Sunday, February 25, 2007

هفت سالگی مون مبارک


یک فلاش بک ناقابل
ششم اسفند ماه هزارو سیصد و هفتاد و نه

شنبه است ،حوالی صبحه ، من راهی می شم دانشکده ، اول ترم پنجمیم ،امروز ساعت اول معارف داریم ساعت آخر تنظیم خانوده، از چهارشنبه تا امروز من و ندا و سمیرا همش توی یه حول و ولای کودکانه ایم
قرار رو ندا فیکس کرده بابت اینکه تو نتونستی با خودم حرف بزنی ، نزدیک به یک ماه که من رو میبینی و اما نشده حرفت رو راحت بزنی حالا دست به دامن ندا شدی ندا هم برای شش اسفند یعنی «امروز، ساعت دوازده نیم، سر پست بانک، کوچه کندوان همون دومین کوچۀ نرسیده به میدون فردوسی همون کوچۀ پشت دانشکده» قرار رو گذاشته
تمام روز جمعه با نق نوق من از نیومدن و پافشاری ندا به رفتن گذشته ، حالا صبحه و تا دوازده و نیم ظهر چیزی نمونده، کلاس اول رو نمی ریم و از هشت صبح تا ظهر توی بوفه فقط حرف میزنیم و منتظر عقربه های ساعت می مونیم .
بد رنگ ترین سویی شرت زندگی ام رو پوشیدم ،آرایش زیادی نکردم و انگار نه انگار که قراره تو رو ببینم ، وقت موعود می رسه ما سه تایی به سمت کوچه کندوان حرکت می کنیم دم پست بانک تو نیستی ، لبو فروشه مثل همیشه هست ، بچه های می آن و میرن ،از دیدن ما سر کوچه کسی تعجب نمی کنه ، همیشه باهمیم ودیوونه بازی هامون هر شکی رو از بین برده .
ساعت یکه، تو نیومدی و من دارم به ندا بد و بیراه می گم ، این نداست که نمی ذاره بریم و مدام می گه به خدا خودش گفت اصرار کرد و امکان نداره نیاد صبر کنید من مطمئنم که می اد
دیگه حرفش رو گوش نمیدم تصمیم می گیرم به سمت دانشکده برگردم همین موقع ندا می گه اوناها داره از طرف بانک می اد.
می رسی میگی فکر کردم نمی آیید
منم میگم دقیقن ما هم همین رو در مورد تو فکر می کردیم
میگی من به ایشون گفتم دم بانک
ندا گفت خب بانکه دیگه
تو میگی این پست بانکه من که منظورم این نبود
من می گم خب بالاخره دیدیم همین دیگه رو دعوا نکنید
رفقا می رن و من با تو
میریم تا ماشین بگیریم توی راه میگی فکرکردم بازم نمی خوای حرف بزنی من میگم اصلن نمی دونم چرا نیم ساعت منتظرت موندم توی عمرم برای هیچ قراری حتی با نزدیک ترین رفیقم بیشتر از پنج دقیقه وانستاده بودم
بالاخره میرسیم
من وتو و کافه دیدار توی جردن ، خلوت خلوت ، کیارش یادته انگار از فتح تو ذوق کرده بود و دلش می خواست اون روز کافه اش فقط برای تو باشه
از جردن تا ونک پیاده برگشتن ، من ساکتم و حرفهای تو یه عالمه، چاخان و پاخان با راست و درست قاطی شده تمام تلاشت رو داری می کنی برای راضی کردن من، ولی من نمیشنوم انگار قرار نیست از روی حرفات انتخابت کنم انگار انتخاب شدی مدتهاست که انتخاب شدیم . نزدیک به شش ساعت و نیم تو حرف میزنی و من فکر میکنم
ساعت هفت شبه ، خیابون فردوسی و دکه روبروی کوچه کندوان ،هوس شکلات و اولین متروی زندگی مشترک رو تو می خری و من نمی خورم و نگهش می دارم برای بعد، من میام پیش رفقا که سر کلاس تنظیم خانواده نرفتن تا من بیام و داستان رو براشون بگم
هشت و نیم شبه و من خونم با هزار تا فکر شلوغ، تلفن اتاقم زنگ می زنه، تویی ،شماره ام رو پشت کارت های کافه دیدار نوشتم و نوشتی ، حرف می زنی و گوش می دم و فکر می کنیم
اون شب، شبی پر از غنج ناجور دل من و تو شد تا صبح

