Wednesday, September 24, 2008

آخرین روزهای تابستان

تابستون هم تموم شد تمومی تابستون برام همیشه یه عزای واقعیه با اینکه نه مدرسه ای ام و دیگه حتی دانشجویی هم نیستم که مجبور باشه سر کلاس بشینه اما این هول و ولای شروع مهر همیشه تا چند روز باهامه چرا؟ خدا می دونه احتمالن فوبایی چیزی از مهر دارم ! بهر جهت من پاییزی نیستم و پایه این غروبهای غمگین و تاریک شدنهای یهویی هوا نمی تونم باشم
تابستون داشت تموم می شد و ما هم داشتیم خودمون رو اماده نوشتن های مقدماتی رساله می کردیم که از طرف دوستان دعوت شدیم به تور کلاردشت ! واقعن جای همگی خالی چون بی اندازه به ما و رفقا خوش گذشت و ما تا آخرین لحظه که از وَن ِ تور داشتیم می اومدیم بیرون یا به عبارت بهتر داشتن می انداختنمون بیرون در حال ترکیدن از خنده بودیم ،با اینکه دو روز اونجا بودیم اما خوش گذشت کلاردشت و رودبارک و جنگل های عباس اباد تا نمک آبرود ودیدن دریا با رفقا و خوردن بستنی دامون و کباب کوبیده فرد اعلی و قر های تمام ناشدنی ما در همه رفت و امد ها در ماشین همراه همراهان ِ تور و شنیدن ترانه های جواتی این روزها از پارمیدا گرفته تا تیریپت منو کشته و حالش رو ببر و الباقی ماجراها
ممنون از دوستانی که سبب خیر شدند و در اخرین روزهای تابستان حالی به ما دادند
.................................................
حالا هم که دوباره همه چیز از اول شروع شده و داریم خودمان را گرم می کنیم برای دوره جدید زندگی و قرار است
با همه درس و مشقها حال هم بکنیم ، خدا کند که بشود و همه چیز روبراه باشد تا ببینم چه خواهد شد
.........................................................

Sunday, September 21, 2008

بوی مهر

بوی مهر خبری از اضطرابی تازه آورد

Thursday, September 11, 2008

نداریم

برق نداریم ، خط تلفن قطع می شود و دسترسی به اینترنت نداریم ، آب نداریم
اسکناس های بزرگ با ارقام نجومی که چاپ شود آن را هم در جیب نداریم
دوست و رفیق واقعی نداریم
خانه و کار درست و درمان نداریم
ازدواج زودرس نداریم
شغل و در آمد مناسبِ استحقاق ِ تحصیلات و دود چراغ خوردنمان نداریم
نداریم
وای که چقدر نداریم
اما
زنده ایم هنوز
ایول به این همه روی ما
!!

Wednesday, September 03, 2008

تصمیم

زنده ام هنوز
گهگاه دلم مُردن هم می خواهد
اما چند لحظه ای نمی گذرد که می گویم خدا را شکر برای همین لحظه نفس کشیدن های سخت و پر دغدغه
..............................
روزهای خوشی نیست درگیر کار و زندگی ام که همیشه معلق است و به گمانم تا حداقل سه سال آینده باید این وضع تعلیق را تحمل کنم
خوب می شوم می دانم
.....................................
باز هم دیدم و سکوت کردم و این بار جیغی آرومتر از قبل کشیدم، این بار زودتر به سکوت رسیدم ،این بار راحت تر گذشتم
ولی هنوز خنک نشده ام و به امید روزی ام که این اتفاق هم بیفتد ، این اتفاق از آن دست آروزهای من است که همیشه در انتظارش هستم
................................................
می خواهم یک باره تصمیم بگیرم
یک بار برای همیشه
در هر موردی کاش می توانستم این همه سریع باشم
می خواهم تمرین کنم، تمرین ِ سریع تصمیم گرفتن های قطعی
این همه شک و تردید برای چی؟ این همه به قول خودمان استخاره برای چی؟ که چه بشود؟ نه خداییش آخرش که می دانیم چه خواهیم کرد! و هیچ گهی نخواهییم شد! پس از اول بهتر نیست خودمان را راحت کنیم و طاقچه مان را این همه بالاتر نگذاریم ، باید تصمیم گرفت مگر نمی بینی این زمان لعنتی در این جزیره لعنتی چه تند می گذرد و ما را هم تحویل نمی گیرد! فکر کردی اگر صد سال دیگر هم وقت داشته باشی بهتر از الان تصمیم میگیری ؟ نه مطمئن باش هیچ اتفاق ِ زیادتری نمی افتد، به اندازه کافی وقت تلف کرده ایم اصلن الان در خود وقت اضافه به سر میبریم رفیق ، بیا یه کم با خودمان رُک باشیم و این همه برای خودمان زمان نخریم آن هم به این همه بهای گران، بهایی به اندازه جلو رفتن سن مان! مگر قرار است چه غلطی بکنیم که تا به حال نکرده ایم
می خواهم تصمیم بگیرم! حداقل تمرین اش را که می توانم بکنم
اگر یکهو از تصمیماتم شنیدید شکه نشوید
باید همه چیز اتفاق بیفتد
...................................................
حتی اگرهم بد باشی ، باید انتخاب شوی

