Sunday, October 17, 2010

نوستالژی و درد مشترک

این روزها ، روزهای پیدا کردن رفقای دوران دبیرستان و راهنمایی و دبستان است همه از «چهره کتاب » پیدا یمان می کنند و بلافاصله شماره ای رد و بدل میشود اگر که در این مرز و بوم باشند ، قراری و دیداری بعد از سالهای سال زنده میشود ، همه عوض شده اند چهره ها پخته شده و روحیه ها متفاوت
دیگر خبری از آن روزهای سادگی کودکی نیست
خیلی ها حالا مادرند و کودکی دارند که به آن دلبسته اند و امیدوار ، خیلی ها تحصیلات و موقعیت اجتماعی خوب و خیلی ها پر از درد و غصه اند
اما همه درد مشترک دارند ؛ درد نارضایتی ، هرکسی در هر موقعیتی انگار شاد نیست انگار همه با هم این درد مشترک را به دوش میکشیم بی آنکه بدانیم بعد از این همه سال پر از حرفهای تازه ایم اما به جای قرقره خاطره ها ، ترجیح به درد دل میدهیم انگار با این که سالهاست هم را ندیده ایم با هم آشناییم آنقدر که سریع اعتماد می کنیم و درد دل ، بی شرمساری و بی توجه به اینکه شاید غریبه باشیم ، به هم اعتماد می کنیم حتی بیشتر ازاعتماد به دوستان فابریک امروزی مان ، بهشان اعتماد می کنیم و سفره دل را باز
....................................................
حالا که هستی ... بودنت عین نبودنت است اما چقدر تحمل این نبودن برایم آسان تر شده ..... شاید چون منطق ام را بر احساسم پیروز کرده ام نه ؟ باید همین باشد که دیگر شنیدن نان استاپ سی دی ام پی تری ِ فیورت آن روزهایم بی آلرژی جلو میرود ... من همین را از خدایم خواسته بودم و حالا وقت سپاس برای اجابت دعایم است
.....................................................
وقتی گمشده ی هم نباشیم کنار هم نمی مانیم این اصل زندگی است و اجتناب ناپذیر

Wednesday, October 06, 2010

فراموشی

نمی نویسم و نمی دونم چرایی اش رو ، این روزها همه چی یه کم عوض شده برای من ، دارم به نتایج خوبی میرسم در مورد این که خیلی ها لیاقت خیلی چیزها رو ندارن و خوشحالم که خدا این رو بهم ثابت کرده اونم نرم و بدون درد و خونریزی داره بهم ثابت می کنه انگاری دیر فهمیدم که باید با آدمها بازی کنم همون طور که با هام بازی کردن ... میدونی می خوام بد باشم البته نه به زعم شما ... به زعم شما این یعنی سیاست یعنی توانایی برای مَنیج کردن زندگی و روابط اجتماعی با بقیه ... اره من می خوام از اینا داشته باشم دارم تلاشم رو می کنم که یاد بگیرم سرتون رو کلاه بذارم اون طوری که گذاشتید و گفتید تا طرف متوجه نشه که ایرادی نداره تا زمانیکه طرف فک می کنه همه چی مرتبه بذار فک کنه من میخوام این توانایی هام رو بالا ببرم ، می تونم ؟ خودم که می گم نه اما باید ترای اش کرد نه ؟ شاید شد ... نباید این طوری میشد اما انگاری تا به رنگ جماعت نشی نفس کشیدن آسون نیست
.......................................
فک کن استاده توی کلاس بگه بچه ها قانون هاتون رو در آرید تا دوستتون بخونه ، بعد هیشکی این کارو نکنه بعد استاده قاطی کنه با صدای بلند و جدی بگه خب حالا همگی در آرید تا شروع کنیم !!!!!!!!!بعد از ته کلاس یه عده در حال خنده دارن کبود می شن و استاده همچنان با تحکم : « در آوردید ؟ » ... خیلی طبیعیه این وقایع ناخواسته خب
.........................................
راستی یادمان هست عاشقی ، محبت و دوست داشتن چه رنگی بود ، نه یادتان نیست ولی خدا ازتان نگذرد که دارید کاری می کنید که من هم فراموش کنم

Saturday, September 25, 2010

موزیک متن دنیای این روزهای من

دنیای این روزهای من خوشرنگ نیست اما خوب یا بد زندگی ادامه دارد
.........................
فک کن سلکشن گوشی ات به ترتیب اینها باشه و تو یه دم و نان استاپ گوششون کنی
گوگوش - ماه پیشونی
فریدون فروغی - تن تو
احسان خواجه امیری - تب تلخ
شادمهر عقیلی - سبب
داریوش - سراب رد پای تو
هاتف - روز بعد از رفتن تو
سیاوش قمیشی - تو بارون که رفتی
اندی- سرسپرده
مرجان - قصه خواب
رضا یزدانی - شمال
سیاوش قمیشی - فصل پاییزی من
هلن - وقتی تو نباشی
داریوش - من از تو
ستار - دلتنگی
رضا شیری - بزن زیر گریه
گوگوش - شب بی من بودنت خوش
شادمهر عقیلی - عادت
گوگوش - کوه
حسین بختیاری - نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
اندی - دلتنگی
محسن نامجو - کاروان
ابی - نوازش
شهیار قنبری - دوستم داشته باش
شادمهر عقیلی - تقدیر
گوگوش - غریبه آشنا
هلن - تردید
شهرزاد سپانلو و فرامرز اصلانی - ما
اندی - قصر کاغذی
شاهکار بینش پژوه - کنارم بخواب
بنیامین - عاشقم کن
امید - اگر مانده بودی
سیاوش قمیشی - بی تو
مهرنوش - چشمات
زیبا شیرازی - کاش دنیا مال من بود

