Thursday, January 21, 2010

زندگی پشت نقاب عین شما

انگار فاصله بین عشق و نفرت فقط یک ثانیه است ، اون قدر کم که وقتی تو روبروی من شکستی حتی دلم برای تو نسوخت من که برای هرترک تو میشکستم
.....................................................
وقتی راهی رو اشتباه میری چاره ای نیست جز اینکه برگردی و راه های نرفته رو از این پس با احتیاط تجربه کنی نه این که دیگه همه راه ها رو بن بست تصور کنی نه برو حتی برای راه های بن بست راه ورودی پیدا کن تو بدتر از این ها رو گذروندی و میدونی که برای آزمودن آفریده شدی خدایی که بنده هاش رو بیشتر دوست داره بیشتر هم گرفتارشون می کنه تا بیشتر صداش کنن بیشتر بهش نزدیک شن و بیشتر بهش توکل کنن
..............................................
برای اولین بار دوست داشتن رو به مفهوم واقعی تجربه کردی اما تجربه ای بود که قد همه عمرت براش تاوان می دی انگار روی دیوار بد کسی یادگار نوشتی اما بلد شدی که دوست داشتن بدترین اتفاق دنیا است
.............................................
به من یاد دادی که دیگه احساسم رو وسط نذارم ، آدمک ها ارزش این همه خرج کردن احساس رو ندارن راست می گفتی با دلی از سنگ عین آدم آهنی ای بودی که کوه احساس در برابرت خرد می شد من زود صدای خرد شدن دلم رو شنیدم و فاصله از تو رو ترجیح دادم به بودن با تو
..........................................
حالا چقدر آرومم چقدر آروم تر از همین چند وقت پیش که پریشون و داغون بودم حالا من آزادم و احساستم برای خودم موندن من دیگه اونا رو با کسی شریک نمی شم من هم مثل شما از این به بعد با عقلم برای فریفتن و سردرگم کردن آدمک ها زندگی می کنم
..................................
خدایا حواست به ما باشه به ما که تا حالا با حس مون حرکت کردیم
هوای ما رو داشته باش تا نشکنیم هوای ما رو داشته باش تا بلند شیم
این بار فقط به تو اعتماد می کنم اما نمی خوام نشونه ها سردرگمم کنن
اگه امید دارم یعنی توکل کردم
و وقتی توکل می کنم یعنی هنوز انرژی های مثبت رو دو رخودم می بینم
اگه ما شعورش رو نداریم که درست انتخاب کنیم کمکمون کن تا انتخابهای درست رو ببینیم و جذبشون بشیم
...............................
از این به بعد می خوام زندگی کنم عین شما پشت نقاب

Tuesday, January 19, 2010

باز پنجره ای شکسته شد

بیست و نهم دی ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی، سه شنبه بود
وقتی که باز پنجره ای شکسته شد
....................................................
حافظ امروز گفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
.....................................................
یه خبر خوش ! به زودی می تونم یه مرکز روان درمانی و توان بخشی برای بیماران روحی باز کنم ، من دیگه توانایی اش رو دارم شک نکنید توی این ده سالی که من و رفقام با انواع بیماران روانی در حد و درجه های مختلف سر و کار داشتیم ، من فک کنم هر کدوم مون توی یه گرایش خاص و توی یه بیماری ویژه تخصص یافتیم ، اینجوری کار شما هم آسون می شه شما که به سمت ما نشونه گرفتید و همتون فقط ما ها را پیدا می کنید دیگه زحمت نمی دیم شما رو برای پیدا کردن یه مرکز باز می کنیم جهت جذب بیماران روحی داغان از هر درجه، مجنون های ادواری در اولویت اند ، اون وقت راحت بیایید پیش ما تا رسالت خودتون رو به انجام برسونید رفقای ذکور بیمار ما

