Sunday, August 17, 2008

چرا

چرا وقتی روزها پر دلهره می شوند کند تر پیش می روند
..................................................
چرا وقتی همه چیز تمام می شود هنوز ته نشینهایش زندگی ات را صدا میزنند
چرا وقتی تو خود را پرت روز مره ها می کنی هنوز هستند رسوبات گه گرفته ای که تو را رها نمی کنند
................................................
چرا این چراهای ما تمام نا شدنی شده اند

4 comments:

ياسمن said...

چراهامون؟ معلومه كه تموم نشدنيه. پست قبليتو خوندم. جريان اون جدايي ها خيلي قلبم گرفت اما من هميشه فكر ميكنم اگه قراره كسي منو رها كنه و بره همون بهتر كه زودتر بره... اگه قراره ادم يكي رو به زور كنار خودش نگه داره همون بهتر كه نمونه.. عكسهاي شكيبايي هم رديدم رفتنش واقعا ناراحتم كرد . تنها هنر پيشه اي بود كه مدتها از رفتنش ميگذره اما هر بار يادش ميفتم دلم بدجور ميگيره

nix said...

هيچکس با من نيست !...مانده ام تا به چه انديشه کنم...مانده ام در قفس تنهايی...در قفس ميخوانم... چه غريبانه شبي ست... شب تنهايی من!...

مريم گلي said...

اين نيز بگذرد رفيق

مريم گلي said...

اين نيز بگذرد رفيق