Monday, January 28, 2008

بدون لاو هاش

دارم توی کریدور می رم که میبینمش میگم سلام اقای دکتر خوبید ،خوشید ،درسها خوب پیش میره، خانم خوب هستن ؟؟
میفرمایند ممنون خانوم شما خوب هستن؟
!!!!!!!!!!!!!!!!!
به مرز انفجار خنده و تعجب می رسم می خوام بترکم اما سریع میزنیم به خاکی انگار نه انگار که سوتی به این بزرگی رخ داده
اخه بنده خدا من خانم ام کجا بود اولن، دومندش اقا هم ندارم چه برسه به خانم ،اخه من چی بگم به این قشر تحصیل کردۀ بدون ای کیو
..........................................................................
دومی رو این بار دم سایت میبینم
میگه تونستی جایی هیات علمی شی
می گم تهران نه اما از شهرستانها برام جایابی می اد اما نمی تونم برم ،دوره ،رفت و آمدش اذیتم می کنه شش و هفت ساعت توی راه باید باشم، شش و هفت ساعت برگردم و چهار روز هم اونجا باید باشم دیگه زندگی تهران رو از دست می دم
می گه خب باشه شما که مجردی کاری نداره برات
می گم من که همیشه مجرد نمی مونم ،بعد هم تعهد می گیرن برای شش و هفت سال
با لهجۀ مثلن شیرین و خصلت حاضر جوابانه اش می گه شش هفت سال تعهد می گیرن ازدواج نکنید؟
بهش نگاه می کنم و حرفی نمیزنم برای تو هم متاسفم اقای دکتر، وقتی تو از شهرستانتون می آی اینجا می شی تهرونی حتی بدون عمل لهجه، منم باید برم سیصد و بیست کیلومتر اون ور تهران تا بشم استاد
این یعنی توازن ،این یعنی عدالت، این یعنی زندگی توی دهه هشتاد ِایران، این یعنی قشر تحصیل کردۀ بعد انقلاب
خدایا شکرت
...........................................................................
بیست و پنچم بهمن مصادف با چهارده فوریه روز کذایی ولنتاین
می تونه روز قشنگی باشه برای اونایی که واقعن دچار لاو شدن
می تونه روز معنی داری باشه برای اونایی که دوست دارن دوست داشته بشن
می تونه روز صورتی باشه برای اونایی که بلدن نشون بدن که چقدر دوستت دارن
میتونه بهونه خوبی باشه برای نشون دادن حد دلتنگی ات واسه اونی که نمی دونه چقدر دلتنگ ِ شی
می تونه روز پر هیجانی باشه برای قایم کردن هدیه کوچیکت وقتی سوپرایزش می کنی
می تونه شب خوشگلی باشه وقتی می خوابی و می گی هر دومون امروز سربلند بیرون اومدیم اون یادش بود من یادم بود اون بلد بود نشون بده که چقدر دلش لرزیده من بلد بودم که نشونش بدم که میفهمم دل هر دومون لرزیده
...............................
اما روز قشنگی نیست اگه همش یه اَدا ست، یه نقش فرمالیته برای انجام وظیفه، یه تلاش مسخره برای پیدا کردن گرون ترین کادو تا عقب نمی مونی از رفیق رفیقش
یه روز مضحکه اگه بدونی پشت اون کادوی قشنگِ گرون ِ منحصر به فرد یه دروغ گنده خوابیده
روز خنده داریه اگه بدونی از اون کادو چند تا چند تا خریده
روز خاکستریه اگه بدونی که بلد نیست بجای اون هدیۀ قشنگ چهار کلمه قشنگ حرف بزنه یا این که بلد باشه صبح اولین کسی باشه که بهت روز مشترکتون رو تبریک بگه حتی اگه شده با یه اس ام اسه ساده
روز بدیه اگه بدونی که حالت از این ادای مسخره بهم می خوره
.......................................................................................................
حالا برای من و رفقای بدون لاو می تونه یه روز جُک باشه می ریم بیرون می خندیم و می خوریم و تازه واسه خومون عروسک قرمزو شکلات خوشمزه هم می خریم اگه پایه بودید پس بدون ِ لاواش بیاین پیش ما
البته بدون لاو هاش نه لواش ها
...................................................................................................
این بهمن ماه رو تعطیل می کنم برای نفس کشیدن
البته نه از اون تعطیلی ها که فکرش رو می کنید ها
نه توام با توشه اندوزیه
اما می شه کمتر استرس داشت نه ؟ هر چند من بلد نیستم بدون استرس زندگی کنم اما یاد می گیرم باید سعی کنم