Thursday, January 14, 2010

گم کرده

گم کرده تو فقط گم کرده توست
پس فقط تو باید او را پیدا کنی نه هیچ کسی جز تو
و چه خوب که تو هم گم کرده او باشی
که بهم رسیدن آسان تر است
.................................................................................
چه کنیم اگر هر چه با زندگی کند وکاو کردیم بیشتر از دستمان رفت
چه کنیم اگر رها کردن را به ما یاد نداده اند
چه کنیم اگر تا این اندازه خوش شانس تشریف داریم که همه اشتباهی های دنیا به سمت ما نشانه گرفته باشند و ما حتی بلد نیستیم جا خالی بدهیم از دستشان فرار کنیم یا حتی جیغ بکشیم که ما را رها کنید
چه کنیم که همیشه باید تا لحظه رها شدن صبر کنیم

Sunday, January 10, 2010

دلم معجزه می خواد

اوضاع تغییری نکرده ، امروز هم دارم از دانشگاه می نویسم ، هم چنان درگیر رساله ، فک می کنم روزی که رساله تموم شه می شه یه جیغ بنفش کشید ، ناجور خسته ام حس می کنم یه نفر دو سمت سرم رو گرفته و داره با تموم وجود فشارش می ده ، حس می کنم قادر به هیچ برنامه ریزی بلند مدتی نیستم دقیقن دارم توی حال توی اکنون زندگی میکنم اکنونی که خیلی مزخرف و حال بهم زنه و من چاره ای جز تحمل اش ندارم
...............................
دلم معجزه می خواد ،کاش می شد ، یه معجزه واقعی که می تونست همه چی رو عوض کنه حیف، کاش از این چوبهای جادو گری داشتم اون وقت خیلی چیز ها رو به حال اولش بر می گردوندم
...................................
مرسی مِستر عابی من تا حالا این تجربه شنیداری رو نداشتم جالب بود برام که یه بار تجربه کنم و چیزی رو بشنوم که حس نمکردم توی عمرم کسی بهم بگه شما باعث شدی من هم تجربه کنم هرچند زیاد از شما خوشم نمیاد متاسفانه
...................................
اومدنت ، موندت ، رفتنت ، برگشتنت همشون نشان از مشنگی تو داره و بس من دیگه مطمئنم و یقین دارم به جنون تو
.......................................
سعی کردم بعد این چهلم بلند شم حتی تا لب اتفاق هم رفتم اما خودم برگشتم نشد که نشد شاید هنوز زود بود برای بلند شدن شاید نذاشتی که مراسم کامل انجام شه شاید وقتی دیگر بشه دوباره نفس کشید اما حالا که شدنی نیست
..................................
خدایا فقط یه کاری کن بمونم و نشکنم و دوباره برگردم به همون دنیای کذایی خودم کمک کن هممون رو کمک کن

Sunday, January 03, 2010

سال 2010

سال جدید میلادی اومد کاش هر چی زودتر سال شمسی کوفتی هم تموم شه که دیگه داره حالم رو بهم میزنه ، احساس می کنم هیچ سالی به اندازه امسال بهمون سرویس نداده به خدا راست می گم هیشکی از امسال راضی نیست همه ناله و داغانند ، حداقل من و اطرافیانم که این طوریم
............................................
روزها هنوز مزخرف تر از همیشه میگذره اونقدر مزخرف که حتی دلم نمی خواد در موردشون حرف بزنم حس می کنم یه افسردگی وحشتناک توی جونم افتاده که هیچ راهی براش نیست هر مدل فک می کنم نمی تونم از توش در بیام هر راهی رو که امتحان می کنم اوضاع خوب که نمی شه هیچ انگار لحظه به لحظه بدتر هم میشه این جور وقتها تجربه نشون داده که یه کوفت بزرگ به خودت و اطرافیانت بگو و صبر کن ،صبر کن تا دنیا به روش خودش حالت رو بگیره و کارش رو بکنه مطمئنن تموم میشه همیشگی که نیست یه روز هم نوبت ما میشه که نفس بکشیم البته شاید، آدم باید خوش بین باشه
............................................
این وقتها تنها چیزی که همیشه حالم رو خوب می کرد یا شاپیگ کردن بود یا آرایش کردن یا قدم زدن های طولانی الان هیچ کدوم جواب نمی ده و من فقط ساعتها پشت کامپیوترم یا دارم تایپ می کنم یا میرم توی نت وبلاگ می خونم خدا رو شکر که این همه امکانات برای شاد زیستن داریم ، جاهای دیدنی و خوب برای سرگرمی ، دوستانی عالی و رفیق هایی به معنی کلمه رفیق اند ، دوستان مذکری که هیچ کدوم دچار روان پریشی مزمن نیستند ، و مردمی که هیچ کدوم نگران و دلمرده نیستند و من چقدر خوشبختم
.............................................
یه جریانی پیش اومد که فقط شد علامت سئوال بزرگ من که رفت روی بقیه علامت سئوالهام واقعن چرا ؟
........................................
دوست دارم یه سری تاریخ از سال هشتادو هشت کوفتی یادم بمونه
هشتم مهر
سیزده مهر
سیزده آذر
نوزده آذر
بیست و هشتم آذر
ده دی
وسیزده دی
روزهایی که دهانمان ...شد
......................................
دعا کنید تا آخر سال زنده بمونم همین
....................................