اره رفیق ، هفت سالگی مون مبارک
امسال وارد هفتمین جشن شش اسفندمون شدیم
کوچه کنودان سر جاشه ، لبو فروشه هنوز هم تموم زمستون اونجاست ، ندا و سمیرا رو از سال هشتاد و یک دیگه ندیدم ، دلم برای ندا چقدر تنگ شده ، کافه دیدار مدتهاست که دیگه بسته شده
و من و تو الان کنار هم نیستیم تو دنبال زنگی می دویی تا طلسم رو بشکونی من اینجا بی توبه بی پولی هامون فکر میکنم به اینکه مگه هفت سال کمه مگه سهم من و تو از زندگی چی بود مگه ما چی می خواستیم
اما خدا رو شکر سالمیم و هنوز شش اسفند که می شه حتی از روز تولدمون هم برایمون خوش رنگ تره یادمه یه بار یه شعر برات نوشتم و گفتم
رفیق تولد سه باره مان مبارک
اره تولد تو ، تولد من
و امروز تولد ما

Wednesday, February 21, 2007

اسفند دوست داشتنی من اومد


پاره ای وقتها خسته میشم از دستشون ، من یه نفرم اما اونا پنچ نفر، من فقط دخترم اما اونا هر پنج تایی پسرن ، همیشه فکر می کردم با پسرها راحترم تا دخترها ،اما الان دارم از دستشون دیوونه می شم ، از صد تا دختر هم دخترترن اینجاست که افکار فمنیستی کذایی ام گل می کنه که بیا مگه نمی گفتی فرقی ندارن حالا چرا نمی تونی تحملشون کنی
ولی بخدا نمی شه اصلن دیوانه ان دیوانه
..............................................
این روزا رو به نحو وحشتناکی دوست دارم عاشق آخرین روزهای سالم همیشه برام پُراز یه حسّه خوبه یه حس باور نکردنی انگار ناب و تازه است و من اصلن تجربه اش نکردم هر بار هم که تجربه اش می کنم انگار یه بو و مزه دیگه ای برام داره
..................................................
چند روز دیگه سالگرد یه اتفاق بزرگ توی زندگی منه اتفاقی که انگار طلسم شده، وقتی بهش فکر میکنم خسته میشم دلم می گیره که امسال هم نمی تونم برای یه سفرۀ هفت سین ِ فقط دو نفره نقشه بکشم ، غصه دنیا می آد رو دلم وقتی میبینم امسال هم نمی تونیم برای سفره ای که فقط مال ما باشد ماهی قرمز کوچولو با یه عالمه نرگس بخریم ، چشمام از بس با این فکرها خیس شده که دیگه حتی دلم نمی خواد فکر کنم که امسال هم بعد از هفت سال ما هنوز نمی تونیم درست بعد از سال تحویل همدیگرو توی همون لحظه قشنگ ببوسیم، دلم غنج میزنه برای همه لحظاتی که می تونستیم داشته باشیم اما فقط به دلیل بی پولی نداریم
حالم از هر چی پوله به هم می خوره کاش جای دیگه ای توی دوره ای دیگه زندگی می کردیم
کاش
...................
فکر میکنی یه روزی من بتونم برای جزیره مون هفت سین بچینم
نمی دونم
شش اسفند کذایی نزدیکه اما ما دوریم دورِ دورِ دور