Monday, January 21, 2008

حتی شما دوست عزیز

من زنده ام
به خدا راست می گم
چرا اینجوری شده ، اینجا رو می گم شده یه جزیره بی روح و متروک
دلم می خواد ببندمش اما بعضی وقتها فکر می کنم بدم نیست که باشه برای فرار، برای حرف زدنهای یواشکی
هرچند دیگه همچین یواشکی هم نیست خیلی لخت و برهنه شده خسته ام می کنه دیگه اونایی که نمی خوام اینجا رو بخونن می خونن منم تا یه جایی صبر می کنم بدش ممکنه راحت بنویسم حتی از شما دوست عزیز
................................................................................................
راستی پاتوق عزیز ما کوپه درش بسته شد نمی دونم چرا اما غصه دار شدم خیلی
.............................................
پ.ن
ببینم رفقا من اینجا به کسی فحش دادم که این رفیقمون توی کامنت دونی برگشته می گه چرا فحش میدی ؟
من نمی دونم چرا این دوست ما همه این وبلاگ رو به خودش می گیره
به خدا این جزیره هزارتا مخاطب شناس و نا شناس هم داره بابا
زود قضاوت کردن بدترین خصلت که ادم رو تنها می کنه

Tuesday, January 08, 2008

نمیفهمن

حسنی به مکتب نمی رفت وقتی می رفت روزهای جمعه می رفت قضیه ماست
نزدیک به دوهفته است نمی تونم وارد بلاگر شم تا امروز بعد این همه پشت سر هم تعطیل شدن جزیره
روزهای خوبی نیست مثل همیشه درگیر درس ام
نزدیکم به امتحانهای پایان ترم ، این ترم اخرین ترم اموزشی بود دیگه پشت میز و نیمکت نشستن بعد ازبیست سال تموم شد دیگه باید وارد تزم بشم انتخاب رساله و شروع درگیری های تازه
.....................................................................................
دوهفته در گیجی گذشت رفقای خوبم اومدن پیش ما با اون عسل عمه که الهی بخورمش
روزهای خوبی بود حیف که زود تموم شدن
...........................................................................................
این روزهای سرد و پر برف رو باید دوست داشته باشم نه ؟ پر از حجم خاطره میشی پر از حجم خلاء
شاید مشغول شدن به درس و کتاب راه فرار خوبی باشه برای سبک شدن
این وسط اتفاق هایی در سکوت می افتن که من براشون جوابی ندارم نمی تونم تصمیمی بگیرم
دوست دارم بی تصمیم ِ من برام تصمیم بگیرن
ای کاش می شد
..............................................................................................
چرا راستی نمیفهمن بعضی ها من چه جوری می تونم بفهمونم بهشون
خیلی سخته که دلت می خواد یکی بفهمه حرفت رو اما نمی تونی اخه یا نمی خواد بفهمه یا نمی تونه بفهمه یا می فهمه اما کاری از دستش بر نمی اد
داشتم به« م »عزیزم می گفتم چرا این جوریه
گفت تو که هفته ای یه بار میبینیش خب یعنی اینقدر پَرته
گفتم نه شایدم این اَنگ هنوز هست
گفت اخه مگه می شه
گفتم شده دیگه
! گفت دیدی آبروی اون همه شعار فمنیستی ات رو بردی
گفتم می دونم بابا من شعار خوب می دم توی عمل هیچ پخی نیستم
گفت می خوای چه کنی؟
!گفتم صبر
!گفت نمی فهمه
گفتم کاری بلد نیستم بکنم
گفت پس دعا کن بفهمه
حالا دعا می کنم
.......................................................
تو هم دعا کن برام

Friday, December 14, 2007

چال کردن

شنبه است دانشکده ام
صبح با تاکسی ای که هایده گذاشته بود شروع شد مدتها بود هایده نشنیده بودم حال خوبی داد
چهار شنبه با حالت تهوع گذشت باید می گذشت و خوشحالم که قدرت اش رو داشتم
روز قبلش خبری رو شنیدم که کمک کرد در چال کردن جهارشنبه کذایی
باید یاد بگیرم چالت کنم کار سختی نیست من مثل همیشه سخت گیرم و البته بد شانس چون تا می ام بلند شم یاد چیزهایی می افتم که نباید بیفتم این خصلت مزخرفیه که دارم باید یاد بگیرم می شه به تنفر هم عادت کرد چقدر این عادت چیز کذاییه
پنج شنبه با مریم گذشت حداقل تا عصر
راستی صبحش رفتم و کچل کردم مثل همیشه نه حتی کوتاه تر از همیشه
عین یه لجبازی می مونه خودم این رو خوب می دونم لجبازی با خودم نه ها لج بازی با اونایی که می خوام چالشون کنم
جمعه ها اون قدر کار سرم میریزم تا نفس کشیدن هم سخت بشه این طوریه که جمعه ها رو دوست دارم
امروز هم خنده دار بود هم بغض بدی برای من
چرا که سِرچ هم خودکشی کرد این جمله رو فقط خودم می فهمم سعی نکنید بفهمید
این هفته رو دوست دارم مهمونای عزیز ما توی راه ان چهارشنبه روز خوبیه منتظرتونم رفقا
اخر هفته دختر دایی عزیز نامزدی شه هفته اینده هم مهمونی داریم خوبه که حواسم اینجا نخواهد بود خوبه که می تونم شب یلدای امثال به حد مرگ بار برقصم و جیغ بزنم و به چال کردن فکر نکنم