Monday, December 28, 2009

روزهای سردرگمی

روزهای خوبی نیست روزهای سردرگمی، روزهای بی تفاوتی، روزهای سکوت مداوم من به لحظه هایی که میگذرند و من توانی برای توقف شون ندارم شاید که اصلن نمیخوام چیزی متوقف بشه
.....................................
این روزها می نویسم نان استاپ خودم رو مشغول نوشتن رساله کوفتی کردم صبحها قلمی می کنم با همون روش سنتی روی کاغذ نوشتن ، و شبها قسمتهای ادیت شده رو تایپ می کنم باید کاری کنم برای اینکه کمتر فکر کنم اما باز هم نمیشه وقتی که ذهنت وقت نوشتن مدام پرواز می کنه تا جواب این همه علامت سئوال رو که تو ی ذهنت نشسته پیدا کنه و پیدا هم نمی کنه ، چه جوری میشه فکر نکرد
.................................
وقتهایی میشه که دلم میخواد تنها باشم تنهای تنها با خودم و ....اما این مدلی نتیجه اش می شه این معده دردی که سه هفته ای هست درگیرشم و کاملان یه اسپاسم عصبی معده است که نابود می کنه آدم رو
............................
خسته ام ، دنبال چیزی برای خوشحال بودنم اما نیست
..........................
می ترسم از اینکه نمی دونم چی منتظرمه می ترسم
.......................
دیگه حوصله آدمک ها رو ندارم، برام همه شون یه چهره دارن چهره ای که پسش با نقاب روش یه دنیا فرق میکنه و من از زیر نقاب خبر دارم اما به روی خودم نباید بیارم و این توی یه هر رابطه عذاب آوره

Sunday, December 20, 2009

شب یلدای امسال

بعضی موقع ها حجم خاطراتت اون قدر میشه که حتی نفس کشیدن هم برات یاد آور یه اتفاق خوب توی یه گذشته مشترکه نمی دونم قسمت بعضی ماجراها چیه اما کاش میشد از اول ِ همه چی ، آخرِ همه چی رو دید
کاش میشد
........................................
انگار دنیا دوست داره که خوب نباشیم انگار دنیاست که نمی ذاره مثل آدم زندگی کنیم
من میخواستم دنیا جان ،که این بار خلاف جهت آب شنا نکنم اما خودت نذاشتی
همیشه باید یه جای کار بلنگه این بار که لنگید و من هزاری فک کردم تا لنگیدن ماجرا رو توی خودم بیایم نشد که نشد و این جا بود که فهمیدم اگه تقدیر نخواهد، نشدنی، نشدنی می ماند
با همه این حرفها حالا دیگه باید یه حیف گنده بمونه برای ما
.......................................
دعا کنیم این شب یلدایی برای اینکه یه روزی ،هم ،کفه ترازوی دنیا به نفع ما سنگینی کنه
شب یلدای امسال هم باید در به در از حضرت حافظ کنکاش آینده را بطلبیم کاش امسال این حافظ عزیز با ما کنار آید
.........................................
محاکمه در خیابان را هم دیدیم کیمیایی عزیز این بار تحمل کردنی تر از قبل بود
..........................................
اونی که باید با سفر دنبال جایی دنج یا فرصتی ناب برای فراموش کردن باشه تو نبودی
............................................
و زندگی ادامه دارد بی توقف

Wednesday, December 16, 2009

دعا

خداوندا این خود شیفتگان مادرزاد را از ما بگیر
آمین یا رب العالمین

Sunday, December 13, 2009

..........