Wednesday, February 14, 2007

Sunday, February 11, 2007

خرداد خود نوشته


روز شنبه است
توی کلاس نشستم و سعی می کنم به حرفهای تکراری استاد گوش کنم ،از صبح دانشکده بودم و دیگه نای حتی نگاه کردن هم ندارم اما از اینکه هنوز پشت این نیمکت دانشکده ام حس خوبی دارم ،همین موقع است که بر حسب عادت همیشه شروع می کنم با روان نویس روی میز خط خطی کردن ،نمی تونم بدون نوشتن به استاد خیره شم مطمئنم که دستم رو می خونه و میفهمه که دارم جای دیگه سیر می کنم ،اما همش هم نمی تونم سرم رو بندازم پایین و بنویسم از کلاس پنج نفره فقط ما سه نفر اومدیم و هممون رو هم گفته که بیایم بصورت میز گرد دورش بشینیم ،نیمکتم درست روبروی خودشه و هر آن داره من رو نگاه می کنه، یه آن که روش به تخته است و داره می نویسه من شروع می کنم به خط خطی کردن همون موقع بر می گرده منم سرم رو بلند می کنم تا بهش نگاه کنم وقتی دوباره سرم رو می اندازم پایین وای باورم نمی شه روی میز نوشتم
«خرداد»
همین طور موندم که یعنی چی
منظورم چی بوده ،چرا یهو دستم بی اختیار چیزی رو نوشته که من حتی دلیلش رو هم نمیفهمم
ساعت پنجه، کلاس تموم شده ،من دارم از پله ها می آم پایین هنوز توی فکر خردادم جالبه که این ماهه کذاییی هیچ نشونی برام به همراه نداره
می ام خونه و تا شب فکر می کنم
حتمن یه ندا بوده، دلهره ام گرفته نکنه باید منتظره خرداد باشم نکنه خرداد رو باید یادم می مونده نمی دونم فکرم رو خیلی مشغول کرده این یه تصادف نیست
کاش بفهمم

Sunday, February 04, 2007

روزمرگی های هفته ای که گذشت

اول از همه توصیف احوال دگرگون مامان آرین رو از زبان خودش بخونید
از خدا فقط برای این زن یه صبر بزرگ می خوام همین
بعد
پانزدهم بهمن هشتادو پنج و آنچه بر ما گذشت

