Friday, April 02, 2010

تعطیلات خود را چگونه گذراندید

سیزدهم فروردین همیشه روز زجر آوری برامه ، حس تموم شدن یک جریان خوب غیرقابل تحمله ، همیشه از «پایان» ِ یه دوره لذت بخش بدم می اد مثل بچه ای که دقیقه های آخر روز جمعه رو داره از دست میده .
امسال هم مثل همه سالها از سیزده بدر خوشم نیومد ، کاری بهش نداشتم تا تموم شه اما این نحسی انگار همیشه هست
اصلن نمی دونم چرا سر ظهری در حالیکه خوش و خرم بودم و هاتف داشت سفیر رو زمزمه می کرد یه کاره رفتم مای داکیومنت رو باز کردم و صاف رفتم سراغ اون فایلِ مثلن پنهان و اون نوشته های لعنتی رو خوندم ، این بار نه بغض کردم نه دلم تنگ شد اما فقط دلم می خواست بدونم چرا ؟ چرا من نمی تونم اون طوری فک کنم که بقیه فک می کنن چرا آدم باید اون قد نفهم باشه که حتی نوشته های تو رو بخونه اما نفهمتت و باز با تو بازی کنه چرا ؟ نمی دونم
...................................................................
توی دید و بازدید های عید ، جایی رفتیم از آشنایان دور ، خانمی اون جا بود بالا ی شصت سال که بعدن کاشف به عمل اومد شصت و پنج سالشونه ، توی جمع همه به شوخی بهشون می گفتن «ویکتوریا» !! توی این فکر بودم که کجاش به ویکتوریا شبیه هست ؟ که فقط موهای اصلاح نشده صورتش من رو یاد ویکتوریا انداخت بهرحال این وسط ها فهمیدیم که بله خانم یه «جِرونیمو» واسه خودش داره ، یه پسره سی و دو ساله با خانم وصلت موقت ( همون ص ی غ ه خودمون) نموده بود . جالب این جا بود که زنه هیچ مدل زیبایی زنانه ای نداشت حتی از این زنهای سن بالای چیتان هم نبود نه تنها خبری از جراحی های زیبایی روی صورت و بدنش نبود بلکه دریغ از یه رژ لب معمولی یا حتی یه لباس درست و حسابی ! البته بعدن فهمیدیم که خانم همسر متوفی شون عتیقه باز بودن و خانم در حد خدا اجناس عتیقه توی خونشه و بچه هاش هم همه خارج از کشور زندگی می کنن ! بعد از شنیدن این جریان یه راست تز دادم که بله پسره برای خانم کیسه دوخته که یهو همه آشنایان خانم جبهه گرفتن که اصلن این طور نیست تو که خبر نداری پسره عاشقه و میمیره براش و اشک می ریزه و از این قرتی بازی های نخ نما شده !گفتم بی خیال بابا پسری که با سی سال اختلاف سن عاجق پیرزن شصت و پنج ساله می شه دو تا تز بیشتر در موردش صادق نیست یا زنه پولداره یا پسره بیماره
حتی همین سریال آبکی ویکتوریا ، واقعن یه پسر می تونه عاشق زنی بیست سال بزرگتر از خودش بشه ؟ اگه شدنیه چرا من نمی تونم درک کنم
حقیقتش الان توی دور و بری هام می بینم دوستانی رو که با اختلاف سن توی یه سری رابطه هان ؛ دختری می شناسم متولد شصت که با پسر متولد شصت و هشت رابطه جدی به قصد ازداوج داره ؛ حالا این رابطه هزار و یک تحلیل می تونه داشته باشه اینکه اختلاف سنی شون نزدیک به کمتر از ده ساله و هر دو هنوز دهه سی زندگی شون رو تجربه نکردن ، پسره کاملاً از نظر روحی و ذهنی نابالغه و براش این جریان یه تجربه هیجان آوره و دختره خوشحاله از بودن با دیوونه بازیهای یه پسره بیست و یک ساله است این که این رابطه بیشتر شبیه یه سرگرمی و فانه ! که اگه به ازدوداج ختم شه ( با توجه به چیزهایی که بنا به رشته ام خوندم و شنیدم ) نزدیک به پنجاه درصد عاقبت جالبی نداره بخصوص بعد اینکه پسره وارد دهه سی زندگی اش بشه و تازه بفهمه دنیا دسته کیه! اما رابطه اول که حرفش بود به نظرم از ریشه داغونه ! البته بازم می گم شاید من نمی فهممشون ، چون عشق توی هیچ دیکشنری ای معنی واحدی نداره و هیچ تبیین روان شناختی واحدی براش نیست چون کاملن یه اتفاق نسبیه ! با این حال مولفه هایی داره مثل جاذبه های اولیه که علاقه مندی رو ایجاد می کنه ، زن شصت و پنج ساله که حتی به بوی بدنش توجه نکرده بود چطور تونسته یه پسر سی ساله رو جذب خودش کنه ! اصلن بیایید ثروت رو از زنه بگیریم و فک کنیم ویکتوریا واقعیت پیدا کرده حالا چطور شدنیه به نظر شما
اول – اختلاف نسلشون اون قد زیاده که به نظرم حرف مشترک ندارن ( قوربونت با پسری که سه سال ازت بزرگتره وارد رابطه میشی مثل یک حیوان نجیب بعضی وقتها نگات می کنه و بلد نیست دقیقن باید دست و پاش رو کجاش بذاره ) پس تزه لذت از معاشرت و هم صحبتی رده
دوم- زن خونه داره و دیپلمه و پسر دانشجوی رشته حسابداری و کارمند یه شرکت ، از نظر فرهنگی به هم مربوطن ؟ حالا اگه هم سن بودن حق داشتیم بگیم این سئوال درست نیست اما الان این خانم خونه دار شصت و پنج سالشه و نزدیک به چهل و پنج سال پیش دیپلم اش رو گرفته و پسره توی دنیای کامپیوتر و ماهواره بزرگ شده و امروز داره دانشگاه می ره
پس تزه تعامل و نزدیکی فرهنگی رده
سوم- از همون اول تز جذابیت ص ک ث ی از نظر من رد بود ! بی خیال بابا خانم شصت و پنج سالشه مدیونی اگه فک کنی شدنیه
آقا پس می مونه بیماری پسره ، پسره مریضه به خدا شاید کمبود محبت مادری داشته البته در این مورد پرسیدم فهمیدم که مامان پسره هفت سال هم از عروس خانم کوچیک تره آقایون شما بگید این عشق شدنیه یا نه

