Monday, September 11, 2006


داشتم از رفاقتی می گفتم که یهو پر کشید و رفت
قصه ای که سالهاست تموم شده اما برای من انگار تمومی نداره
هیچ وقت فکرش هم نمی کردم که یه دوستی رو بابت حضور اجناس ذکور از دست بدم صد البته که قبول دارم خودمون هم بد جوری وا دادیم و نشون شاید دادیم که چندان هم به رفاقتی که ادعاش رو می کردیم پابند نبودیم با این حال من تمام سعی ام رو کردم تا همه چی سر جاش بمونه اما نشد وقتی اجناس ذکور وارد شدن به این نتیجه رسیدم که خاله زنکی به زنها نباید نسبت داده بشه اون جور که معلومه گویا اقایان محترم ید طولایی به این بازی های زنانه دارند که دیدیم داشتند و با اومدنشون حرفهایی زد و شنیده شد که انگار دیگه نمی تونستن ما 2 نفر رو در کنار هم تحمل کنن و نتیجه همونی شد که اونا خواسته بودن و ما خیلی آروم و بی سر و صدا تمومش کردیم حتی می دونم که با هم دعوا یا جر و بحثی نداشتیم فقط یه روزی اومد که دیگه دیدیم کنار هم نیستیم و از اون قرارهای کذایی و روزای قشنگ جوونی دیگه خبری نبود
من خیلی راجع بهش فکر کردم و مدام به این نتیجه می رسم که ما خودمون مقصر اصلی بودیم شاید آدمایی رو به رفاقتمون راه داده بودیم که نباید راه میدادیم شاید زیادی همدیگه رو دوست داشتیم اندازه ای که نمیتونستیم غریبه ای رو در کنار خواهرمون ببینیم و تا جایی این اندازه حسادت رو برای خودمون بزرگ کرده بودیم که به نتیجه ای جز قطع رابطه نرسیدیم می دونی من می گم اگه جز این بود یعنی اگه از هم متنفر شده بودیم یا بهم حسادتی با یه رنگ و بوی مزخرف داشتیم سعی می کردیم که این رابطه رو به گند بکشونیم یا سعی می کردیم به آتیش بیار های معرکه روی خوش نشون بدیم و با اونا تلاش کنیم که رابطه دوستمون رو با اون جنس ذکور به منجلاب بکشونیم اما نکردیم چون به انتخاب هم احترام گذاشته بودیم و حتمن فکر می کردیم که هر کی ادم زندگی اش رو خو دش انتخاب می کنه پس فقط ما سکوت کردیم و حتی با هم خداحافظی هم نکردیم فقط گذاشتیم روزا آروم بگذرن و ما کم کم دیگه برای هم حذف شدیم
روزها از این رابطه بایکوت شده می گذره تقریبن نزدیکه 4 سال هست که همدیگه رو ندیدیم
شنیدم که رفیق قدیمیم مدتهاست که مادرش رو از دست داده روزی که شنیدم فقط گریه کردم من اون زن رو می شناختم و می دونستم که رفیقم تا چه اندازه به مادرش وابسته است می دونستم که اون دختر بزرگ اون زن بوده و حالا حتمن بدترین روزها رو تجربه می کرد خبر رو نزدیک 2 ساله پیش شنیدم بارها خواستم بهش زنگ بزنم اما نشد احساس کردم که شاید دوست نداشته باشه منو بشنوه یا شاید هم ترسیدم نمی دونم اما یادمه که روز بدی داشتم و هنوز وقتی بهش فکر می کنم دلم پر درد می شه حیف کاش می شد با روزگار جور دیگه ای تا کرد کاش

2 comments:

مریمی said...

اگه هنوز شماره ای ازش داری بهش زنگ بزن.بعد از 4 سال خیلی چیزا تغییر کرده.چیزی رو از دست نمیدی مطمئن باش .شاید اونم مثل تو فکر میکنه ولی نمیدونه چجوری باید دوباره شروع کنه.

Proshat said...

یه دوستی دارم که خیلی وقته ندیدمش... خیلی وقته که باهاش حرف نزدم. شاید میترسیدم از اینکه باهاش روبرو بشم. میدونم چی میگی ولی اگه راه حلی پیدا کردی به من هم بگو