Saturday, November 28, 2009

حال اوایل آذر ماه ما

باز هم یه بار دیگه یه آزمون دیگه رو دادیم! خب فقط همین رو امتحان نکرده بودم که سراغ این یکی هم رفتم، ششم آذر ماه امتحانی رو دادم که همه فارغ التحصیل های هم رشته من یه بار توی عمرشون اون رو تجربه می کنن، من نزدیکه به هفت سال مقاومت کردم و رفتم سراغ ریسک های دیگه،اما اینم آخریش! حرف همه اطرافیان رو گوش دادم و ریسک اش رو به جون خریدم می دونم که نتیجه خوب نمیگیرم شاید اصلن نتیجه ای نگیرم اما راهی بود که باید میرفتم
دعا کنید برام خیلی زیاد
....................................................
خوشحال باش از اینکه همه قبلی ها رو خط زدی، خط زدنی رو باید خط زد ! عجب سرنوشت، خوشگل میره جلو! اونقدر خوشگل که نمی فهمی چرا چی برای چی اتفاق افتاد؟ باید روزها و سالها بگذره تا بفهمی چه خبر بود؟ چه خبر شد و تو باید کجا وامی ستادی؟ اینکه می گن فلان اتفاق قسمته رو با تمام وجودم قبول دارم، جدید واقعن وقتی یه جریانی توش گیری اتفاق می افته با یه جمله دلگرم میشم اونم اینکه به خودم میگم حتمن قراره بهترش اتفاق بیفته پس صبر کن
...................................................
این همه کِشش رو تا به حال ندیده بودم این همه انرژی یه سرّی باید توش نهفته باشه که این همه بدی رو نشه دید و یهو فراموش کرد وقتی بمب عصبانیت باشی و آماده شده باشی برای انفجار ولی یه صدا فقط یه صدا تو رو آروم کنه حتمن یه خبرایی هست چیزی که الان نمیفهمیش
.................................................
دلم یه پیاده روی طولانی می خواد از اول میدون ولیعصر تا خود تجریش توی سرمای آذرماه وقتی سرت رو توی پالتوت فرو کردی و هیشکی نیست که صدات رو بشنوه الا خودت و خودت

Sunday, November 22, 2009

فقط همین لحظه

آروم حرکت کن ، اونقدر آروم که انگار زندگی دنبالمون نکرده ،اونقدر آروم که انگار هیچ وقت قرار نیست تموم بشی آروم حرکت کن، اما با من، دوش به دوش من، برای همیشه با قدم های من هم قدم باش، اون جوری که همیشه گرمی نفس هات روی صورت من باشه و اصلن نگو که قراره یه روزی یه جایی تموم شیم، فقط باش همین ، همین خوبه که فک کنم زندگی همین الانه همین امروزه همین لحظه است و فردایی نیست

Monday, November 16, 2009

تنهای تنها

دوست دارم یواشکی ترین زندگی دنیا مال ما بود فقط ما تنهای تنهای بدون آدمک ها

Monday, November 09, 2009

واجب های کفایی

بهش نگاه می کنم و میگم چی کاره ای معلوم نیست درس می خونی یا نمی خونی ، رساله مینویسی یا نمینویسی ، توی یه رابطه هستی یا نیستی ، کار میکنی یا نمی کنی ، تنبلی میکنی یا نمی کنی ، زندگی می کنی یا نمیکنی اصلن خودت میدونی چته نه جدن چته
...........................................................
یکی دیگر از رفقا هم بعد از اینکه همه فکر میکردند شانس توپی گیرش آمده و به زودی مزدوج میشود دیروز در پی یک تماس تلفنی به فنا رفتن نامزدی اش را اعلام نمود
دیگه مطمئنم ایراد از اجناس ذکوره همون غیر ضروری ها یا همونایی است که جدیدن اسمشون رو گذاشتم واجب کفایی آخه چرا هیچکدوم نمیتونن متعهد بمونن، یکی مون بده دو تامون بدن، هممون با مشخصات مختلف که بد نیستیم آخه توی سال اخیر این چندمین موردی که دارم از بهم خوردن یه رابطه طولانی میشنوم و برام جالبه که باز هم پای دهن بینی و دخالت اطرافیان و خاله زنک بازها در میون بوده ، دیگه به این واجب های کفایی نباید امیدوار بود اگر قراره تا این حد نوبر باشند
........................................................

Tuesday, November 03, 2009

فرافکنی

اینکه تا این اندازه فرافکنی می کنی برام جالبه، اینکه مقاومت می کنی تا بگی که با همه فرق میکنی برام جالبه ! می دونی جالبه که آدم خودش رو جور دیگه تعریف کنه و کم کم به تعریف خودش عادت کنه بعد توی این تعریف سعی کنه خیلی از ضررویات زندگی اش رو پوچ و بی معنی نشون بده ! این کاریه که داری انجامش میدی می خوای نشون بدی که احساساتت از همه چی بی اهمیت ترن ولی واقعن اینطورن ؟ من که نمی تونم درکت کنم درک کنم که تا این اندازه بخوای زندگی رو مادی ببینی و خوش حالی و لذتت رو توی چیزهایی دنبال کنی که فقط برات نفع شخصی داشته باشن و مدام بگی که دوشت داشتن و علاقه مند شدن بی اهمیت ترین اتفاقیه که می تونه بیفته با این همه ، تجربه نشون داده که زوم کردن برای نه گفتن به یه سری چیزها آدم رو از اون ور بوم میاندازه و من منتظرم که افتادن رو ببینم نه اینکه بخوام لجبازی کنم ها نه فقط برای اینکه بهت نشون بدم وقتی احساسات آدم درگیر بشه هیچ مدلی نمی شه در برابرشون مقاومت کرد اون وقته که احساسات تو رو تعریف میکنن و تویی که به دنبال اونا کشیده میشی
.....................................................
هوای دو نفره ای بود امروز برای قدم زدن های آرم تو آرم
......................................................
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود، برای آن روزهایی که من بهتر و روشن تر از امروز بودم و حول احوال من آدمکهای خاکستری کم بودند دلم برای آن روزها هم تنگ میشود

Wednesday, October 28, 2009

در حوالی حال من

من هنوز در پی آنم
آنی که تمام خوبیها در او جمع باشد
و تمام ِ او در تمام ِ لحظه لحظه های من غرق
من هنوز می خواهم به اویی برسم
که بی تردید هرگز نخواهم رسید
و این لحظه لحظۀ نرسیدن را تا رسیدن به او
با تمام وجود دوست خواهم داشت
........................................................


