Monday, August 27, 2007

خدا حافظ هم جزیره ای


رفتی هم جزیره ای

نمی گم بیرونت کردم می گم خودت نخواستی بمونی
خودت انگاری نمی خواستی با شرایط جزیره دم خور باشی

رفتی هم جزیره ای

همه چی عملاً از ساعت چهار بعد از ظهر جمعه دوم شهریور هشتاد و شش خورشیدی شروع شد و ساعت هشت شب اون روز همه چی تموم شده بود من از رفتن خاطره ها گیج بودم و تو از نداشتن جواب سئوالهای من منگ
این بار دیگه دست من نبود که چشمهام رو روی اشتباهات،آسون ببندم
عزیزم این بار آنچنان گندی زدی که ساکنان جزیره به رفتن مجبورت کردن
باید می رفتی
جزیرۀ تنهایی ساده من جایی برای تو دیگه نداشت ، حتی یه جای کوچولو که بتونی یواشکی توش زندگی کنی
حنا دیگه باید بزرگ شه، حنا زیادی کودکی کرد با تویی که فقط بهم خندیدی و من همه ریشخندهات رو لبخند دیدم ،
عزیزم
امروز که پنجم شهریور هشتاد و ششه من سه روز رو با بدترین شرایط گذروندم
دیگه با خودم می خوام کنار بیام دیگه شدی قد یه چمدون عزیزم
الان توی ساک سفری بزرگه جا شدی
نزدیک به پونصد ششصد تا عکس، بیشتر از بیست ساعت فیلم و قد همه این سالها نوشته و قلمی و یادگاری و هدیه همه رفتن توی ساک سفری بزرگه
دیگه آماده دیپورت شدن از جزیره ای عزیزم
من با خودم کنار می آم چونکه می دونم بهترین تصمیم رو گرفتم من توی تموم این سالها بهت خیلی فرصت دادم هر بار چشمهام رو بستم و به دل ساده ام امید دادم اما این دیگه خونه آخرش بود
خداحافظ هم جزیره ای
خدا حافظ مرد اول زندگی من
خداحافظ نارفیق ترین به ظاهر رفیق
من سر پام
و به کمک رفقای ماهم و مامان و بابای گلم سر پا می مونم
تو رو هم سپردم به خودش
خودش تموم این لحظه ها و ثانیه ها رو دیده و شاهد بوده و می دونه که من چی میگم تنها کسیکه حالم رو میدونه خدای منه پس میسپرم به خودش و برات آروزی خوشبختی نمی کنم ، من تموم ثانیه های این سالها رو ازت طلبکارم آقای وکیل
مطمئن باش که اگه عدالتی هم هست یه روزی یه جایی می بینمت که خوردی زمین
حیف ِ همه پستهایی که از ته وجودم برات این جا نوشتم
نترس هیچ کدوم رو پاک نمی کنم
من تو روهم پاک نمی کنم
تو ته ته ته یه جایی توی قرقره خاطراتم می مونی تا اسمت رو بذارم تجربه
حالا جزیره واقعن تنهاست از اول هم بود ولی من انگار زیادی خر بودم
عیبی نداره
رفقا دعا کنید که این بغض لعنتی تموم شه
دعا کنید نسبت به همه اونچه گذشت سنگ شم
کمک کنید بلند شم
ساناز ، پروشات ، مریمی و فابی گلم اگه نبودید این پست رو حالا حالا ها نمی توستم این اندازه راحت و تخلیه شده بنویسم ممنون بابت اینکه این چند روز باهام بودید
مامان گلم غصه نخور زمان می بره اما بر میگردم به زندگی
تو رو خدا سر سجاده برام گریه نکن به خاطره تو هم که شده قول می دم ظرف چند ماه اینده همون حنای شاد و شیطون رو دوباره ببینی
خدایی فقط دیگه نمی خوام گریه کنم اشکهام رو خشک کن خواهش می کنم
کمک کن بتونم از این همه خاطره با بار سبکتری عبور کنم
کمک کن تا همه این خیابونها و کافه ها و کنج همه این خاطره ها برام بی رنگ شه
فقط همین
خب دیگه امیدوارم دیگه ازت ننویسم امیدوارم از تو برای بهتر زندگی کردن استفاده کنم
من برای این تجربه بد هزینه دادم پس چاره ای جز نفع بردن ازش ندارم
پس
خداحافظ تجربه بزرگ زندگی من

Thursday, August 23, 2007

صد و یکیمین پست جزیره با تشویش و اضطراب


به شانس و تقدیر اعتقاد داری
من بهش ایمان دارم
پاره ای وقتها هر چی تلاش می کنی اونی که قراره اتفاق بی افته ،نمی افته خب این به جز شانس چی معنی می ده
هر چند وقتی خیلی دلم از همه جا می گیره به این نتیجه می رسم ،اما بازم می رسم به اونجایی که میگم حنا وقتی توکل کنی و تلاش به مقصد می رسی مطمئن باش ،حالا اگه بعضی موقع ها نمی شه حتمن قسمت نیست که نمی شه، اما مگه قسمت هم جزیی از شانس و اقبال یه آدم نمی تونه باشه
نمیدونم چی میگم
ذهن مشوشی دارم این روزها
پر از اضطراب و تشویش شدم دوباره
وقتی پاهام وسط چله تابستون یخ می کنه و نفسم به شماره می افته می فهمم که حجم اضطرابم اونقدر بالاست که نمی تونم خودم رو کنترل کنم این وقتهاست که الکی خندیدن جلوی مامان و بابا برام سخته باید نشون بدم که اوضاع ام روبراهه ، بی خبر از اینکه اونی که اول از همه می فهمه همونیه که جلوش داری با تظاهر خودت رو ریلکس نشون می دی
این نمایشه سختی رفقا برای من