خب
می بینم که این یک هفته ای که به این جزیره سر نزدم هم چنان جزیره ، جزیره است و ما هم همون حنایی هستیم که بودیم ،اما علی رغم سر نزدن به جزیره خودم ، جزیره همه رفقا رو دیدیم و برای همه کامنت گذاشتیم و چند تا هم رفیق جدید پیدا کردیم در جریان تبادل لینک و از همه مهم تر در بین اتفاقات جزایرِهمسایه، دست به قلم شدن فرجام عزیز به نحو مجزا در این وبلاگه که هدفش هم بیشتر خونده شدن و همیشگی شدن کتاب الوچه خانم یا همون قرقره خاطرات فرجام وآلوچۀ عزیزه
...................
عاشورا و تاسوعای پر برکتی بود
حداقل تا اونجایی که من دیدم
همه ماشالله اون قد در مضیقه هستن که همه دست به دامن امام حسین شده اند، قربونش برم امام حسین هم این مردم بی نوای ِ پُر از التماس ِ دعا رو بی جواب نذاشته و همه حاجت روا شدن و میبینید که چقدر مردم توی این چند سال اخیر در حال ادای نذورات خودشونن
واقعن توجه کردید ، قبلنا که بچه تر بودیم تا این اندازه نذری ها به وفور دیده نمی شد الان همین کوچه ما 4 تا خانواده هستن که فقط توی ظهر عاشورا نذری میدن اونم از انواع گوناگون غذا ها
عصر عاشورا یه سر رفتم یوسف آباد قدم به قدم تکیه هایی بود که همه چهار تا چهار تا گوسفند قربونی می کردن یه جایی که دو تا گاو داشت قربونی می کرد
رفیقی می گفت که تکیه محلشون توی دهه محرم هر روز محل رو هم صبحانه وهم نهارو هم شام میداده از قیمه و زرشک پلو و چلوکباب گرفته تا کله پاچه و آب گوشت و فسنجون و حلیم
از چیزی که خودم دیدم باید بگم که ما معمولن نذری مون رو به در و همسایه نمی دیدیم چون ماشالله با توجه به مسجدی که سر کوچه است وعاشورا،هم نهاروهم شام می ده ،معمولن نذری رو به این کارگرها و امثالهم می دیم که این بار هم من ومامان با ماشین راه افتادیم دنبال فقرا اولن که قحطیه کارگر و آدمهای نیازمند شده بود بعد هم اینکه چند نفری رو که پیدا کردیم که توی این ساختمونهای نیمه کاره بودن وقتی بهشون می گفتیم بیان و غذا بگیرن ، می گفتم داریم نمی خوایم
!!!!!!!!!
اقا منو می گی مونده بودم که چرا اینا اینجوری شدن نه به قبل که همه حمله می کردن نه به الان که می گن نمی خواییم ممنون
همین همسایه روبه رویی ما انچنان ظرفیت یخچالش تکمیل شده بود که غذا ها رو پشت شیشه چیده بود
بهر حال این هم از عاشورای ما بود
راستی حتمن دیدید اون صحنه پر از اسب های کوچک و خیمه های ریز ریز رو که نمادی از کربلا و یاران امام حسین و لشکر یزید بود ، شب شام غریبان این نمایشگاه رو توی یکی از تکیه های یوسف آباد دیدم که تماماً دورش رو شمع روشن کرده بودن، صحنه قشنگی شده بود
فردای روز عاشورا همین صحنه رو روبروی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران دیدم کاری بود از دانشجویان عراقی با کمک دانشگاه تهران ، جالب بود البته کمی هم عجیب ، سپاه امام با اسبها و خیمه های سفید و سپاه یزید با اسبها و خیمه های قرمز ، عجیب بودنش بماند اگه عکسش رو پیدا کنم می ذارم اینجا تا خودتون نظر بدید
.........................................
این روزا که درس و مشق تعطیل شده بود بیشتر به کارای عقب افتاده رسیدیم
به مقدار فراوان زیبا شیرازی و گوگوش گوش دادیم و بعدش هم کارای عقب مونده مربوط به ترجمه قوانین ایالات متحده رو به سر انجامی رسوندیم
هر چند که گفتیم تا 28 بهمن و شروع کلاسها می شه نفس کشید اما امروز یکی از اساتید محترم اس ام اسی زد به همه ما 5 نفر که یک امتحان عقب افتاده رو باید ظرف 12 تا 16 اسفند بدیم و دوباره یادمون افتاد که نهضت هم چنان ادامه خواهد داشت و حتی قد یک هفته ما رو آف نمی فرمایند
این روزا از رفقا خبری نیست، رفقای دانشگاه در گیر امتحانات اختبار کانون وکلا هستن و ساناز این رفیق فابریک بنده درگیر پارکت نمودن خونشونه که هر دم بهش می زنگی در حال ناله وفغانه از زیر و رو شدنه خونشون
پس ما همچنان تنها یی غضه می خوریم و هر روز به این می فکریم که این همه کار عقب افتاده از کجا روی سر من بدبخت آوار شده و رفیقی نیست که لحظه رو با هم بی دغدغۀ روزگار سر کنیم
شاید هم بد نباشه که پیشنهاد فابی رو جهت دورۀ ماهانه جدی بگیریم نه فابی جان
؟
...............................................
سالگرد انقلاب هم که شروع شده و در کنارش جشنواره فجر و مثل همیشه از جشنواره فقط خوندن مجله هاش سهمه منه که به دلیل نداشتن هیچ پای ثابتی و البته به هزار و یک دلیل دیگه داخل مهلکه دیدن فیلمهای جشنواره نشدم و با این حال همیشه در کنارش قدم برداشتم، حالا منتظریم تا ببنیم امسال به کجا این رسم سالانه ختم میشه
راستی دیشب این سریال مربوط به دهه فجر رو دیدید، همون که اسمش بود از نفس افتاده، جالب بود همه خواننده های فوت شده ای که قبل از فوت شدنشون، شنیدن صداشون بایکوت شده بود توی این سریال شنیده شدن ،از جمله فرهاد و مهر پویا
و اخر اینکه کتابی را دارم می خونم به اسم خانه پریان یه کتاب 2 جلدی از تورج زاهدی مربوط به مسایل ماوراء طبیعه از من میشنوید نخونیدش من چون شروع کردم باید تا اخرش برم اما شما نصیحت من رو گوش بدید
.............................................
هوای ملس و بارونی امروز هم به ما چسبید هر چند فرصت یک پیاده روی جانانه از ما سلب شد
پس
خوش باشید رفقا