این هوای محشر رو من چی کارش کنم؟ جز اینکه بارونی خوجگله رو بپوشم ،یقه اش رو عین هنرپیشه های فرانسوی بیارم بالا، دستام رو توی جیبم بذارم و گرمای دستات رو دور بازوم حس کنم

..........................................................
دلم وقتی هوا این مدلی میشه یه عالمه کافه ویونای پارک پرنس رو می خواد، یه قهوه فرانسۀ اصل با یه ویوی خوجگل از زمین خیس مجتمع ! سکوت و آرامش و گرفتاری دو نگاه

..........................................................

در حوالی احوال من حالی است که دیگر تکرار نخواهد شد

Monday, October 26, 2009

من متفاوت

انگار داریم روی خط موازی راه میریم،می خوام این بار قدم زدن رو ادامه بدم اون جوری ادامه بدم که همیشه نبوده من کوتاه می آم و حاضر می شم جور دیگه ای بازی کنم انگار دنیا نمی خواد من بازی رو ببرم
اما مطمئنم که با همیشه فرق کردم ،اونقدر اشتباه کردم که حالا بلد باشم چه جوری خودم رو قضاوت کنم
اون روز وقتی خیلی جسورانه رفتار کردم، اون روز وقتی برای اولین بار خلاف دیکشنری حنا دست بردم به موبایل و برای اولین باراز یه آدم خواستم تا برای برخوردش به من توضیح بده حس جالبی داشتم، حنا حنای همیشه نبود
یه آن دنبال اون همه غرور گشتم، یه آن دنبال اون همه مقاومت ،اون همه خفه کردن حس هام گشتم، اما نبود که نبود حتی چند بار به خودم تلنگر زدم که حواست هست داری چی کار میکنی کجایی؟ این تویی؟ فک نمی کنی نباید مثل همیشه سرتق و محکم باشی ؟ نباید بشکنی اما انگار دیگه نمیشه دیگه نمی تونم از خودم بخوام که عین هفت هشت سال پیش رفتار کنم
به خودم می گفتم این یعنی چی یعنی اینکه بزرگ شدم یعنی اینکه فک میکنم دارم زمان رو از دست می دم و حالا دیگه وقتی نمونده برای غرورهای بی جا اگه یه سال پیش بود من عمرن این واکنش رو نشون میدادم همون اندازه که نشون هم نداده بودم
اما الان یهو دلم نیومد که خلاف حس ام رفتار کنم هرچند آدمم اون قدر برام غریبه است که اصلن نمی شناسمش حتی نمی دونم که واکنش من رو درست دریافت کرده یا نه ولی یه چیز جالبه و اون هم این که اصلن برام مهم نیست چی فکر میکنه بیشتر خودم انگار مهم بودم نمی خواستم باز یه جریانی پر از سوء تفاهم پاک شه و بره و برای من فقط دنیایی از صورت مساله و علامت سئوال باقی بمونه حالا حتی اگه هم دچار سوءبرداشت شده باشه مهم نیست یه عمر من برای بقیه موندم و فنا شدم حالا شاید نوبته منه که طلبم رو از دنیا بگیرم با توجه به این نکته که هیچ کسی مجبور به کاری که دوست نداره نیست و قبلن هم گفتم چیزی که نخواد بمونه هزاری هم تلاش کنی باز نمیمونه

Sunday, October 25, 2009

یک ذره درد دل با مخاطبین محترم یواشکی

نمیشه اینجا نوشت ،از یواشکی بودن که در اومده هیچ ،شده معدن سوء تفاهم هرچند من آدم این حرفها نیستم که به خاطر از خود متشکر بودن ِ چند سری آدم بخوام درِ این جا رو تخته کنم اما سعی میکنم چند وقت ننویسم، جریان به روال عادی بیفته
اوضاع جوری شده که من از هر حسی ام که حرف میزنم هر کی میچسبونه به خودش ! رفقا اینجا جزیره منه و نه آیینه تمام قدی که خودتون رو توش تماشا کنید ! یه بار یه مطلبی بر داشتیم گذاشتیم با یه عنوان مخاطب خاص حالا هر چی ما مینویسم: یا رفقا می گن منظورت اون بود ؟؟ یا خودشون بر میدارن میگن منظورت خودمون بودیم
من نمیفهمم یعنی چی؟ این قشر مثلن تحصیل کرده چه مدلی فکر میکنه مگه من دربست نشستم اینجا که یه جریان رُمنس رو براتون بنویسم و دقیقه به دقیقه بخوام در مورد یه نفر همه انرژی و نوشته های وبلاگ رو فوکوس کنم روی اون ! مسلمن نه
همین پاراگراف دوم پست قبلی اصلن حس من بود نسبت به یه اتفاق تازه اون وقت چه کامنت بی ربطی باید بگیرم خدا میدونه
میدونید بهتره تا این اندازه بی ظرفیت نباشید نسبت به کسی که یک بار یه حسی رو برای یه نفر توی جزیره خصوصی مجازی عریان کرده، بهتره نان استاپ هر چی دلتون می خواد فک نکنید، بذارید نوشته ها به تدریج خودشون مخاطب خودشون رو نشون بدن
نوشتم اینارو تا که بگم من توی نوشته هام شاید سیصد تا مخاطب خاص از رفقای دختر و پسر داشته باشم که هر بار حس خودم رو توی هر رابطه ای که نمیشده راحت به طرف گفت اینجا منعکس کردم از دست کسی دلگیر بودم عصبانی بودم خوش حال بودم یا هرچی ، لطفن به خودتون نگیرید مگر اینکه مطمئن باشید در مورد شما داره صحبت میشه
چون توی هر برهه زمانی خود اون مخاطب خاص بهتر از هر مخاطب دیگه ای ماجرا رو میگیره ودر عین حال بیشتر از هموتن سکوت میکنه و قایم میشه اینو تجربهخ بهم نشون داده
بگذریم
...........................................................
تا به حال شده خودتون رو توی یه شخص دیگه ببینید بعد بفهمید وای این دقیقن عین من داره با خود من رفتار میکنه
حالا شده قصه تازه ما ! جدیدن از خودم میترسم
...........................................................
شده اون قد سردت باشه و گشاد تشریف داشته باشی که یه نفری اتوبوسهای توچال رو دربست بگیری این دیگه آخرشه به خدا
.............................................................
در چند روز اخیر به این نتیجه رسیدیم که برخی توپ اعتماد به نفسند و ذره ای اعتماد به نفس ندارند این پارادوکس دیدنی بود