Sunday, August 19, 2007

بی اجازه هم میتونید زن دوم بگیرید اقایون

اول از همه اینکه مادر بزرگ هم جزیره ای رفت
...........................
این رو زها من تقریبن کارم سبک شده چون توی این دو ماه عین برق داشتم می نوشتم و تر جمه می کردم تقریبن اصلن نفهمیدم چه جوری گذشت حالا کم کم داره سرم خلوت می شه
.................................
اما این که چرا امروز دست به قلم شدم این ماجرای اخیری که در مورد حذف اجازه همسر اول برای مرد به هنگام ازدواج مجدد مطرح شده . جنجالهایی یه که به دنبال ارایه لایحه حمایت از خانواده از جانب دولت به مجلس جهت تصویب بین محافل حقوقی پیش اومده و فمنیستهای حقوقی رو بیش از پیش نا امید کرده: در واقع تا قبل از این لایحه که البته هنوز هم تصویب نشده روال به این ترتیب بود که مرد برای ازدواج دوم یعنی اگر در ضمن حفظ ازدواج اول تصمیم می گرفت زن دومی هم داشته باشه علاوه بر رعایت مقرراتی از جمله داشتم تمکن مالی برای اداره زندگی هر دو همسر باید از همسر اول هم اجازه اخذ می کرد و اگر این کار رو نمی کرد و بدون اجازه او ازدواج می کرد، منظورم این که زن دوم رو به عقد دایم در می اورد ، مجرای قانونی برای شکایت همسر اول وجود داشت البته گفتم عقد دایم وگرنه برای عقد موقت یا همون صیغه اصلن لزومی به این اجازه نبود
حالا این لایحه پیشنهادی امده و این اجازه زن اول رو حذف کرده وبرای اقایون گرامی فقط داشتن تمکن مالی رو کافی دونسته ودر این وضعیت البته این دادگاه هست که پس از بررسی وضعیت مرد، فکر کنم فقط وضعیت مالی طرف، اجازه ازدواج رو صادر می کنه
نمی دونم چی بگم جز افسوس وقتی که همه جای دنیا دو همسری نه ممنوع بلکه جرم چه برای زن و چه برای مرد محسوب می شه
ما که ادعای اخلاقیت مون گوش همه رو کر کرده چرا باید رسماً بی اخلاقی رو رواج بدیم جالب این جاست که در شرایط کنونی مهمترین مشکل خانواده ها بعد از اعتیاد، فروپاشی خانواده ها به خاطر بی بند باری های اقایونه که با کلاه شرعی ازدواج موقت و امکان تعدد زوجات در قالب ازدواج دایم با هزار کانال قانونی وجه قانونی تر می گیره در حالیکه فاقد وجه اخلاقی توی جامعه و بین مردمه
من همیشه در مورد این موضع گیریها شون فقط یه سئوال می کنم اونم اینکه
اگر روزی همسر دختر عزیز خودتون با زن دیگری در هر شکل قانونی ازواج کنه چه عکس العملی نشون میدید ایا به صبیه گرامی تون می تونید بگید بابا جان این همون قانونی یه که من پیشنهاش رو دادم یا این من بودم که برای تصویبش دستم رو بالا گرفتم و حالا که داماد گرامی من پول و مکنت کافی برای ازداج دوم رو داره برو با هووی خودت بساز عزیزم این حق هر مردیه و داماد من از این قاعده مستثنا نیست
نه واقعن این رو می گید یا که میرید درسته داماد محترم رو به فنا می فرستید
خوبه ادم هر کاری می خواد برای مردم بکنه اول یه سوزن به خودش بزنه
مگه ازدواج فقط ادراه مالی زنه
تکلیف عشق و تعهد و محبت و رفاقت بین زن و شوهر چی میشه همون اندازه که شما دوست ندارید زنتون رو با کسی تقسیم کنید خب زنتون هم همین حس رو داره
چرا باید این قدر خلاف اب شنا کنیم
خدایا کمک
.....................................
برای دیدن مباحث مربوطه به این لینکها مراجعه کنید رفقا

Tuesday, August 14, 2007

یک داستان واقعی


یک داستان واقعی

کیانا کوچولو : مریم جونم تو چند سالته
مریم خانم بیست و هفت ساله : من دوازده سالمه
کیانا : وا چه جالب همسن داداشمی اخه اونم دوازده سالشه
مریم : خب حالا بگیر بخواب

:چند دقیقه بعد یهو کیانا بر می گرده و با تعجب می گه
ولی مریم جون ماشاالله نسبت به سنت خوب قد کشیدی ها
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

Monday, August 06, 2007

جزیرۀ شلوغ


دلشوره بهترین وصف حال الان منه
.........................................................
اوضاع قمر در عقربه ،هزارتا کار با هم روی سرم ریخته، با همه برنامه ریزیهایی که برای انجامشون هست با این حال همه چی قاطیه و این استرس من تموم نشدنی
یادتونه اول بهار گفتم یه لیست طولانی از کارام هست ،همش انجام شد اما بی نتیجه، استادی که می گفت باید اون تحقیق ها رو ارائه بدیم بدون توجه به تحقیق ها نمره ها رو رد کرده
حالم داره بهم می خوره از اینکه عین یابو ازمون کار می کشن بعد هم حتی توجهی نمی کنن حداقل به جای اون همه وقت و هزینه ای که برای اون تحقیق گذاشتم می تونستم کار دیگه ای بکنم که نفعی برام داشته باشه واقعن که
.....................................................
بعضی موقعها بدم می اد از اینکه این همه دلهره لحظه لحظه زندگی ام رو تباه می کنه تو میدویی دنبال زندگی با همه تشویش ها و دل نگرانیها و لحظه های نفس کشیدن رو از دست می دی
یه نفس راحت بی دغدغه سیری چند
بهر حال این شده قانون ِ زندگی و من ازش متنفرم
آینده شده بزرگترین دغدغه مزخرف زندگی من
..........................................................
الان نزدیک به یه هفته است که پلک چشم راستم می پره داره دیوانه ام می کنه هر کاری می کنم خوب نمی شه البته یه دو روزی که ننوشتم بهتر شد اما حالا یه حالت عصبی پیدا کرده جوری که وقتی مضطرب می شم بیشتر می پره
چه می دونم خدا عاقبتمون رو به خیر بگذرونه

Thursday, August 02, 2007

یک سالگی جزیره

امروز جزیره یک ساله شد
درست یک سال پیش بود همین موقع ها که به فکر وبلاگ دار شدن افتادم
جایی برای فریاد کشیدن
جایی برای حرف زدن
جایی برای گپ و گفت با اونایی که نمی شناسیشون اما برای صمیمت طولی نمی کشه که همشون رو میشناسی پارسال که شروع به نوشتن کردم هنوز دانشجوی دکترا نشده بودم وماراتن من برای رسیدن به هدف نفس های آخر رو می کشید
هنوز خیلی چیزها رو از دست نداده بودیم تا گرفتار پروسه طولانی نامزدی بشیم
هنوز این کوچولوی دوست داشتنی وارد قبیله مون نشده بود تا دل هممون این اندازه روشن باشه
هنوز خیلی چیزها اتفاق نیفتاده بود و خیلی دلهره ها دلمون رو هر روز می لرزوند
حالا یک سال گذشته
نمی دونم سال دیگه هستم که جشن تولد دو سالگی جزیره رو بگیرم یا نه اگه باشم نمی دونم چه چیزهایی به زندگی
مون اضافه شده یا چه چیزهایی رو دیگه ممکنه نداشته باشیم
فقط دوست دارم دوازده مرداد سال دیگه پشت کامپیوتری توی یه خونه ای که اسمش خونه ما باشه نشسته باشم
این بزرگترین آروزی من و هم جزیره ای وقت یه فوت محکم به کیک تولد جزیره مونه
آروزی ما نشستن توی جزیرۀ واقعی و گذاشتن خبرش توی جزیرۀ مجازی مونه
به امید اون روز
تولد ت مبارک جزیرۀ تنهایی