Saturday, August 23, 2008

دوم شهریور

باز هم دوم شهریور، روز من نبود
از این به بعد انگاری باید عادت کنم که دوم شهریور را از تقویم ام فاکتور بگیرم
چطور است این بار که دوم شهریور آمد از جایم جُم نخورم و تمام ارتباطهای تلفنی و اس وام اسی و دیداری و شنیداری و قلبی را برای یک روز هم که شده قطع کنم ،نه، چطور است دوم شهریور را برای خود تعطیل رسمی اعلام کنم
با همه این ماجراها برای من دیگر عادی شده، شده ام گرگ باران دیده سال قبل دوم شهریور فک کردم دیگر زنده نمی مانم ،گفتم حنا مُردی، گفتم دیگر بلند نمی شوی، اما بلند شدم حتی سریعتر از آنچه فکر می کردم سریعتر از انچه فکر می کردی ،همه چی شد قد یه خاطره بد و بعد تمام
به مریم گلی می گفتم همین اواخر، که دختر! روزها چه تند می گذرند یادت هست حال مرا دوم شهریور پارسال حالا که سیصد و شصت و پنج روز و شب را گذرانده ام و پیش تو ام هنوز زنده و سرحال با هزاران مشکل و دغدغه جدید و قدیم ببین که هنوز ایستاده ام بدون خم شدن
جواب می هد بد تر از مرگ ِعزیز که نیست عزیزت را زیر خروارها خاک می کنی چهل روز بعد بلند میشوی بی بغض و بی گریه سال بعدش باز زنده ای اما بدون آن عزیز
حالا شده است قصه ما و گذر این روزهای کذایی یک سال گذشته است هر چند هستم اما امروز همان اوضاع قمر در عقرب دوم شهریور پارسال اتفاق افتاد، چند درگیری کاری، معلق بودن ِ چند موقعیت کاری و چاشنی ِ مشکلات احساسی ِ همیشگی این بار با رنگ و بویی دیگر
نمیدانم دوم شهریور سال آینده چه خواهم نوشت اما دلم می خواهد آنقدر راحت و بی دردسر بگذرد که فقط بنویسم
هیچ
یک هیچ بزرگ و دیگر هیچ

Wednesday, August 20, 2008

قرارمان نبود مگر

مگر قرارمان نبود که دیگر خاطرات را درکاغذ پاره هایی راز دارجا نکنی
مگر قرارمان نبود دیگر جایی لحظه ها را ثبت نکنی
مگر قرارمان نبود که مثل بچه ادم فقط روزمرگی کنی و بس
پس باز چرا داری کاغذ پاره جمع می کنی و پوشه می سازی و یاد آوری را دوپینگ میکنی
نه مگر قرارمان نبود دیگر خاطره بازی را ترک کنی و مگر تو در ترک به سر نمی بری بچه
این چه دردی است که درمان ندارد
اعتیادت را می گویم این اعتیاد عاشقانۀ دیوانه وار به ثبت و قرقرۀ خاطرات
نه تو آدم بشو نیستی بشر
بی خیال

Sunday, August 17, 2008

چرا

چرا وقتی روزها پر دلهره می شوند کند تر پیش می روند
..................................................
چرا وقتی همه چیز تمام می شود هنوز ته نشینهایش زندگی ات را صدا میزنند
چرا وقتی تو خود را پرت روز مره ها می کنی هنوز هستند رسوبات گه گرفته ای که تو را رها نمی کنند
................................................
چرا این چراهای ما تمام نا شدنی شده اند

Wednesday, August 13, 2008

درد جامعه بیمار من

اینها مجموع خاطراتیه که این روزها از دوستان مختلف ام شنیدم ،توی آموزشگاه، توی دانشگاه وتوی آرایشگاه

نه متتظره کلمه زایشگاه نباشید

ولی همین چند جا هم کافی بود برای شنیدن خاطرات و تجربیات دوستان ِ اناث ام ، که همگی گویا با یه درد مشترک روبرو شدن، خنده داره وقتی میبینی که همۀ دخترها ی امروزی تقریبن یه مدل رابطه با جنس مخالف رو تجربه می کنن
گوش کنید
...........


بهم گفت که شش سال از روزِ بهم خوردن نامزدی اش گذشته، بهش می گم چطور شد که تموم شد می گه خیلی غیر منتظره تقریبن با اقای ایکس دو سال نامزد بودم که قرار گذاشته بودیم آخر ماه عقد کنیم، بهم گفت برای یه قراره کاری باید بره دبی و دو روزه برمی گرده روز دوم در واقع همون روز عقد کنون بود با هاش رفتم فرودگاه بدرقه اش کردم و رفت، برگشتم و تا روز دوم منتظر شدیم، برنامه ریزی کردیم مهمون دعوت کردیم لباس و و همه اقدامات انجام شد
روز موعود رسید اما نیومد
وقتی از خانواده اش پرسیدیم ازش به ظاهر خبری نداشتن، بدترین شوک زندگی ام رو تجربه کردم
یک ماه بعد از آمستردام زنگ زد به همین سادگی
گفت که فرار کردم از دست تو و اصرار های تو و خانواده ات برای ازدواج ،من اهلش نبودم آمادگی اش رو نداشتم همین
.......................