Friday, October 16, 2009

یه پاییز غمگین

برگشته به من میگه اگه یه پسری توی ایمیلی که بهت میزنه به جای اسم تو توی اول ایمیل اسم یکی دیگه رو نوشته باشه و بعد تو شاکی شی بعد اون برگرده بگه خب یه اشتباه بود دیگه مگه تو به من اعتماد نداری !؟ چی کار باید کرد ؟ میگم نمی دونم والله یا اون اسم ، اسم یه ادم قبلی توی زندگی اش بوده که حالا از سر عادت اشتباهی به زبونش اومده یا اسم آدمیه که الانم باهاشه و شما ها رو اشتباهی به جای هم گفته! همین! من شق سوم نمی بینم می تونه برات توضیح بده تا مشکل حل شه ! اما اینکه اون دربرابر شکایت تو دست پیش بگیره یه کم برام قابل هضم نیست !
...............................................................
رابطه ای که نخواد بمونه هزاری هم براش بجنگی آخرش نمیمونه
چرا نمیدونم اما تجربه همین رو میگه
رفتنی میره اگه یه بار تلاش کردی و نموند دوبار تلاش کردی و نشد بار سوم خودت رو دیگه سر کار نذار
................................................................
کامپیوترم ویروسی شده نافرم فک کنم کارم به جاهای باریک بکشه از صبح دارم آنتی ویروس دانلود میکنم انگار شدنی نیست اعصابم حسابی به هم ریخته کاش درست شه فعلن یه بک آپ از ترسم گرفتم و کامپیوتر رو خالی کردم تا بعد ببنیم چی میشه
................................................................
کاش میشد کمتر فکر کنم بعضی وقتها از بس فکر میکنم موهای سرم هم درد میگیره روزهای پاییزی بدیه خیلی بد

Thursday, October 08, 2009

همه چی آرومه

به هم رسیدن آدمها به هم فقط یه اتفاق نیست، جزیی از سرنوشته که انگار برات از خیلی وقته پیش رقم خورده و تو با همه اشتباهات نتونستی مانعش بشی، چون حتی اگه سالها هم راهو اشتباه رفته باشی بالاخره باید بهش برسی مگه اینکه وقتی بهش رسیدی فقط یه تنه محکم بهش بزنی و از کنارش رد شی یا اینکه اصلن نشناسیش اما اگه شناختیش و بهش رسیدی حالا دیگه موندن با توهه اگه نتونستی بمونی برای همیشه تموم شده و دیگه اون اتفاق شاید تکرار نشه
...............................................
،حالم حتمن خیلی خوبه که این ترانه رو وقتی از وبلاگ ویولت عزیزم شنیدم گفتم آهان همینه ، تمام ِ الان من
لینک ترانه با یه عالمه تشکر از ویولت
.................................................
زندگی جایی برای استخاره نیست رفیق، واستی رفته، مردم برات زیاد صبر نمی کنن زندگی اون قد داره تند میره که حرکت اسلوموشن تو فقط خودت رو عقب نگه میداره ، برای این همه تردید این همه شک این همه احتیاط خنده دارکسی صبر نمیکنه، آدمها با حرکت اسلوموشن خیلی زود جاشون رو به جایگزینشون می دن متاسفانه زندگی همینه یه کم نامرد و یه کم پرشتاب
............................................

Wednesday, September 30, 2009

همه چی خوبه

من فقط خسته ام
اینکه نمی نویسم هم واسه خستگیه هم واسه بی سوژه بودن این روزها
اینجا جای ثبت روزمرگیه اما این روزها بی اهمیت تر از اونه که بخواد ثبت شه
مهم اش همینه؛ داغانی برنامه ها توی هم، همین بهم ریختن همه برنامه ریزیها که یهو اتفاق می افته
این شوک های یهویی به زندگی وقتی داری فکر می کنی که دیگه داره همه چی مرتب میشه
بعد با یه تلنگر می فهمی که نه مرتب نیست و تازه اول بهم ریختگیه
مهر ماه، ماه من نیست
اصلن پاییز فصل من نیست
غروبهای زود و غمگین با دیکشنری این شخصیت تابستونی جور در نمی آد
بی خیال
همه چی خوبه
باید همین رو گفت وقتی که هیچی برای گفتن نیست
همه چی اینجا خوبه و همه در امن و امانند
همین

Sunday, September 20, 2009

ماجرای یه روز بارونی

نمیدونم شنبه روز خوبی بود یا بد فک کنم خوب نبوده که الان حالم خوب نیست
صبح وقت دکتر داشتم ،برای ادامه ماجرای دندون ،که یهو هوا اون مدلی شد منظور همون مدل محشر بارونی بود که وقتی رگبار خوشگل ها رو می زد ما زیر دست خانم دکتر فکمون داشت پیاده میشد و حسرت قدم زدن داشتیم و هی به خودمون دلداری میدادیم که الان تموم میشه نگران نباش
بهر حال دو ساعت کامل طول کشید بعد هم گیر داده به این دندون های عقل نهفته من ِ بدبخت که باید ببینیم چرا نهفته است ، خب بابا نهفته است دیگه به تو چه، گفته برو عکس بنداز، منم فقط میرم عکس رو میندازم تا دهنشو ببنده، عمرن بذارم جراحی شون کنه، مگه زوره خب اون تو دارن زندگی شون رو می کنن
حالا باید پاشم برم برای عکس دندون چون هر بار که می رم پیشش همین جمله رو تکرار می کنه که از این نهفته ها عکس گرفتی ؟؟
......................
از مطب دارم می آم بیرون که سارا زنگ میزنه و توامان جیغ و گریه وناله !! بله دیگه عشق اساطیری برگشته البته سارا برگردوندتش ( چه فعلی شد )آره به روش کاملن مدرن و بعد از یه دوره صبر طولانی صبرش لبریز می شه تلفن رو بر می داره می گه آقا از عشق تو من مرغم و قد قد ،ما رو میگی اصلن به روحیه فمنیستی مون ناجور برخورده !! یعنی چی برگشتی به این« غیر ضروری ها» می گی دوستت دارم که طرف برگرده و اون جمله کلیشه ای ِ دوزاری رو بگه که عزیزم تو حیفی تو آسی تو با من تباه میشی ، من نمی تونم تو رو خوشبخت کنم و از این اراجیف ،آخرش هم بگه نه من تو رو نمی خوام
نه اصلن موافق نیستم حتی یه ذره ، آدم اگه هم روزی خواست خواستگاری از یه مرد کنه اولن اون مرد باید خیلی به قول مریم گلی مرد باشه یعنی آخر مرام که الان و در شرایط فعلی این فرض محال و منتفیه ، دوم طرف حداقل فاکتور های مرد ایده ال رو داشته باشه یعنی سرش اصولن به تنش بی ارزه که با شناخت من از طرف ِ سارا این قسمت هم منتفیه و آخر هم اینکه حداقل ظرفیت شنیدن این همه احساس رو داشته باشه وآنچنان خر کیف نشه که فک کنه علی آباد هم شهریه ،واسه دختره طاقچه بالا نذاره و خیلی درست و مودبانه بگه نه ، نه اینکه دل طرف روآنچنان بشکونه که تا بیست سال ترمیم نشه
..............................
قصه به اینجا ختم نشد سارا توی خیابون، زیر بارون در حال اشک و ناله بود ،دوست نداشت بره خونه، پس دعوت ما رو لبیک گفت و اومد خونه ما ، ما هم که از بس مُسَکن توی دهنمون زده بودن نمی فهمیدیم دقیقن چه عزاداری ای بر پا شده ، فقط یادمه پنجرۀ اتاق باز بود، بارون می زد تو خونه و سیاوش قمیشی و محسن چاووشی داشتن مرثیه می خوندن و سارا اشک می ریخت و اون وسطها یه مونولوگهای دردناکی می گفت که من دراز کشیده روی تخت فقط گوش می دادم اما نمیشنیدم و به خودم می گفت چرا آخه چرا داری خودت رو میکشی دیوانه
...............................
نزدیک هفت بود که تصمیم گرفت ادامه مراسم در خیابون و کافه بگذره ما هم که خراب رفیق، پاشدیم تا ونک پیاده رفتیم و نرم نرم رسیدیم تا افطار شد و یه قهوه خوردیم یه شاپینگ هم کردیم که البته فصل حراج و بنجل فروشی ونک بود پس بازگشتیم به خانه و رفیق ما هم رفت تا توی خونه اش باقی ختم رو بگیره
اما تا خود صبح خوابمون نرفت که نرفت و هزار تا فکر اومد توی کله
........................
رفقا تو رو خدا نیایید توی کامنت دونی به هم دیگه بد و بیراه بگید که کامنت های این مدلی رو اکسپت نمیکنم، همه ما میدونیم و این واقعیت رو پذیرفتیم که اصولن مخلوقات ضروری و غیر ضروری ناچار به همزیستی مسالمت آمیز کنار همدیگه اند پس پسر ها و دخترهای خوبی باشید و فقط سعی کنید که به محبت همدیگه درست جواب بدید
اینم یه نتیجه گیری اخلاقی برای پایان روزمره نگاری امروز