شما اگه بودید حالتون خوب بود ؟ من این سلشکن رو بی نهایت دوست دارم البته این بخشی از سلکشن ِ فعلن چهل تایی منه که اصلش توی کامپیوتره و قسمتی از به قول مریم داغان کننده هاش توی گوشی ام
، جمع کردن اینها برای من کار یکی دو روز نبوده یه قسمت اعظم این آهنگها متعلق به گوگوش و داریوش و قمیشی و اندی ( البته فقط اسلوهاش ) و زیبا شیرازیه ، هر چند بعضی آهنگها جدیدن اما قدیمی هاشم جزو بهترین فیوریت های منن ! با اونها روزها و روزها خاطره دارم و بدبختانه هر کدوم برای من هجوم خاطره است هرچی هست ، هست دیگه و دنیای این روزهای من این موزیک متنشه
موزیکی که زیاد هم حال خوبی نمیده اما من رو خوب می کنه برای همون چند ساعت که فرصت زندگی کردن رو پیدا می کنم

Friday, September 17, 2010

این همه بوی خاطره باز

قرار بود روزه باشم ، روزه ی سکوت
اما این روزها هاج و واج موندم از همه چیزهایی که می شنوم و مبینیم از اطراف ام

بعد کم کم فک می کنم به این که من حتمن از کره ای دیگه اومدم که نمی تونم با این همه احساسات تازه شما کنار بیام
من واقعن یه سئوالی برام پیش اومده اونم این که
آدمهای متعادل کجا هستن ؟؟ شما نمی دونین چرا همه افتادن به ورطه ی افراط و تفریط ؟؟ یا پرت و داغونن از نحوه زندگی کردن و در مرگ تدریجی توی یه زندگی روزمره موندن و حتی بلد نیستن احساساتشون رو بروز بدن یا از اون ور بوم افتادن و دارن غرق می شن توی کثافتی که خودشون ساختن و اسمش رو گذاشتن خوشی های زندگی

آدمهای متعادل کجان تو رو خدا به من نشونشون بدین
..............................................................

این هوای نرسیده به پاییز ، این خنکای خوشگله روزهای آخر شهریور ، این بوی عطر کوکوشنل ام روی لباسهایم در این بعد ازظهرهای خنک همه من رو پرت می کنه به همین روزها همین ساعتها همین عطرهای خوش تویِ یک سال قبل ، هنوز هشتم مهر ماه نشده بود که من به ایمیلهای هر روزه عادت کرده بودم ، هنوز هشتم مهرماه نشده بود که من حتی فکر نمی کردم راهی که میرم مرا یک سال بعد به جایی میرسونه که هر روز با خودم زمزمه کنم « به سمت تو سرازیرم همیشه ، به سمت تو سرازیرم همیشه ، به سمت تو سرازیرم همیشه »
.............................................................
من این روزها از روزه سکوتم در آمدم چون به هفته آخر شهریور نزدیکم به هشتم مهر ماه ساعت هشت شب ، به دوشنبه ی بعد از آن توی یه ظهر پاییزی دم سر در اصلی دانشگاه ، به اون خنده های دخترونه ی پر از شیطنت ِ من و مریم وقتی روی نیمکت های فضای سبز دانشگاه منتظر نشسته بودیم و به ساعت نگاه می کردیم
برای من این روزها ، بوی دلتنگی بوی پاییز است ، بوی این خنکای آخرین هفته شهریور، بوی گرم کوکوشنل است که روی شال قهوه ای ام هنوز مانده ، بدجوری هم مانده
.............................................................
من خوبم با یه دنیا خواب و خیال هر روزه
..............................................................
بیا این بار اشتباهی نکنیم به این بزرگی که حتی خودمان هم از تعجب بمانیم

Sunday, September 05, 2010

روزه سکوت من

دارم روی دور باطل می چرخم

این حال خودم را دوست ندارم

شاید یه چند وقت روزه ی سکوتم طولانی تر شود

این روزها به یک گوش شنوا ، یک دست نوازش گرِ مهربان ، لبهایی که راست بگویند و لبخندهایشان برای من باشند و قلبی نیاز دارم که برای من هم گاهی بتپد

و چون اینها کمیاب شده اند ، حداقل برای جسم و دل و روح بی نوای من و چون دیگر هیچ کسی انگاربه آنهایی که گفتم به چشم یک نیاز نگاه نمی کند و برای همه ، اینها یعنی آمالهای ایده آل یعنی توقعات بی جا ، پس من روزه ی سکوتم را تا لحظه هایی طولانی نمی شکنم

زندگی دیگر برای من فقط رساله ، دانشگاه ، کار، وبلاگها ، گودر، ف ی س ب و ک ، جوامع مجازی درپیت دیگر ، پول در آوردن ، شاپینگ های ماهانه وفصلانه ، رستوران های تاپ و کافه نشینی های طولانی ، گدرینگ های ماهانه ، سینما و فیلم و مجله و ساعتها گوش و دل و اشک سپردن به ترانه های فیوریت و یا این ور و آن ور هرز چرخیدن های سرخوشانه نیست ، من مدتهاست از این همه زندگی ارضا شده ام ، زندگی حتی برایم روابط سطحی بیزنس مآب این روزها هم نیست از اینها هم خسته شده ام ، زندگی برای من همان دستها و لبها و گوشی است که حرفش را زدم
من پر از این خلاء ام
و با سکوت مانده ام
چون حتی نمی دانم به کی و به کجا باید فغان اعتراض سر دهم
پس من ساکتم همین