Thursday, July 26, 2007

عشق هفت روزۀ ما


این همۀ عشق هفت روزۀ یک قبیله است

Saturday, July 21, 2007

بیست ونهم تیر برای همیشه دوست داشتنی ترین روز خدا شد

جمعه
بیست و نهم تیر ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی

امشب خدا به ما معصوم ترین و زیباترین هدیه خودش رو داد
نه ماه سختی برای اخوی و خانمی ماهش بود اما بالاخره تموم شد
توی تموم این روزها دعای ما برای رفقای راه دورمون فقط سلامتی و صبر برای گذر ساده تر این لحظه های قشنگ بود
لحظه هایی که با همه سختی همشون خاطره شدن بخصوص واسه این خانمی اخوی ما که سخترین بار روی دوش او بود
.......................................
خوشگلم امروز که به دنیای ما اومدی دل همگی ما از این سر دنیا تا اون سر دنیا برات پر کشید
برای لحظه ای بوسیدن و بوییدنت
آروزی ما فقط سلامتی و خوشبختی تو کنار مامان و بابای خوبته
امروز قشنگ ترین لحظه زندگی ام بود
دوباره خدا به خونه همه ما پا گذاشته و بلند صدای خدا رو میشنوم که چقدر ما رو دوست داره، سلامتی تو و مامانت توی همه این نُه ماه تنها زمزمه یواشکی ما با خدای صورتی تو بود ، حالا که هستی و توی بغل مامان خوشگلت آرومی ، می شه یه شب رو راحت خوابید دیگه مامان مینا ت امشب رو سر سجاده راحت تر میگذرونه و عمه حنات با صدای بلند می تونه بگه که خدا امروز هم خودش رو نشون داد
خدایی شکرت
من امروز به قول اخوی هیجان انگیز ترین عمه دنیا هستم
امروز رسید و
بیست و نهم تیر برای همیشه دوست داشتنی ترین روز خدا شد

Tuesday, July 17, 2007

تکرار کوه خاطرات


پنج سالی می شد که پام رو توی اونجا نذاشته بودم ، بعد اینکه آخرین امتحان دوره کارشناسی رو دادم از اونجا اومدم بیرون، یه دو باری رفتم منتظر هم جزیره ای شدم آخه اون دیرتر از من درسش تموم شد واسه همین بعضی وقتها می رفتم اما داخل نمی شدم اخه کاری نداشتم تازه بعد از سوژه ای که توی دانشکده با رفقا پیدا کرده بودم حوصله دیدن ریخت مضحک آدمهایی رو که عمری فکر می کردم رفیق اند نداشتم
چند باری هم بابت کارهای فارغ التحصیلی رفتم اما به ساختمون اصلی نه ساختمون آموزشی
بعد هم که خودم رو برای ادامه تحصیل آماده کردم
روزها گذشت پنج سالی که درسم رو ادامه میدادم همیشه دلم برای اون ساختمون تنگ بود به خصوص که دانشکده ای با این همه خاطره توی میدون فردوسی بود و دانشکده های بعدی من توی انقلاب پس توی این چهار سال بارها پیش می اومد که از اون کوچه دوست داشتنی رد می شدم دلم غنج میزد که برم تو اما نه جسارتش بود نه نایی برای تکرار خاطرات
بارها که می رفتم اُبری برای ابروهام و از جلوی کوچه براتی رد میشدم یه سرکی می کشیدم یا از قصد از کندوان میرفتم تا از براتی بیام بیرون هر بار میدیم که ساختمون داره تغییر می کنه توی دلم می گفتم یعنی داخلش هم مثل بیرونش اینقدر عوض شده
برام حتی سنگ فرشها و آسفالت کوچه خاطره بود واستادن ِ دم در اصلی و منتظر عتیقه هایی شدن که حالا واسه خودشون مردی اند و خانواده و زندگی دارن، دلخوش بودن به یه خنده، به یه نگاه، به یه جمله کوتاه
روزهای بالغ شدن ِ ما توی دانشکده ای که حیاط نداشت اما تمام ذوق ما به بوفه کذاییی ای بود که که وسطش دخترها از پسرها جدا بودن
به روزهای زوج و فردی که کلاسهای دخترها و پسرها رو از هم جدا می کردن و بچه ها با زور کلاساشون رو عوض می کردن تا توی کلاسهای مختلط باشن
اینها برام شده بود یه مشت خاطره تا دیروز که برای یه کار اداری با هم جزیره ای راهی شدیم دانشکده
فکر می کردم که اگه داخلش هم مثل بیرونش عوض شده باشه دیگه برام خاطره ای رو زنده نمی کنه پس با شجاعت رفتیم به سمت کوه خاطرات چهار ساله
از کندوان که پیچیدیم قلبم تند تر زد، یاد روز شش اسفند اولین چیزی بود که به ذهنم رسید اون روز کذایی که من و هم جزیره ای بار اول همدیگه رو اساسی دیدیم اون قرار پر خاطره

وارد براتی شدیم درب دانشکده عوض شده بود پس برام خاطره ای نداشت اما دربونها عوض نشده بودم یهو یه حالی شدم یاد روزی افتادم که برای اولین بار هم جزیره ای توی روز فردی که ما نباید می رفتیم دانشکده اما به خاطره یه کلاس فوق العاده اومده بودیم دقیقن با همین دربون دم در داشت حرف می زد تا نگاه مون به هم خورده بود مثل همیشه یه ابروم رو برده بودم بالا با نهایت اخم ِ روزگار از کنارش رد شده بودم اما نگاهش رو تا آخرین لحظه روی خودم حس کرده بودم

وارد طبقه اول شدیم به سمت آسانسور حرکت کردیم اون زیرزمین کذایی رو بسته بودن همون جایی که پسرها ماه رمضون توش سیگار میکشیدن و ما توش آرایش می کردیم