Monday, September 14, 2009

راز ، کائنات و مخلوقات غیر ضروری

کتاب راز رو خوندم ، نتیجه اینکه « راز » این است : لطفن سر خودتان را در تمام مراحل زندگی کلاه بگذارید ، کلاهی آنقدربزرگ که کم کم وجودش را باور کنید ، آنقدر باور کنید که فکر کنید با این دروغ بزرگ در حال زندگی کردن هستید این زمان است که دنیای دروغین برای شما به باور پذیرترین حقیقت عالم تبدیل میشود و دیگر هیچ کمبودی نداشته و همه چیز بر وفق مراد خواهد بود پس « راز» سه مرحله است ؛ اول - آنچه را می خواهید به کائنات سفارش دهید و دیگر به هیچ چیز دیگری فکر نکنید
دوم - باور کنید که سفارش شما در راه است
سوم - باور کنید آنچه را سفارش داده اید همین حالا دریافت کرده اید و با آن باور زندگی کنید و اصلن از اینکه ممکن است کائنات به ریش شما بخندند فکر نکنید ، احتمالن فقط یک ذره از نگاه بقیه آحاد بشری به اسکیزوفرنی مبتلا شده اید
........................................
توضیحن اینکه من ومریم گلی فقط به اندازه یک نصفه روز این روش رو امتحان کردیم بعد اونقدر نتایج رضایت بخش بود که بلافاصله از ذوق مُردیم و بلند گفتیم : ( ببخشید ولی مجبورم دهنم رو باز کنم ) گوربابای کائنات و ای تو روح هرچی باور پذیریه
.......................................
دندان مبارک رو بعد از یک هفته دست و پنجه نرم کردن باهاش ، با لحاط حس کاملن فمنیستی نگارنده ،سپردیم دست خانم دکتر دندان پزشک و ایشون تشخیص دادن به لزوم درمان مجدد و ترمیم دوبارۀ ریشه و عصب و ما رو در حالیکه چهار ستون بدنمون می لرزید روی صندلی به مدت یک ساعت میخکوب کردند و البته این داستان ادامه دارد
.........................................
فعلن تمام گروه زنان مستقل در حال افسردگی به سر میبرند
مریم گلی اون طرف توی شُک از برگشتن ِ یکی از این مخلوقات غیر ضروری و البته دیوانۀ خداست که پس از سالها هنوز درمان نشده و شاید از دیوانه خانه ای ،جایی فرار کرده اما حس ندامت و پشیمانی از ذره ذره سلولهاش می ریخته که چرا از اول نمونده بوده
سارا هم این طرف هنوز در مالیخولیای عشق اساطیری اش مونده و در حال ذکر گفتن برای بازگشت شکوهمندانۀ ورژن دیگه ای از این مخلوقات غیر ضروریه که از قضا اونم انگار دیوانه ای مجنونی چیزی در این حده که البته سارا هم دست کمی از جنون اون نداره که این چنین گرفتار عشقش شده ، بهر حال دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید
و ما هم فعلن نتیجه گرفتیم بهتره دورِ تمام این مخلوقات غیر ضروری جهان آفرینش رو یه دایره بزرگ تا اطلاع ثانوی بکشیم که به سر همتون قسم این مخلوقات غیر ضروری انگار همگی با هم یادشون رفته قرص قرمزهاشون رو روزی سه بار اونم با دوز بالا باید بخورن
......................................
فعلن زندگی در رساله ، مقاله ،پرسشنامه های زندان و سریال های آبکی ای همچون ویکتوریا و سام سون برای ما محدود شده دلمان یه میزان کافه نشینی می خواهد از نوع ویونای پارک پرنس یا فرانسۀ بام گاندی
مریم جان از شُک در بیا، به سارا هم بگو ذکراش رو فعلن فاکتور بگیره که یه میزان کافه نشینی خون ما پایین اومده و باید ندای ما رو کسی لبیک گوید