Friday, December 07, 2007

نامه ای برای شما

سلام رفقا
وای چند وقته که نیستم توی جزیره و دلم تنگه جزیره نشینی شده بود دلیل اصلی غیبت ام که بلاگر کذاییه نمی تونم از خونه وارد شم الان هم دانشکده ام شانس اوردم وقتم خالی شد برای قلمی کردن و اینجا هم خلوته کله صبحی
.......................
روزهای روتینی هست مثل همیشه درس و کار و زندگی اغلب روزها با مریم گلی می چرخیم یا دانشکده یا پی خرید زمستونی
.....................................................................
دلم یه عشق می خواد یه هوای تازه
یه هیجان
یه غنج زدن بی حد و حصر از ته وجود
یه دلهره قشنگ واسه شبهای ساکت و تاریک توی اتاقم
دلم یه تحول می خواد
دلم یه رفیق همیشگی می خواد
دلم خیلی زیادی می خواد ؟
من که فکر نمی کنم
حسم بهم می گه یه چیزی توی زندگی ام قفل شده
چیزی که نمی ذاره نفس بکشم
توی زندگی ام یه انرژی منفی افتاده و من هر چی تلاش می کنم نمی تونم دفع اش کنم
.........................................
شاید همه اینا واسه اینه که آذر ماه کذایی رسیده حالم اصلن خوب نیست انگار تمومی نداری بختک زندگی من
..................................................................
کاملن خصوصی برای تویی که می دونم می خونی
تفاوت ها همیشه هست اما هر کسی دوست داره چیزهایی رو بشنوه نمی دونم یا بلد نیستی بگی یا اگه بلدی حداقل در برابر من کاملن هنگ می کنی و این ازار دهنده است

Sunday, November 18, 2007

دوشنبه چهاردهم ابان ماه بود


روزهای شلوغ و خوبیه ، کار و نوشتن و خوندن و درس و دوره های دوستانه بازارش گرمه خیلی هم گرم
.................................................
این دو هفته ای که گذشت دو اتفاق مهم افتاد، اتفاق هایی که باعث شد بیشتر فکر کنم
کسی آمد و رفت و او که رفته بود اتفاقی دیده شد
یکی می آد و میره، از سر گذر روزگار، عین دو عابراز کنار هم رد میشیم بدون مکث ،انگار قرار نیست مکثی بکنیم، حتی اگه تنه ای بهم میزنیم با لبخندی ساده فقط سری تکون می دیم، هر دو برای هم نه شگفت انگیزی ایم و نه پُر از تشویش و حتی از این حادثه دلی نتپید
..............................................
اما وقتی با ساناز تصمیم می گیریم که بعد از خرید برای تولد مریم گلی بریم خیابون نیلوفر و هات چاکلتی به بدن بزنیم ،بعد از کلی دیوونه بازی توی مغازه وقتی با دو تا هات چاکلت بیرون می آم متوقف می شم ، از چیزی که دیدم نمی تونم حتی به خودم تکونی بدم فقط چند ثانیه است اما همۀ هفت سال می آد و میره و من فقط به ساناز می گم بریم توی ماشین ، وقتی میشینم فقط به سردی بدنم فکر می کنم به لرزش دستهام و به این که سه ماه ِ تموم منتظر فرصتی برای تخلیه شدن و حرف زدن بودم اما مهر سکوت تنها چیزی بود که توی اون لحظه داشتم
حرکت می کنیم چند متر دورتر شیشه ها رو میدم بالا و فقط یه جیغ بنفش می کشم و ساناز فقط با سکوت رانندگی میکنه
و فردا صبحش این پست رو میذاره
.................................................
فردا تولد مریم گلی خوبمه
الهی قربونت برم خره تولدت مبارک
ایشالله سالم و خوشبخت باشی
با ما هم رفیق بمونی تا باز با بهاره ( بهاره اسم پراید مریمه ) بریم جردن و میرداماد ماشین بازی اونم با انگار نه انگارِ منصور و دویوونه بازی های من و تو که فقط خودمون می دونیم چه می کنیم و از این همه اکسیژن بودن و کودکی
فقط ماییم که حال می کنیم
........................................
فردا شوالیه های میزگرد همه دور هم جمع اند اگه خدا بخواد و اتفاق خاصی خدایی نکرده نیفته در کافه ای در پاسداران تولد برگزار می شود
............................................
امروز رفتم آرایشگاه ابروها رو صفا بدم و یه رنگی هم بهشون بزنیم
یه مشتری کنار من موهاش توی کلاه بود همین کلاه های مش، یه دفعه دیدم داره از سرش بخار بلند می شه و خودش اصلن حالیش نبود
حالا به جای اینکه داد بزنم داشتم از خنده غش می کردم توی عمرم ندیده بودم اینجوری از کله کسی بخار بلند شه خیلی جک بود
..........................................
اگه همه چی روبه راه بشه آخر آذر یه اتفاق دوست داشتنی می افته
من از الان توی ذوق آخر آذر و اون اتفاقم که عاجق شم هوارتا