بهم می گه که دو سال نامزد بودم، بعد از ازدواج توی سال دوم زندگی یه روز رفتم پیش یکی از دوستان خانوادگی قرار شد همسرم خونه بمونه گفت نمی آم تا به کارام برسم، رفتم اما مدام زنگ می زد و ارمن آمار می گرفت که رسیدی؟ خوش می گذره؟ بمون تا هر وقت دوست داری / شک کردم پا شدم برگشتم خونه وارد خونه شدم توی اتاق خوابم با زن دیگه ای مشغول بود
به یک ماه نکشید که یه سکته مغزی خفیف کردم
دوسا ل گذشت
با اون دوست دخترش ازدواج کرده بود
.....................................

بهم می گه پنج سال می شناختمش، یه سالی هم نامزد کردیم ،بعد از نامزدی رفتارش عوض شد توی دوران دوستی خیلی بهتر بود اما از وقتی همه چی جدی شد اون دیگه جدی نبود، دیر می اومد، بهم کمتر سر میزد و کمتر زنگ میزد، به حساب گرفتاری کاری گذاشتم ،اواخر همون سال که خانواده ام اصرار برعقد میکردن، دختری بهم زنگ زد و گفت که من هم دوست دخترشم نامزدش ام و قراره با هم عروسی کنیم، بهم گفت که تا حالا با چند نفر دیگه هم بوده دیگه نتونستم
کنار کشیدم از اون و هرزگی های زندگی اش
................................................

بهم می گه دو سال جدی با هم دوست بودیم، خودش پیشنهاد ازدواج رو داد ،حتی خانواده ام مخالف بودن با هزار بد بختی خانواده رو موافق کردم
یه روز سرد زمستون در حالیکه من به خواستگاری فکر می کردم زنگ زد و گفت دیگه به درد هم نمی خوریم من نمی تونم ادم مناسبی برای تو باشم، من یه سری مشکلات دارم که نمی تونم بهت بگم، تو دختر خوبی هستی حتمن آدم بهتری گیرت می آد، من یه روزی شاید بهت گفتم که چرا خودم رو از زندگی ات کنار کشیدم
من گریه می کردم که نرو و اون حرف خودش رو میزد
الان دو ساله که رفته و انگار هنوز روز موعودش نرسیده که برام بگه چرا رفته
.............................................................

بهم میگه چهار سال با هم بودیم وقتی بهش گفتم بیا تا قضیه رو جدی کنیم گفت می دونی من با دختر دیگه ای هم هستم مدتهاست که هر دوتون رو دوست دارم میشه هر دو تا تون رو صیغه کنم
!!!!!!!!
حتی دختره یه بار بهم تلفن کرد و گفت خانوم من با حضور شما توی زندگی اقای ایکس مشکلی ندارم حاضرم شما زن دائمش باشید، من موقت، فقط تو رو خدا نخوایید که من برم چون نمی رم
واسه همین هم من رفتم
...................................................................

رفقا اینا نه داستانه نه جکه نه هیچیه دیگه
اینا واقعیتهای جامعۀ بیمار منه، جامعه ای که توش دختر و پسرِ سالم دیگه یا کمه یا اصلن پیدا نمیشه
فساد اخلاقی، بی پولی و اعتیاد، بیکاری، عدم برابری شرایط دختر و پسر، همه و همه درد جامعه منه
چی کارش می شه کرد نه واقعن راهی برای ما هست
؟؟؟؟؟

Friday, August 08, 2008

دوست جدید من



یک عمر که گارفیلد وار زندگی می کردیم با این عشق لایتناهی لازانیا مان، اما این اواخر به صد دلیل نا گفتنی شده ایم آخر هر چی گارفیلد بازه و دربه در به دنبال این موجود افتاده ایم، حالا اینروزها یکی از این ها را در یک سایز بزرگ خریدیم و گذاشتیم گوشه اتاق مان کنار تخت در یک سایز بزرگ نرمالو و پشمالو، حالا می رویم فک و فامیلش را هم ابتیاع می کنیم ، از زنش گرفته تا ننه و بابا و بچه هایش، البته عین این گندبگ که من خریدم کوچکولوش هم بود که بزودی از مغازه می اریمش به خونه ، با این حال به خوشگلی این عکس اول که نیست اما از هیچی بهتره
حالا گارفیلد بازهای جهان بیایید متحد شویم