Friday, September 11, 2009

و باز تو بودی

امروز دیگه حوصله روزمره نگاری ندارم
...........................................
دیشب سعی کردم که بخوابم اما انگار نوشته های این پست جلوم رژه میرفتن و ازم میخواستن که بنویسمشون ، نیم ساعتی گذشت و من هنوز نخوابیده بودم ، داشتم توی خواب روی جزیرۀ یواشکی مینوشتم ، پس چشمام رو باز کردم ، چراغ خواب رو روشن کردم ، خودکار و کاغذ رو برداشتم و هر چی توی فکرم اومده بود رو نوشتم تا یادم نره و فردا صبح یواشکی بذارمشون روی جزیره .
.......................................................
چند شبی هست که حس میکنم با منی
سارا میگه انرژی چیز مهمیه ، باید باورش کرد ، اگه اینطور باشه باید اعتراف کنم که چند شبی هست که داری به سمتم انرژی می فرستی و من اونا رو طبق قانون جذب دریافت می کنم
بارها سعی کردم به چیزی یا کسی دیگه فکر کنم اما هجوم میاری به ذهنم
اگه درسته و داری این چند وقت روی دور تند موج میفرستی خواهش میکنم ، کمترش کن این هجمۀ انرژی رو که دیگه دریافتش داره سخت تر و سخت تر میشه
شهریور ماه بود وقتی که نزدیک به دو سال پیش از یه رابطه طولانی یهو افتادم بیرون ، وقتی پر از خلایی شده بودم که خودم حتی باورش نمیکردم ،وقتی پر از شُک بودم ، تو اومدی ، اونقدر اتفاقی که نفهمیدم چی شد ، اومده بودی ، اما انگار هر دومون آنچنان گاردی برای هم بسته بودیم که حداقل من نفهمیدم که تو خوبی یا بدی ، تو همونی هستی که باید باشی یا نه ، تو اونی هستی که باید بمونی یا نه ، خودت هم نخواستی کمکم کنی ، منم پر از ترس بودم و پر از تردید ، معلق و بی اتکا ، نمیخواستم پُر نشده دوباره دچار خلاء بشم ، پس هنوز به شش ماه نکشیده خودم رو آگاهانه درگیر یه رابطه عاطفی کردم و تو هنوز بودی ، رابطه غلیظ تر میشد ؛ رابطه میرفت تا جدی بشه و تو بودی ،رابطه اونقدر داشت جدی میشد که دیگه حس کردم نباید باشی ، اما تو مونده بودی ، جالب بود که نمیرفتی با اینکه سلامت جواب داده نمیشد ، صدات شنیده نمیشد و حس ات بی جواب می موند
اما اون رابطه یهو از بیخ داغون شد ، یهو همه چی از اون رابطۀ به ظاهر جدی از دست رفت و بی سرو صدا خاموش شد . دوباره شهریور می اومد ؛ دوران خلا ء من ، سرم رو تا بلند کردم که این بار ببینم رنگ خالی بودن من چه رنگییه ، با ز تو بودی
دو سال گذشته بود ، اما تو ومن و همون فاصله انگار تکون نخورده بودن
حالا دیگه حالم از شهریور ماه بهم میخوره
دیگه ماه رمضونی رو که صاف افتاده باشه ته تابستون رو دوست ندارم
وقت های اذونش تکرار حال خوب من نیست
میگم اگه قراره همیشه باشی چرا اینقدر پنهون چر ا اینقدر آروم و بی سر وصدا می مونی
این بازیه یه بام و دو هوا ، این تعلیقی که نمیتونی در موردش درست فک کنی و تصمیم یهویی برای بیرون اومدن ازش بگیری کی تموم میشه
اگه جرات موندن داری چرا مثل همه موندت رو جار نمیزنی
چرا مثل همه واسه بودنت با اونی که می خوای سبقت نمیگیری
این حرکت آسه ای و معلق ات آزار دهنده است می دونی که
اگه قراره بمونی خودت رو نشون بده سایه ات کافی نیست باید حس بشی
اگه هم هنوز وقت موندن ات نرسیده توی این لحظه لحظه ها ذهنت رو از هر چی موندنه ، ذهنت رو از هر چی منه ،خالی کن
تا منم دیگه نشونه ها رو نبینم
...................................................................................
ماه رمضون امسال به خدا قول داه بودم که نشونه ها رو بگیرم و دنبالشون برم غافل از اینکه نشونه ها خودشون مبهم تر ازهمیشه شدن
...............................................................................
امروز صبح با زیبا شیرازی و شهیار قنبری شروع شد توی ظهر به این پست رسید و تا شب باید خدا بخیر کنه
.............................................................................
رفقا این نوشته کاملن مخاطب خاص داشت
اگه اینجا رو میخونه که می دونم میخونه امیدوارم اون قدر اعتماد به نفسش بالا رفته باشه که بفهمه مخاطب خاص خودشه نه هیشکیه دیگه و باز امیدورام که جا خالی نده

Wednesday, September 09, 2009

در وصف یک روز بی نوشتن

امروز خوب بودم ،همین جوری دوست داشتم خوب بمونم ، پس صبح بعد ازاینکه دوش گرفتم دلم نخواست بشینم پشت میز هی بنویسم هی بنویسم ،مخصوصن که امروز باید یه عالمه مقاله ترجمه میکردم ومی ذاشتم توی رساله کوفتی
پس زدم به بند بی عاری و بر خلاف همیشه که معمولن با رفقا شاپینگ می کنم ،گفتم پاشم تنهایی برم بیرون ببینم چه خبره ،واسه همین تنهایی رفتم سمت مانگوی جردن ،البته نه به قصد مانگو، چون هفته قبل با مریم اینا رفته بودیم ، بیشتر رفتم تا اون کتونی خوجگله رو که توی نمایندگی کناریش دیده بودم ، امتحان کنم، اما من چون اصولن خوش شانسم سایز پام رو نداشت همه بزرگتر بودن ، منم آی قیافۀ غصه ای به خودم گرفتم که پسره برگشت گفت حالا نگران نباشید برامون میآرن
آی از این جمله متنفرم هر وقت فروشنده می گه برامون میآرن اصولن هیچ وقت براش نمی آرن، البته در مورد من این طوری بوده ها، ولی خیلی دوستش داشتم مخصوصن رنگش رو حالا انگار خدا نخواست ما در این شرایط که بحران داره جلومون قدم میزنه صد تومن پیاده شیم
اما میخرمش میدونم
اما حالا چرا گقتم مانگو چون بعدش پاشدم رفتم توی مانگو تا ببینم چه خبره، چیز جدید آورده یا نه، یه مادر و دختر یه گوشه ای واستاده بودن و یه تاپ ، رو دستشون گرفته بودن مادره میگفت نه نمی شه تنگه برات ،دختر هی نق می زد وقتی داشتم توی رول ، لباسها رومیدیدم ، شنیدم دختره گفت آیدا خریده باید منم بخرم حتی اگه اندازه ام نشه باید حالشو بگیرم حالا لاغر میشم !! منو میگی !! به خدا بعضی ها قاطیین دختره تپل بود قد تیم ملی ،بعد یه تاپ برداشته قد باربی ، بعد تازه توی چشم و هم چشمی مثلن میخواد پنجاه شصت تومن پیاده شه سر هیچی ،به خدا این ملت کلن میگم قاطی کردن نگید نه
..............................................
بعد تا شهر کتاب یوسف آباد رفتم یه عالم طبقه پایین تو ی کتاب ها وول خوردم و حال کردم رفتم بالا یه عالمه هم توی اسباب بازیهای یونیسف حال کردم و بعد هم اومدم خونه
.....................................................
فردا با مریم میریم واکسن هپاتیتمون رو بزنیم ، هوا صبح ها خیلی خوب شده یه خنکی خوب داره که آدم رو یاد مهر و مدرسه ها میندازه ، فک کنم فردا یه کم قدم میزنیم و حرف از همه جا و بعد هم به یاد روزهای قدیم آیس کافی یواشکی میخوریم
......................................................
طرف یه بار به ما کمک کرده تو یه کاری حالا فک می کنه من بیست و چهار ساعت باید در حال جبران باشم هی زنگ میزنه جزوه این درس رو میخواد جزوه اون درس رو می خواد ، چه می دونم آخه من، ولم کن دیگه
ولی خداییش کمک اش خیلی مهم بود توی جریان رساله ام اما خب منم به جاش تا اونجایی که تونستم بهش توی موضوع پایان نامه اش کمک کردم دلیل نمیشه تا آخر عمر منت روی سر آدم بذارن که
حالا یه جزوه ای می خواد که به هرکی سپردم نبوده منم بعد از هزار تا بدبختی از توی نت براش دانلود کردم البته پرینت اش بسته است و با پسوورد باز می شه برگشته می گه می شه پرینت شده اش رو پیدا کنید برام واقعن که رو شو برم من