تمام می شوم شبی فقط به من اشاره کن

Friday, December 11, 2009

فردا روز دیگری است

وقتی شخصیت اول داستان، خود، خودکشی میکند نفس کشیدن سخت تر است اما تو سخت تر از اینها را هم داشته ای قهرمان ! چشمها به سمت توست
........................................................
خواب لیلا فیلم ترسناکی است فقط اندازه یک فیلم ایرانی نه بیشتر فقط از اول همه گره های معماها برای تماشاچی رو است
...................................................
به قول رفقا این نیز بگذرد و بی تردید فردا روز دیگری است

Sunday, December 06, 2009

شاید هنوزم دیر نیست

باید تو را پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
با این که بی تاب منی بازم منو خط میزنی
باید تو را پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی
کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه
دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور
آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره
باید تو را پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
باید تو را پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
باید تو را پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
....................................................................
آهنگ رو از این جا بشنوید جزو فیوریت های منه بخصوص در این روزها
.........................................................
من حالم بده خیلی هم بد ناجور اندازه تیم ملی
سعی می کنم به روم نیارم سعی می کنم مسلط به شرایط باشم اما نمیشه
کاش منم بلد بودم عین تو رفتار کنم عین خودت
همیشه فکر می کردم که
change is good
اما الان توی حالت استند بای موندم و این برام عین یه شکنجه آزاردهنده شده باید فکری کنم باید راه حلی باشه

Saturday, November 28, 2009

حال اوایل آذر ماه ما

باز هم یه بار دیگه یه آزمون دیگه رو دادیم! خب فقط همین رو امتحان نکرده بودم که سراغ این یکی هم رفتم، ششم آذر ماه امتحانی رو دادم که همه فارغ التحصیل های هم رشته من یه بار توی عمرشون اون رو تجربه می کنن، من نزدیکه به هفت سال مقاومت کردم و رفتم سراغ ریسک های دیگه،اما اینم آخریش! حرف همه اطرافیان رو گوش دادم و ریسک اش رو به جون خریدم می دونم که نتیجه خوب نمیگیرم شاید اصلن نتیجه ای نگیرم اما راهی بود که باید میرفتم
دعا کنید برام خیلی زیاد
....................................................
خوشحال باش از اینکه همه قبلی ها رو خط زدی، خط زدنی رو باید خط زد ! عجب سرنوشت، خوشگل میره جلو! اونقدر خوشگل که نمی فهمی چرا چی برای چی اتفاق افتاد؟ باید روزها و سالها بگذره تا بفهمی چه خبر بود؟ چه خبر شد و تو باید کجا وامی ستادی؟ اینکه می گن فلان اتفاق قسمته رو با تمام وجودم قبول دارم، جدید واقعن وقتی یه جریانی توش گیری اتفاق می افته با یه جمله دلگرم میشم اونم اینکه به خودم میگم حتمن قراره بهترش اتفاق بیفته پس صبر کن
...................................................
این همه کِشش رو تا به حال ندیده بودم این همه انرژی یه سرّی باید توش نهفته باشه که این همه بدی رو نشه دید و یهو فراموش کرد وقتی بمب عصبانیت باشی و آماده شده باشی برای انفجار ولی یه صدا فقط یه صدا تو رو آروم کنه حتمن یه خبرایی هست چیزی که الان نمیفهمیش
.................................................
دلم یه پیاده روی طولانی می خواد از اول میدون ولیعصر تا خود تجریش توی سرمای آذرماه وقتی سرت رو توی پالتوت فرو کردی و هیشکی نیست که صدات رو بشنوه الا خودت و خودت

