Sunday, June 17, 2007

پانزده روز مونده به تولد صاحب جزیره

یک عدد امتحان کذایی داده شد
در لحظه گمان کردیم که همه چی مرتبه و خوب بوده
بعد کم کم فهمیدیم که شاید هم زیاد خوب نبوده حالا از اون روز تا حالا دچار حس مرگ تدریجی شدیم از ترس نمره و نیفتادن
دعا بفرمایید لطفن
.............................................................................
توی صف کافه کوپه نمی تونیم تشخیص بدیم ته صف کجاست سر صف کجاست
بعد با اعتماد به نفس هر چه بیشتر در حالیکه صدامون رو به سرمون گرفتیم میگیم اینجا کی آخرشه ؟
بعد همه پسرهای توی صف با صدای بلند می گن ما همه آخرشیم
از خنده حتی نمی تونم جلوی نیشم رو بگیرم
مسخره نیست دانشجوی دکترای این مملک یه سوتی به این گندگی بده
اصلن دانشجوی دکترای مملکت غلط می کنه بره وسط کافه کوپه که نود در صدشون بچه های هنرن
واقعن ما چه اعتماد به نفسی هستیم ده سال حقوق خوندیم باز خودمون رو قاطی پاتوق های اینا می کنیم
.....................................................................................
توی بوفه دانشکده دارم خفه می شم از گرما
اینجا همه یا امتحان دارن یا امتحان دادن
یکی از اینایی که انگار امتحان داده می آد جلوی من میشینه یه دونه پفک نمکی گنده گرفته دستش از این خانواده ها و داره می خوره تقریبن به هیچی نه نگاه می کنه نه حواسش هست فقط پشت سر هم داره می خوره
خیلی قیافه اش جالب می شه
وقتی تعجب من رو میبینه میگه وقتی استرسم تموم میشه عاشق اینم که پفک بخورم می گم بخور عزیزم راحت باش
یه دختره از اون ور بهش می گه می دونی چقدر کالری داره می گه برو بابا من میگم آرومم می کنه تو می گی کالری به چند من
؟
.........................................................................................
الان که دارم اینا رو می نویسم ساناز و و پروشات و فابی در غیبت مامی ساناز خونه سانازینا رو تصرف کردن و در حال خوردن دونات و یک عدد شام دبش هستن
بنده به دلیل داشتن یه امتحان از یه کتاب پانصد صفحه ای باز محروم شدم از یک گردهمایی رفیقانه
خوش باشید رفقا
ما عادت داریم
................................................................................................
اس ام اس می زنه ساعت امتحان کی اِ
می گم نمی دونم اگه محبت کنید خودتون به آموزش زنگ بزنید بعد به ما هم خبر بدید
اس ام اس میزنه جهت اطلاع جنابعالی عرض کنم که خیلی زرنگ تشریف داری
من چند دقیقه از تعجب دچار توقف ذهنی می شم که این چه جور حرف زدنه یه دکتر مملکته با یه هم کلاسی دختر
اس ام اس می زنم
جناب دکتر بد نیست کمی مودب تر باشید من فقط گفتم اگه محبت کنید خوب اگه می خوایید محبت نکنید
این منم که همیشه کارهای بچه های دوره رو هماهنگ می کنم منم که با اساتید برنامه ها رو مچ می کنم چرا اون موقع زرنگ تشریف ندارم ولی حالا زرنگ تشریف دارم نکنه این کارها رو چون همیشه انجام دادم به یه تکلیف تبدیل شده واقعن که
باشه هم چنان بهتره دوستان زرنگ تشریف داشته باشن نه بنده
سر جلسه با کمال بی ادبی میبینمش که بابت حرفش حتی ناراحت هم نیست
واقعن که کاش به جای سالها درس خوندن و پر کردن ذهن از اراجیف کتابها بلد بودیم رفتار اجتماعی مون رو در حد شان و مقامی که توش قرار گرفتیم بالا ببیریم
غرور چیز بدی است
.................................................................................................
در راستای ادامه تارخ نگاری این جانب باید بگم که پانزده روز مونده به میلاد با سعادت صاحب جزیره
تا ببینیم بعدن چه پیش می اید تنها چیزی که خر کیف مان می کند تولدمان است که میدانیم آن هم رو هوا خواهد بود
میگید نه ببنید

4 comments:

rainy said...

...پانزده روز دیگه تولدت مبارک ...

sun said...

man faghat ghesmate cafe cupe ash ra dus midaram chun khodam ham yek bar raftam:D:D:D:
albate donat nadasht:(
happy birthday
bi man vali midunam khosh nemigzare!

roozmare negar said...

are chand vaghti natunestam sar bezanam, na baba ghahr koja bud, mage kholam ba dooste be in khubi ghahr konam :) aval ke un mosaferate kazaii, alan ham hesabi marizam va tu khune oftadam!!! soghatiye mosaferat!!! hala emruz minevisamesh.
ghoseye emtahan ro ham nakhor, hamin ke tamum shod khube!!!
az javabe un dokhtare ke pofak mikhord ham kheili haal kardam :D :D

sanaz said...

اول از همه اینکه غلط کرده هر کی تولد شما رو بفرسته هوا. بیخود کرده. با خودم طرفه شدید. برخورد میکنم. اونم از نوع فیزیکیش ها. بعد هم اینکه ای بابا. تو به این آقای دکتر های بیسواد هم دوره ات مثل اینکه عادت نکردی ها. من و تو هم که همشه هماهنگ کننده بودیم و همه کارها گردن خودمون بوده و بعد هم زبون همه دراز که چرا اینجوری شد و چرا اونجوری نشد. قربونت برم. من و تو از این یه لحاظ آدم بشو نیستیم. و السلام
بعد: جات خالی بود خیلی زیاد.بیخود هم عادت داری. از این عادت ها نکن. دو تاش رو از دست دادی. تا سه نشه بازی نشه.
سوم: سوتی که عادی مادر جان. بعد هم ببخشید ها. مگه ما چمونه که نریم پاتوق بچه های هنر؟ خودمون که عرضه نداریم پاتوق بسازیم. لا اقل از پاتوق اونها فیض میبریم. ایرادی داره؟
بعد هم که امان از این ترس نمره نیاوردن های تو. موندم این همه ترسیدی و این همه هم شاگرد اول شدی. باز میترسی؟