Tuesday, September 08, 2009

فقط یک ایمیل

بعضی موقع ها یه اتفاقهای خوب حال آدم رو خوب می کنه ! مثل یه ایمیل خوب ! چند شبی بود که دلم یه تکون اساسی می خواست تا اینکه یه ایمیل دو خطی برام اومد بعد از مدتها از یه دوست که از هم دور بودیم اما نزدیک ، این جور مواقع همیشه دلم میخواد اتفاق رو به فال نیک بگیرم و این کارو می کنم بهرحال باید وقتی میخوای یه تصمیم بگیری سعی کنی به نیمه پر لیوان فک کنی اصلن چرا که نه دیگه بهتره نیمه خالی رو رها کنم حالا خالیه که خالیه مهم اینه که یه قسمتی اش پره مگه نه

Sunday, September 06, 2009

این روزها

باز از اون روزها شده که دیگه حالم خوب نیست ، همیشه بعد از اینکه یهو مشکلات سراغم می آد اینجوری میشم ، یعنی وقتی توی بطن مشکلات هستم خودم رو نرمال و سنگ صبور نشون میدم اوضاع که کم کم به ثبات می رسه و دیگه برای بقیه عادی میشه، من تازه حالم بد می شه، الان دقیقن توی همین مرحله ام، اتفاقهای بد توی تیر ماه شروع شد تا اواسط مرداد تموم شد، روزهایی که همه ازم انتظار داشتن نابود و داغان باشم، اما نبودم، توی خلوتم هم به خودم اجازه نمی دادم که نشون بدم قاطی کردم ، به خودم میگفتم باید این اتفاقها بیفته که افتاده پس جزیی از سرنوشتت بوده تو تمام تلاشت رو کردی ونشد پس مقصر نیستی ،اما حالا دیگه تموم اون چیزایی که ته نشین شده بود داره انگار بیدار میشه حالا این منم که داغانم و بی حوصله ، منم که نا خود آگاه دنبال مقصر می گردم منم که نمیدونم چم شده ، دلم می خواد خیلی چیزها رو جایگزین چیزهایی کنم که حالا نیستن ، نمی تونم ، نمی دونم چرا جایگزین کردن بلد نیستم یا شاید از جایگزین خبری نیست
.......................................................................
روزها به ترجمه مقاله هایی که به درد رساله ام می خوره می گذره ، گاهی اوقات هم این بخش های باقی مونده رساله رو می نویسم، به زودی باید جمعش کنم و شروع کنم به ادیت نهایی تا زودتر تموم شه به خصوص که تایپش حتمن خیلی طول می کشه خدا کنه کارم به تمدید ترم نکشه که بدبختم ..............................................................
این لثه کوفتی ام آبسه کرده انگار متورم شده و ترسناکه باید برم دندون پزشکی که ازش متنفرم حالا اگه خوب نشه باید برم وقت بگیرم توی این هاگیر واگیر همین مون کم بود به خدا
................................................................
پنج شنبه با بچه ها رفتیم گرد باد ! من واقعن نمیدونم مردم اون تو چرا اینقد می خورن ، خوبه نمیمیرن ، به قول سارا عین ده هزارتومنی که ورودی دادن رو نشخوارهم شده (دور از جون شما) می کنن ، خب بسته دیگه داری می ترکی !! ماهمون مقداری که مثلن اندازه مون بود خوردیم همین قدش من رو داغان کرد ، شب دل دردی گرفتم که نگو، اصلن هر وقت قاطی پاتی می خورم همین می شم
نمی دونم اونایی که صد برابر ما خوردن حتمن رفتن بیمارستان ! هروقت میریم گردباد یا هانی یا هر رستوران این مدلی به مریم گلی می گم دیگه عمرن باهاتون بیام ، حالم داره از هرچی خوردنه بهم میخوره بعد مریم میگه آره همیشه همین رومیگی اما بعد دوباره خودت آفر رفتن رو میدی
یه مامان و باباهه با بچه ها شون اونجا بودن اقا هی مامانه و باباهه در حال رفت و آمد بودن ، می رفتن غذا می ذاشتن جلوی اینا ،نمیدونم خودشون کی می خوردن، حتمن تو راه که غذا می آوردن همون جا هم میخوردن ،هی زنه می آورد به پسره میگفت بخورعزیزم بخور میخواستم بگم بابا میخوره نگران نباش، پولت هدر نمی ره این بچه بدبخت داره می ترکه از بس دادی خورد
آی از آدمهایی که توی خوردن حریص ان و بلانسبت مثل خر می خورن بدم میآد
.....................................................
بعد مدتها" بی وتن" روخریدم و خوندم از نظر من که امیرخانی تنها کتاب خوبش همون" من ِ او " بود و بس ، البته من" ا ِمیا" یا" از به " رو بین کتاباش نخوندم اما اون کتاب هایی که ازش خوندم ورفقایی هم که اون دوتا رو خوندن همه این نتیجه رو میده که " من ِ او " چیز دیگه ای بود
قرار بود " دا " رو بخرم فقط البته از سر کنجکاوی ، خدا رو شکر ساناز انگار داره باید بگیرم و بخونم خیلی نقد در موردش خوندم دوست دارم ببینم چطوریه
..............................................
"وقتی همه خوابیم" ِ ببیضایی هم اومد توی بازار، مثل همه فیلم هایی که توی سینما می بینم اما دوست دارم داشته باشمشون خریدمش تا توی آرشیو فیلمهام باشه ، دوستش دارم، همه کارش رو دوست دارم
این مدت دلم می خواست " خاک آشنا " فرمان آرا رو برم که پای سینمارو نداشتم ، باید منتظر دی وی دی اش بمونم فعلن انگار
.................................................
این روزها برای بعضی رفقا هی دعا می کنیم که آدمها ی گذشته شون برگردن و اونا برای ما دعا می کنن که آدمهای جدید بیان
تحول لازمه زندگیه برای هر کسی به مدل خودش