Monday, August 30, 2010

قبر بی میت

قرار است عید فطر سه روز تعطیل شود
.......................................
قرار است مردها راحت تر بتوانند زنهای بیشتر بگیرند : دائمی و قانونی و رسمی حتی بدون نیاز به اجازه همسر اول
........................................
قرار است برای مهریه سقف تعیین شود و از آن بالاتر مشمول مالیات گردد
.........................................
قرار های دیگری هم هست که همه با خبریم
.......................................
اما قرار است که زندگی شیرین شود و هر روز «همه چی آرومه » ی طالب زاده خوراکمان شود
.........................................
وقتی نوشتم : « اونی که رفتن رو باور نداره اگه مرد سفر باشه نمیره » منظورم خودم بود نه تو اما تو مثل همیشه اون رو متلک من شنیدی به خودت و بعد مردونگی ات رو ثابت کردی یا باورت رو به رفتن ، که واکنش ات اون اندازه شگفت آور بود
........................................
من این روزها کمتر گرفتارنوستالژی می شدم اما نباید انبار خاطره های مرا انگولک کنی ، گفته بودم مرا به خودم بسپار ، شاید البته این مدلی رهایی آسان تر شود ، هرچند که مدتهاست تمام شده ای ،اما این ذره های آخر مانده که من را گرفتار می کنند ، از آنها هم رها می شوم ، می دانی دوست دارم هر آدمی که می رود خوبی هایش بیشتر از بدی هایش باشد تا همیشه یادش بماند برای همه ، ولی وقتی اونی که رفته بدی هایش سنگین تر می شود ، برای همیشه فراموش کردنش آسان می شود و انگار تو دومی شده ه ای از بد روزگار، حیف که تا همین سه روز پیش فکر می کردم اولی هستی
....................................
این قلمی ها بر روی این جزیره یواشکی شده اند هذیانهای مغشوش من که مخاطب خاص دارند اما مخاطب خاص اش هرگز این نامه ها به دستش نمی رسد ، عین نامه های بی نشانی یا نامه هایی که هرگز پست نمی شوند یا اشتباهی به در خانه دیگری می روند و من انگا رمی نویسم تا تخلیه شوم فقط
.....................................
می دانم این قبر که من بر سرش یک ماهی است گریه کرده ام خالی است و بی میت اما صبوری که کنم چند روز دیگر از چهل در می آیم و بعد هم باید دیگر به قبرستان نیایم همان سالی یک بار، پنجشنبه دم عید ،کافی است برای قرقره ی خاطرات محو ما

Saturday, August 28, 2010

درکه ی مصور

درکه جای خوبی است که آدمها در آنجا غذا می خورند ، اینقد می خورند تا می ترکند
.............................
بعد از اینکه از اول ماه رمضون تا همین دو روز پیش سعی می کردیم دوستان رو هماهنگ کنیم برای افطاری در درکه و هر کی واسه خودش بهونه ای داشت برای نیومدن ، آخر زدم به سیم آخر گفتم من جمعه می رم درکه هر کی می آد پاشه بیاد که رسیدیم به ساناز و مریم که البته مریم تا دقیقه نود قرار نبود بیاد اما بالاخره با پیچاندن مهمانان موفق شد که با ما باشه
این یه گزارشه تصویریه واسه درج در جریده تاریخ ِ رفاقت های این روزهای ما که سالهاست هست و می دانم که خواهد ماند ، اگر خدا بخواهد

این عکس چایی ها رو میبینید ، من و مریم قرار شد غضنفر و بهاره رو یه جایی پارک کنیم اونجا بود که نگهبان یه کوچه ای کلن رفت توی نخ ما و گیر داد که پاشین بیایین اینجا پارک کنین من مراقب اسباتونم اساسی ، گفتیم باشه تا وقتی که منتظر رسیدن ساناز بودیم تمام خدمات دنیا رو به ما انجام داد از جمله این که وسط ماه رمضون ساعت هفت بعد از ظهر توی روز روشن برداشت دو تا چایی به چه گندگی وسط خیایون داده دست ما ، نمی گه ما دقیقن اینها رو کجای دلمون باید بذاریم
بعد هم واسه اینکه ذهینت جرم شناسانمون مدتهاست اعتماد رو در ما نابود کرده و از نظر ما همه مجرم اند مگه خلافش ثابت شه پس تصمیم گرفتیم چایی ها رو منهدم کنیم گفتیم شاید طرف توی روز روشن قصد سویی داشته باشه پس چون دقیقن اون ور داشت بر و بر ما رو نگاه می کرد برداشتیم چایی ها رو خالی کردیم توی بطری آب ماشین مریم ، که قیافه اش شد شبیه مسکرات حرومی
بعد هم که ما بودیم و آش و حلیم و چایی و شیشلیک و البته گربه ها که کلن ساناز مثل همیشه با هاشون یه عالمه تعامل برقرار کرد و بعد فک کن با همون دستهای گربه ای ، دستاش رو تا آرنج فرو کرد توی کاسه شاتوت ها و بعد ما اون شاتوت ها رو خوردیم الان نمی دانم چه می شود ؟ اما من یا مریم بزودی صدای پیشی میدیم می گی نه صبرکن تا ببنیی یعنی بشنوی البته
اینم ما در حال تبدیل شدن به پیشی

این خوردنهای مداوم نتیجه اش این شد که امروز من نرفتم دانشگاه چون تا صبح دلم درد می کرد و صبح نا نداشتم از جام برخیزم
در پایان ساناز یک قطعنامه صادر کرد با تعیین یک دد لاین بسیار دوست داشتنی جهت اجرای آن قطعنامه
و مریم دو تا ت ح ری م نامه صادر کرد که اصلن دوست داشتنی نبود و با اکثریت آرائ حاضرین در جلسه بد جوری رد شد
یه تصادفی هم داشتیم که مریم با یک سینه ستبر انجام داد و البته می تونست بسیار خجسته و مبارک باشه یعنی اگه می شد دیگه مریم اون ت ح ر ی م رو که صادر نمی کرد

در تختهای مجاور تا دلتان بخواهد خانواده های بسایر محترم ایرانی با همسرانشون و کودکان نازشون تصمیم گرفته بودن بیارن بچه ها رو درکه یه هوایی بخورن
بعد هم صاف برداشته بودنشون آورده بودنشون همون باغچه کذایی که ما رفته بودیم و دقیقن هم بغل دل ما و توی دهن ما ، یعنی مدیونی فک کنی ما توی فضای غیر خانوادگی بودیم همه چی آروم بود و ما سعی می کردیم به روی این خانواده ها کلی لبخند حواله کنیم

تازه روبه رویی ما که اصلن نابود بود زن بدبخت اش رو برداشته آورده درکه بعد سه متر ازش فاصله گرفته و نگاش که نمی کنه هیچ بر بر داره ما رو تماشا می کنه بی ... ولش کن با ادب باشم بذار