Tuesday, November 06, 2007

بازگشت به زندگی و روز مرگی ها


یکی از کانالهای ترکیه فقط مخصوص فیلمهای عروسی مردمه، شاید اونایی که م.ا.ه.و.ا.ر.ه ترک دارن این کانال رو دیده باشن که تقریبن مخصوص عروسی و جشن های خصوصیه، حالا بعضی وقتها در مورد تدارکات عروسی و مراسمهای خاص برنامه داره و بیشتر موقع ها این جشن های خصوصی رو از اول تا آخر کامل تقریبن نشون می ده مثلن قد یه برنامه دو ساعته، این طوری که گاهی وقتها مردم خودشون فیلم عروسی رو در اختیار این کانال قرار می دن و بعضی موقع ها هم از خود این کانال دعوت می کنن که از اول تا آخر جشن با اونا باشه و از مراسم فیلم بگیره
من گاهی از سر بیکاری می شینم و نگاه می کنم، لباس عروس لباس مهمون ها و نحوه آرایش ها و باقی چیزها می تونه سرگرم کننده باشه و بتونیم حتی مدل ور داریم برای لباس و این جور چیزها
اما این اواخر که حرف پخش فیلم های خصوصی مردم توی ایران مطرح شد با خودم گفتم تنها چیزی که می تونه باعث بشه مردم ما تا این اندازه بی اخلاق شده باشن و فرهنگ رو درسته قورت داده باشن چیزی نیست جز حصار و بند و بست بی اندازه ای که داره همه رو خفه میکنه وگرنه ما مطمئنن از مردم ترکیه با فرهنگ تر و با اخلاق تر بودیم، فعل ماضی رو عمدن بکار می برم چون به وجود اخلاق بین مردم خودم توی شرایط امروزی شک دارم، اما جالبه که وقتی یه چیزی فراوونه و یه دنیایی بازه ، دیگه طمع چشیدن اون چیز یا تجربه کردن ِ مخفیانه اون جریان ، ازدست میره و این طبیعت آدمیه که تا از چیزی منع می شه حرص و طمع به دست آوردن اون چیز او رو از مسیر درست منحرف می کنه
فقط لحظه ای فکر کنید که وقتی مردم ترکیه توی یه شبکه بیست و چهار ساعته راحت و آسوده می تونن فیلم عروسی یه خانواده رو ببینن ، با این اطمینان که خود اون خانوده کاملن راضی بودن و تازه شاید هم جای مباهاتی براشون داشته که اجازه پخش فیلم رو دادن، پس دیگه چه لزومی به خرید و فروش لحظه های خصوصی مردم توی خیابون و بازار سیاه می مونه
اما توی جامعه ای که مردم حتی توی عروسی خودشون باید با هول و ولا تا شب رو بگذرونن و حتی اجازه دیدن اجناس ذکور خانواده برای اجناس اناث و بر عکس وجود نداره و همه چی توی قالب زنا این ور و مردا اون ور خلاصه شده خب طبیعیه که وسوسه فضولی یه عده از ملت ِ دچار ِ محرومیت از فرصت، اونا رو به سمت خریدن این جور چیزها بکشونه
این یه واقعیته که نه تنها دراین مورد بلکه در بیشتر لایه های زندگی ایرانی ِ امروزی اتفاق افتاده ، فضای بسته و خفقان مردم رو به سمت انحراف بیشتر می کشونه و معلوم نیست که چرا نمی خواییم متوجه شیم ، اعدام و حبس و قصاص راه حل نیست فقط خفه کردن صدای مردم معترض و آروم کردن ِ مقطعیه جامعه است ، اما فردا چی میشه ، کسی به فکر راه حل دایمی نیست همه چی فقط پاک کردن صورت مساله است و بس
افسوس باید خورد بابت چیزی که می تونستیم باشیم اما نیستیم
.............................................................
این پست، اولین پست عادی من بود بعد از بیش از دو ماه این نشونه خوبیه یا نه ؟