Sunday, August 03, 2008

تولد جزیره جان

دو سالگی ات مبارک جزیره جان تنهای من
.........................................................
سال قبل آروزهایی داشتم وقت سالروز پیدایشت اما روزگار درسم داد که امسال بی آروز به استقبال سومین سال زندگیت بروی حنا جان مجازی
.................................................
حرف زیاد دارم اما درگیر یک امتحانم مثل همیشه
پس بماند برای بعد از رهایی از این آزمون

Friday, July 25, 2008

اشتباه ما

اشتباه از من است یا از شما ؟ شاید از من است
.................................
پ.ن : امروز جوابم را یافتم
به خدا اشتباه از ماست
از همه ما
از ما که اشتباهی سر راه یکدیگر قرار میگیریم
اشتباه میکنیم آن لحظه که به خودمان می گوییم« آهان خودش است »و به خود میبالیم
اشتباه میکنیم وقتی خودخواهی را عشق ترجمه می کنیم
اشتباه می کنیم وقتی «خودم» را «ما» میپنداریم
اشتباه می کنیم وقتی اعتمادش را حماقتش می دانیم
اشتباه میکنیم وقتی سکوتش را دلیل پاکی اش می دانیم
اشتباه می کنیم وقتی علاقه را تملک می پنداریم
اشتباه می کنیم وقتی خودمان را بی عیب و مقصر را دیگری می دانیم
اشتباه از ماست که بدون اندیشه تحلیل می کنیم ، جواب می دهیم
بعد قهقهه می زنیم و حال می کنیم با این همه حاضر جوابی مان
اشتباه میکنیم که با عجله همه حرفهای او را با دلخواه خود تفسیر میکنیم
و بلد نیستیم موضع او را هم بک بار تجربه کنیم
اشتباه می کنیم که هنوز یاد نگرفته ایم دروغ را توجیه نکنیم
اشتباه میکنیم که این همه اشتباه میکنیم و به روی مبارکمان نمی آوریم
بد نیست که باور کنیم
اشتباه از ماست که کلن به قول رفیقمان از اساس اشتباهی هستیم
ولی رویمان کم نمیشود و
باز اشتباه میکنیم

Sunday, July 20, 2008

تشییع پیکر خسرو شکیبایی




پروین و پوریا شکیبایی
















ساعت شش صبح از خواب بیدار شدیم می دونستم که باید خیلی زودتر راه بیافتیم اما از خستگی شب قبل امکان راه افتادن ساعت شش برام وحشتناک بود ، پس بعد از حمام و آماده شدن بالاخره هفت راه افتادم با مریم گلی که راه اش خیلی دورتر از منه قرار گذاشته بودم ،هر طور بود هشت دم تالار وحدت بودیم، اما می دونستم که الان چه صحنه ای رو می بینم و پیش بینی ام هم درست بود
ساعت هشت تا دم در تالار وحدت سیل جمعیت ایستاده بود
اول به مریم گلی گفتم که به گمونم نتونیم بریم داخل محوطۀ تالار، اونم حرفی نزد، اما نمی تونستم تحمل کنم، صدای قران توی فضا پخش بود، جلوی سکوها ی ورودی به سالن با هزار زحمت می شد پوستر های خوش گلی از شکیبایی دید
اما من که به امید ساناز و دوربین حرفه ایش اومده بودم حالا در غیبت ساناز با این گوشی، مطمئنن نمی تونستم عکسهای خوب بگیرم به خصوص به دلیل فاصلۀ دور ما از جایگاه
به هر بدبختی بود وارد شدیم ،از وسط جمعیت با هل دادن و عذر خواهی مدوام و متلک و غرغر شنیدن، تا بیست قدمی سکو رفتیم اما عملن هیچی نمی دیدیم
جمعیت وحشتناک فشار می آورد و پرویز پرستویی، مسوول ستاد تشییع، فقط داد می زد و از مردم می خواست که کنار برن تا هنرمندان و خانواده شکیبایی وارد بشن اما مردم عین خیالشون نبود ، جامون هرچند نزدیک بود اما ویوی مناسبی نداشت پس بعد از یک ربع تصمیم گرفتیم بریم عقب اونقدر عقب تا برسیم به سکوهای کنار حوض ، اونجا خوب بود چون دیگه خفه نمی شدیم اما از عکس های خوب خبری نبود با اون فواره های مسخره که اصلن نمی دونم چرا روشن بودن
فک کنم بار اول بود که مثلن خواسته بودن رسمن ستاد تشییع داشته باشن اما گند زدن، پرستویی نهایت کاری که کرده بود چیدن بیست تا صندلی جلوی سکوی در ورودی تالار برای هنرمندان و خانواده شکییبایی بود که با یه داربست آهنی از مردم جدا می شد اما فشار جمعیت داربست آهنی رو شکوند !!! به اضافه سفارش چندین مدل پوستر متعدد از شکیبایی که بین مردم پخش می شد و قابهای بزرگی با تصاویری از شکیبایی که وسط های مراسم توسط عده ای جوون از لابه لای جمعیت به سمت جایگاه حرکت داه شد و خداییش کارهای خوشگلی بودن اما چه فایده مردم نه چیری دیدن نه چیزی حس کردن چون همه چی در نهایت شلوغی و بی نظمی گذشت ! با التماسهای پرستویی بالاخره مردم اجازه دادن که حوالی ساعت نُه جنازه وارد تالار بشه با بی نظم ترین وجه ممکن ! قرانی خونده شد و بعد از حسین بختیاری خواسته شد که ترانۀ محبوب شکیبایی ،« بهاردل نشین »، را زنده اجرا کنه ! با اجرای ترانه دوستداران شکیبایی حال خوشی دیگه نداشتن عین خودم که از شدت گریه تمام این مدت دوربین توی دستم لرزیده