Friday, August 21, 2009

برنامه امروز فرت

نه واقعن فک می کنید من و رفقام از شانس بویی ُبردیم؟ واقعن چی فک می کنید؟ من حالا براتون توضیح می دم تا خوب متوجه بشید و به قول سارا جونی نمودار زندگی دیروز خودمون رو براتون شرح میدم تا به جواب سئوال برسید
گفتم که با مریم گلی و سارا جونی تصمیم داشتیم آخرین پنج شنبه قبل از ماه رمضون رو بریم فرحزاد، باغچه حسین، شیشلیک خوری حالا بشنوید از ما
با سارا صبح ساعت ده و نیم قرار داشتم ، ده شد یازده و سارا نیومد زنگ می زنم کجایی میگه آژانسی که قرار بود من رو بیاره زنگ زده کنسل کرده حالا دارم خودم می آم ، سارا به خیابون ما می رسه اما اینقدر مشنگ طور بوده ، البته به دلیل درگیری کاری ای که روز قبلش داشته و یه چک برگشتی از کارفرمای گروه روی دستش مونده بوده، کوچه ما رو دو تا کوچه اشتباه میره، داشته باشید تا دم آپارتمانی که فک می کرده خونه ما همونه می ره بعد یادش می آد خونه ما یه طور دیگه بوده پس تازه دوزاری اش می افته بر می گرده
بالاخره سارا به ما می رسه

حالا مریم می آد ، سوار بهاره همون پراید مریم می شیم که تازه از یه سرویسه کامل از تعمیر گاه مجاز برگشته ،هنوز به ورودی همت نرسیدیم که دنده بهاره لق میشه می آد توی دست مریم ، حالا نورعلا نوره ، ماشین هیچ حرکتی نمیکنه ! قیافه ها کلی عصبانیه! آقا مگه قرار نبود بریم فرحزاد خیر سرمون بعد یه هفته برنامه جور کردن و هزار تا کا ر رو کنسل کردن؟ حالا الان باید دنده ات لق میشد عزیزم

زنگ می زنیم مامان خانم که تنها است و از آقای پدر در خونه خبری نیست ، مامان خودش رو با ماشین به ما میرسونه ، تعمیر گاهی دم دست و نزدیکمون نداریم که بریم صداش کنیم ، زنگ می زنیم به یه تعمیرکارآشنا ، صد بار التماسش می کنیم که بابا سر جدت بیا ، یارو بعد از یه ساعت می آد و حکم میده که ماشین تا عصر درست بشو نیست، آقا نیست دیگه
یعنی برنامه امروز فرت

مثل سه تا دیوانه بد شانس می آییم خونه ، تا دقیقه نود آرزو می کنیم که ماشین درست می شه میریم می آریمش
اما زهی خیال باطل
ساعت دو شده و یارو می گه وسیله یدکی اش پیدا بشو نیست که نیست ، گشنه مونه دیگه باید فراموش کنیم برنامه کذایی مون رو ، قرار می شه از یه رستوران معروف که نزدیکمونه غذا ، بگیریم کارت تبلیغی شون رو گم کردم مگه می شه تا همین دیروز جلو چشمم بود زنگ می زنیم صد وهجده که شمارش رو بگیریم یارو می گه از این رستوران تلفنی ثبت نشده
منو می گی داغان فقط واسه یه دقیقه ام بود
زنگ می زنیم رادان و میگوی سوخاری و پیتزای قارچ و گوشت و مرغ سوخاری رو به قول بر و بچ ِ تورِ کلاردشت با هم شر میکنیم و مدام زیر لب می گوییم ای توی روح هر آدم بخیلی که یه ناهارِ زاقارت را بر گروه" دختران مستقل همیشه خوش شانس" نمی تواند ببیند
این اسم جدیدمونه به پیشنهاد دختر دایی عزیزم که تجربه های مشابه ما داشته انتخابش کردیم
.................................................................................
در ادامه ماجرای مفتضح دیروز جهت انبساط روحیه تصمیم گرفتیم حالا که در خونه تشریف داریم و از ماشین خبری نیست حداقل بخندیم ، پس یک عدد فال گیر تلفنی پیدا می کنیم
هزینه فال رو باید به حساب ایشون اول واریز می نمودیم
با ذکر این نکته که چون ما اصولن دیروز روی شانس بودیم هیچ شعبه ای از بانک خانم فال بین در دسترس ما نبود و چاره ای نبود جز اینکه هزینه رو کارت به کارت واریز کنیم ،رفتیم که چنین بکنیم که تا نوبت به مریم گلی جهت این امر رسید کلن برای دو ساعت شبکه بانکی کشور قطع شد
یعنی اصلن من فدای خودمون و شانسمون بشم توی کل بیست و چهار ساعت دیروز ، ما خود شانس بودیم و خبر نداشتیم
بهر حال چون بسیار پررو تشریف داریم حاضر شدیم مبلغ مورد نظر رو برای خانم فال گیر پیک نماییم ( حالا بگو مگه واجبه که ویرتون گرفته حتمن فالتون رو یکی بگه باحالها ) حالا داشته باشید که چون فهمیدیم روی شانسیم کلن ، پول رو که می خواستیم بدیم دست پیک یه چهار قل بهش خوندیم ، نه بابت پولمون بلکه بابت جون این یارو پیکه ، خب بالاخره جوون بود بدبخت، حیف بود به خاطر ما خوش شانسها توی راه بمیره یا دچار زلزله ای چیزی بشه
پول بالاخره رسید
حالا طرف می خواد فال بگیره هی بچه اش آویزونش می شه و از اون طرف تعمیر کار واسه زنه می آ اصلن نمی دونم چی بگم من
آقا بهرحال ما برای دو ساعت خنده حداقل بیست و شش تومن سه نفری پیاده شدیم و ای توی روح خانم فالگیر که انشالله حناق شود در گلویش با آن همه چرندیاتی که تحویل ما داد
باورتون نمی شه برگشته می گه یه کفش" فانتزی مجلسی" می خری باهاش همش می ری مهمونی !! نه واقعن دستت درد نکنه فانتزی مجلسی چه تضادی رو ایجاد می کنه من عاشق این تضادش شدم بعد این چه اثری تو زندگی من داره که وسط فال اومده
اما خداییش وقت فال گرفتن بهمون خیلی خوش گذشت بعضی موقع ها انگار لازمه از دنیای دگمی که به لحاظ کاری همیشه گرفتار شیم با این خل و چل بازیها بیاییم بیرون که ما هم اومدیم اونم چه اومدنی آقا بالاخره از یازده صبح تا هشت شب پنج شنبه با تمام بدبیاری های متعددش برامون خاطره شد و خوب بود ، شاید باید دنده بهاره درمی اومد تا به ما هم این مدلی خوش بگذره