در ادامه درست لحظه ای که تصمیم به خروج گرفتیم
بعده یک ساعت و نیم خوردن ، درو دافهایی از جنس ذکور و اناث تشریف میارن و اونم دقیقن تخت بغل ما رو سلکت می کنن برای جلوس
ولی خب دیگه نمی تونستیم ادامه بدیم نه اینکه جای خوردن نداشته باشیم ها دیگه پول هم نداشتیم کلن ، آره در این هنگام ما با دیدن در و داف های کذایی تصمیم گرفتیم زوکی بریم لالا کنیم توی خونمون که ما کلن کودکان پاستوریزه ای می باشیم و هرکسی را بهر کاری ساختن آقا جان

و بعد هم اینکه همین من بودم و شیشه های آب یخ که تا صبح خالی شدن از بس آب کشید این شیشلیکه

اینم از مراسم پر فیض افطاری امسال



Monday, August 23, 2010

اگر که اشتباه بود

طرف برگشته به یارو گفته : بی پدر مادر من تو رو به نوکری خونمون هم قبول ندارم ، ای خاک بر اون سرت مرتیکه ی بی ریخت ، کارمند دون پایه ی بیچاره ی کچل ِ لاغر ، من حالم ازت بهم میخوره از اولش هم از سر ترحم اومدم باهات....با یه عالمه حرف زیبای دیگه
بعد می گه خب حالا چرا رفته من دارم غصه می خورم تنها شدم
می خواستم بگم قربون اون شکل ماه ات برم تو کلن توی فاز نیستی ها
، می خواستی بمونه نکنه
ما هر روز قربون صدقه ی طرف می رفتیم و روزی سه وعده : صبح و ظهر و شوم می گفتیم الهی من قربونت برم ،هی اس ام اس عاجقونه پرت میکردیم سمتش و هر دو ساعت یه بار دلمون براش تنگ میشد و کلن تو فاز نرو من بی تو میمیرم بودیم و اینجا واستادیم الان ، اون وقت تو چی میگی دقیقن ، خوبی اصلن
می گه نه شما اشتباه می کردید
میگم آره نه به اون شوری شور نه به این بی نمکی
من قلق اش رو از دست داده بودم ، فک می کردم صداقت و دلپاکی همون قلق ِ ، نگو نه بابا احترام زیادی و محبت در حد تهوع هم اشتباه بوده
عیب نداره درست میشه یاد میگیریم که توی رابطه نباید وا داد
همون اندازه که نباید فک کرد عشق ورزیدن مایه ی پرروییه
هر دو رو باید کنار هم داشت ، باید ترای کرد این بار یک راه متعادل رو
آره شاید هنوزم دیر نیست
........................................................
کی ماه رمضون تموم می شه من دارم می ترکم از بس خوردم
نمی دونم چرا ماه رمضون اشتهای من بیشتر باز می شه
وای دلم یه چیز خوشمزه می خواد همین الان
این روزهای ما شده خوردن و خوابیدن و خوندن این صرف ِ حرف خ داره هی تداوم می یابد ، باید یه کاری کنم
.......................................................
دارم بهش خبر می دم که فلانی داره می ره خواستگاریه سین ، می گه چند وقته باهم دوستن می گم دو ماه می گه خیلی زود نیست، می گم شاید ، میگه نه حتمن قضیه بو داره می گم خب دفعه پیش هم گفتی چرا فلانی با فلانی که با هم ده سال دوست بودن اینقد دیر رفت خواستگاریش ، اونجا هم که گفتی قضیه بوداره ، الان میشه تز ت رو درست و حسابی تفهیم کنی من که نمی فهمم ، بابا هر مدلی اش رو برات تعریف می کنیم می گه پسره یه عیبی داره
می گه خب اینها همه آنرمالن ، آدم باید با یکی دوست باشه شده صد سال ، بعد این وسط هم هر کی اومد بره ازدواج کنه ازدواج با دوستی فرق می کنه دو تا مساله جداست نباید با هم قاطی اش کرد
نگاهش می کنم می گم نه ما حرف هم رو نمی فهمیم بی خیال بیا بحث نکنیم ببینیم تو با کی و چه جوری ازدواج میکنی دختر خوب
اما تزت همین تز دهه ی هشتاده ، تزی که من نمی فهممش
توی دنیای من شوهر همونیه که یه مدت طولانی هم باهات رَفیق و همراه بوده همین
....................................................
فک می کنید کی من میام و می نویسم که تزم رو دفاع کردم و رسمن دکترای کذایی رو گرفتم
نه واقعن چرا این قد تنبلم من
اَه باید خودم رو خودکشی کنم همین الان که دارم می ترکم از خوردن و خوندن و خوابیدن
.........................................
و
اگر که اشتباه بود
چه خوب بود اشتباه
اگر که کوره راه بود
چه امن بود کوره راه



