Friday, October 06, 2006


جزیره پر حادثه
حادثه اول
اومدم خونه با هزار تا اعصاب خوردی که یهو تلفن می زنگه رفیقیه که می گه اره یه خانومی موضوعی عین موضوع پایان نامه تو رو تصویب کرده خواسته با تو اشنا شه منم شماره همراهتو بهش دادم
منو می گی بهم برمی خوره گفتم رفیق جون حداقل قبلش از من اجازه می گرفتی هماهنگ می کردی حالا باشه اما جون من دیگه از این حاتم بخشی ها نکن
تلفن قطع می شه فردا همین دوست رو توی دانشکده می بینم ناخودآگاه سلام می کنم اما جوابم رو نمی ده باز منو می گی در تعجب از این که بابا دست خوش به جایی که من بهم بربخوره ایشون بهشون بر خورده
حادثه دوم
می ام خونه تلفن زنگ می زنه بله این همون دوستی که رفیق بنده تلفن من رو بهشون بخشیده بود حالا ساعت چنده 2 بعد از ظهر من خسته و کوفته لبریز از خمیازه خانوم محترم بدون اندکی شرمندگی از ساعت نافرم حصول تماس اول با افتخار تعریف می کنه که چه جوری موفق شده که عین عنوان پایان نامه منو تصوب کنه بعد با کمال پر رویی میگه ببینید من حوصله ندارم برم کتابخونه پایان نامه شما رو بگیرم و بنویسم می شه شما یه نسخه از پایان نامتون رو بدید من از روش بنویسم باز منو می گی اینجاست که باید گفت د بیا دیگه چیزی لازم نداری می خوای اصلن همین رو کپی کنی بری پی کارت واقعن مردم به چه دلیل این قد پر روووووووووشدن من که نمی فهمم بهرحال بهش یه نخیر جانانه می گم بعد همچنان ادامه می ده که می شه حالا یه ذره مطلب بگید من بنویسم برای طرح پایان نامم منم یه چرندیاتی سر هم می کنم و خلاص اما خیلی دلم می خواست خفش می کردم
حادثه سوم
وارد دانشکده شدیم دیدیم بزرگ توی سر در زدن تبریک برای کسب رتبه اول کارشناسی ارشد توسط دانشجوی بسیجی منو می گی با خودم می گم تا حالا مد نبود به رتبه های اول این مدلی تبریک بگن ما که تجربه اش رو داشتیم چرا از این تبریک ها محروم موندیم بعد متوجه می شیم که بابا ما که چیز نبودیم همون چیز دیگه ( از باب جلوگیری از فیلترینگ بهتره از الفاظ اصلی استفاده نکنیم رفقا
حادثه چهارم
دوباره می ری توی دانشکده این بار بغل همون تبریک دیروز زدن کسب رتبه اول در المپیاد حقوق را به برادر بسیجی.....
باز منو می گی به این فکر می کنم چرا امسال همه موفقیت های این دانشکده ازآن این رفقاست
حادثه پنجم
میری دانشکده یه بارکی 2 تا کار تحقیق بهت واگذار می شه یکی بابت فساد مالی و اون یکی هم بابت قاچاق انسان اولی برات ماهی خداد تومن می صرفه و تو ذوق مرگ می شی اما در همون لحظه استادی که کار دوم رو بهت پیشنهاد کرده می گه خانوم کردگاری بهتر قاچاق انسان رو بچسبین بهش که بتونیم بعدن شاید احتمالن اگه راه داد توی مقاله دانشگاه چاپش کنیم بعد می فهمی این کار یه قرون پول که توش نیست هیچی خیلی هم کار می بره اما مجبوری پس کار اول رو به یه دوست مخلصانه واگذار کنی
این بار یادم رفت بگم که منو میگی چون اصلن گفتن نداشت اونجا فقط باید منو میدیدی
حادثه ششم
می ای که این حادثه ها رو در جریده تاریخ ثبت کنی و قبلش یه سری به خونه رفقا بزنی میبینی ساناز جون 50 تا پست گذاشته و تو انچنان در گیر حوادث بودی که جزیره ات رو متروکه کردی بازم منو میگی
نه دیگه منو نمی گی چون این بار باید منو درک کنی که چرا در این جزیره پر حادثه که همش من رو شگفت زده می کنه دیگه فرصتی برای نوشتن نمی مونه
درگوشی واسه ساناز جونم
رفیق من نمی تونم برات نظر بذارم اما همیشه می خونمت دوست جون

2 comments:

شبدر4پر said...

سلام حنا جونی.چقدر ماجراهای عجیب غریب برات پیش میاد.کار خودت چطور شد؟ یه خبزی بده

sanaz said...

حنا خانوم، گلاب خانوم نظر نمیتونی بدی، سرویس پیام کوتاه رو که خداوند تبارک و تعالی ازت نگرفته. یا چمیدون، احتمالا گراهام بل برای یه همچین مواقعی تلفن رو اختراعیده. پکیدم بس که پیام کوتاه و تلفن و تو هم که خدا رو شکر هیچ وقت نیستی مادر. یه عنایتی هم اینوری بنما