سوار آسانسور شدیم به طبقه آخر رفتیم همه چی همون طوری بود که بود
فقط دیوارها رنگ شده بود همین
به جای نیمکتها هم صندلی های یه نفره بود
از کنار اتاق گروه که رد می شدم یاد اولین انتخاب واحد زندگی ام افتادم عین دیوونه ها استاد رو احاطه کرده بودیم نفسش در نمی اومد وقتی داشت ما رو راهنمایی می کرد همه دخترها توی بغلش بودن بچه ها فقط می خندیدن و اون بی تفاوت فقط توضیح میداد

وقت برگشت همه طبقه ها رو پیاده رفتم تا همه چی رو لمس کنم
راستی وقتی من و هم جزیره ای با هم روی صندلی های راهرو نشسته بودیم یهو در آسانسور باز شد و یه خانم چادری بیرون اومد اِ این همون خانمی بود که توی حراست بود و مراقب بود تا آرایش نداشته باشیم مدام می گفت خانم کارت بده یا اگه با پسری حرف می زدی صاف می رفتی جایی که باید می رفتی آره تا دیدمش ناخود آگاه ترسیدم، یه لرز محسوسی توی وجودم افتاد که حتی هم جزیره ای هم فهمید هنوز بعد از پنج سال با دیدنش میترسم مسخره است نه
یه نگاهی کرد و رفت و من به حماقت خودم خندیم به این ترس مضحک به این شرطی شدن خنده دار به موفقیت اون زن که در طی چهار سال وظیفه اش رو در ایجاد ترس در من با موفقیت به اتمام رسونده بود توی دلم گفتم این یعنی یه کارمند نمونه

باقی چیزها همونی بود که توی ذهنم جا گرفته بود حتی توالتها
برای اطمینان وارد دستشویی ها شدم توی آیینه یه آن دختر هیجده ساله ای رو دیدم که تازه دانشگاه قبول شده ابروهاشو کمی برداشته و نگران آرایش صورتشه که اگه بیاد بیرون دستگیر نشه نگران اونایی یه که پایین توی کوچه میبیننش و اون فقط برای لحظه ای غنج زدن ِ دلش سه ساعت ریمل زده نگران اینه که مگه امروز همیشه دانشکده نمی اومد پس چرا نیومده

بیرون که می اومدیم هنوز خاطره بود که قرقره می شد
اره دیروز روز بدی بود
از بس فکر کردم تمام ذهنم شد خاطره و بس
توی تمام راهروها ندا و سمیرا جلوی چشمام بودن چقدر دلم برای اون همه بچگی تنگ شده

Wednesday, July 11, 2007

چرا


به لطف هدیه تولدی از این رفیق و همشیره گُلش کتاب سفر به گرای دویست و هفتاد درجه از احمد دهقان رو خوندم کتابی در روایت جنگ ناگزیر ایران
قصه گُردانی که در آخرین لحظات با دوازده نفر درچند قدمی دشمن که فقط فاصله قد یه پله مقاومت میکنن اونم با هیچ چی در برابر تانک هایی که لحظه به لحظه بهشون نزدیک تر نیشن و اونا جز مردن راه دیگه ای ندارند ، پاره پاره شدن رفیق ، مرگ تدریجی و عجز در نهایت غرور ، غروری که خودت برای خودت می سازی
جنگ چیز بدی است این رو قبول دارم اما این که فلسفه این مدلی جنگیدن چیه درد بغضم رو بیشتر می کنه

Saturday, July 07, 2007

اخبار جزیره


دانشکده حقوق دانشگاه تهران اولین مراسم جشن فارغ التحصیلی دانشجویان خود را بعد از انقلاب بر گذار کرد
دمشون گرم چقدر زود یادشون افتاد
اینم که با پشتکار خود بچه ها اتفاق افتاد وگرنه از این خبرا نبود عکس و خبر اینجاست
...........................................
هم جزیره ای بعد از خوردن سیزده سیخ جیگر و دل و قلوه و خوئک به اسهال دچار شد
این معده هم جزیره ای ما هم شده سوژه ای واسه خودش
تازه می خواست بازم سفارش بده من مانعش شدم
..................................................
حنای جزیره بعد از خرید یک عدد مانتویی که قیمتش رو نگم سنگین ترم، از خرید آن پشیمان شد
این در حالی بود که وقتی خریده بودمش از خوش حالی شبش خوابم نبرد بعد هم که خوابم برد همش خواب مانتوم رو میدیدم
...............................................
حنای جزیره در یک اقدام انتحاری تصمیم گرفت که یک روز را بی دغدغه سر کند و درس و مشق را فراموش کند پس در یک بیست چهار ساعت بیست ساعت را یا خوابید یا در حال خواب با هم جزیره ای در تلفن مشغول گپ زدنی بود که نصفش رو یادش نیست چون خواب بود و باقی رو هم در حالت خواب و بیداری گذراند
.............................................
حنای جزیره تصمیم گرفت یه پروژه تحقیق را برای یک بار هم که شده سمبل کند
پس به قوانین کپی رایت پشت نمود و شروع کرد به کپی بردای از نسخ نوشته شده توسط دیگران
زنده باد برحنا جونی و درود بر این همه تحول در من

Wednesday, July 04, 2007

مایو با حجاب


دارم از نزدیک در ورودی یه استخر زنونه بزرگ سرِ باز رد می شم
روی در از این برچسبها زده که عکس یه زن با حجاب داره بعد بزرگ زیرش نوشته لطفن با حجاب اسلامی وارد شوید کنارش زده از پذیرایی خانمهای بد حجاب معذوریم
توی این فکرم خانمهایی که قراره برن این تو شنا کنن حتمن باید با مایو حجاب رو هم رعایت کنن
این دیگه به خدا از اون حرفهاست

Monday, July 02, 2007

شب تولد بیست و هفت سالگی







اینم از تولد ما
یه شب به یاد موندنی با همه رفقای خوبم توی کافه فرانسه گاندی
آقا، ساناز خانوم همه ماجرا رو گفته ما فقط اعلام موضع کردیم که بگیم این شبی که همه منتظرش بودیم اومد و رفت راستی اون عکس اخر از پاهای بنده به عنوان نمادی واقعی از حنا دختری در مزرعه گرفته شد یادتونه همیشه پشت یه چرخ خیاطی این مدلی می نشست حالا شده ماجرای ما
خب
برای توضیحات بیشتر رجوع کنید به اینجا و اینجا و اینجا
بهر حال این شب هم گذشت
ممنونم رفقا از همه رفاقتتون