Sunday, November 22, 2009

فقط همین لحظه

آروم حرکت کن ، اونقدر آروم که انگار زندگی دنبالمون نکرده ،اونقدر آروم که انگار هیچ وقت قرار نیست تموم بشی آروم حرکت کن، اما با من، دوش به دوش من، برای همیشه با قدم های من هم قدم باش، اون جوری که همیشه گرمی نفس هات روی صورت من باشه و اصلن نگو که قراره یه روزی یه جایی تموم شیم، فقط باش همین ، همین خوبه که فک کنم زندگی همین الانه همین امروزه همین لحظه است و فردایی نیست

Monday, November 16, 2009

تنهای تنها

دوست دارم یواشکی ترین زندگی دنیا مال ما بود فقط ما تنهای تنهای بدون آدمک ها

Monday, November 09, 2009

واجب های کفایی

بهش نگاه می کنم و میگم چی کاره ای معلوم نیست درس می خونی یا نمی خونی ، رساله مینویسی یا نمینویسی ، توی یه رابطه هستی یا نیستی ، کار میکنی یا نمی کنی ، تنبلی میکنی یا نمی کنی ، زندگی می کنی یا نمیکنی اصلن خودت میدونی چته نه جدن چته
...........................................................
یکی دیگر از رفقا هم بعد از اینکه همه فکر میکردند شانس توپی گیرش آمده و به زودی مزدوج میشود دیروز در پی یک تماس تلفنی به فنا رفتن نامزدی اش را اعلام نمود
دیگه مطمئنم ایراد از اجناس ذکوره همون غیر ضروری ها یا همونایی است که جدیدن اسمشون رو گذاشتم واجب کفایی آخه چرا هیچکدوم نمیتونن متعهد بمونن، یکی مون بده دو تامون بدن، هممون با مشخصات مختلف که بد نیستیم آخه توی سال اخیر این چندمین موردی که دارم از بهم خوردن یه رابطه طولانی میشنوم و برام جالبه که باز هم پای دهن بینی و دخالت اطرافیان و خاله زنک بازها در میون بوده ، دیگه به این واجب های کفایی نباید امیدوار بود اگر قراره تا این حد نوبر باشند
........................................................

Tuesday, November 03, 2009

فرافکنی

اینکه تا این اندازه فرافکنی می کنی برام جالبه، اینکه مقاومت می کنی تا بگی که با همه فرق میکنی برام جالبه ! می دونی جالبه که آدم خودش رو جور دیگه تعریف کنه و کم کم به تعریف خودش عادت کنه بعد توی این تعریف سعی کنه خیلی از ضررویات زندگی اش رو پوچ و بی معنی نشون بده ! این کاریه که داری انجامش میدی می خوای نشون بدی که احساساتت از همه چی بی اهمیت ترن ولی واقعن اینطورن ؟ من که نمی تونم درکت کنم درک کنم که تا این اندازه بخوای زندگی رو مادی ببینی و خوش حالی و لذتت رو توی چیزهایی دنبال کنی که فقط برات نفع شخصی داشته باشن و مدام بگی که دوشت داشتن و علاقه مند شدن بی اهمیت ترین اتفاقیه که می تونه بیفته با این همه ، تجربه نشون داده که زوم کردن برای نه گفتن به یه سری چیزها آدم رو از اون ور بوم میاندازه و من منتظرم که افتادن رو ببینم نه اینکه بخوام لجبازی کنم ها نه فقط برای اینکه بهت نشون بدم وقتی احساسات آدم درگیر بشه هیچ مدلی نمی شه در برابرشون مقاومت کرد اون وقته که احساسات تو رو تعریف میکنن و تویی که به دنبال اونا کشیده میشی
.....................................................
هوای دو نفره ای بود امروز برای قدم زدن های آرم تو آرم
......................................................
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود، برای آن روزهایی که من بهتر و روشن تر از امروز بودم و حول احوال من آدمکهای خاکستری کم بودند دلم برای آن روزها هم تنگ میشود

Wednesday, October 28, 2009

در حوالی حال من

من هنوز در پی آنم
آنی که تمام خوبیها در او جمع باشد
و تمام ِ او در تمام ِ لحظه لحظه های من غرق
من هنوز می خواهم به اویی برسم
که بی تردید هرگز نخواهم رسید
و این لحظه لحظۀ نرسیدن را تا رسیدن به او
با تمام وجود دوست خواهم داشت
........................................................