Thursday, August 19, 2010

خدا ما رو واسه هم نمی خواست

این عزاداری بد نبود ، نشسن سرِ یه جنازه باید حال خوب تری داشته باشه ، جنازه ها بر نمی گردند !نه بر نمی گردند ! تازه اگه هم برگردند خیلی بده آدم با یه جنازه نشست و برخاست کنه مردم چی می گن؟ می گن طرف داره با روح میره و میاد طرف قاطی کرده و از این اراجیف پشت سرت راه می اندازن دیگه
نه بهتره آدم فقط هر شب جمعه با یه عالمه خاطره بره سر قبر ، بره و فک کنه که چه خوب بودیم یادش بخیر خدا بیامرزتش و بعد سَبُک و خالی برگرده به هر فضایی که زندگی توش جریان داره
خوب یا بد زندگی همین ریختیه مضحک و مسخره و کذایی
فقط فرقش اینه که می گن خاک سرده و فراموشی زود اتفاق می افته ولی من تو رو به هیچ خاکی نسپردم هیچ خاکی
.................................................
من آدم رابطه های ام پی تری نیستم ، من آدم رفاقت های طولانی ام رابطه ای که نرم نرم شروع شه و به تمام اجزای روح ام نفوذ کنه و بعد هم دیگه بیرون نره واسه همینه که زندگی ام هیچ وقت شلوغ نبوده و عین خیابون یک طرفه ای نکردمش که همه بیان و برن ، اینجاست که تنهایی هام طولانی تره
برام جالبه که هستن آدمکهایی که این مدلی زندگی می کنن ، ام پی تری ، امروز سلام و فردا ...، بماند نگیم راحت تریم فقط دنیای همه گیج کننده شده همه همه رو با هم اشتباه میگیرن میان و فک میکنن همرنگ شونی و وقتی نیستی می شی مریم مقدس می شی اُمُل و می شی آدمی که امروزی نیست
باشه ، شما خوبید که امروزی موندی
.....................................................
این سریال آبکی ِ جراحت خنده ام می اندازه
توی پست مریم هم نوشتم که چه جوری می شه که دختری از یه خانواده ی سنتی حاضر بشه با یه ص ی غ ه ی محرمیت کذایی ِ شفاهی که جایی هم ثبت نمیشه بره با مَرده بخوابه بعد در حدی هم که حامله بشه
نه به خدا جُکه
اصلن دختری از این مدل خانواده که این اندازه سُنتیه که دارن خودشون رو می کُشن تا یه جوری این مثلن اَنگ رو پاک کنن ، بعد حاضر میشه رابطه ی ج ن س ی اش تا این حد کامل باشه ، اصلن بگیم اُکی تو با این کلاه ش ر ع ی رفتی توی رابطه و خیالت راحت شد که آره دیگه مَحرم ایم و وای که چقد همه چی آرومه و ما چقد خوشبختیم ، بعد دو تا دختر و پسر امروزی نمی تونن این رابطه رو کنترل کنن؟ باید حامله شه دختره؟ یعنی از پشت کوه اومدن یا بی سوادن یا احمق اند اونم اونا که خب براشون رابطه خارج از چهارچوبه شرعیه
و جالبه که هیچ کسی هم از این محرمیت خبری نداشته جز والدین و اینا این قد دل خجسته بودن ، می دونی چی برام جالبه اینکه من نمی فهمم اگه از نظر شرعی ایرادی نبوده به رابطه ، پس چرا حرف مردم اینقد مهمه یعنی نویسنده خودش هم داره توی پارادوکس مذهب و عرف جامعه گیج می زنه

بعد از اون طرف نگاه کنید اگه قسمت اجرا شدن ص ی غ ه ی مَحرمیت رو از این رابطه بگیریم در واقع اینا دوتا آدم اند که فقط با اطلاع والدین قرار ازدواج داشتن ( مثل خیلی از دختر پسرهای دور و برمون ) حالا اگه با هم می خوابیدن و دختره حامله می شد دختره می شد دخترِ بد ، دختر ه ر ز ه و ف ا ح ش ه چرا ؟ چون از نظر جامعه سنتی تن به رابطه داده بود ه ، اما همین ص ی غ ه مشکل رو حل کرده الان ، ولی بازم به نحو شخصی مشکل حل شده ، چون حرف مردم چی میشه؟ اینا دارن خودشون رو الان برای حرف مردم می کُشن دیگه ، خب پس اگه حرف مردم مهم اند پس این ص ی غ ه ی شفاهی فقط برای محرمیت بوده و بس در حد سلاملیک نه رابطه ج ن س ی و باید از اساس رفت سراغ یه ازدواج رسمی و این محرمیتها نباید پیشنهاد شن
چون می تونن درد سر ساز بشن عین داستان ، خب الان پیام سریال آخرش چیه نمی فهمیم ما این ها خوبه یا بده

نویسنده گیجه اومده یه معضلی رو مطرح کنه اما یه جور ناجور گفته طوریکه هر کسی می تونه مدل خودش اون رو تفسیر کنه ، حتمن خوبه ولی باید زود زود به ازدواج ختم شه حرف سریال حتمن همینه دیگه
.................................................
و بعد هم این که :
خدا ما رو واسه هم نمی خواست
فقط خواست نیمه مون رو دیده باشیم
تو می دونی چقد دلگیره این عشق
داره رو دست ما میمیره این عشق

Monday, August 16, 2010

هیجان انگیزها


دیدن تصویر
دیدن تصویر
دیدن تصویر
دیدن تصویر
هیجان انگیز بودن نه ؟؟ الان یه هفته ای است دارم با این هیجان اگیزها زندگی میکنم هدیه یه بنده خدا ست که اصلن ازش خوشم نمی اد تازه ببین چه جواتی هم هست رنگاش ، فقط بعضی از روژ هاش خیلی خوبه اون کوچیک ها اما خوش میگذره باهاشون توی اوقات فراغت ، در روزهای خلاء این ها هم غنیمتن

Saturday, August 07, 2010

خبر بدی برایت دارم

خبرهای بدی برایت دارم
امروز ، دیگر قد دیروز برایم عزیز نیستی

قرار بود این مدلی تمام شود که تا به آخر دوستت بدارم
اما دیروز همه ی آنچه که برایم عین یک شَک بود نزدیک به یقین شد
من با دروغ اصولن مراوده ی خوبی ندارم و برایم نگفتن ِ حقیقت عین دروغ گفتن است در یک رابطه ی عاطفی

و دنیا کوچک تر از آن بود که فکر می کردی

همیشه فکر می کردی همه چیز در کنترل توست
یادت هست روی صندلی های لهستانی همان کافه ی دوست داشتنی بودیم
که گفتم هر نقطه ی ابهامی در یک رابطه روزی روشن می شود
گفتی اگر همه چیز را درست ترتیب داده باشی هرگز روشن نمی شود
خندیدم گفتم می شود ، ربطی به قدرت کنترل تو ندارد
دست روزگار از تو قدرتمند است روی دست روزگار نمی شود بلند شد ، قداست یک رابطه ی عاطفی آنقدر قوی است که نمی گذارد با این نقاط مبهم و دروغ های پشت سرهم به گند کشیده شود ، روشن می شود به فجیع ترین و کثیف ترین شکل ممکن آن طور که حتی فکرش را هم نخواهی کرد

و این اتفاق در این آدینه ی کذایی که گذشت افتاد
و قداست آن همه دوست داشتن هایم نگذاشت تا به فنا بروم و من ِ امروز ، من ِِ دو روز پیش نیست که از سر دلتنگی چمدانش را هی زیر و رو می کرد

