Wednesday, June 27, 2007

و اما اینکه فقط چهار روز دیگه ما پا به عرصه وجود می گذاریم


دارم راسته کتاب فروشی های انقلاب رو طی می کنم و هر چند لحظه کنار مغازه ها وامیستم و غرق در کتاب و فکر می شم
خیلی وقته که دارم پیاده می آم از سر خیابون گلها تا انقلاب، اصلن نمی دونم چه جوری شد که تا اینجا رو راحت اومدم و هنوز هم خسته نیستم بخصوص حالا که رسیدم به انقلاب و با دیدن کتابها حالم خوبه
می رم توی یکی از کتابفروشی ها، دارم قفسه کتابهای سینمایی و فیلمنامه ها رو نگاه می کنم ، چند لحظه می گذره احساس می کنم سنگینی یه نگاه روی منه، بر می گردم، یه دختری هم سن و سال منه، داره همین جور من رو نگاه می کنه ، اول فکر می کنم می خواد کتابها رو ببینه و شاید من مزاحمم ،پس یه مقدار براش جا باز می کنم ،اما نه اصلن دست بردار نیست به روم نمی آرم
آخه دیدی که از این مدلها آدمها هستن
ادامه می دم جام رو عوض می کنم می رم سمت رُمانها
اما ای بابا چرا اینطوری می کنه، تصمیم می گیرم منم یه نگاهی بهش بندازم، نگاش که می کنم یهو یه مشت خاطره عین یه قطار پر سرعت می گذره، اما هیچی یادم نمی آد
چرا اینجوری شدم انگار پرت شدم به یه دوران دیگه، خیلی قدیم
می آد جلو می گه ببخشید که مدام دارم نگاهتون می کنم اما من فکر میکنم شما رو میشناسم
میگم نمیدونم شما
؟
می گه من س.م ام
میگم اصلن یادم نمی آد
میگه اسمتون رو نمیدونم اما من و شما باهم آشناییم این رو مطمئنم
بعد شروع می کنه از مهد کودک تا دانشگاه همه اسمهای مهدکودکها و مدرسه ها و دانشگاه رومیگه
اما همش غلطه من توی هیچکدوم نبودم
ناراحت می شه و میگه ولی من اشتباه نمی کنم
بعد یهو می گه اسمتون حنا است نه
شوکه می شم می گم آره
میگه دیدی گفتم میشناسمتون اما کجا و کی یادم نمی آد
بهر حال چون من اصلن نمی تونم به خاطرش بیارم با نا اُمیدی از نشناختن هم از هم جدا می شیم
تا خونه همش دارم فکر می کنم اگه توی هیچکدوم از اون مدرسه ها و دانشگاهها با هم نبودیم پس چه جوری اسمم رو می دونست بعد می رم توی فکر کلاس زبان و رانندگی و چه می دونم همه کلاسهای عمرم اما منکه اصلن چیزی یادم نمی آد
کاش یادمون می اومد
دارم دیوانه می شم
حتمن اونم همین حال رو داره
........................................................................................
.
پ.ن
راستی دوست عزیز صخره جان
اول اینکه چرا نام و نشون وبلاگ ات رو نزدی تا بتونم بهت سر بزنم

دوم هم اینکه یک ماه دیگه می شه یک سال که دارم مینویسم نه فقط اینجا بلکه جزیرۀ مخفی دیگه ای هم دارم برای
نوشتن ِحرفهای راحت تر و بی سانسورتر
اما انگار تازه گذرت به جزیرۀ من افتاده، اگه همش رو نگاه انداخته بودی می دیدی که توی این یک سال از همه جا گفتم از هر اتفاق خوب و بدی که توی جزیرۀ ما که به قول تو پر از عملی ها و هرزه ها و فاسدها است افتاده، هر چند من مثل تو فکر نمی کنم رفیق

سوم اینکه اینجا جزیرۀ منه، نه جزیره شما یا کسی دیگه، منم دوست دارم اینجا از هر چیزی که توی زندگی ام ماجرایی می شه برای نوشتن استفاده کنم رفیق ،حالا اگه این اواخر بیشترش مربوط به درس و دانشگاه است تعجب نداره چون درگیری های کاری و درسی ام بیشتره و ماجراها بیشتر از اون جا آب می خوره
توی وبلاگ شهر هر کس از پنجره خودش می نویسه، نمیشه آدمها رو به خاطر سبک و سیاقی که برای قلمی کردن و تخلیه درونشون انتخاب کردن مواخذه کرد ، مثل اینکه اگه یکی مادره و از صد تا پُستش توی پنجاه تاش داره از کوچولوش می گه بهش بگیم خب بسته دیگه مگه نوبرش رو آوردی از چیزهای دیگه بنویس که بیشتر به درد ما بخوره
این به ما ارتباطی نداره، هر جزیره ای توی وبلاگ شهر مخاطب خاص خودش رو پیدا می کنه به خصوص که برای بعضی ها حتی فقدان مخاطب معضل نیست بلکه فقط یه جایی توی دنیا ثبت کردنه خاطراتشون غنیمته
اینکه جزیره گل و بلبل ما محتاج فریاد زدنه شکی نیست
اما من شعار جزیره ام اینه که توی جزیره کر و کورها نمی شه تنها واستاد و داد زد من رو نگاه کنید پس اگه روزی هم چیزی از درد جزیره می نویسم باز هم برای خودم و دل خودمه نه برای چیز دیگه چون می دونی که جزیره با حرف آدمهایی مثل من وتو تغییر نمی کنه دوست من، حداقل این اواخر تجربه این رو ثابت کرده

