، هر کی ندونه تو که می دونی من تا ونک هم میرم بابایی جان یک بار رو باید زنگ بزنه ببینه من هنوز زنده ام یا نه
خب خواستم این اعترافنامه رو اینجا داشته باشیم تا رفقا هم از دست ما کمتر ناراحت باشن
امیدوارم به هر سه تاتون خوش بگذره
خیلی دوستون دارم و باهاتون بیشتر از همه حال می کنم
ماچ ماچ تا بعد

Tuesday, April 10, 2007

ما نمی فهمیم


دیشب مسعودجان را همگی دیدیم و بسیار مستفیض شدیم جمعاً ،دربرنامۀ برنامه سازی که خودش نمونۀ به روز شدۀ مسعود خان است، البته مدل دهۀ هشتادش ، برایم فقط جای بسی شگفتی بود که چه شد که یهو در حین اکران یک فیلم سینمایی از کارگردانش دعوت میکنن و خلق الله را به دیدن فیلم تشویق
چه شد که در این دو و سه سال آگهی های فیلمهای سینمایی از رسانه ملی همگی قطع شده و اگر آگهی هم نمایش داده می شود از پنجاه ثانیه هم کمتر است، اما این آقا را در برنامه ای زنده و مفت و مجانی اسپانسر می شوند و علنی میگویند جماعت بروید فیلم راببینید تا خودمان را خفه نکردیم
برایمان شگفت انگیز بود که هی از ریسک تهیه کننده دم زده شد که بله این آقا به بنده اعتماد کرد و سرمایه گذاشت بعد باز یهو از دهان مبارک همین کارگردان ِ کار اولی در رفت که بله من خواستم تا بیت المال هدر نرود و ما نفهمیدیم از کی تا حالا تهیه کننده خصوصی همان بیت المال است نگو در این یک مورد ما خوب فهمیدیم تهیه کننده کیست ولی شما تصمیم دارید کار را سفارشی جلوه ندهید و آن را کار شخصی خود تلقی کنید
ما باز نفهمیدیم که چرا ایشان خواستند بگویند که همۀ فیلم خوب بوده و فروشش بابت همین است و ما همش گمان می کردیم که اگر این اسامی بازیگران بر سردر سینما نبود باز کسی میرفت تا دم سینما صف بکشد اگر اکبر عبدی و امین حیایی و باقی را از فیلم می گرفتیم فیلم تاب این همه ترکاندن را داشت
باز نفهمیدیم که چرا این فیلم را این دو بازیگر برنامه شب شیشه ای یا شاید خورده شیشه ای ، اولین تجربه در سینمای جنگ دانستند کی گفته که تا حالا کسی با سینمای جنگ شوخی نکرده است آقایان احتمالن لیلی با من است را در دوران الزایمری خود گذاشته اند
خب باشد ما که قبول کرده ایم هیچی نمیفهمیم ما مدتهاست که خریت را بلانسبت شما به جان خریدیم تو رو خدا خودتان را ناراحت نکنید من که نرفتم فیلم را ببینیم چون دلم رضا نمی دهد هزار و پانصد تومن به بیت المال بی افزایم آخر من که در حد و اندازه این حرفها نیستم بهتر است برای بار سوم بروم خون بازی را ببینم یا از کلوپ سر کوچه سی دی کافه ستاره را بخرم که سخت عاشقش ام، یادم باشد این بار وقتی همه خواب بودند را هم ابتیاع کنم که دلم برای صحنه طواف گلاب ادینه لک زده است این چه کسی امیر را کشت را هم نمی آورد این آقای کلوپی ما تا به مامان بگویم که چرا احساس کردم درست امیر شده ام که همه با هم قصد قتل ام را کرده اند بی خیال برویم همان شب یلدای مان را ببینیم و شبهای روشن را که ما توان درک فیلم های درست و حسابی را نداریم

Friday, April 06, 2007

روز از نو روزی از نو


من اومدم بعد ازاین همه غیبت ما پیدامون شد
اینجا نبودم بابت اینکه خواستم این تعطیلات رو برای خودم باشم بدون لزومی به ثبت در جریده تاریخ، این روزها رو اگه این جا می نوشتم اون وقت مجبور بودم همیشه با خوندنشون غصه بخورم
بهر حال عید خوبی نبود خبرهای بد و گرفتاریهای کوچیک و بزرگ دست از سرم بر نداشتن ، ضمنن با یک عالمه درس و مشق و ترجمه همراه بود که باعث می شد تقریبن از هفت صبح تا دوی بعد ازظهر مشغول باشم و برای همین می گم هیچی اش به تعطیلات شبیه نبود
دیگه حالا از فردا می رم دانشکده روزهای خوبی در انتظارم نیست دو تا امتحان دارم سه تا کار تحقیقی و و یک متن چهل صفحه ای برای ترجمه و نهایتن آمادگی برای امتحانهای آخر ترم که همه اینها باید در طول فقط دو ماه اتفاق بیفته از صبح دلشوره ام گرفته که این همه کار رو چه جوری انجام بدم
اما به درک هر چیزی حتمن پروسه خودش رو طی می کنه و چه من غصه بخورم چه نخورم همینه که هست و هیچی عوض نمی شه بهتر بذارم زمان خودش همه چی رو حل کنه
ازهمه مهمتر اینه که این هوای بهار خوش مزه رسیده من عاشقه این بوی بهارم یه تنفس کن میبینی چه حالی داره
از همین الان به تموم خانومهای خونه دار حسودی ام می شه که می تونن با خیال راحت روزی دو یا سه ساعت توی این هوای خوب پیاده روی کنن و حالش رو ببرن و ما که باید از صبح پای میز در حال نوشتن باشیم تا شب
عیب نداره این روز ها هم می گذره هر چند می دونم چهاریا پنج سال دیگه که درسم تموم شه باز حتمن یه چیز دیگه هست که بابتش باز به این خانومهای خونه دار حسودی ام شه
بهر حال ممکنه زیاد نتونم بنویسم یه عالمه کار انتظارم رو می کشه برام دعا کنید که همشون مرتب پیش برن و من زیاد له نشم
فعلن