Sunday, October 28, 2007

شاهکار و ترانه هایی برای من

کاش دچار درد نسیان می شدم
................................................
همه این روز های مرا شاهکار بینش پژوه و ترانه های این آلبوم ساخته اند
سه ترانه اول وترانه پنجم به قول سان عزیزم حال الان من اند

Friday, October 19, 2007

هم زیستی مسالمت آمیز نا گزیر من


پست بانک سر کوچۀ کندوان
از میدون فردوسی تا چهاراه ولیعصر پیاده گز کردن
آرایشگاه اُبری و ابروهای تازه صفا داده شده
سر عباس آباد و اشتباه مضحک من
بلوار صبای جردن
خیابون مدبر و پیاده روهای خوشرنگ
تونل رسالت و جیغهای بنفش
کافه چهار، شش، نُه
کافه پنتری ویلا
کافه فرانسۀ گاندی
کافه فانوس ِ آ،اس،پ
کافه آناناس
کافه کوپه
رستوران البرز
میزهای تنگ بیگ بوی
قنادی فرانسه و صبحانه خوردن هول هولی
سینما کانون و عصر جدید
هات چاکلت و فری کثیفه و ساندویچ های ژامبون بوقلمون توی نون مونده بولکی وسط خیابون نیلوفر
کله پاچه توی ماه رمضون
کباب روزنامه ای شبهای تولد
جیگرکی روبروی سینما گلریز
غذای مرغ لای پلوی مخصوص مامان
سالاد شیرازی با سس مایونز فراوون
آب انار و آلوچه های ترش فرمانیه
قهوه فرانسه تلخ و همیشه بدون شیر با چیپس و پنیر
پژوی دویست و شیش ِ بژ ، بعضی موقع ها هم مشکی
ماشینهای خطی چهارراه ولیعصر تا ونک توی شبهای بارونی با کرایه های نجومی
مسیر تهوع آور ونک تا روبروی در اصلی پارک ساعی
مرکز خرید ونک و اصرار برای خرید مانتوی زارای کذایی
خیابون کنار دادگاه خانواده ونک
هر چی وکیل توی دنیا از هر مدله
ساعت سوآچ و تیسوت
عطر ژان پل کواتیه و دویست و دوازده
آرایش برنزه ، موه کوتاه کوتاه کوتاه ، رژلب صورتی ِ حجم دهندۀ نی وِآ
عینک ریبن و ربرت کاوالیه
کتونی پوما و ریبک
صندل زارا
کیفهای چرم درسا
پلیور کرم و پیرهن قهوه ای پیر گاردین
پاساژ آرین و پاستای سبزیجات
بانک پارسیان یوسف آباد
گل فروشی بهرام و بامبو و رز باکاریای سوخته سوخته سوخته
همه مدلهای گوشی سونی اریکسون
گوشی موتورولای وی تری آی
صدای همیشه روی ویبره گوشی ِ شکسته ام
صدای بوق آزاد تلفن
همه آدمهای دست چپ
اسهال های مکرر و بی وقفه
زیبا شیرازی و گوگوش
آلبوم بیست کامران و همون توی ماشین سواریهای تابستان هشتاد و چهار
ساعت دوازده و نیم ِ بعد از ظهر همۀ روزهای شنبه
ساعت چهار بعد از ظهر همۀ روزهای جمعه
همه مرداد ماه
همه شهریور ماه
همه آذر ماه
همه اسفند ماه
قلمی کردن توی دفترچه سبز
روزمره نوشتن توی دفتر قهوه ای
شعر نوشتن پشت صندلی های لهستانی
شب یلدا
چهار شنبه سوری و سیزده بدر
شب تحویل سال
.....
حتی همین وبلاگ کذایی و جزیره سازی من خوش خیال ساده

باید از تک تک این سیاهه متنفر شده باشم و همه رو دور انداخته باشم ، اما نه تنها تنفر و دور انداختنی در کار نیست بلکه من با همشون
همزیستی مسالمت آمیز ناگزیری رو اجالتاً ادامه میدم
من از همه این خیابونها رد می شم ، توی همه این کافه ها میشینم ، همه آنچه شنیدی و خاطره ساختم را نگه داشته ام می خورم، می پوشم، می خرم ،می زنم ،می بینم ،گوش میکنم و همه آنچه را که با لحظه لحظه زندگی من عجین شده ، بی انکه حال کنم ، تحمل می کنم
و سعی می کنم تا یاد بگیرم که چگونه بدون اینکه آنها را تحمل کنم ، با آنها حال کنم
یاد می گیرم
می دانم که آن روز دور نیست