Wednesday, August 19, 2009

پست پیش از ماه رمضان

خیلی بده یه حس معلق بودن همیشه باهات باشه ! یه مدتیه همش فک می کنم یه سری کار عقب مونده دارم که باید انجام بدم و نمی دونم آخرش میتونم انجام بدم یا نه مدام فک می کنم مثبت نیستم، موثر نیستم ،یه چیزی توی برنامه ام کمه که انگار ازش خبر ندارم چیه !کاش درست می شد این تعلق مسخره
..........................................................................................
چرا من برای آدمهایی که پشیزی ارزش نداشتن مایه گذاشتم اونم مایه فراوون اونقدر که حالا وقتی یادم می یاد قاطی می کنم فک می کنم همش از سر بی سیاستی و سادگی زیاد از حد منه، باور و اعتماد بی جا نسبت به آدمها ! اینکه به ریشم می خندن حسابی داغونم می کنه ، اه آدمه مزخرفی ام که سریع باور می کنم
........................................................................................
گفته بودم که هفته قبل یه سری مراسم خاله زنکی از جمله حنابندون و جهاز برون و عقد و عروسی و پاتختی داشتیم همه رو رفتم نتیجه تحقیقات انجام شده اینکه از مردهای بی عرضۀ بی ثباتِ بچه ننه ای که اسیر دست خونواده هستن و ننه شون بهشون بگه بمیر در جا فوت می کنن به شدت دوری کرده و اگه کاملن آدم مستقلی هستید که از دخالتهای دیگران رنج میبرید و دهن بینی همسرتون آزارتون میده با این جور مردها وصلت نکنید ، ما که به عینه دیدیم همسر این مدلی رو و خانواده داغونشون رو، مامان می گفت خوبه تو عروس نیستی حتمن تا حالا دق کرده بودی، راست می گفت اون قدر حرص خوردم که وسط عقد دیگه نتونستم این نمایش مسخرۀ عذاب آور ِ خانواده دامادِ بی عرضه رو تحمل کنم و اومدم بیرون ، واقعن مسخره بود جالبه هر گندی می زدند رو هم به اسمه اینکه این رسممونه ماست مالی میکردن،لازم به ذکره خانواده داماد بی ثبات تُرک تشریف داشتن من قصد توهین ندارم اما اگه واقعن ترکها اینقد رسمهای تهوع آور دارن بهتره یه فکر اساسی برای خودشون بکنن بده به خدا آزاردهنده هست! خدا نصیب نکنه
..............................................................................................
فیش موبایلم اومده از اول خرداد ماه تا اول مرداد ماه، اون وقت بابت اس ام اس زده دوهزار تومن مگه توی این مدت اس ام اس ها قطع نبود ؟ پس من چه جوری این همه اس ام اس زدم خودم هم نمی دونم
............................................................................................
بابت نزدیک شدن ماه رمضون فردا با رفقا آخرین ناهار قبل ماه رمضون رو در جایی دنج خواهیم خورد البته بی حرف پیش
...............................................................................................
واسه مهمونی هایی که گفتم، رفتم آرایشگاه برای میک آپ یارو چهار تا دونه مژه مصنوعی از این دونه ای ها برام گذاشت بدبخت شدم معلوم نبود اینارو با چی چسبونده بود نمی دونم چسب رازی بود یا بدتر از اون، بیچارم کرد تا همین امروز من با یه سری مژۀ شهلا همه جا رفتم هر مدل اداره ای که فک کنی، جالب اینجا بود که صدبار رفتم حموم زیر آب گرم گرفتمش شصت بار شبها وقت شستن آرایش با هاش ور می رفتم اقا مگه کنده می شد آخرش هم که کنده شد شصت تا مژه دیگه خودم رو هم کند خاک بر اون سرش با اون آرایشی که کرد و با اون مژه ای که گذاشتش
...............................................................................................
حالا که داره ماه رمضون میاد دلم حلیم و آش رشته و کله پاچه و کباب روزنامه ای می خواد و همین


Wednesday, August 12, 2009

برگشت به روتین شدن

دارم خودم رو جمع وجور می کنم برای دوباره شروع کردن ، فعلن چهار روزه توی شُک ام به خودم آف دادم تا ببینم چی میشه ، این چهار روز حتی از خونه بیرون نرفتم در حالیکه باید برم باید خودم رو روتین کنم ، باید برگردم سر رساله تا آخر سال فقط شش ماه مونده و من باید یه تکون اساسی بخورم
....................................................
سه تا کتاب رو با هم دارم می خونم؛ " نگران نباش ِ " محب علی ، " دیگر اسمت را عوض نکن ِ" قیصری و " من گنجشک نیستم ِ" مستور، اولی تموم شده، باقی رو هم کم کم تموم میکنم چاره ای نیست وقتی اعصابم کلی بهم ریخته است فقط باید یا بخونم یا ببینم یا برم بیرون یا پای نت باشم حالا هم دقیقن دارم همین کارها رو میکنم تا فرصتی و مجالی برای فکر کردن نداشته باشم ، حالم باید بهتر شه برای برگشتن به روال عادی
......................................................
خیلی دلم می خواد بدونم در موردم داری چی فکر می کنی
حالا که یک ماهه اوامر ئیگران رو اجرا کردی چه حالی داری
عدم استقلال چیز بدیه دوست من
......................................................
کاش کمتر اشتباه میکردم کاش یه کم زرنگ بودم
کاش می شد به عقب برگشت
.....................................................
وقتی آدمها در مورد آدم تصمیم می گیرن به چی فک می کنن، خودشون رو فقط میبینن یا به آدم هم نگاه می اندازن ، لیاقت آدمها با چی سنجیده می شه،منکه فک کنم اونایی قضاوت صحیح از آدم دارن که یه کمی هم وجدان دارن نباید با بی وجدانها حشر ونشر کرد ،کاری که این روزها من دارم زیاد انجامش می دم متاسفانه آدم بشونیستم که
بد دردیه بدونی غلط هات رو و باز غلط بری
......................................................
یه اعتراف بکنم : خیلی از دست هر چی آدمه دور و برمه شاکی ام، فرق نمی کنه حتی شما دوست عزیز
................................................................
آخر هفته تا یکشنبه درگیراسباب کشی دفتر ، راه اندازی یه اتاق مطالعه جدید توی خونه واسه خودم و مهمونی و عروسی فک و فامیل هستیم، این عروسی بازی و مهمونی های خاله زنکی چندان برام هیجان انگیز نیست دلم یه برنامه خاص می خواد بدون آدمهای آشنای دور و بر و رفقای همیشگی ِ به ظاهر همیشگی دلم اتفاقهای جدید با آدمهای جدید می خواد حتی اگه یه مشت آدم جفنگ باشند حداقل اون موقع یه سوژه جدید واسه فک کردن دارم