Monday, March 19, 2007

آغاز سال هزار و سیصد و هشتاد وشش خورشیدی


دلم کمی بهار می خواهد و زندگی
دلم کمی عشق می خواهد و دلدادگی
دلم کمی ترا می خواهد و کودکی
.......................................................
رفقا هنگامۀ تبلور خوش رنگی هامان مبارک
بیا که وقت
وقتِ
تنفس است و تازگی
خدایا این همه تازگی ،این همه زندگی ،این همه را برایمان ابدی کن

آمین
نوروز ایرانی همگی مبارک
............................................................................................
پ.ن: صاحب هفت سین راضی باش که تصویر دیگه ای از هفت سین توی کامپیوتر ما نبود واز شما سرقت نمودیم

Friday, March 16, 2007

سال کذایی رو به موت


گمونم این آخرین قلمی ِ امسالم باشه
این چند وقته از بس در گیر کارهای آخر سال شدم که از یه پست ِ درست و درمون عقب افتادم
این روزها داره میره و من از رفتنشون خوشحالم
اگه بنا باشه سال کذایی رو که گذشت قرقره کنم یه مشت خاطره می ریزه روی سرم که حالم رو بیشتر بد می کنه تا خوب
از همون اوایل فروردین شروع شد همون مزاحمتهای کذایی تلفنی که کار به شکایت و دادسرا کشید و آخر هم بی نتیجه تموم شد، بعد تصادف کذایی ِهم جزیره ای و چپ شدن ماشینو گرفتاریهای مربوطه ، ادامه اش چیزی نبود جز دوی استقامت بنده در مسیر هفت خوان کنکور دکترا، نود مدل امتحان و مصاحبه و گزینش بعد انتظار و دلهره و نذر و دعا و زمزمه هایی که فقط خدا شنید و من برای رسیدن به جایی که الان روش واستادم، ممنون خدایی ممنون ، دیروز وقت اتاق تکونی ام به کتابها رسیدم و زمزمه های قلمی ای که همیشه توی حاشیه کتابها وقت درس خوندن می نویسم حالم یه جوری شد من رسیده بودم، اما بابتش تاوان زیادی دادم یا میدم نمی دونم فقط یه چیزی معلومه اونم اینکه شد اون چیزی که می تونست نشه
سال کذایی رو به موت، برای ما از نظر مالی سال خوبی نبود بدبیاری های مالی پشت سر هم تمام برنامه هایی رو که توی سر داشتیم متوقف کرد
مسخره است که توی این مملکت یه دانشجوی دکترا نتونه یه کار مناسب داشته باشه ،نه دچار حس نصیحت دهی نشید منظورم از کار درست و حسابی حقوقی حتی ماهی دویست تومنه، هر چند من با کم تر از این ها کار کردم باورتون بشه که من با همین بیست سالی که درس خوندم برای سه ماه کار کردن نود تومن گرفتم، پس نگید پر توقعی، نه بابا پرزیدنت محترم برای من دیگه توقعی نذاشته توی این مملکتِ توتالیتر من اصلن مگه حق توقع داشتن هم دارم وقتی می بینم که فلانی که سیکل هم نداره فقط ششصد هزارتومن اجاره خونه اش رو میده و من با نود مدل مدرک آنچنان نگران آینده شغلی ام هستم که شبها خوابم نمی بره دیگه حرفی برای گفتن ندارم اینجا هیشکی سر جاش نیست و این یه واقعیته که توش ان قلتی نمی شه آورد
مهم نیست این راهیه که برادر و خواهرهامون هم طی کردن نمی گم پدر مادرهامون چون دو نسل قبل از من چیزی که من می گم رو حتی حس هم نکردن اما نسل قبل از من چرا و من با هوشیاری دیدم اون چیزی رو که سر متولدین دهه پنچاه اومد و حالا ما دهه شصتی ها هم باید تقاص پس بدیم تقاص یه اشتباه سادۀ دو نسل قبل رو
از افتخارات این یک ماه سکوت بنده حذف دو عدد امتحان نا قابل بود که قرار بود توی اسفند بر گزار شه ما هم حالش رو نداشتیم و در یک اقدام هیاتی به سمت اتاق استاد مربوطه روانه شدیم و گفتیم حال نمی کنیم امتحان بدیم اونم گذاشت برای بعد عید، به درک من اصلن از پونزده اسفند به بعد حس امتحان دادن نداشتم هر چند که عین یک عدد الاغ نشستم و هر دو رو تا اخرین لحظه خوندم تا همین شنبه پیش که رفتیم و هر دو رو خذف کردیم
حالا توی سیزه روز تعطیلات کار ما شده یه مشت ترجمه و درس خوندنی و مقاله و تحقیق
دیگه این که برای هزارمین بار رمان کوری رو خوندم و حس خوبی بهم دست داد و یه رمان داغون قدیمی مال دهه چهل رو یافتم که در مورد نژاد پرستی توی امریکای شمالی بود وهمین طور یه رمان ایرانی به اسم« من ِ او» از رضا امیر خانی که نثر جالبی داره ودوستش داشتم ، همه بار فرهنگی این یک ماهه من بود
دیروز اتاق تکونی نمودیم اساسی، الان اون قد اتاقم رو دوست دارم، خیلی شبیه اتاق شد ، البته از کت و کول افتادیم از بس سابیدیم انگار نیم قرن بود که کسی اینجا پا نذاشته بود
موهامون رو هم رفتیم کما فی السابق از ته زدیم و ابروها رو هم صفا دادیم چند تا تکه لباس هم ابتیاع نمودیم چون همۀ عید به همین حال ِ خوب کودکانۀ قبلشه، بعدش که مزخرفه ازبس لوسه، اینکه باید فک و فامیل رو سالی یه بار ببینی و ماچ کنی تهوع آورتین قسمت عیده
رفیق ِهنرمندی دارم که با خانواده اش سالهاست رفاقت داریم ما معموملن روز سوم عید بر تخت مینشینیم تا همه یهو بیان و برن و اونا معمولن چهارم عید، من و این رفیق همیشه حالمون بد می شه از اینکه مثلن امروز اینا می ان خونه ما بعد ما فردا می ریم بازدیدشون رو پس میدیدم ،جالبه که هر وقت از خونه اونا می ایم بیرون برمی گرده به من می گه پس تا سوم عید سال دیگه خداحافظ این در حالیه که تا همین پنج سال پیش ما همه اش حداقل ماهی یه بار همین طوری حتی بی خبر می رفتیم خونه شون اما الان دیگه همه چی شده یه نمایش مضحک
سال کذایی پر از درد و استرس و مشکلات گذشت تنها اتفاق دوست داشتنی قبول شدنم توی دروه دکتری و خبر ورود یه عضو جدید به خانواده بود که اگه بخوام روزی سال هشتاد و پنج توی خاطرم بمونه همین دوتا بسته که من رو با یه قلقلک کوچولو ذوق زدم بکنه
خب رفقا فکر کنم دیگه تا سال آینده باید بای بای کنیم مراقب خودتون باشید به نحو خاص از شبدر جونم از علف هرز جونم از سانازی و پروشات و فابی و از روزمره جونم و از همه تون که گه گاه هذیان های صاحب جزیره رو تحمل می کنید می خوام که برای من و هم جزیره ای سر سفره دعا کنید اول سلامتی بخواید بعد باز شدن همه گره ها به دست خودِ خود خدا اگه خودش بخواد و قسمت بدونه
تا چند روز اینده که با بهارانه بیام هموتن رو ماچ میکنم مراقب خودتوت باشید واین چند روزه رو خوش
فعلن

