Sunday, September 24, 2006


جزیره خفقان
مهر ماه 1359 من فقط دوماه و بیست روزم بود اونقد کوچیک بودم که قادر نباشم چیزی رو بفهمم جزترس من تا 8 سالگی فقط ترس رو خوب فهمیدم اونقدر که الان اگه از قبل 8 سالگی هیچی به یاد نداشته باشم اما بدون تردید صدای آژیر قرمز هنوز تمام وجودمو می لرزونه هنوز خوب یادم می یاد وحشتی رو که همه با هم فقط کنار هم بودن رو ازش می فهمیدیم مادرم رو پدرم رو یادم می آد که ما رو به بغل می گرفتن و اون پله های ترسناک آپارتمان رو یادم میاد تا برسه به انباری جایی که مثلن پناهگاه بود یادم هست از یه آپارتمانه چندین واحده فقط ما 2 خانواده مونده بودیم
یادمه همه چی یادمه بد جوری هم یادمه
از یادش متنفرم از اینکه کودکی ام پر ترسه متنفرم از اینکه هنوز باید اینقدر خوب به یاد بیارم متنفرم
امشب بیژن نوباوه خبرنگار جنگی صدا و سیما رو توی برنامه صندلی داغ دیدم و احساس کردم چطور می تونن با افتخار مرگ تدریجی آدمارو نشون بدن و عین یه نمایش مضحک مارو مبهوت مردی کنن که دیگه شبیه تصویری نیست که ازش توی ذهنم داشتم من به عقاید و افکار ادمای امثال نوباوه کاری ندارم چون من توی اون بازی هیچ نقشی نداشتم جز یه مهره بی سهم و بی تقصیر اما بدم می اد از اینکه خود این مهرهای سرباز هم بعد سالها هنوز بازیچه دست .....
بسته دیگه حال امشبم خوب نیست
مدتهاست که نیستم و حالا هم که اومدم پر انرژی منفی ام
وقتی می ری سراغ قرقره خاطرات چی می بینی جز
جزیره جنگی،جزیره ساکت،جزیره بایکوت شده و حالا جزیره خفقان

4 comments:

شبدر said...

منم هنوز هر وقتی که صدای اون آژیر لعنتی رو به یاد میارم حالم بد میشه و یاد لحظاتی میفتم که میتونست خیلی بهتر از اینا بگذره

پروشات said...

جنگ کثیفترین واژه ای که لمس کردم

ساناز said...

چه عجب از این ورا. خیلی وقته نیستی و حالا هم که اومدی اینجوری چرا؟ راست میگی. چند روز پیشم از رادیو یکی از اون سرود های مال زمان جنگ رو پخش کردند. جوری همه موهای تنم سیخ شد که فکر کنم برای برگردوندنشون به حالت عادی دستگاه جوشکاری لازم بود.

خدابیامرز said...

سلام علیکم

به نظر من هم این موضوع چیز افتخار برانگیزی نداشته. مخصوصا وقتی تاریخ می خونی و بی طرفی و می بینی چطور این جنگی که می تونست خیلی زود تموم بشه هشت سال کشتار کرد