این هوای محشر رو من چی کارش کنم؟ جز اینکه بارونی خوجگله رو بپوشم ،یقه اش رو عین هنرپیشه های فرانسوی بیارم بالا، دستام رو توی جیبم بذارم و گرمای دستات رو دور بازوم حس کنم

..........................................................
دلم وقتی هوا این مدلی میشه یه عالمه کافه ویونای پارک پرنس رو می خواد، یه قهوه فرانسۀ اصل با یه ویوی خوجگل از زمین خیس مجتمع ! سکوت و آرامش و گرفتاری دو نگاه

..........................................................

در حوالی احوال من حالی است که دیگر تکرار نخواهد شد

Monday, October 26, 2009

من متفاوت

انگار داریم روی خط موازی راه میریم،می خوام این بار قدم زدن رو ادامه بدم اون جوری ادامه بدم که همیشه نبوده من کوتاه می آم و حاضر می شم جور دیگه ای بازی کنم انگار دنیا نمی خواد من بازی رو ببرم
اما مطمئنم که با همیشه فرق کردم ،اونقدر اشتباه کردم که حالا بلد باشم چه جوری خودم رو قضاوت کنم
اون روز وقتی خیلی جسورانه رفتار کردم، اون روز وقتی برای اولین بار خلاف دیکشنری حنا دست بردم به موبایل و برای اولین باراز یه آدم خواستم تا برای برخوردش به من توضیح بده حس جالبی داشتم، حنا حنای همیشه نبود
یه آن دنبال اون همه غرور گشتم، یه آن دنبال اون همه مقاومت ،اون همه خفه کردن حس هام گشتم، اما نبود که نبود حتی چند بار به خودم تلنگر زدم که حواست هست داری چی کار میکنی کجایی؟ این تویی؟ فک نمی کنی نباید مثل همیشه سرتق و محکم باشی ؟ نباید بشکنی اما انگار دیگه نمیشه دیگه نمی تونم از خودم بخوام که عین هفت هشت سال پیش رفتار کنم
به خودم می گفتم این یعنی چی یعنی اینکه بزرگ شدم یعنی اینکه فک میکنم دارم زمان رو از دست می دم و حالا دیگه وقتی نمونده برای غرورهای بی جا اگه یه سال پیش بود من عمرن این واکنش رو نشون میدادم همون اندازه که نشون هم نداده بودم
اما الان یهو دلم نیومد که خلاف حس ام رفتار کنم هرچند آدمم اون قدر برام غریبه است که اصلن نمی شناسمش حتی نمی دونم که واکنش من رو درست دریافت کرده یا نه ولی یه چیز جالبه و اون هم این که اصلن برام مهم نیست چی فکر میکنه بیشتر خودم انگار مهم بودم نمی خواستم باز یه جریانی پر از سوء تفاهم پاک شه و بره و برای من فقط دنیایی از صورت مساله و علامت سئوال باقی بمونه حالا حتی اگه هم دچار سوءبرداشت شده باشه مهم نیست یه عمر من برای بقیه موندم و فنا شدم حالا شاید نوبته منه که طلبم رو از دنیا بگیرم با توجه به این نکته که هیچ کسی مجبور به کاری که دوست نداره نیست و قبلن هم گفتم چیزی که نخواد بمونه هزاری هم تلاش کنی باز نمیمونه