Friday, March 09, 2007

زنان جهان متحد نشوید بی زحمت

بابت هزار تا کار نا خواسته قادر نیستم به، زود زود قلمی کردن
با این حال هشتم مارس همگی نسوان محترمه مبارک
صاحبان جزیره هم که هدایای خوبی نثارمون کردن دم همگی شون گرم
بعد میگید تو با اون همه ادعای فمنیست بازی چرا لال بودی توی این روزِ به این مهمی
اما خداییش مگه میشه توی جزیره کر کورها تنها واستاد و داد زد:منو نگاه کنید
اونایی هم که داد زدن می دونید که الان کجان
راهی که ما داریم میریم واقعن مقصدی هم داره
نمیدونم
خسته ام اخر سالی پروژه بارون هم شدیم بد مصب این اسفند مدام برای من تدارک دیده امسال
چرا تموم نمیشی ماه کذایی

Tuesday, March 06, 2007

قرار نبود به این زودی ها بیام
اما این خبر من رو شکه کرد
وقتی می گم از این ماه متنفر شدم نگید نه همش بد بیاری
فقط دعا کنید هر چه زود تر این ماه کذایی تموم شه
بهرحال کارگردان فیلم خوب میم مثل مادر هم رفت
خبر رو اینجا و اینجا و اینجا ببینید
!!

Monday, March 05, 2007

نمی نویسم
همین
!

Sunday, February 25, 2007

هفت سالگی مون مبارک


یک فلاش بک ناقابل
ششم اسفند ماه هزارو سیصد و هفتاد و نه

شنبه است ،حوالی صبحه ، من راهی می شم دانشکده ، اول ترم پنجمیم ،امروز ساعت اول معارف داریم ساعت آخر تنظیم خانوده، از چهارشنبه تا امروز من و ندا و سمیرا همش توی یه حول و ولای کودکانه ایم
قرار رو ندا فیکس کرده بابت اینکه تو نتونستی با خودم حرف بزنی ، نزدیک به یک ماه که من رو میبینی و اما نشده حرفت رو راحت بزنی حالا دست به دامن ندا شدی ندا هم برای شش اسفند یعنی «امروز، ساعت دوازده نیم، سر پست بانک، کوچه کندوان همون دومین کوچۀ نرسیده به میدون فردوسی همون کوچۀ پشت دانشکده» قرار رو گذاشته
تمام روز جمعه با نق نوق من از نیومدن و پافشاری ندا به رفتن گذشته ، حالا صبحه و تا دوازده و نیم ظهر چیزی نمونده، کلاس اول رو نمی ریم و از هشت صبح تا ظهر توی بوفه فقط حرف میزنیم و منتظر عقربه های ساعت می مونیم .
بد رنگ ترین سویی شرت زندگی ام رو پوشیدم ،آرایش زیادی نکردم و انگار نه انگار که قراره تو رو ببینم ، وقت موعود می رسه ما سه تایی به سمت کوچه کندوان حرکت می کنیم دم پست بانک تو نیستی ، لبو فروشه مثل همیشه هست ، بچه های می آن و میرن ،از دیدن ما سر کوچه کسی تعجب نمی کنه ، همیشه باهمیم ودیوونه بازی هامون هر شکی رو از بین برده .
ساعت یکه، تو نیومدی و من دارم به ندا بد و بیراه می گم ، این نداست که نمی ذاره بریم و مدام می گه به خدا خودش گفت اصرار کرد و امکان نداره نیاد صبر کنید من مطمئنم که می اد
دیگه حرفش رو گوش نمیدم تصمیم می گیرم به سمت دانشکده برگردم همین موقع ندا می گه اوناها داره از طرف بانک می اد.
می رسی میگی فکر کردم نمی آیید
منم میگم دقیقن ما هم همین رو در مورد تو فکر می کردیم
میگی من به ایشون گفتم دم بانک
ندا گفت خب بانکه دیگه
تو میگی این پست بانکه من که منظورم این نبود
من می گم خب بالاخره دیدیم همین دیگه رو دعوا نکنید
رفقا می رن و من با تو
میریم تا ماشین بگیریم توی راه میگی فکرکردم بازم نمی خوای حرف بزنی من میگم اصلن نمی دونم چرا نیم ساعت منتظرت موندم توی عمرم برای هیچ قراری حتی با نزدیک ترین رفیقم بیشتر از پنج دقیقه وانستاده بودم
بالاخره میرسیم
من وتو و کافه دیدار توی جردن ، خلوت خلوت ، کیارش یادته انگار از فتح تو ذوق کرده بود و دلش می خواست اون روز کافه اش فقط برای تو باشه
از جردن تا ونک پیاده برگشتن ، من ساکتم و حرفهای تو یه عالمه، چاخان و پاخان با راست و درست قاطی شده تمام تلاشت رو داری می کنی برای راضی کردن من، ولی من نمیشنوم انگار قرار نیست از روی حرفات انتخابت کنم انگار انتخاب شدی مدتهاست که انتخاب شدیم . نزدیک به شش ساعت و نیم تو حرف میزنی و من فکر میکنم
ساعت هفت شبه ، خیابون فردوسی و دکه روبروی کوچه کندوان ،هوس شکلات و اولین متروی زندگی مشترک رو تو می خری و من نمی خورم و نگهش می دارم برای بعد، من میام پیش رفقا که سر کلاس تنظیم خانواده نرفتن تا من بیام و داستان رو براشون بگم
هشت و نیم شبه و من خونم با هزار تا فکر شلوغ، تلفن اتاقم زنگ می زنه، تویی ،شماره ام رو پشت کارت های کافه دیدار نوشتم و نوشتی ، حرف می زنی و گوش می دم و فکر می کنیم
اون شب، شبی پر از غنج ناجور دل من و تو شد تا صبح