Saturday, June 30, 2007

تولدم مبارک
امسال هم اومد
حالا منم در آستانه بیست و هفت سالگی
تموم شدن دهه بیست عمرم رو دوست ندارم ، گمونم با شروع دهه سی همه چی ترسناک تر و مشوش تر میشه، نمی دونم این فقط یه احساسه ، امروز رو دوست دارم مثل همیشه برای اومدنش ثانیه شماری می کنم اما وقتی که میرسه حس ام گنگ می شه درست مثل دلهره اومدن شب عید میمونه ، عاشق اینی که زودتر عید شه همه تلاشت رو میکنی برای رسیدن بهش ولی وقتی میرسی همه چی دچار رکود می شه
این دقیقن حس الان منه
دیشب من ومامان وبابا و هم جزیره ای با یه کیک کوچولو یه شام خوب جشنمون رو گرفتیم
امروزه هم با رفقا هستم تا کمتر دچار
اضطراب باشم
نمیدونم چرا اینجوریه اما حالم اصلن خوب نیست دلم داره از دهنم می اد بیرون
نگرانم

Wednesday, June 27, 2007

و اما اینکه فقط چهار روز دیگه ما پا به عرصه وجود می گذاریم


دارم راسته کتاب فروشی های انقلاب رو طی می کنم و هر چند لحظه کنار مغازه ها وامیستم و غرق در کتاب و فکر می شم
خیلی وقته که دارم پیاده می آم از سر خیابون گلها تا انقلاب، اصلن نمی دونم چه جوری شد که تا اینجا رو راحت اومدم و هنوز هم خسته نیستم بخصوص حالا که رسیدم به انقلاب و با دیدن کتابها حالم خوبه
می رم توی یکی از کتابفروشی ها، دارم قفسه کتابهای سینمایی و فیلمنامه ها رو نگاه می کنم ، چند لحظه می گذره احساس می کنم سنگینی یه نگاه روی منه، بر می گردم، یه دختری هم سن و سال منه، داره همین جور من رو نگاه می کنه ، اول فکر می کنم می خواد کتابها رو ببینه و شاید من مزاحمم ،پس یه مقدار براش جا باز می کنم ،اما نه اصلن دست بردار نیست به روم نمی آرم
آخه دیدی که از این مدلها آدمها هستن
ادامه می دم جام رو عوض می کنم می رم سمت رُمانها
اما ای بابا چرا اینطوری می کنه، تصمیم می گیرم منم یه نگاهی بهش بندازم، نگاش که می کنم یهو یه مشت خاطره عین یه قطار پر سرعت می گذره، اما هیچی یادم نمی آد
چرا اینجوری شدم انگار پرت شدم به یه دوران دیگه، خیلی قدیم
می آد جلو می گه ببخشید که مدام دارم نگاهتون می کنم اما من فکر میکنم شما رو میشناسم
میگم نمیدونم شما
؟
می گه من س.م ام
میگم اصلن یادم نمی آد
میگه اسمتون رو نمیدونم اما من و شما باهم آشناییم این رو مطمئنم
بعد شروع می کنه از مهد کودک تا دانشگاه همه اسمهای مهدکودکها و مدرسه ها و دانشگاه رومیگه
اما همش غلطه من توی هیچکدوم نبودم
ناراحت می شه و میگه ولی من اشتباه نمی کنم
بعد یهو می گه اسمتون حنا است نه
شوکه می شم می گم آره
میگه دیدی گفتم میشناسمتون اما کجا و کی یادم نمی آد
بهر حال چون من اصلن نمی تونم به خاطرش بیارم با نا اُمیدی از نشناختن هم از هم جدا می شیم
تا خونه همش دارم فکر می کنم اگه توی هیچکدوم از اون مدرسه ها و دانشگاهها با هم نبودیم پس چه جوری اسمم رو می دونست بعد می رم توی فکر کلاس زبان و رانندگی و چه می دونم همه کلاسهای عمرم اما منکه اصلن چیزی یادم نمی آد
کاش یادمون می اومد
دارم دیوانه می شم
حتمن اونم همین حال رو داره
........................................................................................
.
پ.ن
راستی دوست عزیز صخره جان
اول اینکه چرا نام و نشون وبلاگ ات رو نزدی تا بتونم بهت سر بزنم

دوم هم اینکه یک ماه دیگه می شه یک سال که دارم مینویسم نه فقط اینجا بلکه جزیرۀ مخفی دیگه ای هم دارم برای
نوشتن ِحرفهای راحت تر و بی سانسورتر
اما انگار تازه گذرت به جزیرۀ من افتاده، اگه همش رو نگاه انداخته بودی می دیدی که توی این یک سال از همه جا گفتم از هر اتفاق خوب و بدی که توی جزیرۀ ما که به قول تو پر از عملی ها و هرزه ها و فاسدها است افتاده، هر چند من مثل تو فکر نمی کنم رفیق

سوم اینکه اینجا جزیرۀ منه، نه جزیره شما یا کسی دیگه، منم دوست دارم اینجا از هر چیزی که توی زندگی ام ماجرایی می شه برای نوشتن استفاده کنم رفیق ،حالا اگه این اواخر بیشترش مربوط به درس و دانشگاه است تعجب نداره چون درگیری های کاری و درسی ام بیشتره و ماجراها بیشتر از اون جا آب می خوره
توی وبلاگ شهر هر کس از پنجره خودش می نویسه، نمیشه آدمها رو به خاطر سبک و سیاقی که برای قلمی کردن و تخلیه درونشون انتخاب کردن مواخذه کرد ، مثل اینکه اگه یکی مادره و از صد تا پُستش توی پنجاه تاش داره از کوچولوش می گه بهش بگیم خب بسته دیگه مگه نوبرش رو آوردی از چیزهای دیگه بنویس که بیشتر به درد ما بخوره
این به ما ارتباطی نداره، هر جزیره ای توی وبلاگ شهر مخاطب خاص خودش رو پیدا می کنه به خصوص که برای بعضی ها حتی فقدان مخاطب معضل نیست بلکه فقط یه جایی توی دنیا ثبت کردنه خاطراتشون غنیمته
اینکه جزیره گل و بلبل ما محتاج فریاد زدنه شکی نیست
اما من شعار جزیره ام اینه که توی جزیره کر و کورها نمی شه تنها واستاد و داد زد من رو نگاه کنید پس اگه روزی هم چیزی از درد جزیره می نویسم باز هم برای خودم و دل خودمه نه برای چیز دیگه چون می دونی که جزیره با حرف آدمهایی مثل من وتو تغییر نمی کنه دوست من، حداقل این اواخر تجربه این رو ثابت کرده