Wednesday, October 10, 2007

؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
...................................................................................
پ.ن
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند
پرهایش سفید می ماند ولی قلبش سیاه می شود
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست
اسراف محبت است
«دکتر شریعتی»
شبدر جونم جهت بر طرف شدن شگفتی از اون همه علامت سئوال این پینوشت اضافه شد حالا دیگه خوبه ؟

Tuesday, October 02, 2007

چهل روز گذشت

چهل روز گذشت
بدین وسیله از کلیه رفیقان و نا رفیقانی که ما را در این
چله نشینی
به روشهای مطلوب خود همراهی کردند سپاس گذاری می نماییم
..............................................
ممنون از خدا برای گشایش چشمان بسته ام ، برای تمام صبری که داد، برای تمام تحملی که از نا کجا آباد دلم به من نشان داد
ممنون از مامان گلم برای همه انرژی نهفته ای که به من رساند
ممنون از خودم که هر چه بغض بود را بعد دو هفته خفه کردم و خود را به خدا سپردم تا بلند شدن را ساده تر یاد بگیرم
ممنون از رفقا ،از ساناز و مریم گلی خوبم که هر چه خنده و دیونه بازی بود برای من خرج کردند و هر چه رفاقت بود برای شنیدن من بدون هیچ قضاوتی نشان دادند
و
ممنون از تو که رفتی
و
ممنون از شماهایی که رفتن او را هموارتر کردید و می کنید
و
ممنون از تویی که در فردایی نیامده می خوانی و می شنوی و میفهمی
.....................................................................................................
حالا که رسمن تمام شدیم و خاک شدیم و چهلم مان هم گذشت بازهم روزها را می شماریم
؟
خدا می داند که فردا چه می شود

Saturday, September 22, 2007

فریبندگی ملس مهر ماه

این بوی اول مهر است که مرا هنوز سر خوش می کند
چه خوب که هنوز خاطراتی هست که به آنها بلند بلند بخندم و از غنج زدن ته دلم حس امید را تجربه کنم
اینجا حال من خوب است
این را امروز از هوای دم دمای صبح جزیره فهمیدم از این همه خاطرات مدرسه که هنوز مهر نیامده مرا پر از اضطراب و حبس نفس در سینه ساخته است
چه خوب
حالا دیگر می شود فریاد زد که بدون عادتها هم زندگی ممکن است
عادت بودی نه ؟
اگر نبودی حالم امروز این همه خوب نبود
نکند دارم خودم را گول می زنم تا زندگی ادامه داشته باشد
شاید
اما اگر گول هم می زنم چه فریب خوردن ملسی است
که مرا از دام آن همه فریب خوردگی بیرون می کشد

Wednesday, September 12, 2007

من خوبم تو چطور


من خوبم ، وقتی که منطق را به جای احساس رو به رویم می گذارم
من خوبم ، وقتی که تمام افکارم را در این مچاله میبینم که مگر من چند بار دیگر بیست و هفت ساله خواهم بود
من خوبم، وقتی که بزنگاه زندگی ام را از دست رفته نمی بینم
من خوبم ، وقتی که می دانم از هفت سال پشت سر، سربلند و روشن بیرون آمده ام
من خوبم ، وقتی که امروز می شود به عقب نگاه کرد و گفت عجب تجربه ای بود من با تو کودکی کردم اما بزرگ شدم
من خوبم
اما تو چطور ، می توانی خوب باشی همین اندازه ساده و بی دغدغه
؟

Saturday, September 08, 2007

چله نشینی تمام شدنی من

به آستانۀ تمام شدن در من نزدیک شده ای
امروز تنفس برایم آسان تر بود
و
بغض در گلویم مقاوم تر
چله نشینی من نیز تمام شدنی است
پ.ن
ایدای عزیزم از محبتت ممنون

Thursday, September 06, 2007

خداوند

و خداوند عادت را آفرید
وخداوند دیروز را آفرید
و خداوند استیصال را آفرید
و خداوند این روز های گنگ تمام ناشدنی را آفرید

Monday, September 03, 2007

کاش

کاش همه چی یه خواب سنگین و طولانی بود

Monday, August 27, 2007

خدا حافظ هم جزیره ای


رفتی هم جزیره ای

نمی گم بیرونت کردم می گم خودت نخواستی بمونی
خودت انگاری نمی خواستی با شرایط جزیره دم خور باشی