بعد از پوریا، پسرشکیبایی خواسته شد که صحبت کنه خیلی کوتاه حرف زد و از مهربونی مردم تشکر کرد !بعد هم ایرج راد کوتاه از شکیبایی گفت و در تمام این مدت التماسهای پرستویی بود برای آروم کردن مردم و دعوتشون به همکاری اما کو گوش شنوا
پرستویی گفت که قرار بر سخنرانی مسعود کیمیایی و سیروس الوند و ژاله علو هم بوده که مقدّر نشد به دلیل بی نظمی مراسم
پس جنازه رو به داخل بردن و از اونجا هم به بهشت زهرا
چندین اتوبوس برای مردم در نظر گرفته شده بود اما اونقدر کم بود که مردم یا توی اتوبوسها ایستاده بودن یا توی خیابون بودن و از مامورین سئوال می کردن که چرا دیگه اتوبوس نیست





همون جا با شکیبایی خداحافظی کردم و بهشت زهرا رو از برنامه فاکتور گرفتم این همه بی نظمی داشت دیوونه ام



می کرد

خوبه که می دونیم ایرانی بازی ما در مراسم تشییع جنازه تا چه حد مضحکه، خوبه که بارها تجربه کردیم از تشییع پیکر بزرگترین نامهای سیاسی و هنری و اجتماعی تا کوچکترین شون ، خوبه که خودمون رو میشناسیم! پس پرویز پرستویی عزیز بهتر نبود توی این دو روزی که جنازه رو نگه داشتید بیشتر فکر می کردید و بیشتر پول خرج می کردید تا مراسمی در خور خودش و خودتون مهیا کنید، تا تو هم کمتر جیغ بزنی و کمتر عصبی شی تا کمتر مجبور به عذر خواهی بشی، بهتر نبود از مامورین نیروی انتظامی که بیرون ایستاده بودن و مارو نگاه می کردن استفادۀ بهینه می بردی برای سازمان دادن به اجرای برنامه، اگر می دونی که فضای تالار وحدت کفاف جمعیت رو نمی ده اندیشه بهتری می کردی تا ترافیک تا فردوسی و ویلا و چهار راه ولیعصر به قفل شدن حرکت ها و حتی نرسیدن برخی هنرمندان منجر نشه
بهتر نبود از درهای ورودی تالار به نحو بهتری استفاده کنی تا برای ورود جنازه مجبور نباشی به مردم التماس کنی که به آمبولانس راه بدن، بهتر نبود برای خبرنگاران و عکاسان فکر بهتری می کردی تاجلوی جمعیت روی دوش همدیگه به آسمون نرن و مردم هم عملن فقط هیکل اونها رو با دوربین هاشون نبینن
نمی دونم که در بهشت زهرا چه گذشت اما مطمئنن بهتر از این نبوده و دلم برای خودمان می سوزد که هیچ وقت در شان یک هنرمند مراسمی رو اجرا نکرده ایم

شکیبایی هم رفت با بدرقه دوستدارانش و در زودترین زمان ممکن
باز هم خداحافظ خسرو ی شکیبایی
بیست و نهم تیر ماه هزارو سسیصد و هشتادو هفت خورشیدی / یکشنبه




...............................................................................................................



برای دیدن عکسها و تصاویر بهتر به اینجا و اینجا و اینجا و اینجا سر بزنید

Saturday, July 19, 2008

تولد عشق عمه


تولدت مبارک عشق عمه

دوست داشتم کنارم بودی تا ماچ مالیت میکردم

و وقتی به شمع ها نگاه می کردی نگاهت می کردم

امیدوارم همیشه سالم و خوشبخت باشی


اولین سالروز تولدت مبارک

Friday, July 18, 2008

خداحافظ هامون روزگار جوانی ام




گریه نمی کنم ، سکوت می کنم و به صدای بغض مادرم گوش می کنم ، گریه نمی کنم و فقط دنبال کسی ام که بگوید دروغ می گویند ، گریه نمی کنم چون می دانم که می مانی ، هر جا که باشی ، گریه نمی کنم و شبانه برای تو پستی به یادت می گذارم ، باید به عقب برگردم

......................................................