بهر حال اینارو گفتم که بگم ما هم مثل شما از هر دری بلدیم بگیم اما اینجا وقتی جزیره منه هر چی دلم بخواد رو همون موقع می گم رفقایی که ناراحتن خیلی راحت می تونن سراغ جزیره من نیاد مثل تو دوست عزیز اگه اینجا خسته ات می کنه توی وبلاگ شهر زیادن جاهایی که بتونی اونجا نفس راحت تری بکشی
با این جمله تون هم اصلن موافق نیستم که گفتید
تو مملكت عملي ها و هرزه ها و فاسد ها بالاتر از دكترم انسان نباشي هيچي نيستي
هر چند جملتون ایراد دستوری زیاد داره و فهمش برای هر کسی راحت نیست البته گفتید دکترید انتظار داشتم نگارش فصیح تری داشته باشید اما با فحوای کلامتون اصلن موافق نیستم در ضمن گفتید که به غیر از دکتر شدن به فکر چیزهای دیگه باشید حرف با مزه ای زدید مگه من اینجا به فکر دکتر شدنم
!!!؟؟؟؟؟؟
مسلمن نه من اینجا به فکر حرف زدنم فقط همین ،حرف زدن توی یه جایی مثل
دنیای مجازی ای که بشه راحت دِ مُ ک راس ی را تجربه کرد بدون اینکه ترکه باید و نباید بالای سرت باشه هر چنداینجا هم خبری از راحتی نیست و هر دم انتظار تخته شدنه در جزیره ها میره

و در ضمن با رها گفتم بازم می گم اگه اینجا گهگاه خصوصی تر می شه بابت اینه که جاییه برای قرقره خاطرات آدمی که صاحب جزیره تنهاییه همین و بس
خوش حال می شدم جوابتون رو توی وبلاگ تون می دادم اما انگار همون طوری که گفتید خجالت می کشید از معرفی خودتون اقای دکتر دوست دارم حتمن به جزیره فرهیخته شما سر بزنم
..................................................................................................
از رفقا معذرت می خوام بابت قلمی خصوصی بالا

راستی ریواس جونم من حالم خوبه اتفاقن خیلی هم خوبه می دونی که تولدمه من ام بی جنبه به جای روز تولد هفته تولد برای خودم می گیرم و توی این هفته مدام برای خودم کارهایی رو که دوستشون داشتم انجام دادم یا چیزهایی که دوستشون داشتم رو خریدم به خصوص که اون درسی رو که فکرش داشت آزارم میداد با همون نمره ای که دوست داشتم پاس کردم
بهر حال مرسی خدایی جونم
....................................................................
و اما اینکه فقط چهار روز دیگه ما پا به عرصه وجود می گذاریم

Monday, June 25, 2007

شش روز به میلاد با سعادت صاحب جزیره فرصت هست بشتابید

تمام شد
امتحانها رو میگم
خداییش امروز می شه گفت برای خودم زندگی کردم
اول با دوست جون رفتیم اُبری تا ابروها رو صفا بدیم
ساناز می گه اُبری رفتنه من شده یه اقدام نمادین برای اتمام امتحانها
فردا هم وقت گرفتم از آرایشگاهِ خودم برای کچل شدن
آخ جون دوباره مثل سابق میشم بیمو
...........................................
بعد هم با پولهای جلو جلو گرفته شده تولدی رفتیم یه عینک رابرت کاوالی از فلسطین خریدیم و حسابی ذوق مرگ شدیم
.......................................
تلویزیونِِ ِدوست داشتنی هم امروز رسید بالاخره از پیش دکترش برگشت
.........................................
راستی دیروز این ورقه رو از لای برگه هام پیدا کردم مال وقتیه که من و مریم رفتیم به یه دفاع دکتری
اخه می دونید که ما باید هر چند وقت از این جلسه ها بریم بالاخره این شتری یه که در خونه هر دانشجوی دکتری می خوابه حالا داشته باشید صحبتهای نوشتاری ما رو در حین جلسه
اِ مریم این دکتر الف چرا اینجوری نشسته انگار با زور آوردنش
بدبخت طلبکاره حتمن
شاید مثل ما داره از تشنگی و خواب میمیره
مریم دکتر ا.خ موهاشو رنگ می کنه
نه بابا
چرا ببین موهاش قهوه ایه و سبیلهاش مشکی
وای اون یارو رو ببین که بغل دکتر ا.خ نشسته
استاد داور مهمانه
آره عین عمله ها میمونه
خیلی جُکه چقدر هم میخنده
خوش به حالش سر خوشه
زن و بچه این یارو که داره دفاع می کنن کدومن
نیومدن
مگه می شه آدم شوهرش دکتر داره میشه بعد نیاد
آره گفته تو غلط کردی که اومدی دکتر شدی من رو چهار سال علاف خودت کردی
ای بابا این دختر پولداره هم اومده
همون که زانتیا داره
مگه زانتیا خریده
اره بابا میگن چه دم و دستگاهی بهم زده
اون چادریه کیه بغلش
این مرتیکه که موهاشو به صورت فشن پوش داده جلومه نمی تونم ببینم
اخه آدم توی جلسه دفاع موهاشو این طوری می کنه
کاش چادریه چادرش رو برداره
دختر چادری چادرت ررو بردار
نخند دکتر ر.ح پشتمونه
بی خیال
من میرم آب معدنی بخرم دارم از تشنگی میمیرم چیزی می خوای
نه
این ها همش روی دو طرف اون برگه بود باورتون می شه ما بدون این که کلمون رو از سخنران تکون داده باشیم این هم گپ زده باشیم
می گن دختر جماعت نمی تونه کم حرف بزنه راست گفتن به خدا
............................................................
در ادامه روز شمارمون باید به خدمتون بگم که شش روز به میلاد با سعادتمان مانده
برمیگرم
...........................................................
پ.ن
مهستی رفت
چرا اینجوریه چرا همه اونایی که جزیره به وجودشون محتاجه زود می رن و اونایی که جزیره برای تنفس بیشتر به فقدان نفسشون نیازمنده نه تنها نفس می کشن بلکه تنفسشون برای همه مسمومه
بهرحال
خدا بیامرزتش