بهر حال اینارو گفتم که بگم ما هم مثل شما از هر دری بلدیم بگیم اما اینجا وقتی جزیره منه هر چی دلم بخواد رو همون موقع می گم رفقایی که ناراحتن خیلی راحت می تونن سراغ جزیره من نیاد مثل تو دوست عزیز اگه اینجا خسته ات می کنه توی وبلاگ شهر زیادن جاهایی که بتونی اونجا نفس راحت تری بکشی
با این جمله تون هم اصلن موافق نیستم که گفتید
تو مملكت عملي ها و هرزه ها و فاسد ها بالاتر از دكترم انسان نباشي هيچي نيستي
هر چند جملتون ایراد دستوری زیاد داره و فهمش برای هر کسی راحت نیست البته گفتید دکترید انتظار داشتم نگارش فصیح تری داشته باشید اما با فحوای کلامتون اصلن موافق نیستم در ضمن گفتید که به غیر از دکتر شدن به فکر چیزهای دیگه باشید حرف با مزه ای زدید مگه من اینجا به فکر دکتر شدنم
!!!؟؟؟؟؟؟
مسلمن نه من اینجا به فکر حرف زدنم فقط همین ،حرف زدن توی یه جایی مثل
دنیای مجازی ای که بشه راحت دِ مُ ک راس ی را تجربه کرد بدون اینکه ترکه باید و نباید بالای سرت باشه هر چنداینجا هم خبری از راحتی نیست و هر دم انتظار تخته شدنه در جزیره ها میره

و در ضمن با رها گفتم بازم می گم اگه اینجا گهگاه خصوصی تر می شه بابت اینه که جاییه برای قرقره خاطرات آدمی که صاحب جزیره تنهاییه همین و بس
خوش حال می شدم جوابتون رو توی وبلاگ تون می دادم اما انگار همون طوری که گفتید خجالت می کشید از معرفی خودتون اقای دکتر دوست دارم حتمن به جزیره فرهیخته شما سر بزنم
..................................................................................................
از رفقا معذرت می خوام بابت قلمی خصوصی بالا

راستی ریواس جونم من حالم خوبه اتفاقن خیلی هم خوبه می دونی که تولدمه من ام بی جنبه به جای روز تولد هفته تولد برای خودم می گیرم و توی این هفته مدام برای خودم کارهایی رو که دوستشون داشتم انجام دادم یا چیزهایی که دوستشون داشتم رو خریدم به خصوص که اون درسی رو که فکرش داشت آزارم میداد با همون نمره ای که دوست داشتم پاس کردم
بهر حال مرسی خدایی جونم
....................................................................
و اما اینکه فقط چهار روز دیگه ما پا به عرصه وجود می گذاریم

8 comments:

roozmare negar said...

pas 4 ruz dige taze mikhay be donya biyayyyyyy :D

صحرای رز said...

یه بار این اتفاق برام افتاد
ولی بعد از یه هفته فهمیدم که طرف دوست دوستم بوده .

همچنان منتظر جشن باشکوهت هستم ...

شایان
صحرای رز

sara said...

اینکه کشتن توی انقلاب آدم رو آروم می کنه رو باهات موافقم. مخصوصا دیدن کتابهای که مورد علاقه ات هستند.

rainy said...

چقده این پست دراز بود ...
:D
می گماروزای آخر چه کند می گذره !

Saya-RovSAn said...

*...

Salam ABJi !
bazam ziRE yeki az DErakhtaYe JaziRAT , kami Otragh kardam !
Albat bebakhsh age biEjaze boOd!;)
khoLase; VAli Ajab Javabiei boOd !
Sakhre KHAN !!!
Dige inKe vaSe ma baYad ye CArDe DAvat vase jashnET hamRAh ba ye LimOzin Befrsti ,
Tazasham ; fek konam bebinam VAght daram ke biam YA NA ! ;) :D
khosh BegZAre ..

...*

sanaz said...

عرض نکردم که شما عادت به شاگرد اول شدن داری خانوم خانومها. بعد هم تو به حرف بقیه چه کار داری. کار خودت رو بکن. بعد هم میبینم که بلاگ خصوصی داری و اینجور وقتهاست که دست آدم رو میشه و مچش گرفتار. حرف که سلیم خان نیست تا سه سوته بلاگت رو پیدا کنه. مال من رو که یه روزه یافت. حالا شاید ما هم تونستیم پیدا کنیم. کی میدونه. بالاخره از یه راه و کانالی باید بشه پیداش کرد مگه نه؟ مگه اینکه خودت دختر خوبی باشی و بهم بگی کجاست.
بعد هم اینکه من و تو همیشه پیش پیش خواب میبینیم برای روزهای خوبمون. نشون به اون نشونی که یه هفته است هر دفعه ما با هم صحبت کردیم، حرف از خوردنی بوده و کیک و اینکه کجا بریم. من و تو هم خودمونیم ها کلی بچه ایم برای خودمون خانوم دکتر.

صحرای رز said...

ممنونم از اظهار نظرت .

شایان
صحرای رز

کاوه سلطاني said...

سلام
داستانت رو خواندم مرموز و جالب بود. درباره ي پايان بندي اش فکر مي کنم بهتر بود کمي ادامه مي داد و به جايي مي رسيدي که بتوني داستان رو ببندي
موفق باشيد