فقط سیزده سال داشتم و شده بودم عشق سینما ، روزهای دوم راهنمایی بود ، با اولین شماره های هفته نامۀ سینما ، مدرسه، شعر ، سینما و خسرو شکیبایی تمام دنیای من بود ، چهارشنبه های سال هفتاد و دو برای من عین یه روز شانس بود که باید می آمد، می آمد تا روزنامه فروش سر پیچ خیابان شباهنگ در انتظار من باشد و اسکناس در دست من ! روزهای سلام من به سینما
آن روزها برای خودت هامونی بودی که از غبار گذشته بود ، حتی ابلیس و سارا را هم پشت سر گذاشته بودی و من دلخوش بودم با نوارهای بتا و وی اچ اسی که قرار بود دوستی به من برساند از تو و حمید هامون ات ، اما ستارۀ دوران تین ای جری من شدی وقتی پری را دیدم ! روزهایی داشتیم، چه سر بلند می توانستیم بگوییم که ستاره نسل ما تو بودی، مردی به سن و سال پدرانمان ، مردی که صدایش، که طرز بیانش همه عشق ِ ما شده بود به سینما


صدایت مرا در تو حل کرده بود، وقتی قلمی های سهراب و سید علی صالحی را می خواندی ، آنجا که گفتی « به خدا پروانه ها پیش از آنکه پیر شوند میمیرند » ، از کجا می دانستی که عمر ستارۀ جوانی ما قد خود جوانی ما بی حاصل و کوتاه و حیرت آور است ! سید راست می گفت« اشتباه از ما بود خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم !» وقتی مادرت رفت سید برایت در هفته نامه سینما نوشت :« قرار ما همین است یکی یکی از تاریکی می گذریم ،به همین دلیل بازگشت همه ما بسوی نور است ،مادر نمرده است خسرو ،رفته است خواب نور ببیند » فکر می کردی امروز برای تو، من بنویسم همان جمله ها را با حسی گنگ و گیج از یکباره نبودنت

بعد از دیدن هامون ، تمام حس ما بودی از هر چه که حمید هامون بود ، مهرجویی خود خواب هم نمی دید که خودِ حمید هامون را بیافرینی ، همان اندازه زنده و ملموس
اما این وسط درد مشترک یاسمین ملک نصر را بعد هامون دوست داشتم آن نمایش چهار نفرۀ شما ، حالا ستاره های نسل من شده بودند دو نفر، تو ورضای کیانیان ، آن غربت و سکوت تمام سکانسها ، آن دیالوگها ، آن قهوه خوردن های پی در پی ! و درد مشترک اولین نوار وی اچ اسی بود که رسمن و قانونن ، نه دزدکی و با دغدغه ، از کلیپ محل فقط به خاطرت خریدم



با تو بزرگ شدم با عکسها، امضاها ، نوار ها ی دکلمه ، فیلمها و حتی سریالها و هر آنچه که گیرم می آمد از گوشه و کنار با نام و صدا و نصویر تو ! یادم هست دوران سریال خانه سبز که سوژه بچه ها بودم با این عشق سینمایی بزرگم



دلم برایت تنگ می شود ، دلم برای آن همه قدرت در دیالوگ های تمام نشدنی مدرس تنگ می شود، دلم برای زنگ صدایت وقت تلفظ شین ها تنگ می شود ، دلم برای خسرو شکیبایی فقط تنگ نمی شود، دلم برای هامون و اسد تنگ می شود، برای پدر خواهران غریب، برای آن مرد خستۀ میکس ، برای آن همسری که کاغذ های بی خط زنش را تا صبح می خواند و می سوزاند ، برای رییس که حکم می دهد ، برای دیالوگ های ماندنی سرزمین خورشید ، برای آخرین نگاه خسته ات در اتوبوس شب ، دلم یک بار برای همیشه تنگ می شود برای تو که زود رفتی
باید بسپریم به رفقا وقت برگشتن از مزار تو با همان صدای خش دارت که می گفتی

از خانه که می آیی
یک دستمال آبی
پاکتی سیگار
گزینۀ شعرفروغ
و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است


سید علی صالحی


خاحافظ هامون جوانی من


خواب نورت خوش باد

Friday, July 11, 2008

دوست جدید ما در جزیره

دوست جونم به جمع ما پیوست ! حالا شوالیه ها همه وبلاگ دار شدند اینم از
................................................................
خدمت شما رفقا عرض کنم این جزیره جدید رفیق ما مشکلی نداره فقط ورژنهای جدید بلاگر که فارسی ان یه ذره قر و اطفارشون زیاده این ادرس هم باز می شه اما اول یه هشدار میده تا شما موافقتت رو با وبلاگ مربوطه صادر کنی بعد هم باز یه ذره قر و غمزه میریزه تا باز شه به مریم گلی گفتم روش یه ذره باید کار کنه تا همه چی اش مرتب بشه اینا رو گفتم چون مریم خانوم فقط بنده رو نگاه می فرمودند و بنده در حال ساخت و ساز این جزیره شون بودم بابت همین حقی به گردن بنده بود جهت توضیح دادن
......................................................................
روزها مزخرف اند و گرم
گرفتار این کلاسهای کوفتی آی سی دی ال شدیم و راه نجاتی هم نداریم باید بگذرونیمشون
وقت پیدا نمی کنم به زندگی برسم
.............................................
توی باشگاه دانشگاه قسمت صرف غذای خانوم ها و آقایون رو جدا کردن نمی دونم چرا آخه باشگاه حکم رستوران آزاد رو برای دانشگاه داره که همه می تونن استفاده کنن و مثل سلف نیست حالا سئوال من اینه اگه یکی با همسرش بخواد بره غذا کوفت کنه زنه از مرده باید جدا بشینه ؟ آخه چرا نمیشه که اینطوری
شایدم بشه و عقل من قد نکشیده هنوز
.....................................
همین