رفتی هم جزیره ای

همه چی عملاً از ساعت چهار بعد از ظهر جمعه دوم شهریور هشتاد و شش خورشیدی شروع شد و ساعت هشت شب اون روز همه چی تموم شده بود من از رفتن خاطره ها گیج بودم و تو از نداشتن جواب سئوالهای من منگ
این بار دیگه دست من نبود که چشمهام رو روی اشتباهات،آسون ببندم
عزیزم این بار آنچنان گندی زدی که ساکنان جزیره به رفتن مجبورت کردن
باید می رفتی
جزیرۀ تنهایی ساده من جایی برای تو دیگه نداشت ، حتی یه جای کوچولو که بتونی یواشکی توش زندگی کنی
حنا دیگه باید بزرگ شه، حنا زیادی کودکی کرد با تویی که فقط بهم خندیدی و من همه ریشخندهات رو لبخند دیدم ،
عزیزم
امروز که پنجم شهریور هشتاد و ششه من سه روز رو با بدترین شرایط گذروندم
دیگه با خودم می خوام کنار بیام دیگه شدی قد یه چمدون عزیزم
الان توی ساک سفری بزرگه جا شدی
نزدیک به پونصد ششصد تا عکس، بیشتر از بیست ساعت فیلم و قد همه این سالها نوشته و قلمی و یادگاری و هدیه همه رفتن توی ساک سفری بزرگه
دیگه آماده دیپورت شدن از جزیره ای عزیزم
من با خودم کنار می آم چونکه می دونم بهترین تصمیم رو گرفتم من توی تموم این سالها بهت خیلی فرصت دادم هر بار چشمهام رو بستم و به دل ساده ام امید دادم اما این دیگه خونه آخرش بود
خداحافظ هم جزیره ای
خدا حافظ مرد اول زندگی من
خداحافظ نارفیق ترین به ظاهر رفیق
من سر پام
و به کمک رفقای ماهم و مامان و بابای گلم سر پا می مونم
تو رو هم سپردم به خودش
خودش تموم این لحظه ها و ثانیه ها رو دیده و شاهد بوده و می دونه که من چی میگم تنها کسیکه حالم رو میدونه خدای منه پس میسپرم به خودش و برات آروزی خوشبختی نمی کنم ، من تموم ثانیه های این سالها رو ازت طلبکارم آقای وکیل
مطمئن باش که اگه عدالتی هم هست یه روزی یه جایی می بینمت که خوردی زمین
حیف ِ همه پستهایی که از ته وجودم برات این جا نوشتم
نترس هیچ کدوم رو پاک نمی کنم
من تو روهم پاک نمی کنم
تو ته ته ته یه جایی توی قرقره خاطراتم می مونی تا اسمت رو بذارم تجربه
حالا جزیره واقعن تنهاست از اول هم بود ولی من انگار زیادی خر بودم
عیبی نداره
رفقا دعا کنید که این بغض لعنتی تموم شه
دعا کنید نسبت به همه اونچه گذشت سنگ شم
کمک کنید بلند شم
ساناز ، پروشات ، مریمی و فابی گلم اگه نبودید این پست رو حالا حالا ها نمی توستم این اندازه راحت و تخلیه شده بنویسم ممنون بابت اینکه این چند روز باهام بودید
مامان گلم غصه نخور زمان می بره اما بر میگردم به زندگی
تو رو خدا سر سجاده برام گریه نکن به خاطره تو هم که شده قول می دم ظرف چند ماه اینده همون حنای شاد و شیطون رو دوباره ببینی
خدایی فقط دیگه نمی خوام گریه کنم اشکهام رو خشک کن خواهش می کنم
کمک کن بتونم از این همه خاطره با بار سبکتری عبور کنم
کمک کن تا همه این خیابونها و کافه ها و کنج همه این خاطره ها برام بی رنگ شه
فقط همین
خب دیگه امیدوارم دیگه ازت ننویسم امیدوارم از تو برای بهتر زندگی کردن استفاده کنم
من برای این تجربه بد هزینه دادم پس چاره ای جز نفع بردن ازش ندارم
پس
خداحافظ تجربه بزرگ زندگی من

Thursday, August 23, 2007

صد و یکیمین پست جزیره با تشویش و اضطراب


به شانس و تقدیر اعتقاد داری
من بهش ایمان دارم
پاره ای وقتها هر چی تلاش می کنی اونی که قراره اتفاق بی افته ،نمی افته خب این به جز شانس چی معنی می ده
هر چند وقتی خیلی دلم از همه جا می گیره به این نتیجه می رسم ،اما بازم می رسم به اونجایی که میگم حنا وقتی توکل کنی و تلاش به مقصد می رسی مطمئن باش ،حالا اگه بعضی موقع ها نمی شه حتمن قسمت نیست که نمی شه، اما مگه قسمت هم جزیی از شانس و اقبال یه آدم نمی تونه باشه
نمیدونم چی میگم
ذهن مشوشی دارم این روزها
پر از اضطراب و تشویش شدم دوباره
وقتی پاهام وسط چله تابستون یخ می کنه و نفسم به شماره می افته می فهمم که حجم اضطرابم اونقدر بالاست که نمی تونم خودم رو کنترل کنم این وقتهاست که الکی خندیدن جلوی مامان و بابا برام سخته باید نشون بدم که اوضاع ام روبراهه ، بی خبر از اینکه اونی که اول از همه می فهمه همونیه که جلوش داری با تظاهر خودت رو ریلکس نشون می دی
این نمایشه سختی رفقا برای من

