Friday, November 21, 2008

تولد مبارکی ها و دل درد و دلپیچه ما

این روزها سنگین و پر تراکم می گذرند ، دیگر چیزی نمانده به اینکه قدمی بزرگ و سنگین را برداریم برای یک شروع جدید، کمی دیگر که بگذرد باید به روتین شدن نزدیک شویم اگر خدا بخواهد
..............................................
دیروز تولد مریم گلی را در کافه ویونا ی ملاصدرا گذراندیم عاشق این کافه هم با تمام گرانی و نامردی صاحبانش در قیمتها اما فضای خاص کافه را دوست می دارم به خصوص که از وقتی که به شعبه جدید در پارک پرنس آمده اند یک دنجی خاص و دوست داشتنی اینجا دارند که شعبه پاسداران نداشت اینجا بیشتر اوقات خلوت و آرام است
بازم تولدت مبارک دوست جون به ما که خیلی خوش گذشت هرچند دچار دل درد و گلاب به روی تان اسهال و استفراغ بودیم که تا به امروز امان از ما بریده است اما بد جور خوش گذشت
همیشه سلامت و خوش باشی رفیق ما
....................................................
استرس های شدید من واکنشی عجیب در من پدید آورده است آنهم نوعی سکوت و آرامشی است که نمی دانم آخرش چه می شود
........................................................
تولد رفیق دیگری در همین نزدیکی در حال وقوع است می دانم که هیچوقت گذرش به اینجا نمی افتد اما برای درج در جریده تاریخ می نویسم که تولد تو هم مبارک رفیق سوم آذری من
............................................................
اما یک سوال این آذری ها و آبانی ها چرا ما را رها نمی کنند
؟؟؟؟
.............................................................
همین

3 comments:

sara said...

تولد دوستان مبارک باشه بعضی از کافه ها واقعا یه مدلی هستند که آدم دلش میخواد ساعتها بشینه توش

حميدرضا said...

منظورت از رها كردن چيه؟

maryamgoli said...

bazam mersi ke ba un halet umadi tavalodam che khosh gozasht rafigh tavalodet jobran konim