Friday, September 15, 2006

پاییز داره می آد
چند روزیه که روزا سعی می کنم خیلی زودتر از همیشه از خواب بیدار شم این چند روز زود بلند شدن باعث شده که یهو یه حالی بشم یه جورایی بوی پاییز داره این هوای دم صبح آخر شهریور من نمی دونم تا حالا صبح شهریور نزدیک 5 صبح از خواب بیدار شدی یا نه اگه شدی حتماٌ می دونی که چی میگم این هوا حالم رو بد می کنه انگار تمومه غصه ها رو من هوار میشن انگار مهم ترین چیز زندگی ام رو از من گرفتن اونم بچگی و بس
همیشه همین طور بودم یه جورایی معلقم وقتی که شهریور داره تموم می شه می ترسم درست عین یه بچه مدرسه ای که دیگه تعطیلاتش تموم شده و دیگه چاره ای نداره جز اینکه بره مدرسه می دونی یه حالته مسخره است اینکه ناراحتی ازاینکه دیگه مدرسه نمیری بعد دچار احساس گناه می شی فکر می کنی چه بد کاش هنوز می شد رفت مدرسه
از روزایی که دیگه مدرسه نمیرم الان8 سال میگذره از سال 77 که دانشگاه قبول شدم و صبح اول مهر برام یه بوی دیگه داشت اون 4 سال حداقل خوب بود چون یه جورایی مثل مدرسه بود ولی بازم همین حال رو داشتم
دوران ارشد اما حالم دیگه خیلی بد می شد چون دیگه شباهتی با مدرسه نداشت هر چند دور و بری هامون از هر چی بچه مدرسه ای هم انگار مدرسه ای تر بودن مثلاً یادمه که روز اول کلاسای ارشد من با خودم گفتم خب الان می ریم و هیچ خبری نیست و زود بر می گردیم خونه حتی یادمه برای صبح برنامه ریزی کرده بودم که جایی برم و از این حرفا ولی بعدش که رسیدم دیدم نه بابا از من هم ترسو تر پیدا می شه حالا جالب بود که از این میون بعضی آقایون هم پا شده بودن اومده بودن حتی بعد 45 دقیقه نشستن و استاد نیومدن باز روشون کم نشد یادمه ما دخترا می گفتیم بابا قانون دانشگاه است که اگه 45 دقیقه استاد نیومد باید کلاس رو تخلیه کرد این آقایون نه تنها پا نشدن برن بلکه رفتن استاد رو هم با خودشون آوردن
بماند
با این حال حالا که 1 ساله از کلاس و درس ارشد هم خبری نیست بازم همون حال حتی شدیدترش سراغم می آد
از من میشنوی اگه صبح یه دم پنجره بری هوا رو بو کنی اونم از ته دل بعد می بینی که دلت کیف و کتاب نو می خواد با یه دلشوره قشنگ که دست از سرت بر نمی داره انگار یه چیزی از زندگیت رو گم کردی انگار یه قسمت مهم زندگیت رو یه جایی از عمرت جا گذاشتی و رفتی انگار هر مهر که میاد این حلقه مفقوده تو رو صدا می کنه و تو دوست نداری صداشو بشنوی و سعی می کنی با هزار تا طرفند هواست رو به مشکلاتت که قد خودت بزرگ شدن بسپری اما بازم نمی شه
حیف دلم می خواست می شد همیشه کودکی کرد اونم با تمام اجزاش از جمله هول و هراس روز اول مدرسه
من معمولن روز اول مهر رو خونه نمی مونم چون از این احساس گناه متنفرم می رم یه جایی که احساس بهتری بهم دست بده معمولن هم این جا دانشگاه است می رم و تا ظهر سعی می کنم به روزای خوش از دست رفته فکر کنم تا ته دلم یه غنج خوشگل بزنه بعدش کم کم به مشکلاته جدیدم فکر می کنم کارو زندگی و آینده
اگه خدا بخواد توی زندگی من اتفاقهای جدیدی در شرف وقوعه حالا ببینیم چی می شه با این حال میدونم که سال ترسناکی رو در پیش دارم
وای که دلم یه جزیره می خواد که همش تابستون باشه همش بوی گیلاس و زرد الو بده من از نیمه دوم سال بدم نمی آد اما پر دلهره می شم نمی دونم چرا شاید چون همیشه ترسناک ترین وپر اضطراب ترین اتفاقهای زندگیم توی نیمه دوم سال افتادن با این حال عاشق پاییزام و تند تند توی پیاده رو های بزرگ ولیعصر دوییدن و برگهای زرد رو زیر پا گذاشتن رو دوست دارم
الان هم جزیره ای من که خودش پاییزیه مثل همیشه می گه گناه دارن لهشون نکن اینا همزادهای من هستن لحظه ای که می افتن و می میرن
با همه این حرفا مهر با همه خوشگلی هاش پر ترس و دلهره است ولی می دونم که روزی می رسه که این حال رو نداشته باشم دلم روشنه واون روزهم دور نیست
بهر حال از این جزیره پر ترس سلام خودم و هم جزیره ایم رو که گرفته اینجا خوابیده و قراره منو ببره سینما و همش هم غر میزنه که چرا این قد با سرو صدا تایپ می کنی به مهر میرسونم
فعلن مهر جون بیا که روزای پر ترس من دارن شروع میشن

3 comments:

sanaz said...

سلام شوستم. خوبی. خوشی. امان از این اول مهر که هنوز که هنوزه آدم رو حالی به حالی میکنه. احساس آدمی رو دارم که سه ماه تعطیلی رو گذرونده و حالا اول مهر افتاده به جمعه. عصر جمعه و صدای قار قار کلاغ ها و صدای اذان و این غصه که ای وای که تعطیلی تموم شد. چه حال مزخرفیه. بعدشم میبینم که حرف از تغییر میزنی و من هی بهت میگم یهو نذاری بگی هفته دیگی پاشو بیا ها. هی میگم از حالا بگو لباس بدوزیم یا نه. بالاخره لباس دوختن رژیم گرفتن میخواد و این حرفها. گوش که نمیدی. به اون هم جزیره ایت هم بگو سر دوست من غر نزنه ها. و الا من بدانم و او. حالا دلیل نمیشه پائیزی ها تو پائیز سر خردادی ها منت بذارند. آسوده خودمم که زمستونی ام... ( وا چه ربطی داشت) واه واه خدا بدور.

پروشات said...

مهـر واسه من بوی نون و پنیر میده. مهم نیست چقدر بزرگ شده باشیم همه مون همون بچه کوچولوی اول مهریم.
احساس گناه نکن. بجاش یه ساندویچ بردار و برو دم مدرسه سابقت و با بچه ها خوش وبش کن.
خوش بحالت که میتونی... برای ما خیلی وقته که دیگه هر روز شنبه روز اول مهره

خدابیامرز said...

سلام علیکم

راستش من مهر که میاد دچار غم غربت می شم. نه این که بقیه وقتها نشم . نه اما مهر با اون باد پاییزی و احساس رقیق چیز دیگه ایه. قدرت خدا خواهر!!
می بینی اگه مدرسه از شهریور شروع می شد اصلا این خبرا نبود؟