Monday, June 25, 2007

شش روز به میلاد با سعادت صاحب جزیره فرصت هست بشتابید

تمام شد
امتحانها رو میگم
خداییش امروز می شه گفت برای خودم زندگی کردم
اول با دوست جون رفتیم اُبری تا ابروها رو صفا بدیم
ساناز می گه اُبری رفتنه من شده یه اقدام نمادین برای اتمام امتحانها
فردا هم وقت گرفتم از آرایشگاهِ خودم برای کچل شدن
آخ جون دوباره مثل سابق میشم بیمو
...........................................
بعد هم با پولهای جلو جلو گرفته شده تولدی رفتیم یه عینک رابرت کاوالی از فلسطین خریدیم و حسابی ذوق مرگ شدیم
.......................................
تلویزیونِِ ِدوست داشتنی هم امروز رسید بالاخره از پیش دکترش برگشت
.........................................
راستی دیروز این ورقه رو از لای برگه هام پیدا کردم مال وقتیه که من و مریم رفتیم به یه دفاع دکتری
اخه می دونید که ما باید هر چند وقت از این جلسه ها بریم بالاخره این شتری یه که در خونه هر دانشجوی دکتری می خوابه حالا داشته باشید صحبتهای نوشتاری ما رو در حین جلسه
اِ مریم این دکتر الف چرا اینجوری نشسته انگار با زور آوردنش
بدبخت طلبکاره حتمن
شاید مثل ما داره از تشنگی و خواب میمیره
مریم دکتر ا.خ موهاشو رنگ می کنه
نه بابا
چرا ببین موهاش قهوه ایه و سبیلهاش مشکی
وای اون یارو رو ببین که بغل دکتر ا.خ نشسته
استاد داور مهمانه
آره عین عمله ها میمونه
خیلی جُکه چقدر هم میخنده
خوش به حالش سر خوشه
زن و بچه این یارو که داره دفاع می کنن کدومن
نیومدن
مگه می شه آدم شوهرش دکتر داره میشه بعد نیاد
آره گفته تو غلط کردی که اومدی دکتر شدی من رو چهار سال علاف خودت کردی
ای بابا این دختر پولداره هم اومده
همون که زانتیا داره
مگه زانتیا خریده
اره بابا میگن چه دم و دستگاهی بهم زده
اون چادریه کیه بغلش
این مرتیکه که موهاشو به صورت فشن پوش داده جلومه نمی تونم ببینم
اخه آدم توی جلسه دفاع موهاشو این طوری می کنه
کاش چادریه چادرش رو برداره
دختر چادری چادرت ررو بردار
نخند دکتر ر.ح پشتمونه
بی خیال
من میرم آب معدنی بخرم دارم از تشنگی میمیرم چیزی می خوای
نه
این ها همش روی دو طرف اون برگه بود باورتون می شه ما بدون این که کلمون رو از سخنران تکون داده باشیم این هم گپ زده باشیم
می گن دختر جماعت نمی تونه کم حرف بزنه راست گفتن به خدا
............................................................
در ادامه روز شمارمون باید به خدمتون بگم که شش روز به میلاد با سعادتمان مانده
برمیگرم
...........................................................
پ.ن
مهستی رفت
چرا اینجوریه چرا همه اونایی که جزیره به وجودشون محتاجه زود می رن و اونایی که جزیره برای تنفس بیشتر به فقدان نفسشون نیازمنده نه تنها نفس می کشن بلکه تنفسشون برای همه مسمومه
بهرحال
خدا بیامرزتش

5 comments:

کورال said...

مبارکه همه چیز
اول از همه تولد
بعد اتمام امتحان
بعد بقیه اش

صحرای رز said...

هیچ چیز مثل لذت تموم شدن امتحان نیست .
پس تلویزیونتون هم به تولدت میرسه .
میگ من فکر می کردم این جماعت می تونه کم حرف بزنه
ولی الان مطمئن شدم که نمی تونه ...

شایان
صحرای رز

صخره said...

سلام
خوبيد؟
آخـــــه دكتري اونم حقوق تو اين مملكت اين همه گفتن داره خانم هنوز نه دكتر؟
حالا هاروارد مي خونديد يه حرفي، سوربن بود يه كلامي.
من هم دكترم ولي خجالت مي كشم بگم
شما هي مي گيد
تو مملكت عملي ها و هرزه ها و فاسد ها بالاتر از دكترم انسان نباشي هيچي نيستي
يكم به فكر چيز هاي ديگه باشيد غير دكتر شدن مشكل هايي ديگه هم هست .
شايان من رو مي شناسي

ریواس said...

سلام!
چیزه!!! من این چند روز خیلی ذهنم خسته است، به خیلی چیزاش نمی شه اعتماد کرد!
ولی به هر حال دیشب خواب دیدم "حناکردگاری" تو آتیش سوزی یه خونه مونده!
چیز بیشتری یادم نمی آد!خواب تلخی بود ولی... همینشم یادم نبود! اسمتو نمی دونم الآن تو کدوم کامنتدنی دیدم! شوکه شدم!
من اصلاااا نمی شناسمت! این چه خوابی بود؟؟
کلا الآن موهای تنم سیخ شده همش!!!
خوبی حالا؟؟؟؟

sanaz said...

اون برگ یادداشت که من اومده بودم دانشگاتون مقاله کپی کنم یادته؟ هنوز دارمش. یا اونی که رفتیم اون جلسه اون ان جی او های مسخره و از ته تخت طاووس تا سرش خندیدیم به خودمون که عنر عنر پاشدیم رفتیم. این برگه برای هر کی غریبه باشه، برای من و تو غریبه نیست. مگه نه؟