اره رفیق ، هفت سالگی مون مبارک
امسال وارد هفتمین جشن شش اسفندمون شدیم
کوچه کنودان سر جاشه ، لبو فروشه هنوز هم تموم زمستون اونجاست ، ندا و سمیرا رو از سال هشتاد و یک دیگه ندیدم ، دلم برای ندا چقدر تنگ شده ، کافه دیدار مدتهاست که دیگه بسته شده
و من و تو الان کنار هم نیستیم تو دنبال زنگی می دویی تا طلسم رو بشکونی من اینجا بی توبه بی پولی هامون فکر میکنم به اینکه مگه هفت سال کمه مگه سهم من و تو از زندگی چی بود مگه ما چی می خواستیم
اما خدا رو شکر سالمیم و هنوز شش اسفند که می شه حتی از روز تولدمون هم برایمون خوش رنگ تره یادمه یه بار یه شعر برات نوشتم و گفتم
رفیق تولد سه باره مان مبارک
اره تولد تو ، تولد من
و امروز تولد ما

Wednesday, February 21, 2007

اسفند دوست داشتنی من اومد


پاره ای وقتها خسته میشم از دستشون ، من یه نفرم اما اونا پنچ نفر، من فقط دخترم اما اونا هر پنج تایی پسرن ، همیشه فکر می کردم با پسرها راحترم تا دخترها ،اما الان دارم از دستشون دیوونه می شم ، از صد تا دختر هم دخترترن اینجاست که افکار فمنیستی کذایی ام گل می کنه که بیا مگه نمی گفتی فرقی ندارن حالا چرا نمی تونی تحملشون کنی
ولی بخدا نمی شه اصلن دیوانه ان دیوانه
..............................................
این روزا رو به نحو وحشتناکی دوست دارم عاشق آخرین روزهای سالم همیشه برام پُراز یه حسّه خوبه یه حس باور نکردنی انگار ناب و تازه است و من اصلن تجربه اش نکردم هر بار هم که تجربه اش می کنم انگار یه بو و مزه دیگه ای برام داره
..................................................
چند روز دیگه سالگرد یه اتفاق بزرگ توی زندگی منه اتفاقی که انگار طلسم شده، وقتی بهش فکر میکنم خسته میشم دلم می گیره که امسال هم نمی تونم برای یه سفرۀ هفت سین ِ فقط دو نفره نقشه بکشم ، غصه دنیا می آد رو دلم وقتی میبینم امسال هم نمی تونیم برای سفره ای که فقط مال ما باشد ماهی قرمز کوچولو با یه عالمه نرگس بخریم ، چشمام از بس با این فکرها خیس شده که دیگه حتی دلم نمی خواد فکر کنم که امسال هم بعد از هفت سال ما هنوز نمی تونیم درست بعد از سال تحویل همدیگرو توی همون لحظه قشنگ ببوسیم، دلم غنج میزنه برای همه لحظاتی که می تونستیم داشته باشیم اما فقط به دلیل بی پولی نداریم
حالم از هر چی پوله به هم می خوره کاش جای دیگه ای توی دوره ای دیگه زندگی می کردیم
کاش
...................
فکر میکنی یه روزی من بتونم برای جزیره مون هفت سین بچینم
نمی دونم
شش اسفند کذایی نزدیکه اما ما دوریم دورِ دورِ دور