امید راست می گفت تا دیروز شبیه آدمی نبودم که چمدان ِ رفتن بسته است اما از دیروز این اتفاق افتاد ، باید می افتاد ، تا امروز دیگراز سر دلتنگی فولدرهای خصوصی ات را زیر و رو نکنم
و در عوض به خودم زمان دهم تا چهل روز دیگر که عزاداری تمام شد فولدرها را یکی یکی از این باکس گوشی ام ،مای داکیومنت کامپویترم و این باکس یاهو و جی میل ام پاک کنم

تا امروز به شروع دیگری هم فکر کنم

چه حیف که قدر خودت را ندانستی
چه حیف است که آدم ، خودش برای خودش جایگاهی رفیع در زندگی دیگری بسازد و بعد با دست خود آن جایگاه را ویران کند
چه حیف که گند زدی حتی به آن شخصیت اجتماعی که برایم بسیار محترم بود
چه حیف که می توانستی همه را همان روز اول بگویی بعد هم تمام

همه چیز رفت و ماند برای ما یک حیف گنده

اما من با اینکه تمام شدیم به مفتضحانه ترین شکل ممکن که حتی هنوز خودت هم خبر نداری ، باز خوشحالم
من با تو عاشق شدم و برای بار اول در زندگی رابطه ا ی پر از عشق را تجربه کردم
حتی اگر همه چیز آن یک طرفه بوده باشد
اما تجربه ام را دوست دارم
هر چند فکر کردن به آن دیگر جالب نیست برایم

خبر بدی برایت دارم
تمام شدی به بدترین وجه ممکن که حتی خیالش را هم نمی کردی

همیشه فکر می کردم تا سالها یاد تو پُر از هجوم ِ یک حس خوب به من خواهد بود
اما خب انگار خودت نخواستی که وقتی نیستی یک یادش بخیر گنده ،نثارت کنم

نه من این یادش بخیر را هم دیگر نخواهم گفت
هر چند که می دانم عشق همیشه در مراجعه است
اما من گفته بودم که با من بد تا نکن چون قدرت کینه در من از عشق بیشتر است
و چه کنم که این جزیی از ساختار شخصیت من ِ لعنتی است
تا وقتی دست به دست ام میدهی تا به آخر هستم
خدا نکند روزی که بفهمم پر از ریا و دروغ وفریب بوده ای
خدا نکند روزی که بفهمم آنقدر که روراست بوده ام ، نبوده ای
خدا نکند روزی که پشت سرت برای من تاریک و پر از علامت سئوال شود و مرا گیج کند

من با این گیجی هم تا جایی که ظرفیت داشتم ساختم
اما جایی فهمیدم که دیگر نمی توانم نقش کبک را بازی کنم و شروع کردم به چمدان بستن تا تو را با آن دنیای مبهم ات رها کنم
و آدینه ی دیروز خدایم نشان داد که من همه چیز را درست حدس زده بودم
و تو حتی قدرشناس این سکوت من هم نبودی وقتی فهمیدی که می دانم و نمی گویم

خبر بدی برایت دارم
دیگر برنگرد
این یک تهدید هم بود جدی بگیر

هر چند می دانم اینها را خودم میخوانم وفقط سه نفر دیگر
اما دنیا کوچک است مگر نه ؟ می خوانی روزی همین ها را جایی زمانی وقتی می خوانی شاید اما خیلی دیر

خبر بدی برایت دارم
مرا از دست دادی

Thursday, August 05, 2010

حرف تو


I've been missing you; more than words can say,
And

that I've been thinking about it every day,
And

the time we had just dancing nice and slow,
And

I said now I've found you,I'm never letting go;

****************************

I'm lying here tonight, thinking of the days we've had,

Wondering if the world would be so beautiful;

If I had not looked into your eyes,

How did you know that I've been waiting?

I never knew the world would be so beautiful at all.

Wednesday, August 04, 2010

تولد چهار سالگی جزیره

امروز جزیره یواشکی من چهار ساله اش تمام می شود
و
به پنجمین سال زندگی یواشکی خود وارد می شود


اوضاع بهتر از پارسال نیست ، هر سال که تولد جزیره در چهاردهمین روز مرداد ماه سر می رسد ، میام ببینم از سال قبل تا امسال چه خاکی بر سم ریختم ، پارسال یه سری برنامه ها رو از دست داده بودم و آه و ناله وفغان بودم به خاطر از دست رفتنشان ، امسال پر از تعجبم و شگفتی و گیجی
امسال خیلی اتفاقها رو نخواستم اما افتادند سر راهم آمدند و من را درگیر خود کردند تا اینکه رسیدم به چمدان بستن و دل کندن و رفتن
.........................................
پارسال نبودی و قرار هم نبود باشی من تازه از دنیایی پر از دروغ و سیاهی بلند شده بودم و می خواستم آخر تابستان را با آرامش و تنهایی بگذرانم ، نشد روزها پر از تعلیق گذشت تا رسید به اواخر شهریور
ای کاش آن روز ما هم را نمی دیدیم تا امروز بعد از نزدیک به یک سال من چمدان به دست آواره نشده بودم
.......................................
سال بعد ای کاش یا نباشم و ننویسم یا بهتر از این روزها باشم تا بنویسم
.......................................

تولدت مبارک یواشکی جان

دیدن تصویر


Saturday, July 31, 2010

چمدان با زنشده من

از همان روز اول چمدان ام را باز نکردم
هیچ وقت نگذاشتی که چمدانم باز شود
مسافری بودم
همه راز و نیاز هایم در این رابطه شکسته خوانده شد
الان شاید نزدیک به ده ماه است من چمدانم دم ِ درِ این رابطه است
هر روزش این طور بود که
یا من برش داشتم و رفتم یا گفتی بردار و برو
ولی از نیمه راه برم گرداندی
هر بار گفتم می روم دعا کن برنگردم
اما برگشتم
با همان چمدان با همان اسبابی که نمی دانستم باید کجا جاگیر شوند
اما
روزی با آن بیرون خواهم رفت به همین زودی ها
و دیگر برنمی گردم
همان روزکه می آیی و جایم را خالی می بینی
و باز هم نمی فهمی چه کسی آمده بود ، چه کسی رفت و برای چه نماند