Friday, June 22, 2007

نُه روز به میلاد با سعادتم مونده


نصوص خاصه وارد شده در موارد ویژه که بر ثبوت حق تعزیر و تادیب حتی در مورد نابالغ و مملوک دلالت می کند ، بر بیش از ثبوت اختیار تعزیر برای حاکم در مواردی که مصالح حکومتی و اداره نظم و نظام اقتضا می کند ، حتی اگر معصیت شرعی شمرده نشود ، مانند عمل نابالغ ، دلالتی ندارد
این فقط یه پاراگراف از یه کتاب دویست و پنجاه صفحه ایه که من یکشنبه امتحانش رو دارم
...............................................................
سه روزه تلویزیون نداریم
لامپ تصویرش سوخته
رفته دکتر، الان با یه تلویزیون دو این چی ِسیاه وسفید که مخصوص اتومبیل در سه قرن پیش بوده و الان فقط شبکه چهار و شش رو و بعضی موقعها اگه سه ساعت التماسش کنی شبکه پنج رو می تونه بگیره داریم دوران ترک رو سر میکنیم به خدا شبیه یه اعتیاد میمونه این بی صاحاب
موندیم جواب مامان رو چی بدیم که امروز بدون دیدن سریال کذایی جواهردر قصر خوابش نمی بره
...............................................................
زنگ زدیم به نمایندگی
میگه یکشنبه می آریمش شما همون اقای فلانی هسستید که توی جُردنه
می گیم نه، همون فامیل رو داریم اما وَنَکیم نه جردن
میگه چه جالب دقیقن اونا هم تلویزیون شون اینجاست اونم لامپ تصویرش سوخته
به بابا می گم تو رو خدا اگه اشتباهی تلویزیون اون هم اسممون رو که جردن میشینه آوُرد سوتی ندی ها،زود بگیرش، شاید از این سینما خانوادگی ها باشه
!!!
بابا میخنده، می گه اگه شانس ماست از این زغالی هاست
...........................................................
نُه روز به میلاد با سعادتم مونده
دیشب خواب دیدم رفتم شمع بخرم واسه کیکم
تورو خدا نگید چقدر بی جنبه ای ها
این کاره همیشۀ منه
الان در آستانه بیست و هفت سالگی تنها بهانه کودکی کردنمه که همیشه برام مونده

Sunday, June 17, 2007

پانزده روز مونده به تولد صاحب جزیره

یک عدد امتحان کذایی داده شد
در لحظه گمان کردیم که همه چی مرتبه و خوب بوده
بعد کم کم فهمیدیم که شاید هم زیاد خوب نبوده حالا از اون روز تا حالا دچار حس مرگ تدریجی شدیم از ترس نمره و نیفتادن
دعا بفرمایید لطفن
.............................................................................
توی صف کافه کوپه نمی تونیم تشخیص بدیم ته صف کجاست سر صف کجاست
بعد با اعتماد به نفس هر چه بیشتر در حالیکه صدامون رو به سرمون گرفتیم میگیم اینجا کی آخرشه ؟
بعد همه پسرهای توی صف با صدای بلند می گن ما همه آخرشیم
از خنده حتی نمی تونم جلوی نیشم رو بگیرم
مسخره نیست دانشجوی دکترای این مملک یه سوتی به این گندگی بده
اصلن دانشجوی دکترای مملکت غلط می کنه بره وسط کافه کوپه که نود در صدشون بچه های هنرن
واقعن ما چه اعتماد به نفسی هستیم ده سال حقوق خوندیم باز خودمون رو قاطی پاتوق های اینا می کنیم
.....................................................................................
توی بوفه دانشکده دارم خفه می شم از گرما
اینجا همه یا امتحان دارن یا امتحان دادن
یکی از اینایی که انگار امتحان داده می آد جلوی من میشینه یه دونه پفک نمکی گنده گرفته دستش از این خانواده ها و داره می خوره تقریبن به هیچی نه نگاه می کنه نه حواسش هست فقط پشت سر هم داره می خوره
خیلی قیافه اش جالب می شه
وقتی تعجب من رو میبینه میگه وقتی استرسم تموم میشه عاشق اینم که پفک بخورم می گم بخور عزیزم راحت باش
یه دختره از اون ور بهش می گه می دونی چقدر کالری داره می گه برو بابا من میگم آرومم می کنه تو می گی کالری به چند من
؟
.........................................................................................
الان که دارم اینا رو می نویسم ساناز و و پروشات و فابی در غیبت مامی ساناز خونه سانازینا رو تصرف کردن و در حال خوردن دونات و یک عدد شام دبش هستن
بنده به دلیل داشتن یه امتحان از یه کتاب پانصد صفحه ای باز محروم شدم از یک گردهمایی رفیقانه
خوش باشید رفقا
ما عادت داریم
................................................................................................
اس ام اس می زنه ساعت امتحان کی اِ
می گم نمی دونم اگه محبت کنید خودتون به آموزش زنگ بزنید بعد به ما هم خبر بدید
اس ام اس میزنه جهت اطلاع جنابعالی عرض کنم که خیلی زرنگ تشریف داری
من چند دقیقه از تعجب دچار توقف ذهنی می شم که این چه جور حرف زدنه یه دکتر مملکته با یه هم کلاسی دختر
اس ام اس می زنم
جناب دکتر بد نیست کمی مودب تر باشید من فقط گفتم اگه محبت کنید خوب اگه می خوایید محبت نکنید
این منم که همیشه کارهای بچه های دوره رو هماهنگ می کنم منم که با اساتید برنامه ها رو مچ می کنم چرا اون موقع زرنگ تشریف ندارم ولی حالا زرنگ تشریف دارم نکنه این کارها رو چون همیشه انجام دادم به یه تکلیف تبدیل شده واقعن که
باشه هم چنان بهتره دوستان زرنگ تشریف داشته باشن نه بنده
سر جلسه با کمال بی ادبی میبینمش که بابت حرفش حتی ناراحت هم نیست
واقعن که کاش به جای سالها درس خوندن و پر کردن ذهن از اراجیف کتابها بلد بودیم رفتار اجتماعی مون رو در حد شان و مقامی که توش قرار گرفتیم بالا ببیریم
غرور چیز بدی است
.................................................................................................
در راستای ادامه تارخ نگاری این جانب باید بگم که پانزده روز مونده به میلاد با سعادت صاحب جزیره
تا ببینیم بعدن چه پیش می اید تنها چیزی که خر کیف مان می کند تولدمان است که میدانیم آن هم رو هوا خواهد بود
میگید نه ببنید