Wednesday, February 14, 2007

روز عشق


روز عشق همگی مبارک

Sunday, February 11, 2007

خرداد خود نوشته


روز شنبه است
توی کلاس نشستم و سعی می کنم به حرفهای تکراری استاد گوش کنم ،از صبح دانشکده بودم و دیگه نای حتی نگاه کردن هم ندارم اما از اینکه هنوز پشت این نیمکت دانشکده ام حس خوبی دارم ،همین موقع است که بر حسب عادت همیشه شروع می کنم با روان نویس روی میز خط خطی کردن ،نمی تونم بدون نوشتن به استاد خیره شم مطمئنم که دستم رو می خونه و میفهمه که دارم جای دیگه سیر می کنم ،اما همش هم نمی تونم سرم رو بندازم پایین و بنویسم از کلاس پنج نفره فقط ما سه نفر اومدیم و هممون رو هم گفته که بیایم بصورت میز گرد دورش بشینیم ،نیمکتم درست روبروی خودشه و هر آن داره من رو نگاه می کنه، یه آن که روش به تخته است و داره می نویسه من شروع می کنم به خط خطی کردن همون موقع بر می گرده منم سرم رو بلند می کنم تا بهش نگاه کنم وقتی دوباره سرم رو می اندازم پایین وای باورم نمی شه روی میز نوشتم
«خرداد»
همین طور موندم که یعنی چی
منظورم چی بوده ،چرا یهو دستم بی اختیار چیزی رو نوشته که من حتی دلیلش رو هم نمیفهمم
ساعت پنجه، کلاس تموم شده ،من دارم از پله ها می آم پایین هنوز توی فکر خردادم جالبه که این ماهه کذاییی هیچ نشونی برام به همراه نداره
می ام خونه و تا شب فکر می کنم
حتمن یه ندا بوده، دلهره ام گرفته نکنه باید منتظره خرداد باشم نکنه خرداد رو باید یادم می مونده نمی دونم فکرم رو خیلی مشغول کرده این یه تصادف نیست
کاش بفهمم

Sunday, February 04, 2007

روزمرگی های هفته ای که گذشت

اول از همه توصیف احوال دگرگون مامان آرین رو از زبان خودش بخونید
از خدا فقط برای این زن یه صبر بزرگ می خوام همین
بعد
پانزدهم بهمن هشتادو پنج و آنچه بر ما گذشت

خب
می بینم که این یک هفته ای که به این جزیره سر نزدم هم چنان جزیره ، جزیره است و ما هم همون حنایی هستیم که بودیم ،اما علی رغم سر نزدن به جزیره خودم ، جزیره همه رفقا رو دیدیم و برای همه کامنت گذاشتیم و چند تا هم رفیق جدید پیدا کردیم در جریان تبادل لینک و از همه مهم تر در بین اتفاقات جزایرِهمسایه، دست به قلم شدن فرجام عزیز به نحو مجزا در این وبلاگه که هدفش هم بیشتر خونده شدن و همیشگی شدن کتاب الوچه خانم یا همون قرقره خاطرات فرجام وآلوچۀ عزیزه
...................
عاشورا و تاسوعای پر برکتی بود
حداقل تا اونجایی که من دیدم
همه ماشالله اون قد در مضیقه هستن که همه دست به دامن امام حسین شده اند، قربونش برم امام حسین هم این مردم بی نوای ِ پُر از التماس ِ دعا رو بی جواب نذاشته و همه حاجت روا شدن و میبینید که چقدر مردم توی این چند سال اخیر در حال ادای نذورات خودشونن
واقعن توجه کردید ، قبلنا که بچه تر بودیم تا این اندازه نذری ها به وفور دیده نمی شد الان همین کوچه ما 4 تا خانواده هستن که فقط توی ظهر عاشورا نذری میدن اونم از انواع گوناگون غذا ها
عصر عاشورا یه سر رفتم یوسف آباد قدم به قدم تکیه هایی بود که همه چهار تا چهار تا گوسفند قربونی می کردن یه جایی که دو تا گاو داشت قربونی می کرد
رفیقی می گفت که تکیه محلشون توی دهه محرم هر روز محل رو هم صبحانه وهم نهارو هم شام میداده از قیمه و زرشک پلو و چلوکباب گرفته تا کله پاچه و آب گوشت و فسنجون و حلیم
از چیزی که خودم دیدم باید بگم که ما معمولن نذری مون رو به در و همسایه نمی دیدیم چون ماشالله با توجه به مسجدی که سر کوچه است وعاشورا،هم نهاروهم شام می ده ،معمولن نذری رو به این کارگرها و امثالهم می دیم که این بار هم من ومامان با ماشین راه افتادیم دنبال فقرا اولن که قحطیه کارگر و آدمهای نیازمند شده بود بعد هم اینکه چند نفری رو که پیدا کردیم که توی این ساختمونهای نیمه کاره بودن وقتی بهشون می گفتیم بیان و غذا بگیرن ، می گفتم داریم نمی خوایم
!!!!!!!!!
اقا منو می گی مونده بودم که چرا اینا اینجوری شدن نه به قبل که همه حمله می کردن نه به الان که می گن نمی خواییم ممنون
همین همسایه روبه رویی ما انچنان ظرفیت یخچالش تکمیل شده بود که غذا ها رو پشت شیشه چیده بود
بهر حال این هم از عاشورای ما بود
راستی حتمن دیدید اون صحنه پر از اسب های کوچک و خیمه های ریز ریز رو که نمادی از کربلا و یاران امام حسین و لشکر یزید بود ، شب شام غریبان این نمایشگاه رو توی یکی از تکیه های یوسف آباد دیدم که تماماً دورش رو شمع روشن کرده بودن، صحنه قشنگی شده بود
فردای روز عاشورا همین صحنه رو روبروی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران دیدم کاری بود از دانشجویان عراقی با کمک دانشگاه تهران ، جالب بود البته کمی هم عجیب ، سپاه امام با اسبها و خیمه های سفید و سپاه یزید با اسبها و خیمه های قرمز ، عجیب بودنش بماند اگه عکسش رو پیدا کنم می ذارم اینجا تا خودتون نظر بدید
.........................................
این روزا که درس و مشق تعطیل شده بود بیشتر به کارای عقب افتاده رسیدیم
به مقدار فراوان زیبا شیرازی و گوگوش گوش دادیم و بعدش هم کارای عقب مونده مربوط به ترجمه قوانین ایالات متحده رو به سر انجامی رسوندیم
هر چند که گفتیم تا 28 بهمن و شروع کلاسها می شه نفس کشید اما امروز یکی از اساتید محترم اس ام اسی زد به همه ما 5 نفر که یک امتحان عقب افتاده رو باید ظرف 12 تا 16 اسفند بدیم و دوباره یادمون افتاد که نهضت هم چنان ادامه خواهد داشت و حتی قد یک هفته ما رو آف نمی فرمایند
این روزا از رفقا خبری نیست، رفقای دانشگاه در گیر امتحانات اختبار کانون وکلا هستن و ساناز این رفیق فابریک بنده درگیر پارکت نمودن خونشونه که هر دم بهش می زنگی در حال ناله وفغانه از زیر و رو شدنه خونشون
پس ما همچنان تنها یی غضه می خوریم و هر روز به این می فکریم که این همه کار عقب افتاده از کجا روی سر من بدبخت آوار شده و رفیقی نیست که لحظه رو با هم بی دغدغۀ روزگار سر کنیم
شاید هم بد نباشه که پیشنهاد فابی رو جهت دورۀ ماهانه جدی بگیریم نه فابی جان
؟
...............................................
سالگرد انقلاب هم که شروع شده و در کنارش جشنواره فجر و مثل همیشه از جشنواره فقط خوندن مجله هاش سهمه منه که به دلیل نداشتن هیچ پای ثابتی و البته به هزار و یک دلیل دیگه داخل مهلکه دیدن فیلمهای جشنواره نشدم و با این حال همیشه در کنارش قدم برداشتم، حالا منتظریم تا ببنیم امسال به کجا این رسم سالانه ختم میشه
راستی دیشب این سریال مربوط به دهه فجر رو دیدید، همون که اسمش بود از نفس افتاده، جالب بود همه خواننده های فوت شده ای که قبل از فوت شدنشون، شنیدن صداشون بایکوت شده بود توی این سریال شنیده شدن ،از جمله فرهاد و مهر پویا
و اخر اینکه کتابی را دارم می خونم به اسم خانه پریان یه کتاب 2 جلدی از تورج زاهدی مربوط به مسایل ماوراء طبیعه از من میشنوید نخونیدش من چون شروع کردم باید تا اخرش برم اما شما نصیحت من رو گوش بدید
.............................................
هوای ملس و بارونی امروز هم به ما چسبید هر چند فرصت یک پیاده روی جانانه از ما سلب شد
پس
خوش باشید رفقا