من این اصراف محبت را کم کم تمامش می کنم رفیق
بدون تردید درستش همین است و من تا به حال اشتباهی بوده ام .......................................................................................
من این هوای بارونی و خوجکل رو توی این روزهای بد کجای دلم بذارم که خدا رو هم خوش بیاد
..................................................................................................
ما باید جاهامون عوض شه این تنها راه چاره منه راهی که هرگز اتفاق نمی افته
.................................................................................................
من خسته ام داغونم و معلق
...................................
بعد نوشت : استاد محمد نوری درگذشت - لینک خبر
روزهای بد امسال تمومی ندارن فک می کردم امسال رنگ دیگه داره اما مرگ تنها خبریه که تند تند می شنویم این روزها خدایش بیامرزد که عاشق صدا و سبکش بودم امشب عجب شب مزخرفی بود

Friday, July 30, 2010

وقتشه

وقتشه که خطر کنم
وقتشه این آواره رو دوباره در به در کنم
وقتشه که جا بذارم خاطره های تلخمو
وقتشه ......

دیدن تصویر


Sunday, July 25, 2010

خزعبلات

بعضی موقع ها توی این خیابونها چیزهایی می بینی که شاخ در می آری به خدا ، احتمالن از خیابون شونزده آذر گذشتید شونزده آذر رو که به سمت بلوار بیایید بالا یه ساختمونی می بینی نوشته « مرکز رشد استعدادهای درخشان » بعد زیرش نوشته « مراد » !! آقا من و مریم مثل همیشه در یک پیاده روی ای که قرار بود به هفت تیر و مانتو خریدن منتهی بشه داشتیم از دانشگاه به سمت بلوار می رفتیم که از جلوی این ساختمون رد شدیم
منم اول چشمم افتاد به مراد
به مریم می گم تو رو خدا ببیین اینجا رو طرف عضو مرکز استعدادهای درخشانه بعد ازش می پرسن شما کجا عضوید می گه من در یک اِن جی اُ عضوم ان جی ا ی مراد !!!! آخه برادر من هر عبارت طولانی رو که نمیا ن اولش رو بهم بچسبونن و تا دیدن که یه واژه ی معنی دار درست شد نمیگن خب اکی اختصاری اش کردیم دیگه مراد خیلی خوب
فک کن توی این انجمن همه بچه های فوق لیسانس و دکتری با رتبه های ممتاز عضون ( چون خودم ارشد عضو بودم اما این اسم کذایی رو نداشت ) بعد طرف باید هر جا می ره بنویسه عضویت در انجمن مراد

حالا قضیه به این جا ختم نشد که ، من و مریم رو نمی شناسین یعنی وقتی با همیم فقط کافیه سوژه بدین دستمون دیگه کارناوال شادی داشتیم تا دم هفت تیر یعنی هر اسم مزخرفی رو که فکرش رو کنی ما براش عبارت پیدا می کردیم حالا زبونم قاصره که چه عبارت های کذایی و بی معنی ای برای اسم های هردمبیل درآوردیم بهرحال اساعه ادبه اما خیلی سوژه باحالی بود برای وقت پیاده روی ما
.....................................................
طرف اومده توی نت دنبال دوست دختر فک می کنی ای دی اش چیه برگ گل یاس
!!! یعنی ملت قاطی ان تو فک کن پسره اسمش این باشه بعد می گه توی دارقوز آباد ممسنی کارخونه داره با هزارتا شغل دیگه هنرپیشه هم هست تازه بعد از خودش تعریف هم می کنه می گه من خوشتیپ شهرمونم
احتمالن تو ی شهرشون میگن بهش قلی خوشگله !!! اعتماد به نفس در حد بوندس لیگا نه در حد جام جهانی !! فک کن چی فک می کرده که برای هر کسی ادد ِ دوستی می فرسته نه خدا روزی ات رو جایی دیگه حواله کنه برگ جون !!! وای خدا باید عکسش رو میدید خیلی با حال بود کجکی تو ی آتلیه شهرشون انداخته بود فکلی !! من و مریم یه روزه داریم میخندیم
برگ گل یاس رو دیگه کجای دلم بذارم آخه
.....................................................
طرف برگشته به مادر شوهرش گفته وای مامان جون چه خوشگل شدید
مامان شوهره برگشته بهش گفته الان مامان جونم فردا زنیکه !!!!!!! وای خدای من این تصور خانواده های ایرانیه این گارد سنتی مادرشوهر در برابر عروسه
این دنیای زیابی ماست
بهش گفتم به مادر شوهرت بگو حالا اگه قرار بود این رو بهت نگیم هم خودت سوژه داد ی دست ملت
.......................................................
فارسی وان قطع شد و من تازه فهمیدم که فارسی وان چه حضوری مهمی داشته مامان الان چند روزه واقعن افسرده است چون از سالوادور و نودل خوران کره ای و فک و فامیل های ویکتوریا و الباقی خبری نیست به جون خودم انگار یکی از اعضای خونمون رفته و دیگه نیست
وای من این همه غم نبودنش رو کجای دلم بذارم
...........................................................
این خزعبلات من طبیعیه مگه نه ؟؟ خب من حالم خوب نیست عزیزم اما سوژه های خنده ، خدا رو شکر دو رو برمون زیاده
خدا یا این همه خوشی رو از ما نگیر
صلوات
صلوات دوم روبلند تر برفست بی مادر شوهر از دنیا نری
اون عقبی ها آقایون شما هم برفستید به امید بازگشت عضو سفر کرده و غریب خونه فارسی وان جون