Wednesday, June 13, 2007

نوزده روز مونده


خب به سلامتی این بلاگر حالش خوب شد و ما اومدیم اینجا
که بگیم زنده ایم رفقا
تا
تیر ماه گرفتاره امتحانها هستم
و
به قول خودم برای نزدیک به یک ماه زندگی تعطیله
البته سعی میکنم در این دکون رو نبندم
وهر وقت از شاهکارهای خودم و رفقا و هم جزیره ای های محترم حرفی برای گفتن بود به شما هم بگم
برام دعا کنید این روزها زود و تند و سریع و موفقیت آمیز بگذره
دلم برای تعطیلات یه ذره شده
هرچند می دونم حتی اگه امتحانهای منم تموم شه درس و مشق من تمومی نداره
از همین الان حسابی یک تحقیق و یک ترجمه و یه ویراستاری ترجمه و یه برنامه بلند مدت برای درس خوندن جا رزرو کردن
تا ببینیم از عهده اش بر می ام یا نه هرچند عین یه غول شدنن که جرات فکر کردن بهشون رو ندارم
راستی تیر ماه دوست داشتنی من هم داره می اد
رفقا می دونن چرا وقتی تابستون و تیر می رسه من ذوق مرگ می شم
اخه تولدمه دیگه
آقا من از این اداها ندارم که بشینم و منتظر سوپرایز ملت بمونم
خودم از آخر خرداد تا ده تیر شماره معکوسم رو شروع میکنم این جوری حالش بهتره
بهر حال از همین امروز شروع شد
تیتر بالای نوشته امروز رو داشته باشید

Thursday, June 07, 2007

روشنفکران جزیره


توی بوفه تنها نشستم ، امروزهم تنهام، کسی این ورها نمی آد
برای مریم اس ام اس می زنم که اگه سمت انقلاب اومدی من تا عصر دانشکده ام ما معلوم می شه این ور بیا نیست
ساعت نه صبحه و تا چهار بعد از ظهر من باید تنهایی سر کنم، تا یک ساعت دیگه کلاس شروع می شه، اومدم توی بوفه شاید بشه فکر کرد اما اون قدر گرمه که نمی تونم نفس بکشم این کولر لعنتی به جای هوای سرد هوا گرم میده، بوی نیمرو و سوسیس و املت داره خفه ام می کنه
گندت بزنه حنا کجا رو واسه فکر کردن انتخاب کردی، احساس می کنم مَ. ق. نَ .عَ. ه ام داره عین حلقه یه دار می شه هر کاری می کنم عرقی که توی موها و دور گردنمه خشک نمی شه همین موقع یه فوج بانوی چ. ا. دُ. ر به سر وارد می شن گمونم از بچه های خوابگاهی باشن چون همه با هم کله صبح کجا می تونن رفته باشن
می آن دقیقن کنار میز من می شینن
بدون اینکه آدم فضولی باشم حرفهاشون رو می شنوم
اول از اُستادی حرف می زنن که گویا به بچه های شهرستانی توهین کرده و خیلی از دستش کُفری هستن
اما حرف ها کم کم از درس و مشق به سمت چیزای دیگه حرکت می کنه انگار یکی از پسرهای هم دورشون از یکی شون خواستگاری می خواسته بکنه با هم رفتن بیرون حرف زدن طرف بهش گفته شما چرا چ .ا .دُ. ر سر می کنید چرا ر.و.سَ.ر.ی تون رو این مدلی می بندید
اخه یه مدل خاصی اون رو بسته بود
یکیشون می گه خب راست می گه این طرز ر.و.سَ.ر.ی بستنه
تو خیلی اُملیه ادم با چ.ا.دُ.ر که اینطوری ر.و.سَ.ر.ی نمی بنده
یهو بحث می ره به سمت همین حرفها
همون موقع احساس می کنم این دار برام دیگه قابل تحمل نیست، م. ق. ن.ع. ه رو از سرم در می آرم و فقط یه جوری رو سرم می کشنوم که موهام معلوم نشه عوضش وای چه احساس خوبی بهم دست می ده، کُل گردنم خنک می شه، محشره ،خدا رو شکر که بوفۀ دخترها جدا است و کسی کاری بهم نداره
همون موقع می شنوم که یکیشون می گه این چ. ا. د. ر های جدید، همون هایی که آستین داره مخالف شَ. ر. عِ.ه
اون یکی توی حمایتش بر می آد که آره یعنی چی همه وجودشون زیرش لُ.خ.ت.ه تا دستشون را بالا می برن کل هیکلشون می آد بیرون
یکی دیگه می گه واقعن این چ.ا.د. ر ها که اومد دیگه فرق بین چ.ا.د.ر.ی وغیر آن از بین رفته، خیلی از دخترهایی که قبلن چ.ا.د.ر.ی نبودن فقط برای این که کسی بهشون کاری نداشته باشه خودشون رو کردن توی این گونی ها ،اون زیر هر غلطی می خوانن می کنن، به بدترین وضع ممکن آرایش میکنن، اصلن آبروی ما رو بردن
این جوری که میگن نیم نگاهی به من می کنن ولی من اصلن حوصله ندارم که م.ق. ن.ع.ه ام رو سرم کنم ،آخه گرمه، دارم خفه می شم، اینجا یه ذره بادم نمی آد
یه دفعته یکیشون شروع می کنه به آیه آوردن که اصلن طریق حِ. ج.ا.ب مهم نیست هر چی باشه فقط کافیه که ملزومات ح.ج.ا.ب بهش بار شه
این یکی ها بهش حمله می کنن و روایات و فتوا می آرن که نه چ.ا.د. ر کاملترین ح. ج.ا.ب هست و کمتر از اون امکان نداره
بلند می شم بستمه به اندازه کافی فیض بردم
می رم سر کلاس، دارم فکر می کنم اصلن چه ارزشی داره نسبت به این حرفها بحث کردن
مگه برای شخصی ترین مسایل زندگی که پوشش یکی از اونهاست باید منتظر نظر دیگران بود به ما چه که فلانی چی می پوشه چی نمی پوشه
می رم سر کلاس فقه از استاد که از اون گوهرهای کمیابه که عینش تا سالها دیگه نمی اد می پرسم ح.ج.ا.ب یعنی چی
میفرمایند از نظر اِ.س. ل. ا. م ، ح. ج. ا. ب همون چیزیه که حفظ متانت و عفت معنی بده و بس
میگم نوع خاصی حکم داده شده
می گه نه حفظ متانت هر کسی به دست خودشه و حکم خاصی برای روش خاص این حفاظت در ق. ر. آ. ن نیست
از کلاس می ام بیرون توی این فکرم که استادی که دهه نود زندگی اش رو پشت سر گذاشته روشنفکر تره یا اون پنچ دانشجوی ترم دومیه که با من توی بوفه هم میز شده بودن
؟