Saturday, January 27, 2007

کدِ ده سی و یک


صبح راهی شدم دانشکده بابت یه کار تایپ که باید سفارش ِ انجامش رو می دادم
این جوری بود که مریمی رو دیدم ، قرار شد که با هم بریم برای مریمی عینک آفتابی بخریم
به مریم گفتم که چقدر بابت این خریدِ هیجان انگیز گذاشتی کنار
گفت 50000 تومن
بهش یه کم نگاه می کنم می گم مطمئنی بتونی یه عینک اصل بخری
مریم با نگاه همیشه امیدوارش می گه آره حالا ببینیم چی میشه
با همین امید راهی خیابون فلسطین میشیم
از همون اول با عینکهای شَنل و رِی بَن و بولگاری وغیره روبرو می شیم
هی قیمتهای نجومی و سردرد و نا امیدی ما
کم کم به این نتیجه توی دلمون رسیده بودیم که بی خیال این قیمتها
چرا اینا اینقد از پول توی جیب ما فاصله دارن
با این حال گفتیم عین مبارزه سنگ فلسطینی ها ما هم نباید نا امید بشیم
پس ادامه دادیم
خنده دارترین قسمت ماجرامون این بود که عین این پت و مت ما اصرار داشتیم که علی رغم دیدن قیمتهای نجومی روی لیبل عینکها، بریم داخل و عینک امتحان کنیم توی همین حالتهای پررو بودنمون رفتیم داخل یه مغازه و دست روی عینکی با مارکی گذاشتیم که خودمون هم می دونستیم عمرن اینو بخریم حالا عینک چقدر بود
دویست و چهل هزار تومن ناقابل
مریم عینک رو زد و بی اندازه هم خوشگل بود
آقای مغازه دار بیچارۀ مشتری ندیده، دید که چه با پافشاری دارم از این عینک روی صورت مریم تعریف می کنم هی می رفت عینک های گرون تر می اورد مثلن تا مرز 300000تومن هم پیشرفت
تا اینکه وقتی یارو رفت تا از انباری اش بهترین و تک ترین عینک رو بیاره مریم که می دونست که با پولمن فقط میتونیم یه دسته این عینک رو بخریم گفت خب حالا چجوری از دست این مرتیکه نجات پیدا کنیم
گفتم نگران نباش بابا ، دکتری گفتن الان با یه پلیتیک ماهرانه از دستش رهایی پیدا می کنیم
وقتی برگشت گفتم اره همون کد 1031 از همه بهتر بود همون 240000 تومنیه گفت خواهش می کنم هر چی شما امر بفرمایید
گفتم فقط ما چند تا مغازه دیگه هم بریم، فقط شما این رو برای ما بذارید کنار، بعد در حالیکه داشتم از خنده به مرز انفجار می رسیدم به مریم گفتم مریمی جان شما این کد رو به خاطر بسپر مریم هم در کمال سادگی جلوی یارو دو بار گفت اره 1031 ، 1031
ویا رو هم عینک رو گذاشت کنار و ما هم فرار رو بر قرار ترجیح دادیم
اومدم بیرون می گم چرا کد رو حفظ می کردی
می گه میدونی که من زود باورم چرا بهم میگی حفظ کن
خواستم بگم بابا تو دیگه کی هستی
بماند که در تمام طول مغازه گردی به هر عینکی که مریم دست می ذاشت می گفتم نکنه مریم این از 1031 بهتر باشه
ولی بالاخره تونستیم از یکی از مغازه ها برای مریم جونم یه عینکی توی مایه های پولش پیداکردیم
اما خداییش تا اخر عمرم این ماجرای 1031 فراموشم نمی شه
بهرحال روز خوبی بود بعدش رفتیم اُبری ابرو هامون رو صفایی دادیم بعد هم رفتیم رستوران 469 و یک عدد ژیگو تنوری رو با یه پیتزا پپرونی به بدن زدیم و بعد به سوی خانه شتافتیم و بماند که هی احساس می کردم باید با عینک جدید مریم بهش بگم وای چه خانوم با شخصیتی با من ازدواج میکنی هرچند بنده و مریم خدا بدور از این احساسات کذایی نمی تونیم بهم دیگه داشته باشیم
!!!!!!!!!!!!!!!!!
بهر حال این بود انشای من در یک روز وسط زمستون که اصلن هم هوا سرد نبود بلکه بی اندازه ملس تشریف داشت این هوا و ما علی رغم پیاده روی فراوان باز احساس نمودیم با اقدام انتحاری پیتزا خوری دچار عذاب وجدان چاقی شدیم
..............
راستی مریم جون حس بویایی اش رو از دست داده بود و هیچ بویی رو نمی تونست تشخیص بده حتی بوی مست کننده چلوکباب رو وقتی داشتیم از کنار رستوران خوش مزه ای رد می شدیم
به مریم گفتم بابا تو که از فوق لیسانس وشغل کذایی وکالت به جایی نرسیدی من امیدوار بودم که حداقل بتونی بانوی اول دربار بشی که اونم از دست رفت
رفقایی که ایران تشریف دارن و جمعه ها سریال مزخرف جواهری در قصر رو میبینن می دونن من چی میگم
...............................................
پ.ن
اخرین پست نازنین رفیق من، سان خوب ،رو ببینید که عجیب خوشگل از عاشقانه هفتگی اش نوشته بخونید که اگه نخونید از دستتون رفته رفقا
...............................................
پ.ن دوباره
برید به اینجا و مراسم تولدی را که با حضور من و سانازو پروشات و فابی ( با جزیرۀ داغان شده اش ) بر پا شده بود ببینید البته به نحو مصور، خداییش فقط خوردنی هامون رو گذاشتیم چون باقی ماجرا، دیدینی نیست شنیدنی هم نیست بلکه اصلن قابل ِ درک نیست
بهرحال این مراسم رو به نحو مصور ببینید بعد بفهمید من و رفقام چه گل دخترهای مشنگی هستیم بدبختی هممون هم لیسانس به بالا سیر می کنیم در این دنیا اما عقلمون احتمالن در 7 سالگی متوقف شده

