Saturday, August 05, 2006



سلام..باز اومدم با هزار تا فکر که اذیتم می کنه الان توی جزیره ظهره هوا گرمه و حتی کولر هم جواب نمیده ....چند روزه اخوی با خانمش از جزیره شون اومدن اینجا جزیره ای که توش غریبی اما همه بلدن بهت احترام بذارن جایی که برای زیستن می شه امیدوار بود جایی که خسته نمی شی از حرفایی که به تو ر بطی نداره چیزایی که تو براشون ارزشی قایل نیستی خستت نمیکنن و.... من جزیرهام رو دوست دارم تا اونجایی که این اشغالگران محترم یه بای بای کوچیک بکنن و برن !! یعنی می شه ....
امروز رفتم دانشگاه برای پیگیریه کارام که اخه اخرش چی می شه من اجازه دارم ادامه تحصیل بدم یا نه حق دارم به چیزی که براش زحمت کشیدم برسم یا نه اما همه فقط تو رو به اون یکی پاس میدن ... توپ فوتبال دیدی انگار منم دیگه...بعد اینکه فوق لیسانسم رو گرفتم گفتم دیگه شاخه فیله شکست ( مگه فیل شاخم داره )اما بعد دویدیم برای دکترای لعنتی بعد فهمیدیم نه بابا اینجا کجاست تو امتحان میدی نمره مقبول هم می اری اما هنوز به جای ضوابط باید معتقد به روابط بود
اره دوست من اینجوری بود که افسرده و غمگین با یکی از دوست جونام از انقلاب تا ولیعصر راه رفتیم وغصه خوردیم ! فکر کردیم و فهمیدیم که فقط سوختیم و عرق کردیم و به هیچ جا نرسیدیم جز میدونه ولیعصر

1 comment:

سانازچه said...

همین که فقط به ولیعصر رسیدی و نه ترکستان و عربستان و ازبکستان و همه اونجاهائی که پسوند ستان داره خودش هنریه که فقط از ساکنین جزیره تنهائی بر میاد و لا غیر