Thursday, August 23, 2007

صد و یکیمین پست جزیره با تشویش و اضطراب


به شانس و تقدیر اعتقاد داری
من بهش ایمان دارم
پاره ای وقتها هر چی تلاش می کنی اونی که قراره اتفاق بی افته ،نمی افته خب این به جز شانس چی معنی می ده
هر چند وقتی خیلی دلم از همه جا می گیره به این نتیجه می رسم ،اما بازم می رسم به اونجایی که میگم حنا وقتی توکل کنی و تلاش به مقصد می رسی مطمئن باش ،حالا اگه بعضی موقع ها نمی شه حتمن قسمت نیست که نمی شه، اما مگه قسمت هم جزیی از شانس و اقبال یه آدم نمی تونه باشه
نمیدونم چی میگم
ذهن مشوشی دارم این روزها
پر از اضطراب و تشویش شدم دوباره
وقتی پاهام وسط چله تابستون یخ می کنه و نفسم به شماره می افته می فهمم که حجم اضطرابم اونقدر بالاست که نمی تونم خودم رو کنترل کنم این وقتهاست که الکی خندیدن جلوی مامان و بابا برام سخته باید نشون بدم که اوضاع ام روبراهه ، بی خبر از اینکه اونی که اول از همه می فهمه همونیه که جلوش داری با تظاهر خودت رو ریلکس نشون می دی
این نمایشه سختی رفقا برای من

2 comments:

کورال said...

مطمئن باش صلاح بیشتری در انتظار توست اضطرابت رو می فهمم دل نگرانیت رو هم... امیدوارم همه چی اون ور که باید جور بشه

Proshat said...

ما پشتت واستادیم میفهمی رفیق؟ پشتت واستادیم