Wednesday, January 24, 2007

کجایی


شبه از بیرون صدای نوحه می آد
می دونم که حال ِ امشبم هیچ ربطی به این ریتم غم دار نداره
می دونم که حال مزخرفم تقاص خوشی رفیقانه دیشب نیست
میدونم که چرا حالم بده اما انگار دلم نمی خواد به روی خودم بیارم یه جورای خوشگلی دارم سر خودم رو کلاه میذارم یه جورای تابلویی می دونم که این عق زدن به زندگی ام داره از کجا می آد
امروز باز از خودم پرسیدم که داری کجا میری،اصلن شد یه بار بگی که چرا داری می ری، نه، نشد دیگه
تا کی می خوای سر تو بکنی توی برف تا کی می خوای ادای این رو درآری که همه چی مرتبه در حالیکه نیست
عزیرم نیست این رو بفهم، خواهش میکنم این خوش بینی رو بذار کنار مگه نمیبینی
همیشه دیر، همیشه با تاخیر، همیشه بی توضیح و تو همیشه قانع
دلم «جزیرۀ» قمیشی رو می خواد یا نه« دوستم داشته باش» شهیار قنبری رو شاید هم دلت گوگوش می خواد
دلم می خواد 10 سال برگردم عقب اونم با تموم سرعتِ ممکن و همه چی از اول
دلم یه جزیره واقعی می خواد یه جا، بی هم جزیره ای، بی هر جنبنده ای، بار سفرم هم هیچ ِ هیچ ِ هیچ
وای چی میشد این جزیره کذایی فقط برای امشب هم که شده واقعی می شد
سرم درد می کنه از بس فکر کردم موهام هم درد گرفتن
کاش خدا هم حرف می زد دلم یه گپ دوستانه با خودش می خواد خیلی سئوال توی کله ام وول می خوره کاش خوابم ببره کاش همه چی یه خواب مضحک باشه
من اصلن امشب خوب نیستم اصلن
این نوحه چرا تموم نمی شه
چرا خونه اینقد امروز ساکته
چرا کوچه عین قبرستونه
خسته ام
گوشی رو هم که بر نمی داری کجایی آخه
بازم که زنگ نزدی باز هم که دیری
مثل همیشه با تاخیر و بی توضیح
رنگ تحول چه رنگیه
با کدوم مداد میشه همیشگی اش کرد
امروز 4 بهمن 85 هست چهارشنبه
اونی که بعدها ، خیلی بعد ها می خونی بدون که حال امشبم بی نظیر نیست فقط کافیه سری به دفترهای بی تعداد قرقره های خاطراتم بندازی، یکیش همیشه زیر تخته، یکیش توی همون جعبه کادویی کنار میزم ، یکیش توی همین کامپیوتر با رمز شخصی سیو شده، پیدا کردن جا سازهای من آسون تر از پیدا کردنه خودمه بخدا راست میگم
منو که پیدا کردی سلام من رو هم بهش برسون دلم برای خودم هم تنگ شده
وای
کجایی چرا زنگ نمیزنی
کاش تو هم کامپیوتر داشتی
کاش تو هم به این جزیره مجازی سر می زدی تنها دفتر خاطرات غیر سری من، همین جاست که تو سراغش هیچ وقت نمی آی
حیف