Sunday, June 29, 2008

تفلدمان مبارک

واین منم در آستانه بیست و هشت سالگی
...................................................

این روزها می گویند بزرگ می شویم
این روزها می گویند که دردسرهامان هم بزرگ می شوند
فکر کن به دردسری که بلد باشد شمع بیست و هفت سالگی اش را بلند فوت کند
........................................................
امان از آن همه روزشماری و امان از اینهمه رکود یکباره
......................................................
چند روز پیش با مریم گلی سوار یکی از تاکسی ها صادقیه _ انقلاب بودیم توی ماشین نوشته بود

صحبت با موبایل و با یکدیگر مختصر و بسیار آرام

طرف دیوانه بود به خدا ، آخه به تو چه ، البته بدک نیست در جزیره ای که یاد گرفته ایم دیگران برامان تکلیف تعیین کنند آقای رانندۀ یک سمندِ زاقارت هم برامان تکلیفی از باب نطق کردنمان داخل اتولش تعیین نماید
......................................................
جک نیست بری فال گیر بعد بهت بگه خونه آینده ات که با شوهرت توش زندگی می کنی دو طبقه است ، اقا مرده بودیم از خنده ، به مریم می گم خب حالا که داشت می گفت ازش می پرسیدی که اُپن هم هست یا نه ؟ چند خوابه است ؟ اصلن متری چند ؟؟ قاطی ان به خدا این ملت
....................................................
برگشته می گه از جمله مسایل مربوط به روان شنا سی و تاثیر من ، فرامن و خود، تاثیری است که خواب انسان در پاسخگویی به نداشته هایش در زندگی معمولی می گذاره، یعنی آنچه که در زندگی معمولی سرکوب شده و نتوانسته آنها را جبران کنه پس در خواب این ارضای نیاز به سراغش می اد، مثلن وقتی در خواب میبینه قطاری وارد تونل شد ، حس جنسی اش در خواب بیدار می شه !!!! به قول رفیقمون چی می گی ؟؟؟ مگه می شه یعنی واقعن برادران ایمانی ما این قدر زاقارت دچار حس جنسی می شن !! نگو جلو کسی بابا
............................................
گویا مراسم دورهمی و کافه بازی فردا شب مالید و پرانده شده ! به خدا ما نپرانیدیمش ( فعل رو برم دکتر جون ) رفقا پرانیدندش !! شاید باورتون نشه اما این واقعیتیه که هر کدام به تدریج گرفتار ماجرایی شده اند و من ماندم با ساناز جونی که احتمالن تا ساعاتی چند او هم پرانده می شود !! چقدر پر پری شد اینجا !! ما این شانس مان را بخوریم
! حالا نوبت پراندن ما هم می رسد دوسست جون ها ! پایه باشید تا مشاهده نمایید
..........................................
و کلام اخر اینکه
تفلدمان مبالک

Friday, June 27, 2008

دو روز دیگر

دو روز دیگر متولد می شویم
......................................................................
آخر نفهمیدم مشکل از من است یا از تمام موجودات عالم که نمی توانم درکشان کنم پاره ای وقتها می فهمم که چاره ای جز همسان شدن با بقیه ندارم، کاش بلد بودم کمی، فقط کمی بی خیال و ساه انگار باشم، کاش بلد بودم فقط کمی چشمانم را ببندم و فقط خودم را ببینم و حال و خوشی های لحظه را
کاش همه شبیه هم بودیم یا من اینقدر غریب فکر نمی کردم یا حداقل بلد بودم تحمل کنم تحملی که برای من ملالت بار نباشد کاش بلد بودم
.....................................................................