Wednesday, July 21, 2010

ای ترس تنهایی من اینجا چراغی روشنه

از هفت دقیقه تا پاییز برگشته بودیم ، حالم خیلی خوب بود با مریم بودیم و مثل همیشه خل چل بازی هامون تا دم خونه ادامه داشت ، رسیدم خونه آرایشم رو پاک کردم و مسواکم رو زدم کرم ها مو زدم و روی تخت دراز کشیدم ، یهو انگار همه نبودنش ریخت توی دلم ، یهو یه چیزی داشت دلم رو چنگ میزد ،دیدم دیگه نفسم بالا نمی اد
چراغ رو خاموش کردم و سعی کردم بخوابم ساعت نزدیک یازده بود ، امید اس ام اس داد در مورد فیلم و حرفهای مربوط بهش ، به امید جواب دادم و گفتم می خوام برم بخوابم امید ، کاش خوابیده بودم کاش همون موقع که آخرین اس ام اس رو به امید دادم کپه مرگم رو می ذاشتم و میخوابیدم
یهو حالم بد شد انگار یه چیزی بهم میگفت دیگه بسته باید تموم شه رسمن ، اینجا بود که گوشی رو برداشتم چهار تا اس ام اس رو توی درفت گوشی نوشتم همشون این جمله رو می گفتن انگار که « دارم می رم ، دعا کن برنگردم » و تمام

بعد همه رو یکی یکی فرستادم و منتظر دلیوری هر چهار تاش موندم و بعد گوشی ام رو خاموش کردم
تا ساعت دو صبح من بودم و اشکهایی که آروم روی بالشتم میریختن
نمیدونم کی بیهوش شدم از بی خوابی
اما می دونم که شش صبح بیدار بودم با یه سردرد وحشتناک
.........................................................
من با خودم چرا این طوری تا می کنم نمی دونم
ساعت دوازده شب که اس ام اس ها دلیور شد من تردید نداشتم که صبح از خودم شاکی خواهم بود و بودم
شاید مریضم کرده تنهایی که واکنش هام قابل تحلیل برای خودم نیستن و تا این اندازه غید قابل کنترلم

امروز
من حالم خوب نیست ، حالم خوب نیست ،حالم خوب نیست و حالم اصلن خوب نیست
..........................................................
این جمله ها از صبح می ان و میرن و زمزمه های همه ی الان من اند
هر جا چراغی روشنه
از ترس تنها موندنه
ای ترس تنهایی من
اینجا چراغی روشنه
........................
اره من حالم بده اون قد که از صبح صدام رو کسی توی خونه نشنیده
...........................................
انگار قسمت من به اینه و جاده دلتنگی ای که توشم ته نداره و از بد بیاری من
تو با دلتنگی های من ، تو با این جاده هم دستی

Tuesday, July 20, 2010

گیج ام

تولدت مبارک عمه ای /// بوس بوس یه عالمه فقط واسه تو/// با یه عالمه آرزوهای خوجگل برای همیشه ی تو
.......................................................................
این پست مریم رو که خوندم
با خودم گفتم این پسرهایی که توی رابطه های مختلف می چرخن و دنبال یه پارتنر ثابت نیستن شرف دارن به مردهای متاهلی که هرز می چرخن و زنشون رو احمق فرض می کنن ، پسرهای دسته اول حداقل بدون تعهد می آن و نمیشه ازشون توقع داشت که بمونن و اگه بخوان بمونن اصول اخلاقی خودشونه که این موندن روبراشون ایجاد میکنه ، بهرحال اینا توی رابطه های خارج از چهارچوب عرفی ان

ولی آقایون متاهل خیلی دم شون گرم که زندگی خوکی رو با هزار توجیه انسانی همراه می کنن

از این نمونه ها متاسفانه این روزها زیاد شده و باعث می شه من و امثال من خدا رو شکر کنیم که الان توی یه رابطه از نوع تاهل نیستیم
متاسفانه اکثر زناشویی های دور و برم رو رابطه ای بیمار می بینم
کم پیدا می شن رابطه هایی که درست و بی درد سر پیش برن ؛ یکی ازدواج می کنه و می فهمه که همسرش از نظر جنسی ناتوانه ، اون یکی ازدواج کرده می فهمه طرف بعد از دو سال زندگی داره با دوست دختر سابقش قرار می ذاره ، یکی دیگه خبر دار میشه که همسرش فقط به خاطر شغل و پولش اومده سراغش تا اونجا که آقا دیگه کار نمی کنه و به زنه میگه خب تو بیشتر کار کن ، یکی دیگه بعد از چند وقت زندگی می فهمه شوهرش (گی یه ) و دوست پسر داره !!!!!!!!! توی حالت های عادی تر داریم رفقایی رو که ازدواج کردن و بعد چند وقت پسره معتاد شده ، یا پسره بچه ننه است و اختلافها به خاطر دخالتهای بی جای خانواده پسر یا دختر داره بیداد می کنه یا که به خاطر بچه دار نشدن دارن طلاق می گیرن
این یکی که خیلی باحاله با شوهرش می ره عروسی آخر مراسم شوهر این خانم رو با عروس می بینن که دارن از هم لب می گیرن !!!! وای خدای من خدای من خدای من !!!!! من دارم کجا زندگی می کنم چرا این جوری شد زندگی ها ؟؟؟ چرا !!!! چرا من توی بد ترین دوره تاریخی این سرزمین دارم نفس می کشم چرا رابطه ها این قد بد شده چرا دختر ها و پسرهامون اخلاق و عشق و علاقه و محبت رو دیگه نمیشناسن
چرا
من چه گناهی کرده بودم که آدم های درست رو هم نسل من نکردی
چرا نسل من رو بیمار کردی تا من و امثال من فقط بشینیم و در و دیوار و نگاه کنیم و راضی بشیم به رابطه احساسی ای که حالا طرف ما دم از عدم تعهد می زنه و بگه من نمی تونم توی به رابطه احساسی باشم و توقعات احساسی تو از من ساخته نیست
ای وای ای وای ای وای

من گیج ام گیج گیج

Monday, July 19, 2010

چه حیف

این باکس موبایلم رو خالی کردم دوهزار تا مسیج رو پاک کردم تا مبادا پیغامی از تو رو روزی ببینم
برای ادامه این سرنوشت من و تو کنار هم نباید باشیم
من با سکوت سفر میکنم بی آنکه بفهمی می روم ، امروز تمام تصمیم من این است و تو حتی نمی دانی که با خودم چه قراری گذاشته ا م
بی هیچ نامه و خداحافظی
بی هیچ نشانه ای از خاموش شدن اجباری تمام احساسم
چه حیف که این درد تا به آخر با من خواهد ماند
چه حیف