Sunday, October 25, 2009

یک ذره درد دل با مخاطبین محترم یواشکی

نمیشه اینجا نوشت ،از یواشکی بودن که در اومده هیچ ،شده معدن سوء تفاهم هرچند من آدم این حرفها نیستم که به خاطر از خود متشکر بودن ِ چند سری آدم بخوام درِ این جا رو تخته کنم اما سعی میکنم چند وقت ننویسم، جریان به روال عادی بیفته
اوضاع جوری شده که من از هر حسی ام که حرف میزنم هر کی میچسبونه به خودش ! رفقا اینجا جزیره منه و نه آیینه تمام قدی که خودتون رو توش تماشا کنید ! یه بار یه مطلبی بر داشتیم گذاشتیم با یه عنوان مخاطب خاص حالا هر چی ما مینویسم: یا رفقا می گن منظورت اون بود ؟؟ یا خودشون بر میدارن میگن منظورت خودمون بودیم
من نمیفهمم یعنی چی؟ این قشر مثلن تحصیل کرده چه مدلی فکر میکنه مگه من دربست نشستم اینجا که یه جریان رُمنس رو براتون بنویسم و دقیقه به دقیقه بخوام در مورد یه نفر همه انرژی و نوشته های وبلاگ رو فوکوس کنم روی اون ! مسلمن نه
همین پاراگراف دوم پست قبلی اصلن حس من بود نسبت به یه اتفاق تازه اون وقت چه کامنت بی ربطی باید بگیرم خدا میدونه
میدونید بهتره تا این اندازه بی ظرفیت نباشید نسبت به کسی که یک بار یه حسی رو برای یه نفر توی جزیره خصوصی مجازی عریان کرده، بهتره نان استاپ هر چی دلتون می خواد فک نکنید، بذارید نوشته ها به تدریج خودشون مخاطب خودشون رو نشون بدن
نوشتم اینارو تا که بگم من توی نوشته هام شاید سیصد تا مخاطب خاص از رفقای دختر و پسر داشته باشم که هر بار حس خودم رو توی هر رابطه ای که نمیشده راحت به طرف گفت اینجا منعکس کردم از دست کسی دلگیر بودم عصبانی بودم خوش حال بودم یا هرچی ، لطفن به خودتون نگیرید مگر اینکه مطمئن باشید در مورد شما داره صحبت میشه
چون توی هر برهه زمانی خود اون مخاطب خاص بهتر از هر مخاطب دیگه ای ماجرا رو میگیره ودر عین حال بیشتر از هموتن سکوت میکنه و قایم میشه اینو تجربهخ بهم نشون داده
بگذریم
...........................................................
تا به حال شده خودتون رو توی یه شخص دیگه ببینید بعد بفهمید وای این دقیقن عین من داره با خود من رفتار میکنه
حالا شده قصه تازه ما ! جدیدن از خودم میترسم
...........................................................
شده اون قد سردت باشه و گشاد تشریف داشته باشی که یه نفری اتوبوسهای توچال رو دربست بگیری این دیگه آخرشه به خدا
.............................................................
در چند روز اخیر به این نتیجه رسیدیم که برخی توپ اعتماد به نفسند و ذره ای اعتماد به نفس ندارند این پارادوکس دیدنی بود

Friday, October 16, 2009

یه پاییز غمگین

برگشته به من میگه اگه یه پسری توی ایمیلی که بهت میزنه به جای اسم تو توی اول ایمیل اسم یکی دیگه رو نوشته باشه و بعد تو شاکی شی بعد اون برگرده بگه خب یه اشتباه بود دیگه مگه تو به من اعتماد نداری !؟ چی کار باید کرد ؟ میگم نمی دونم والله یا اون اسم ، اسم یه ادم قبلی توی زندگی اش بوده که حالا از سر عادت اشتباهی به زبونش اومده یا اسم آدمیه که الانم باهاشه و شما ها رو اشتباهی به جای هم گفته! همین! من شق سوم نمی بینم می تونه برات توضیح بده تا مشکل حل شه ! اما اینکه اون دربرابر شکایت تو دست پیش بگیره یه کم برام قابل هضم نیست !
...............................................................
رابطه ای که نخواد بمونه هزاری هم براش بجنگی آخرش نمیمونه
چرا نمیدونم اما تجربه همین رو میگه
رفتنی میره اگه یه بار تلاش کردی و نموند دوبار تلاش کردی و نشد بار سوم خودت رو دیگه سر کار نذار
................................................................
کامپیوترم ویروسی شده نافرم فک کنم کارم به جاهای باریک بکشه از صبح دارم آنتی ویروس دانلود میکنم انگار شدنی نیست اعصابم حسابی به هم ریخته کاش درست شه فعلن یه بک آپ از ترسم گرفتم و کامپیوتر رو خالی کردم تا بعد ببنیم چی میشه
................................................................
کاش میشد کمتر فکر کنم بعضی وقتها از بس فکر میکنم موهای سرم هم درد میگیره روزهای پاییزی بدیه خیلی بد