حالا تو رو خدا ببین ها ! می گن هر چی رو منع کنی سرت میاد ! به همین سوی چراغ فردا این منم که در یه روز گرم آفتابی میام می نویسم که بچه ها آخ جون من عاجقه یه پسره شدم متولد هزار و سیصد و هفتاد ونه ! بابا یی خیال بیست سال اختلاف که چیزی نیست خیلی هم هیجان آوره و غلط کرده هر کی بخواد تزی مِزی چیزی بده ها
مدیونی به خدا فک کنی شدنی نیست
......................................................................................................
اما در باب اینکه تعطیلات خود را چگونه گذراندید بگم که
توی عید « ترلانِ » فریبا وفی و « عاشق » مارگریت دوراس رو خوندم
توی عید با پرسشنامه ها و آمارهای رساله ام کلی تعامل های خوب خوب داشتم
توی عید اصلن ترجمه های کذایی رو انجام ندادم
توی عید سریالهای آبکی رو دیدیم ؛ که یکی اش من رو یاد نمایشنامه های دخترونه دبیرستانی انداخت ، بازی با لهجه و پوشش و اداها و اطوارهایی که قرار بود من رو بخندونه ، از اون ور سیروس مقدم عزیز هم چنان با سریالاش حرص من رو در آورد از بس گره های به ظاهر کور واسه بیننده رو می کنه و دلت می خواد بهش بگی به خدا من نفهم نیستم ، این وسط سعید آقاخانی عزیز قابل تحمل تر بود هرچند سریالش هم چنان نقش پدربزرگی رو که نصیحت می کنه حفظ کرده بود
توی عید برای اولین بار موهام رو کچل نکرده بودم و کل سیزده روز رو غر زدم که آخه چرا خواستم متفاوت باشم ، در نتیجه در اولین پنج شنبه بعد از تعطیلات پیش به سوی موهای مدل پینکی
توی عید سعی کردم آدمها رو تحمل کنم اون قد الکی خندیدم که گونه درد گرفتم
توی عید مراسم تهوع آوره دید و بازدید ها رو به بهترین نحو اجرا کردم
آقا کلن توی عید حوصله ام از خیلی ها سر رفت ، خیلی ها رو برای همیشه پاک کردم ، با خیلی ها عین خودشون رفتار کردم و سعی کردم بهشون بگم ببین من هیچ کدوم از مارموز بازیها و دورویی ها و دروغ های شاخ دارتون رو نفهمیدم شما راحت باش
و بالاخره این عید هم تموم شد از فردا هممون دوباره روتین می شیم
.....................................................................
دلم می خواد امسال با اتفاق های خوب برای هممون رقم بخوره
.....................................................................................................................
راستی چه خوبه که فردا قرار نیست بریم مدرسه فک کن اگه الان مدرسه ای بودیم وای خدایا شکرت حتی تصورش هم درد آوره

1 comment:

omid said...

دورود /

والله این مورد ویکتوریای وطنی
رو هم پسره بیماره و هم خانومه
اینجور که شما گفتی پولدار .
قاعدتن شازده پسر پز میده تو
دوست و رفیق که بله خوردم به
پست یه بیوه زن پولدار وچنین و
چنان .
غافل از اینکه آقا جون این فقط
تیتر مطلبه .. اصل چیز دیگه ایه !!
آره خانوم جان .. ما خودمون کمالات
داریم در این زمینه ها ..
البت منظورمون از کمالات دو
دوست زمان قدیم هستند هردو
اسمشون کمال بود هر دو هم با بیوه زن
پولدار ریختن رو هم و یکیشون
که ازدواج هم کرد !
البته اون بیوه زنها نهایتن
زیر 10 سال تفاوت سنی
داشتن .. نهمثل این یارو که
رفته مامان بزرگ ویختوریا آرزنابال
رو بغل فرمودند !!


وقت خوش ././././././././././.