Sunday, August 19, 2007

بی اجازه هم میتونید زن دوم بگیرید اقایون

اول از همه اینکه مادر بزرگ هم جزیره ای رفت
...........................
این رو زها من تقریبن کارم سبک شده چون توی این دو ماه عین برق داشتم می نوشتم و تر جمه می کردم تقریبن اصلن نفهمیدم چه جوری گذشت حالا کم کم داره سرم خلوت می شه
.................................
اما این که چرا امروز دست به قلم شدم این ماجرای اخیری که در مورد حذف اجازه همسر اول برای مرد به هنگام ازدواج مجدد مطرح شده . جنجالهایی یه که به دنبال ارایه لایحه حمایت از خانواده از جانب دولت به مجلس جهت تصویب بین محافل حقوقی پیش اومده و فمنیستهای حقوقی رو بیش از پیش نا امید کرده: در واقع تا قبل از این لایحه که البته هنوز هم تصویب نشده روال به این ترتیب بود که مرد برای ازدواج دوم یعنی اگر در ضمن حفظ ازدواج اول تصمیم می گرفت زن دومی هم داشته باشه علاوه بر رعایت مقرراتی از جمله داشتم تمکن مالی برای اداره زندگی هر دو همسر باید از همسر اول هم اجازه اخذ می کرد و اگر این کار رو نمی کرد و بدون اجازه او ازدواج می کرد، منظورم این که زن دوم رو به عقد دایم در می اورد ، مجرای قانونی برای شکایت همسر اول وجود داشت البته گفتم عقد دایم وگرنه برای عقد موقت یا همون صیغه اصلن لزومی به این اجازه نبود
حالا این لایحه پیشنهادی امده و این اجازه زن اول رو حذف کرده وبرای اقایون گرامی فقط داشتن تمکن مالی رو کافی دونسته ودر این وضعیت البته این دادگاه هست که پس از بررسی وضعیت مرد، فکر کنم فقط وضعیت مالی طرف، اجازه ازدواج رو صادر می کنه
نمی دونم چی بگم جز افسوس وقتی که همه جای دنیا دو همسری نه ممنوع بلکه جرم چه برای زن و چه برای مرد محسوب می شه
ما که ادعای اخلاقیت مون گوش همه رو کر کرده چرا باید رسماً بی اخلاقی رو رواج بدیم جالب این جاست که در شرایط کنونی مهمترین مشکل خانواده ها بعد از اعتیاد، فروپاشی خانواده ها به خاطر بی بند باری های اقایونه که با کلاه شرعی ازدواج موقت و امکان تعدد زوجات در قالب ازدواج دایم با هزار کانال قانونی وجه قانونی تر می گیره در حالیکه فاقد وجه اخلاقی توی جامعه و بین مردمه
من همیشه در مورد این موضع گیریها شون فقط یه سئوال می کنم اونم اینکه
اگر روزی همسر دختر عزیز خودتون با زن دیگری در هر شکل قانونی ازواج کنه چه عکس العملی نشون میدید ایا به صبیه گرامی تون می تونید بگید بابا جان این همون قانونی یه که من پیشنهاش رو دادم یا این من بودم که برای تصویبش دستم رو بالا گرفتم و حالا که داماد گرامی من پول و مکنت کافی برای ازداج دوم رو داره برو با هووی خودت بساز عزیزم این حق هر مردیه و داماد من از این قاعده مستثنا نیست
نه واقعن این رو می گید یا که میرید درسته داماد محترم رو به فنا می فرستید
خوبه ادم هر کاری می خواد برای مردم بکنه اول یه سوزن به خودش بزنه
مگه ازدواج فقط ادراه مالی زنه
تکلیف عشق و تعهد و محبت و رفاقت بین زن و شوهر چی میشه همون اندازه که شما دوست ندارید زنتون رو با کسی تقسیم کنید خب زنتون هم همین حس رو داره
چرا باید این قدر خلاف اب شنا کنیم
خدایا کمک
.....................................
برای دیدن مباحث مربوطه به این لینکها مراجعه کنید رفقا

Tuesday, August 14, 2007

یک داستان واقعی


یک داستان واقعی

کیانا کوچولو : مریم جونم تو چند سالته
مریم خانم بیست و هفت ساله : من دوازده سالمه
کیانا : وا چه جالب همسن داداشمی اخه اونم دوازده سالشه
مریم : خب حالا بگیر بخواب

:چند دقیقه بعد یهو کیانا بر می گرده و با تعجب می گه
ولی مریم جون ماشاالله نسبت به سنت خوب قد کشیدی ها
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!