Tuesday, January 23, 2007

تولد سانازی

تولد بهترین دوست دنیام مبارک
الهی صد سال زنده باشی رفیق گلم
این ساناز از اون رفقای ناب جزیره منه ها بازم تولدت مبارک دوست جونم
ماچ

Sunday, January 21, 2007

به همین راحتی

از صبح که از خواب بیدار شدم با خودم کلانجار رفتم که بهش چی بگم چطوری راضی اش کنم که قبول کنه و بگه باشه دیگه نیاید سر کار از توی خونه تا انقلاب صد بار توی دلم جمله ها رو حفظ کردم با انواع بر خوردها ،عصبانی ، مظلوم ، بدهکارانه و هزار تا مدل دیگه اما هر چی تماس گرفتم تلفن اش رو برنمی داشت و هر بار که بر نمی داشت من یه توجیه دیگه به توجیه هام اضافه می کردم برای از زیر این کار در درفتنی که بعد یه هفته داشت اتفاق می افتاد و من دلیلی برای این فرار نداشتم
ماجرا تا ساعت 6 بعد ازظهر طول کشید بالاخره بر داشت بر عکس تموم چیزیهایی که حفظ کرده بودم شد آخه هیچ کدوم از اون ها رو نگفتم اونم کاملن بر خوردی رو کرد که انتظار نداشتم گفت باشه هر جور راحتیتد وتموم شد
و من از زیر اون کار پژوهشی مزخرف که هیچ پولی توش نبود نجات یافتم
اخیش

تولد مامان خانومم

مامان جونم تولدت مبارک
امروز اول بهمن ماه 1385 تولد مامان خانوم صاحب جزیره است و ما حسابی در ذوقیم پس
خوشحال می شویم
و
تولد میگیریم

Thursday, January 18, 2007

اندیشیدن در ایینه


جلوی آیینه واستادمُ به خودم نگاه می کنم، سعی می کنم تصویر خودم رو توی ذهنم ثبت کنم می دونم روزی می رسه که دیگه این تصویر رو نمی بینم، به یاد روزی که هنوز نرسیده حوصله ندارم که غصه بخورم پس خط چشم رو بر می دارم و شروع می کنم به کشیدن، یادم می افته که هیچ وقت بلد نبودم مثل آدم یه خط چشم بکشم بی خیال می رم سراغ ریمل عوضش این یکی رو خیلی دوست دارم هی می زنم، هی می زنم، عاشق ریمل زدنُ فکرکردنم، به نظر وقت آزادِ خوبیه برای فکر کردن اما یهو به خودت می آی میبینی که فقط سه تا مژه داری و همه چی بهم چسبیده، حالا بِدو سوزن بیارهمیشه هم به این فکر می کنی نکنه بزنم خودم رو کور کنم اما کور هم نمی کنی و به این فکر میکنی که حالا چی بنویسم امشب توی جزیره ام ،الان که باید برم سرهمون کار کذاییُ بشینم در مورد چیزایی حرف بزنم که می دونم به هیچ جا نمی رسه اما به من چه که نمی رسه من کارم رو انجام می دم به امید این که یه پولی گیرم بیاد که سخت پول لازِمَم بعد یادت می افته که استاد مربوطه مثل همیشه گفته ما برای این، در این کار فقط از بچه های دکترا استفاده کردیم چون می دونیم که بابت پول کار نمی کنن و برای جنبه علمی اش علاقه نشون می دن حالا این چندر غازی هم که میدیم فقط بابت هزینه رفت و آمد تونه چقدر هم ما به خاطر پ.ل کار نمی کنیم الحق هم که راست میگه چون اون پول اون قد کمه که هزینه رفت و آمدِ من هم نمیشه
به درک حالا این قد از این حرفا بزن که همون پول رو هم بهت ندن ها
پنکیک رو می ذارم سر جاش ای وای چرا این قد تیره شدم به جهنم حوصله پاک کردن ندارم پس این رژ لب خوبه کو همیشه گمش میکنم
یادم باشه از انقلاب که می آم فیلم مسافران رو بخرم چند روزه که به مامان قول دادم ای بابا شنبه هم که شب تولد مامانه و من و هم جزیره ای هنوز چیزی نخریدیم خدا کنه تا جمعه بتونم یه خاکی به سرم بریزم یادم باشه به بابا بگم کیک قهوه نخره آخه مامان دوست نداره عوضش عاشقه کیک میوه ایه، آهان رژ خوبه اینجاست یاد دوران لیسانس بخیر خانومه که همیشه جلومون رو می گرفت می گفت ای بابا بازهم که ماتیک زدی بعد یواشکی از بچه ها شماره ماتیک هاشون رو میگرفت همه بخدا یه چیزیشون میشه
ساعت می گه که دیر شده باید برم، میرم اما توی راه هم می دونم که نمی تونم به این فکر کنم که امشب توی جزیره ام چی بنویسم مثل همیشه
بهتر بود به یاد بانوی نویسنده دوست داشتنی ام اسم اینجا می شد جزیره سرگردانی تا جزیره تنهایی یادم باشه وقتی اومدم برای شنبه این اتاق کذایی رو هم که بمب توش منفجر شده مرتب کنم
خب اینم از خط لب برم لباسام رو بپوشم راستی من امروز چی بپوشم همون پالتو قهوه ایه کذاییِ خوبه هرچند اول خیلی دلم می خواست بخرمش اما الان اصلن ازش خوشم نمی اد مهم نیست شب نشینی که نیست جلسه است خیر سرم
راستی من چی بنویسم امشب
.........................................................................
پ.ن / امشب شب تولد یک سالگی آرین نازنینه اگه بود امشب شبی میشد برای او، به یاد او برای خانواد ه اش طلب صبر کنیم
باز هم تولدت مبارک تپلی خوشگل