Tuesday, June 24, 2008

روز مامان ها

روز مامان های خوجل مهربون مبارک
.............................................
بخصوص به مامان خودم و مامان این عمه ای که من درسته میخولمش
.........................................................
من هفته دیگه متفلد میشم
آی خوش بگذره آی خوش بگذره
ما و رفقا قرار است جایی در نزدیکی ها کافه ای را به خاک و خون بکشیم پایه اید بیایید

Friday, June 20, 2008

تمام می شوم شبی

فصل من رسید
.........................
باز توی شک گیر کردم
......................................
چقدر این جمله این برنامه رشید پور رو دوست دارم بد جور وقتی میگه
تمام می شوم شبی ، فقط به من اشاره کن

Friday, June 13, 2008

بعد از عمری سکوت

هفتۀ سختی بود
همش با درگیری و استرس گذشت البته مدتهاست که هفته ها سخت می گذرن، شدیم موش آزمایشگاهی سیستم آموزشی و اشتغالی این مملکت هر روز برای ورود به هر سیستمی یا گذشتن از هر کانالی باید اول یه آزمون یه مصاحبه یه هفت خوان رستم رو طی کنیم، تا بذارن بریم توی یه خراب شدۀ جدید ! حالا شده قضیه ما، هفتۀ گذشته درگیر مصاحبه و این جور چیزها شدم
راستی از پروپوزال رساله ام دفاع کردم گویا تصویب شد ، می گم گویا چون اصلن نمی تونم چیزی رو قطعی بدونم یعنی مدتهاست این طوری به من یاد دادن که هیچ چیز قطعی نیست، همه چی نسبیه و ممکنه امروز باشه و فردا نباشه و این کاملن بستگی به شرایط داره همین و تو حتی یه ذره هم تعیین کننده نیستی اگه بخوان تو رو می کشن به همون سمتی که باید بکشن، مقاومت فقط تو رو خسته می کنه، باید توکل کنی و امیدوار باشی
..................................
حالا من موندم با یه رساله وحشتنناک که هم کار کتابخونه ای داره هم آماری و میدانیه و این از همه وحشتنتاک تره خدا به خیر بگذرونه این دو سال رو
.............................
توی جلسه دفاع از پروپوزال استاد محترم فرمودند که حالا کار تطبیقی با کجاست گفتم با آمریکا فرمودند کدام ایالت گفتم کالیفرنیا فرمودند همون جا که ایرانی زیاده گفتم نمی دونم به این قسمتش نیندیشیدم جناب استاد !
...........................
گاهی اوقا به رفقا هم باید شک کرد ! زیاد راه دادن و رفاقت کردن مریضت می کنه بعد یهو میبینی دروغ گفتن و پنهان کاری براشون می شه آب خوردن و تو خوش حال می شی از این که زود فهمیدی و یاد می گیری که لزومن به همه نباید همه چی رو بگی ! زندگی یعنی همین، این رو بهم یاد داده بود،اما فکر می کردم در مورد بعضی ها می تونم استثنا قایل بشم اما اشتباه می کردم
اره شک می کنم
از این به بعد بیشتر و بیشتر شک می کنم
................................
خیلی پررویی می خواد که تو خودت یه شارلاتان هفت خط باشی بعد پشت سر طرف بگی« آره یارو خیلی کودن بود» حتمن به دلیل این که زیادی به ایشون احترام می گذاشته و داغونش نکرده ! به این دوستی که این جمله رو شنیده و برای من نقل قول می کنه می گم تو چرا از این دوست به قول ایشون کودن دفاع نکردی ، بهتر نیست بلد باشی درست قضاوت کنی و هر چی می شنوی باور نکنی من می تونم تو رو روشن کنم و بگم که اون ادم چقدر کثیف و نابوده تا تو بفهمی که طرف مقابلش کودن نبوده ، راستی شایدم بوده ،آره بوده که به اون احترام گذاشته و حرفی نزده آره موافقم کودن بوده به خاطر اینکه باید تو رو توی سطل آشغال می انداخته که حالا واسش شاخ نشی کاش به من می گفت تا حالش رو جا می آوردم
..............................
فقط دو اینچ قدشه فکر می کنه خود برات پیته هی می آد از جلوی من رژه می ره حالا خوبه می دونه هیچ وقت آدم حسابش نمی کنم ها باز حس برش داشته مورچه
..............................
تازگی ها فهمیدم پسرها بیشتر از همه پایۀ غیبت و خاله زنک بازین
........................
دارم به تولدم نزدیک می شم باز همون شوق کودکانه همۀ وجودم رو می گیره امسال هم اومد عین یه چشم بهم زدن فقط شانزده روز مونده انگار همین دیروز بود که روزشمارم رو شروع کرده بودم توی وبلاگ حالا یه سال گذشته من بزرگ می شم و زندگی تند تر از من توی دوی استقامت داره میره و من سعی می کنم جا نمونم !
......................
تفلد عشق عمه ای هم داره می آد الهی من درسته تو رو بخورم که دلم برات به ذره شده اخه این چه رسمشه که تو توی اولین تولد زندگی ات پیش ما نباشی تا من بتونم بچلونمت، نه من چی بگم به این خدایی جونی ! عیب نداره ایشالله همیشه خوش بخت و سالم باشی عمه ای! پارسال این موقع نمی دونی ما همگی چی می کشیدیم از بس توی استرس بودیم ، حالا زوکی یه سال گذشته و ما دو عدد تیر ماهی قبیله با هم می ذوقیم عمه جونی

تیرماهیان جهان متحد شوید که ما داریم می آییم